غزلیات حزین لاهیجی
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم حیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم سر این حوصله نازم که به یک عمر،…
به این بی طاقتی یارب به دنبالکه می گریم؟
به این بی طاقتی یارب به دنبالکه می گریم؟ چنین رنگین به یاد چهره آل که می گریم؟ درین بستان سرا در سایه سرو سرافرازی…
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد خروش بلبل وبوی بهار برخیزد چه دولت است که در پای خم چو بنشینم به جلوه، ساقی مشکین عذار…
برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات است
برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات است علاج زهد خشکت، ساغر پیر خرابات است ز دام عنکبوت سبحه و سجاده دل برکن بیا صید…
با یار نیست دوری ما راکمی هنوز
با یار نیست دوری ما راکمی هنوز در عشق محرمیم به نامحرمی هنوز افشرده بود رنگ خزانم بهار را خون می چکد ز ناصیه خرمی…
ای نمک حسن تو، شور نمکدان عشق
ای نمک حسن تو، شور نمکدان عشق زلف خم اندر خمت، سلسه جنبان عشق ناز تو یک سو فکند پرده ی انکار را می چکد…
ای سر و سرور مغان، خیز و بیار چنگ و دف
ای سر و سرور مغان، خیز و بیار چنگ و دف جان مرا ز غم رهان، خیز و بیار چنگ و دف مطرب عاشقان بزن…
ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغل
ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغل مانند صبح آیینه را خورشید تابان در بغل هندوی خالت را بود چین و ختن…
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟ به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟ ز شمع، شب نشود روز، قدر وقت بدان طلوع شعشعه ی آفتاب…
اسرار تو با زاهد و ملّا نتوان گفت
اسرار تو با زاهد و ملّا نتوان گفت با کوردلان، نور تجلّا نتوان گفت چون آینه، کز جلوهٔ دیدار شود گم ما را به تماشای…
از غم، دل حیران چه خبر داشته باشد؟
از غم، دل حیران چه خبر داشته باشد؟ محو تو، ز هجران چه خبر داشته باشد؟ آن سرو گل اندام که دلها چمن اوست از…
از بس که تو را خوی، به عشاق گران است
از بس که تو را خوی، به عشاق گران است بی قدر متاع سر بازار تو جان است ته جرعه ای از ناز به گلزار…
سست توبه، لب را گزید باید
از حرف سست توبه، لب را گزید باید گر لب نمی کشد می، حسرت کشید باید در عشق ناخوش و خوش شوریدگان بدانند مطرب دم…
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان را
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان را خراب شیوه ام شمشاد این محشر پناهان را فدای نازپرور تیغ مژگانی که از شوخی به خاک بی…
نیم صورت پرست، اینجا تماشای دگر دارم
نیم صورت پرست، اینجا تماشای دگر دارم درین آیینه ها آیینه سیمای دگر دارم نمی گیردکمند الفتم وحشی غزالان را که مجنونم ولی دامان صحرای…
نمی بینم کسی از آشنارویان به جا مانده
نمی بینم کسی از آشنارویان به جا مانده در این غربت همین آیینهٔ زانو به ما مانده جدا از نعمت دیدار آن شیرین دهان، چشمم…
نشد شبی که می خونم از سبو نچکد
نشد شبی که می خونم از سبو نچکد فشردهٔ جگر از چشم تر به رو نچکد که قطره ای به لبم می چکاند از یاری…
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم؟
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم؟ سر درین معرکه اندازم و پا بردارم بویگل نیستم از بارگران جانیها تا پی قافلهٔ باد صبا بردارم…
من رند خراباتم،سر مست و خراب اولی
من رند خراباتم،سر مست و خراب اولی وین عقل نصیحت گر، مغلوب شراب اولی در خرقه نمی گنجم، با سبحه نمی سازم ایام بهار آمد،…
مژگان نگر چو عربده جویان برآمده
مژگان نگر چو عربده جویان برآمده خنجر به دست، بر زده دامان برآمده شمشیرکین به کف، نگه کافر از فرنگ آیا پی کدام مسلمان برآمده؟…
ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ
ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ قاصد برسان مژدهٔ دیدار و دگر هیچ هر مشکلی از دولت عشقت شده آسان دل مانده، همین…
لب لعلت به پیامی دل ما شاد نکرد
لب لعلت به پیامی دل ما شاد نکرد کلک مشکین تو از غمزدگان یاد نکرد می کند آنچه جگرکاو نگاه تو به دل به رگ…
گرمی مهر، به وبرانه و آباد یکی ست
گرمی مهر، به وبرانه و آباد یکی ست حسن اگر تیغ کشد، بنده و آزاد یکی ست جور کش می طلبد، غنچهٔ شیرین کارت ور…
کی صرفه ز ما خصم سبک سر به دغا برد؟
کی صرفه ز ما خصم سبک سر به دغا برد؟ خود باخت، دغل باز حریفی که ز ما برد از هر دو جهان باز نیامد…
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را گذارد نعل بر آتش، سمند پرشتابش را دلی در دست بی پروا نگار غافلی دارم…
