یاران خدای را به سوی او گذر کنید

یاران خدای را به سوی او گذر کنید باشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید در ما ز دست آتش و بر عزم رفتن…

هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز

هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز وز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز سوخت دل از داغ و داغم بار جانسوز آنچنان جان…

نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم

نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم آن خط غلامی که ندادیم دریدیم در دست نداریم به جز خار ملامت زان دامن گل کز چمن…

مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد

مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد تخم امید ما از و…

مستغنی است از همه عالم گدای عشق

مستغنی است از همه عالم گدای عشق ما و گدایی در دولتسرای عشق عشق و اساس عشق نهادند بر دوام یعنی خلل پذیر نگردد بنای…

ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد

ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد زهریست این که اندک و بسیار می‌کشد عمرت دراز باد که ما را فراق تو خوش می‌برد به…

گرفته رنگ ز خون دلم چو لاله پیاله

گرفته رنگ ز خون دلم چو لاله پیاله ز بسکه بی تو خورم خون دل پیاله پیاله خوش است بزمگه یار و نالهٔ نی مطرب…

کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید

کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید اگر در بزم او بیند مرا، بر حال من گرید به بزم عیش بی دردان…

قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست

قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست خوبی و فرخندگی جمله در این فال هست حال نکو بگذرد، بخت مددها کند طالع خود دیده‌ام،…

طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست

طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست گلشنم نزدیک اما رخصت پرواز نیست در قفس گر ماند بلبل باغ عیشت تازه باد رونق گلزار از…

شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او

شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او ترک است و تندخو چه عجب بی حساب از او پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست ای…

ز کوی آن پری دیوانه رفتم

ز کوی آن پری دیوانه رفتم نکو کردم خردمندانه رفتم بیا بشنو ز من افسانه عشق که دیگر بر سر افسانه رفتم ز من باور…

دوش پر عربده‌ای بود و نه آنست امروز

دوش پر عربده‌ای بود و نه آنست امروز نگهش قاصد سد لطف نهانست امروز حسنش آنست ولی خود نه همانست بلی بودی آفت دل ،…

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد من و زخم تیز دستی که زد…

خوشست آن مه به اغیار آزمودم

خوشست آن مه به اغیار آزمودم به من خوش نیست بسیار آزمودم همان خوردم فریب وعدهٔ تو ترا با آنکه سد بار آزمودم ز تو…

خرم دل آن کس که ز بستان تو آید

خرم دل آن کس که ز بستان تو آید گل در بغل از گشت گلستان تو آید ما با لب تفسیده ره بادیه رفتیم خوش…

چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود

چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود تغییر طور خویش چرا مدعا چه بود ما کشتهٔ جفا نه برای وفا شدیم سد جان فدای…

تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست

تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست طاقت و صبر مرا حوصلهٔ خواری هست با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد کز من…

تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست

تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست عشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست اثر شیوهٔ منظور کند هر چه کند میل…

به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن

به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن حیات خضر خواهی فکر آب زندگانی کن ز اهل نشأه حرفی یاد دارم جان من…

بر قول مدعی مکش ای فتنه‌گر مرا

بر قول مدعی مکش ای فتنه‌گر مرا گر می‌کشی بکش به گناه دگر مرا پیشت به قدر غیر مرا اعتبار نیست بی اعتبار کرده فلک…

آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید

آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید بانگ درای همت زین کاروان نیاید ای عندلیب خو کن با خار غم که هرگز بوی گل مروت زین…

ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی

ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی در هر دلی خیالی بر هر سری هوایی آیین بی‌وفایی هم خود بگو که خوب است از…

آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان

آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان طوق در گردن همان زنجیر در پا همچنان رفته بودم ز آتش امید در دل شعله‌ها آمدم…

آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه

آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است با ضعیفی همچو…

یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد

یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد مدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد مجلس ما هر دم از یادش بهشتی دیگر…

هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد

هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد این نگاه دور را از روی او دوری مباد من کجا و رخصت آن بزم؟ دانم جای خویش…

ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا

ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا پیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا تا زد به نام من غم او قرعهٔ جنون شد پاره پاره قرعه…

منفعل دل خودم چند کشد جفای تو

منفعل دل خودم چند کشد جفای تو عذر جفای تو مگر خواهمش از خدای تو گشت ز تاب و طاقتم تاب رقیب منفعل هیچ خجل…

مشورت با غمزه چشمت را پیِ تسخیرِ کیست

مشورت با غمزه چشمت را پیِ تسخیرِ کیست باز این تدبیر بهرِ جانِ بی‌تدبیرِ کیست دستِ یاري کـآستین مالیده جیبِ ما گرفت جیبِ ما بگذاشت،…

ما گل به پاسبان گلستان گذاشتیم

ما گل به پاسبان گلستان گذاشتیم بستان به پرورندهٔ بستان گذاشتیم می‌آید از گشودن آن بوی منتی در بسته باغ خلد به رضوان گذاشتیم در…

