غزلیات حزین لاهیجی
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری می کند جلوه بی بود حباب آگاهت تا…
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار ای جنون من سرشار، بهار است بهار سینه گو چاک زند زاهد محراب نشین سر ما و…
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را ز لعلت، مهر خاموشی به لب، سوسن زبانها را بهار عارضت هر گوشه، صد بی خانمان…
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست چشم ترم به گریهٔ مستانه آشناست چون مردمک، نمی رود از دیده خال تو مرغ نگاه من، به…
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی عبث رنجیده ای، اسباب رنجیدن نمی دانی از آن، لب زیر دندان ندامت داری، ای عاقل…
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز مرا غبار بلند است از مزار هنوز عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزی چنین که بسته تو را…
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته پیوند من ز جان شکیبا گسیخته یارای عقل نیست عنان داریم دگر زنجیر من بهار به صحرا گسیخته…
دور عذار تو، خط وجود ندارد
دور عذار تو، خط وجود ندارد آتش سوزان برق، دود ندارد بت ز فریبت گرفته کیش برهمن کیست که پیشت سر سجود ندارد؟ نقش تعلّق…
دل گواه است که در پرده دلارایی هست
دل گواه است که در پرده دلارایی هست هستی قطره دلیل است که دریایی هست گر غرورت نکشد کلفت هم صحبتیم نگه عجز مرا عرض…
دل آزاده، باخدا باشد
دل آزاده، باخدا باشد ذکر، نسیان ماسوا باشد دل چو خالی شد از خیال خودی حرم خاص کبریا باشد می رسد هر نفس نسیم وصال…
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟ تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟ دیری ست که دارم سر راه نگهی را صیدی سر تیر آمده، صیّاد…
در خاره، خدنگ نگهت کار نماید
در خاره، خدنگ نگهت کار نماید خود را به عبث، چشم تو بیمار نماید آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست دستی ست…
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش در زیر بال می گذرانم بهار خویش برق از زمین سوختهٔ ما چه می برد چون نخل…
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد بیابان گرد سودای تو باشد سواد سومنات اعظم دل خراب چشم شهلای تو باشد من این دستی که…
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم ما خراباتی و رندیم چه پرهیز کنیم؟ گر صبا بگذرد از تربت ما سوختگان به هوای رخ زیبای…
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است رونق ده حسن است فراوانی عاشق آرایش رخساره…
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت در پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفش هر نافهٔ داغم،…
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟ رگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد؟ مگر دارد نشانِ بوسه لعلِ آبدارِ او که نقشی…
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟ دمار از روزگار کفر و ایمان برنمی آری؟ نمی سازی چرا آزاد، از قید خودی ما…
تیغت از فرق مبتلا رفته
تیغت از فرق مبتلا رفته از سرم سایه هما رفته بس که بیگانه مشربان دیدم از لبم حرف آشنا رفته رفته بر پیکرم ز گردش…
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد عرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد به قدر قابلیت میوه افشان است هر نخلی…
تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان
تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان خاطر شده آشفته و گفتار پریشان دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق گل را نکند همرهی…
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند آتشی بود که در خرمن پندار زدند عاشقان را نرسد غیرگل داغ، چو شمع آتشین لاله درین بزم…
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟ در فیضی به دل، از مصر لقا بگشایند ای خوش آن وقت که در دامن شب های…
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟ دپن کهن قفس ای سدره آشیان، چونی؟ تو شمع محفل انسی به تیره وحشتگاه تو زبب ىسند…
به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستی
به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستی به چاک سینه دارد غمزه دستی، در رفو دستی خوشا عهدی که با کوتاه دستان، لطفها…
به افسونها، شنیدم بوالهوس را، شاد می کردی
به افسونها، شنیدم بوالهوس را، شاد می کردی چه می کردم، اگر با او مراهم یاد می کردی؟ خوشا روزی که هر کس غیر من…