قاصدی کو که پیامی، بر دلدار برد؟
قاصدی کو که پیامی، بر دلدار برد؟ سوی گلشن، خبر مرغ گرفتار برد؟ یوسفی کو که به گلبانگ خریداری خویش سینه چاکم، چو گل از…
غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد
غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد به عشق هر چه مس آرند کیمیا سازد دوباره زندگی حشر مرگ موعودیست ز خاک کوی تو ما…
عشق اگر یار شود از اثر زاری دل
عشق اگر یار شود از اثر زاری دل سر زلفی به کف آرم به مددکاری دل چه کنم آه که بر بستر گل خوابش نیست…
طرب ای دل که یار می آید
طرب ای دل که یار می آید گل عشرت به بار می آید چو گل آشفته کن گریبان را که نسیم بهار می آید هیچ…
شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند
شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند خون مرا به جرعه، برای شگون کنند بیرون خرام در صف نازک نهالها کز شرم جلوهٔ تو،…
شبی ز هجر تو ما را به سر نمی آید
شبی ز هجر تو ما را به سر نمی آید که پارهٔ جگر از چشم تر نمی آید به رنگ مو، ز سرم خار پا…
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری می کند جلوه بی بود حباب آگاهت تا…
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار ای جنون من سرشار، بهار است بهار سینه گو چاک زند زاهد محراب نشین سر ما و…
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را ز لعلت، مهر خاموشی به لب، سوسن زبانها را بهار عارضت هر گوشه، صد بی خانمان…
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست چشم ترم به گریهٔ مستانه آشناست چون مردمک، نمی رود از دیده خال تو مرغ نگاه من، به…
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی عبث رنجیده ای، اسباب رنجیدن نمی دانی از آن، لب زیر دندان ندامت داری، ای عاقل…
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز مرا غبار بلند است از مزار هنوز عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزی چنین که بسته تو را…
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته پیوند من ز جان شکیبا گسیخته یارای عقل نیست عنان داریم دگر زنجیر من بهار به صحرا گسیخته…
دور عذار تو، خط وجود ندارد
دور عذار تو، خط وجود ندارد آتش سوزان برق، دود ندارد بت ز فریبت گرفته کیش برهمن کیست که پیشت سر سجود ندارد؟ نقش تعلّق…
دل گواه است که در پرده دلارایی هست
دل گواه است که در پرده دلارایی هست هستی قطره دلیل است که دریایی هست گر غرورت نکشد کلفت هم صحبتیم نگه عجز مرا عرض…
دل آزاده، باخدا باشد
دل آزاده، باخدا باشد ذکر، نسیان ماسوا باشد دل چو خالی شد از خیال خودی حرم خاص کبریا باشد می رسد هر نفس نسیم وصال…
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟ تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟ دیری ست که دارم سر راه نگهی را صیدی سر تیر آمده، صیّاد…
در خاره، خدنگ نگهت کار نماید
در خاره، خدنگ نگهت کار نماید خود را به عبث، چشم تو بیمار نماید آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست دستی ست…
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش در زیر بال می گذرانم بهار خویش برق از زمین سوختهٔ ما چه می برد چون نخل…
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد بیابان گرد سودای تو باشد سواد سومنات اعظم دل خراب چشم شهلای تو باشد من این دستی که…
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم ما خراباتی و رندیم چه پرهیز کنیم؟ گر صبا بگذرد از تربت ما سوختگان به هوای رخ زیبای…
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است رونق ده حسن است فراوانی عاشق آرایش رخساره…
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت در پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفش هر نافهٔ داغم،…
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟ رگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد؟ مگر دارد نشانِ بوسه لعلِ آبدارِ او که نقشی…
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟ دمار از روزگار کفر و ایمان برنمی آری؟ نمی سازی چرا آزاد، از قید خودی ما…
تیغت از فرق مبتلا رفته
تیغت از فرق مبتلا رفته از سرم سایه هما رفته بس که بیگانه مشربان دیدم از لبم حرف آشنا رفته رفته بر پیکرم ز گردش…
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد عرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد به قدر قابلیت میوه افشان است هر نخلی…
تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان
تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان خاطر شده آشفته و گفتار پریشان دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق گل را نکند همرهی…
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند آتشی بود که در خرمن پندار زدند عاشقان را نرسد غیرگل داغ، چو شمع آتشین لاله درین بزم…
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟ در فیضی به دل، از مصر لقا بگشایند ای خوش آن وقت که در دامن شب های…
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟ دپن کهن قفس ای سدره آشیان، چونی؟ تو شمع محفل انسی به تیره وحشتگاه تو زبب ىسند…
به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستی
به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستی به چاک سینه دارد غمزه دستی، در رفو دستی خوشا عهدی که با کوتاه دستان، لطفها…
به افسونها، شنیدم بوالهوس را، شاد می کردی
به افسونها، شنیدم بوالهوس را، شاد می کردی چه می کردم، اگر با او مراهم یاد می کردی؟ خوشا روزی که هر کس غیر من…
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما صورت کین، همه مهر است در آیینه ما دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست…
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما دو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما در حقیقت بر ما، بت شکنی خودشکنی ست صیت اسلام…
باد صبا فسانهٔ زلف تو ساز کرد
باد صبا فسانهٔ زلف تو ساز کرد پیغام آشنا، شب ما را دراز کرد گردید قسمتم ز ازل عشق شعله خو ساقی مرا به جرعهٔ…
ای نثار ره تیغ تو سرافشانی شمع
ای نثار ره تیغ تو سرافشانی شمع داغ سودای تو آرایش پیشانی شمع تا سحر در حرم وصل تو پا بر جا بود کس درین…
ای سلسلهٔ زلف تو بر پای دل ما
ای سلسلهٔ زلف تو بر پای دل ما سودایی خال تو، سویدای دل ما دارد به گریبان تمنا، گل امّید از خار رهت، آبلهٔ پای…
ای آب خضر، سایهٔ سرو روان تو
ای آب خضر، سایهٔ سرو روان تو آتش به جان، گل از رخ چون ارغوان تو محو سبک عنان مژه کافرت شوم رنگین نشد به…
اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردم
اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردم به آهی سنگ را چون سینه ناخن گیر می کردم اگر همّت ز من می خواست دل…
آسان نه به پیمانهٔ سرشار شود سرخ
آسان نه به پیمانهٔ سرشار شود سرخ رخسار به خون خوردن بسیار شود سرخ حرف حق منصور به من سبز شد امروز وقت است ز…
از شرم، زبانم به گلستان تو بسته ست
از شرم، زبانم به گلستان تو بسته ست صد نکته به یک خندهٔ پنهان تو بسته ست ما در چه شماریم که گردون سبک سیر…
از پرده چو خواهد، گل رخسار برآرد
از پرده چو خواهد، گل رخسار برآرد پوشد به لباس گل و از خار برآرد دل از خم زلفش چه خیال است برآرم؟ چون آینه…
یاری که غمی می برد از یاد، شراب است
یاری که غمی می برد از یاد، شراب است خون گرمی اگر هست درین بزم، کباب است ناصح مدم افسون، که خراباتی عشقیم این گوش،…
هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرم
هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرم تا رسد آفتاب من، گرم عتاب بر سرم پیر مغان اشارتم کرد به غسل توبه ای…
نیست هوای بوستان، کنج قفس خزیده را
نیست هوای بوستان، کنج قفس خزیده را لاله ستان خود کنم، سینهٔ داغدیده را قاصد اگر شنیده ای، از لب یار وعده ای رخصت بازگشت…
نگه، رنگین تر از گل می کند رویی که او دارد
نگه، رنگین تر از گل می کند رویی که او دارد ز دل صد پرده نازکتر بود خویی که او دارد سیه روز و دماغ…
نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمد
نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمد به دل ها ذوق دست افشانی گل های باغ آمد کدوی خشک زاهد را، دماغ از بوی می…
می کند دل در خم زلف تو زاری بیشتر
می کند دل در خم زلف تو زاری بیشتر شب چو شد، بیمار دارد بی قراری بیشتر گر چه به می گردد از پرهیز، هر…
من چشمم و عالم همه خار است ببینید
من چشمم و عالم همه خار است ببینید چشمی که به خارش سر و کار است ببینید هرگز نشود پی نفس سوخته را گم دل…
مزد تردستی فرهاد رسید آخر کار
مزد تردستی فرهاد رسید آخر کار بازوی تیشه به فریاد رسید آخر کار عشق درکشتن عشاق، مدارا می کرد تیغ ناز تو به امداد رسید…
ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم؟
ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم؟ این قصه دراز است به یاران چه نویسیم؟ حیرت زدهٔ نامهٔ سر در گم خویشیم شد نام…