گرد آن خانه بگردم که در او خلوت تست

گرد آن خانه بگردم که در او خلوت تست سگ طالع شومش کیست که همصحبت تست چشم ما را نرسد بیشتر از بام و دری…

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در…

فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن

فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن سر کوی قناعت گیر تا باشی فراغت کن به چندین گنج رنج و محنت عالم نمی‌ارزد چرا…

طراز سبزهٔ بر گلشن عذار خوش است

طراز سبزهٔ بر گلشن عذار خوش است معین است که گلشن به نوبهار خوش است چه خوش بود طرف روی یار از خط سبز بلی…

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد گر به کاشانهٔ…

ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم

ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم به گمان این فکندم تن ناتوان به کویت…

دوش اندک شکوه‌ای از یار می‌بایست کرد

دوش اندک شکوه‌ای از یار می‌بایست کرد و ز پی آن گریه‌ای بسیار می‌بایست کرد حال خود گر عرض می‌کردم به این سوز و گداز…

درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد

درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد خیال روی او اینجا در او اغیار کی گنجد ز حرف و صوت بیرونست…

خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده

خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده نشان اینچنین بختی کجا یابم نشانم ده نثاری خواهم ای جان آفرین شایستهٔ پایش پر از…

چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی

چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی غم بر نتابد بیش ازین باید تن فرمودگی نی ناله‌ای نزدیک لب نی گریه‌ای در دل گره…

چشم او قصد عقل و دین دارد

چشم او قصد عقل و دین دارد لشکر فتنه در کمین دارد عالمی را کند مسخر خویش هر که او لشکری چنین دارد مست و…

تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو

تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت کز…

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من زان روی که از جمله گرفتارترم من روزی که نماند دگری بر سر کویت دانی که ز…

به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست

به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینهٔ محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت…

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی…

اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد

اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد تاراجگر خانهٔ ویرانه من شد اینست که می‌ ریخت به پیمانهٔ اغیار خون ریخت چو دور من و…

ای آنکه عرض حال من زار کرده‌ای

ای آنکه عرض حال من زار کرده‌ای با او کدام درد من اظهار کرده‌ای آزاد کن ز راه کرم گر نمی‌کشی ما را چه بی‌گناه…

آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم

آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم نو شد آن سلسله کهنه و آن بند قدیم آمدم من به سر گریهٔ خود به که تو…

آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر

آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر زیر پای خود سر عجز گدای خود نگر این چه استغنا و ناز است ، این چه…

وه که دامن می‌کشد آن سرو ناز از من هنوز

وه که دامن می‌کشد آن سرو ناز از من هنوز ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز ناز بر من کن که نازت…

هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد

هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد چشمم به کف پای کسی سوده نگردد آلوده نیم چون دگران این هنرم هست کز صحبت من هیچکس…

نزدیک ما سگان درت جا نمی‌کنند

نزدیک ما سگان درت جا نمی‌کنند مردم چه احتراز که از ما نمی‌کنند رسم کجاست این ، تو بگو در کدام ملک دل می‌برند و…

من و از دور تماشای گلستان کسی

من و از دور تماشای گلستان کسی به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی در نظر نعمت دیدار و به حسرت نگران دستها بسته و…

مست آن ترک به کاشانه من بود امروز

مست آن ترک به کاشانه من بود امروز وه چه غوغا که نه در خانهٔ من بود امروز وای بر غیر اگر یک دو سه…

ما را به سوی خود خم موی تو می‌کشد

ما را به سوی خود خم موی تو می‌کشد زنجیر کرده بر سر کوی تو می‌کشد ای باغ خوش بخند که خلقی ز هر طرف…

گرچه کردم ذوق‌ها از آشنایی‌های او

گرچه کردم ذوق‌ها از آشنایی‌های او انتقام از من کشید آخر جدایی‌های او اله اله این دل است آن دل که وقتی داشتم یاد آن…

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید کلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد…

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما…

صد دشنه بر دل می‌خورم وز خویش پنهان می‌کنم

صد دشنه بر دل می‌خورم وز خویش پنهان می‌کنم جان گریه بر من می‌کند من خنده بر جان می‌کنم خون قطره قطره می‌چکد تا اشک…

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده‌ای

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده‌ای تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده‌ای چون بسوی کس توانم دید باز از انفعال اینچنین…

ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید

ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید که سازد این کلید و قفل این زندان که بگشاید به گلخن گر روم از رشک گلخن…

دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود

دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود چشم پر عربده‌اش بر سر ناز آمده بود چشمش از ظاهر حالم خبری می‌پرسید غمزه‌اش نیز به…

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است بر حذر باش در این راه که سر در خطر است پیش از آنروز که میرم…

خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد

خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد ورنه ز دست تست مرا سد هزار داد شد یارِ غیر و داد قرار جفا به ما…

چون طفل اشک پرده در راز نیستم

چون طفل اشک پرده در راز نیستم از من مپوش راز که غماز نیستم در انتظار اینکه مگر خواندم شبی یک شب نشد که گوش…