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما صورت کین، همه مهر است در آیینه ما دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست…
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما دو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما در حقیقت بر ما، بت شکنی خودشکنی ست صیت اسلام…
باد صبا فسانهٔ زلف تو ساز کرد
باد صبا فسانهٔ زلف تو ساز کرد پیغام آشنا، شب ما را دراز کرد گردید قسمتم ز ازل عشق شعله خو ساقی مرا به جرعهٔ…
ای نثار ره تیغ تو سرافشانی شمع
ای نثار ره تیغ تو سرافشانی شمع داغ سودای تو آرایش پیشانی شمع تا سحر در حرم وصل تو پا بر جا بود کس درین…
ای سلسلهٔ زلف تو بر پای دل ما
ای سلسلهٔ زلف تو بر پای دل ما سودایی خال تو، سویدای دل ما دارد به گریبان تمنا، گل امّید از خار رهت، آبلهٔ پای…
ای آب خضر، سایهٔ سرو روان تو
ای آب خضر، سایهٔ سرو روان تو آتش به جان، گل از رخ چون ارغوان تو محو سبک عنان مژه کافرت شوم رنگین نشد به…
اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردم
اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردم به آهی سنگ را چون سینه ناخن گیر می کردم اگر همّت ز من می خواست دل…
آسان نه به پیمانهٔ سرشار شود سرخ
آسان نه به پیمانهٔ سرشار شود سرخ رخسار به خون خوردن بسیار شود سرخ حرف حق منصور به من سبز شد امروز وقت است ز…
از شرم، زبانم به گلستان تو بسته ست
از شرم، زبانم به گلستان تو بسته ست صد نکته به یک خندهٔ پنهان تو بسته ست ما در چه شماریم که گردون سبک سیر…
از پرده چو خواهد، گل رخسار برآرد
از پرده چو خواهد، گل رخسار برآرد پوشد به لباس گل و از خار برآرد دل از خم زلفش چه خیال است برآرم؟ چون آینه…
یاری که غمی می برد از یاد، شراب است
یاری که غمی می برد از یاد، شراب است خون گرمی اگر هست درین بزم، کباب است ناصح مدم افسون، که خراباتی عشقیم این گوش،…
هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرم
هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرم تا رسد آفتاب من، گرم عتاب بر سرم پیر مغان اشارتم کرد به غسل توبه ای…
نیست هوای بوستان، کنج قفس خزیده را
نیست هوای بوستان، کنج قفس خزیده را لاله ستان خود کنم، سینهٔ داغدیده را قاصد اگر شنیده ای، از لب یار وعده ای رخصت بازگشت…
نگه، رنگین تر از گل می کند رویی که او دارد
نگه، رنگین تر از گل می کند رویی که او دارد ز دل صد پرده نازکتر بود خویی که او دارد سیه روز و دماغ…
نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمد
نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمد به دل ها ذوق دست افشانی گل های باغ آمد کدوی خشک زاهد را، دماغ از بوی می…
می کند دل در خم زلف تو زاری بیشتر
می کند دل در خم زلف تو زاری بیشتر شب چو شد، بیمار دارد بی قراری بیشتر گر چه به می گردد از پرهیز، هر…
من چشمم و عالم همه خار است ببینید
من چشمم و عالم همه خار است ببینید چشمی که به خارش سر و کار است ببینید هرگز نشود پی نفس سوخته را گم دل…
مزد تردستی فرهاد رسید آخر کار
مزد تردستی فرهاد رسید آخر کار بازوی تیشه به فریاد رسید آخر کار عشق درکشتن عشاق، مدارا می کرد تیغ ناز تو به امداد رسید…
ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم؟
ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم؟ این قصه دراز است به یاران چه نویسیم؟ حیرت زدهٔ نامهٔ سر در گم خویشیم شد نام…
لازم بود مکان طربناک، شیشه را
لازم بود مکان طربناک، شیشه را کردم نهفته، در بغل تاک، شیشه را حکم خرد به میکده جاری نمی شود اینجا ز محتسب نبود باک،…
گرچه پیمانه ی می مشرق نور دگر است
گرچه پیمانه ی می مشرق نور دگر است باده را در گل رخسار، ظهور دگر است دل مشتاق و زبانِ اَرَنی گوی کجاست؟ ور نه…
کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟
کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟ چه دیگر دیدهٔ آیینه جز تمثال می بیند؟ از آن روزی که من در پای…
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو که این مطلع به آن حسن بسامان می زند پهلو شب هجران سفید ازگریه شدگر…
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش تماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری را سر و برگ…
غرور ناز با کوه تحمّل برنمی آید
غرور ناز با کوه تحمّل برنمی آید به خودداری من سیل تغافل برنمی آید نه آن مرغ است دل، کآسان گذارد آشیان خود به افسون…
عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست
عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست سر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست بی محبّت به جوی خرمن ما نستانند حاصل…
طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟
طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟ توان پرسیدنی، وز ناتوان خود نمی پرسی قلم کی محرم و قاصد کجا درد سخن دارد…
شوری به سر افتاده، رسوای محبت را
شوری به سر افتاده، رسوای محبت را ساکن نتوان کردن، غوغای محبت را هنگامهٔ محشر را، برهم زند از مستی آن دم که به حشر…
شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود
شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود گل داغ دل من انجمن آرای تو بود جلوه در آینه ام پرتو رخسار تو داشت سینه…
سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را
سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را کلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را هر سر موی من است، اینکه به میدان عشق سینه به…
سبزه دور از تو، مغیلان به نظر می آید
سبزه دور از تو، مغیلان به نظر می آید غنچه بی روی تو پیکان، به نظر می آید شده رسوایی ما، پردهٔ عریانی ما سینهٔ…
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟ آبروی خرد خام چه خواهد بودن؟ گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی انتقام قفس و دام…
زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما
زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما یک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما در بغل چون صبح، چاک بی رفویی بیش نیست…
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم به کف چیزی که دارم، دامن برچیده ای دارم نظر پوشیدن از آفاق باشد عین بینایی…
ز چابک دستی دل، در کفم خارا زبون افتد
ز چابک دستی دل، در کفم خارا زبون افتد ز برق تیشهٔ من، آتشی در بیستون افتد عنان برتافتم از کین گردون نالهٔ خود را…
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم ما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم چون موج سرابیم درین وادی خونخوار هر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم…
دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت
دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت بوی گل و نسیم گلستان به ما نساخت پروانه را در آتش سوزان چه زندگی…
دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشد
دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشد حباب بی سر و پا هم هوادار تو می باشد کجا پروای آه دلخراش بلبلان داری؟…
دل آشفته و دیده خونبار داری
دل آشفته و دیده خونبار داری مگر با محبت سر و کار داری؟ که نشتر فرو برده، در مغز و جانت که رگهای مژگان گهربار…
در غمت ترک گفتگو کردم
در غمت ترک گفتگو کردم دهن زخم را رفو کردم هر چه می گفت از غمت شد راست با تو دل را چو روبه رو…
در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست
در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست کرد آن چنان نگاه تو خاطرنشان که هست یا رب چه آفتی تو که دارد به صد…
دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند
دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند در میان تاول آواره بیابانی چند در ره شوق، من و سینه ی نالان جرس عرضه کردیم…
خورشید، درین کلبه شب افروز نباشد
خورشید، درین کلبه شب افروز نباشد خورشید رخی، تا نبود روز نباشد در جعبهٔ مژگان جفاکیش تو جانا یک تیر ندیدیم که دلدوز نباشد هرگز…
خصم آسودگیم، ای غم جانان مددی
خصم آسودگیم، ای غم جانان مددی داغ جمعیتم، ای زلف پریشان مددی عقده ها، پیش ره، از آبلهٔ پا دارم دستم و دامنت، ای خار…
حلاوت در مذاقم نیست آب زندگانی را
حلاوت در مذاقم نیست آب زندگانی را نفس باشد رگ تلخی، شراب زندگانی را پر پرواز باشد رنگ و بوی مستعار او وفا نبود گل…
چون شمع ما را هم زبان، گرم سخن خواهد شدن
چون شمع ما را هم زبان، گرم سخن خواهد شدن امشب عجب هنگامه ای در انجمن خواهد شدن گاهی در آن زلف دو تا، افتاده…
چه خوش است با خیال تو نهفته رازکردن
چه خوش است با خیال تو نهفته رازکردن به زبان بی زبانی سر شکوه بازکردن سر راه جلوه ات را به صد آرزوگرفتن نگه نیازمندی،…
جهان را رونق از شادابی گفتار می آرم
جهان را رونق از شادابی گفتار می آرم زکلک این صفحه را آبی به روی کار می آرم به درد آورده ام پیمانهٔ مستانه گویی…
تو و زهد خشک زاهد، من و عشق و می پرستی
تو و زهد خشک زاهد، من و عشق و می پرستی تو و عیش و هوشیاری، من و گریه های مستی سر برهمن ندارد، دل…
تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رود
تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رود یک ره ز در درآ،که غم از دل برون رود در پیش چشم من نگهت…