لازم بود مکان طربناک، شیشه را
لازم بود مکان طربناک، شیشه را کردم نهفته، در بغل تاک، شیشه را حکم خرد به میکده جاری نمی شود اینجا ز محتسب نبود باک،…
گرچه پیمانه ی می مشرق نور دگر است
گرچه پیمانه ی می مشرق نور دگر است باده را در گل رخسار، ظهور دگر است دل مشتاق و زبانِ اَرَنی گوی کجاست؟ ور نه…
کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟
کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟ چه دیگر دیدهٔ آیینه جز تمثال می بیند؟ از آن روزی که من در پای…
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو که این مطلع به آن حسن بسامان می زند پهلو شب هجران سفید ازگریه شدگر…
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش تماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری را سر و برگ…
غرور ناز با کوه تحمّل برنمی آید
غرور ناز با کوه تحمّل برنمی آید به خودداری من سیل تغافل برنمی آید نه آن مرغ است دل، کآسان گذارد آشیان خود به افسون…
عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست
عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست سر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست بی محبّت به جوی خرمن ما نستانند حاصل…
طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟
طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟ توان پرسیدنی، وز ناتوان خود نمی پرسی قلم کی محرم و قاصد کجا درد سخن دارد…
شوری به سر افتاده، رسوای محبت را
شوری به سر افتاده، رسوای محبت را ساکن نتوان کردن، غوغای محبت را هنگامهٔ محشر را، برهم زند از مستی آن دم که به حشر…
شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود
شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود گل داغ دل من انجمن آرای تو بود جلوه در آینه ام پرتو رخسار تو داشت سینه…
سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را
سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را کلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را هر سر موی من است، اینکه به میدان عشق سینه به…
سبزه دور از تو، مغیلان به نظر می آید
سبزه دور از تو، مغیلان به نظر می آید غنچه بی روی تو پیکان، به نظر می آید شده رسوایی ما، پردهٔ عریانی ما سینهٔ…
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟ آبروی خرد خام چه خواهد بودن؟ گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی انتقام قفس و دام…
زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما
زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما یک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما در بغل چون صبح، چاک بی رفویی بیش نیست…
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم به کف چیزی که دارم، دامن برچیده ای دارم نظر پوشیدن از آفاق باشد عین بینایی…
ز چابک دستی دل، در کفم خارا زبون افتد
ز چابک دستی دل، در کفم خارا زبون افتد ز برق تیشهٔ من، آتشی در بیستون افتد عنان برتافتم از کین گردون نالهٔ خود را…
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم ما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم چون موج سرابیم درین وادی خونخوار هر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم…
دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت
دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت بوی گل و نسیم گلستان به ما نساخت پروانه را در آتش سوزان چه زندگی…
دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشد
دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشد حباب بی سر و پا هم هوادار تو می باشد کجا پروای آه دلخراش بلبلان داری؟…
دل آشفته و دیده خونبار داری
دل آشفته و دیده خونبار داری مگر با محبت سر و کار داری؟ که نشتر فرو برده، در مغز و جانت که رگهای مژگان گهربار…
در غمت ترک گفتگو کردم
در غمت ترک گفتگو کردم دهن زخم را رفو کردم هر چه می گفت از غمت شد راست با تو دل را چو روبه رو…
در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست
در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست کرد آن چنان نگاه تو خاطرنشان که هست یا رب چه آفتی تو که دارد به صد…
دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند
دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند در میان تاول آواره بیابانی چند در ره شوق، من و سینه ی نالان جرس عرضه کردیم…