چرا ستمگر من با کسی جفا نکند

چرا ستمگر من با کسی جفا نکند جفای او همه کس می‌کشد چرا نکند فغان ز سنگدل من که خون سد مظلوم به ظلم ریزد…

تند سویم به غضب دید که برخیز و برو

تند سویم به غضب دید که برخیز و برو خسکم در ته پا ریخت که بگریز و برو چیست گفتم گنهم دست به خنجر زد…

پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد

پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد بهانه ساخت که شنجرف بوده پی گم کرد تبسمی ز لب دلفریب او دیدم که هر چه…

به تنگ آمد دلم یک خنجرِ کاری طمع دارد

به تنگ آمد دلم یک خنجرِ کاری طمع دارد از آن مژگانِ قتال این‌قدر یاری طمع دارد نهاده ست از نکویانش بسی غم‌های ناخورده از…

بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه

بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه روم به شهر دگر چون هلال اول ماه به سبزی سر خوان کسی نیارم دست کنم قناعت…

اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن

اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن بعد ازین خوش عاشق بسیار خواهی داشتن یک خریدار دگر ماندست و گر اینست وضع بیش ازین هم گرمی…

ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن

ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن سعی دارد محنت هجران تو هم امداد کن عیش خسرو چیست با شیرین به طرف جوی شیر…

آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن

آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن اینک اینک عشق می‌آید به شور انگیختن هر کرا کحل محبت چشم جان روشن نساخت روز حشرش همچنان…

آتشی در جان ما افروختی

آتشی در جان ما افروختی رفتی و ما را ز حسرت سوختی بی‌وداع دوستان کردی سفر از که این راه و روش آموختی گرنه از…

یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست

یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست خوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست چون نفس امشب فرو بردم…

هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود

هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد کار چون…

نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را

نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست…

منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را

منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی عشق…

مریض عشق اگر سد بود علاج یکیست

مریض عشق اگر سد بود علاج یکیست مرض یکی و طبیعت یکی، مزاج یکیست تمام در طلب وصل و وصل می‌طلبیم اگر یکیم و اگر…

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش یک گام آن‌طرف ننهیم از مقام خویش این مرغ تنگ حوصله را دانه‌ای بس است صیاد ما به…

گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت

گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت وان‌دست و تازیانه و مرکب جهاندنت شهری به ترکتاز دهد بلکه عالمی ترکانه برنشستن و هر سو…

کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسون‌سازت

کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسون‌سازت دگر قصد که داری ای جهانی کشتهٔ نازت نمی‌دانم که باز ای ابر رحمت بر که می‌باری…

غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببرد

غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببرد عافیت را همه اسباب به یغما ببرد صبر ما پنجه مومیست چوعشق آرد زور پنجه گر ساخته…

صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم

صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم خوش بر سر بهانه نشسته‌ست طاقتم من مرد حملهٔ سپه هجر نیستم گیرم که استوار بود پای جرأتم…

سوزِ تبِ فراقِ تو درمان‌پذیر نیست

سوزِ تبِ فراقِ تو درمان‌پذیر نیست تا زنده‌ام چو شمع از اینم گزیر نیست هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای دردِ محبت است که…

ز عشق من به تو اغیار بدگمان شده‌اند

ز عشق من به تو اغیار بدگمان شده‌اند کرشمه‌های نهان را نگاهبان شده‌اند حمایتی که حریفان بزم در بد من تمام متفق و جمله همزبان…

دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم

دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم خواهم که شوم ازنظر لطف تو غایب هر چند که…

در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش

در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه…

خوش صیدِ غافلی به سر تیر آمده‌ست

خوش صیدِ غافلی به سر تیر آمده‌ست زه کن کمانِ ناز که نخجیر آمده‌ست روزی به کارِ تیغِ تو آید نگاه دار این گردنی که…

چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود

چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود شد آتش جگرم پیش مردمان روشن ز خون…

چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را

چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو…

تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش

تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش دیده در وصل است پا از بزم گو مهجور باش در نگاهی کان به هر…

پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد

پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد به خود دادم قرار صبر بی او یک…

به استغنات میرم سرو استغنا بلند من

به استغنات میرم سرو استغنا بلند من که خوش راضیست از تو جان استغنا پسند من سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم…

بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم

بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم دل جنیبت کش و جان غاشیه‌دارش سازم خواهم این سینه پر از جوهر جانهای نفیس که…

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون…

آه شراره بارم کان از درون برآمد

آه شراره بارم کان از درون برآمد ابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد می‌کرد دل تفأل از مصحف جمالش از زلف او به فالش…

الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش

الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش صدای شهپر شاهینی از هر گوشه می‌آید تذرو غافلی دارم…

آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او

آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او در کمین خرمن جان شعله‌ها پنهان در او شعله‌ای می‌بایدم سوزان که ننشیند ز تاب گر بجوش…