تا دل از خود نرود، حال پریشانی هست
تا دل از خود نرود، حال پریشانی هست ذوق وصلی به کمال و شب هجرانی هست چون سر از پیرهن عشق برآرد عاشق؟ نه رقیبی…
بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود
بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود من آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود شراب غم ندارد جلوه ای در تنگنای دل…
بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد
بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد ز جوش سبزه زمین رنگ آسمان گیرد به طرف باغ بساط زمردی فکنند ز لاله برهمن خاک، طیلسان…
به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد
به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد به شوخی جاده را از آرمیدن باز می دارد رهایی کی توان از پنجهٔ گیرای…
به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردم
به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردم ز دوری تا به یادش آمدم شبگیرها کردم به سنگ آمد خدنگ نالهٔ من از دل…
به امّیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم
به امّیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم چو می از آتش خود خام جوشی می زند خونم می منصوریم پیموده پیغام هم آغوشی…
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود بادام چشم، نقل شراب نگاه بود مأوای حادثات، شبستان زندگی ست فانوس شمع ما نفس صبحگاه بود…
بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل
بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل داریم گریه ای که بود خونبهای گل ما و سرود ناله درد آشنای خوبش تا کی رسد…
با یاد نرگست، چو می ناب می زدم
با یاد نرگست، چو می ناب می زدم پیمانه را به گوشهٔ محراب می زدم آن کبک مستم از می مشرب که عمرها در چنگل…
ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ
ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ غمزهٔ شوخ تو، با مومن و ترسا گستاخ شرم حسن تو به حدّی ست که با اینهمه شوق…
ای ساقی صبوح نجات از خمار بخش
ای ساقی صبوح نجات از خمار بخش جامی به طاق ابروی صبح بهار بخش تا کی به قید عالم صورت به سر بریم؟ آیینه را…
اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند
اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند با دیدهٔ حباب ز دریا چه دیده اند؟ حسن بتان به ساده دلی ها نمی رسد…
اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش را
اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش را پرستشگاه می کردی، نگاه شعله تابش را کجا نازش سر پیمانهٔ خون دلم دارد؟ تغافل باده پیما…
ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد
ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد ز حسرت هر نگاه من نگاه واپسین باشد گره سازد زبان شعله شمع انجمن پیرا به هر…
از عشق، تن سوخته جانان گله دارد
از عشق، تن سوخته جانان گله دارد زین شعلهٔ بی باک، نیستان گله دارد زندان شده مجنون مرا دامن صحرا در سینه دل از تنگی…
از بس غبار حسرت دیدار داشتم
از بس غبار حسرت دیدار داشتم چشمی به رنگ رخنهٔ دیوار داشتم آتش زدند مغبچگانش به میکده یک خرقه وار، رشتهٔ زنّار داشتم شاید غرور…
یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود
یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود دوری که خوش گذشت به ما، دور جام بود ساقی ز خود شدیم، شرابی به کار…
هرگه به یادش از جگر افغان برآورم
هرگه به یادش از جگر افغان برآورم آتش ز جان گبر و مسلمان برآورم چون سر کنم فسانهٔ شب های هجر را آه از نهاد…
نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین
نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین صنمی را نبود برهمنی بهتر ازین طرفه دستی ست غمت را به خراش جگرم تیشه سعی نزد…
نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق
نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق بود دریا نمک پرورده ی چشم تر عاشق به گوش جان صلای شهپر جبریل می آید دمی کز…
نسرین به چمن برندمد گر بدن این است
نسرین به چمن برندمد گر بدن این است از غنچه صبا دم نزند گر دهن این است یک دیده جلا یافته از نکهت یوسف صد…
می چون سبو کشید، لب می پرست ما
می چون سبو کشید، لب می پرست ما در کارگاه سعی، نجنبید دست ما ما کرده ایم دانه ی دل در زمین عشق از آسیای…
من در میان نبودم، دل بود و یار هر دو
من در میان نبودم، دل بود و یار هر دو از بیخودی به شکرم وز روزگار هر دو گر پرده سنج عشقی، بگشای گوش و…





