غزلیات کمال خجندی
زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت
زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت با این کمند روی زمین می توان گرفت ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را چشمت به غمزه…
ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رود
ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رود چه جای ماه سخن هم در آفتاب رود تو آن دری که از پیش نظر اگر بروی مرا…
روزی که به من ناز و عتابت به حساب است
روزی که به من ناز و عتابت به حساب است آن روز مرا روز حساب است و عذاب است گفتی پس قرنی ز جفایت بکشم…
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم گر بدانی که ز هجر تو چسان میگذرانم چند در کوی تو بربوی تو برخاک نشینم آتش…
دوشم دل از غم تو بر آتش همیتپید
دوشم دل از غم تو بر آتش همیتپید وز دیده با خیال لبت آب میچکید زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب میسوخت چون نمک…
دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو
دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو مرا آن زبان کو ترا آن دهان کو کمر گفته بودی که بندم بخونت کمر خود ببندی…
دل نیست بدستم بر دلبر چه فرستم
دل نیست بدستم بر دلبر چه فرستم جان هست ولی چیز محقر چه فرستم غم نیست از بنم که فرستم سر و جانش اندیشه از…
دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین
دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین چشم و ابروی ترا شیوه چنان ناز چنین من بیدل چو زرم با توز اخلاص درون…
دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست دیر خواهد به من آمد و به کاری رفتست هر قراری که به دل دارم ازو خواهد رفت…
دل است جایش و با دیده فتاده به خون
دل است جایش و با دیده فتاده به خون بدین خوشیم که باری از این دو نیست برون عجب مدار که پروانه شب نیارامید که…
درد تو به از دواست ای دوست
درد تو به از دواست ای دوست اندوه تو جانفزاست ای دوست دریوزه گر در تو از تو جز درد و بلا نخواست ای دوست…
در دست در درونم درمان آن ندانم
در دست در درونم درمان آن ندانم ساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم از پیش بر گرفتم رخت وجود پیش آی تا یک نفی…
خوشا غمی که برویم ز روی او آید
خوشا غمی که برویم ز روی او آید که هرچه آید از آن رو مرا نکو آید به شوخی آمدن و ناشکستش دل را گرانترست…
خبری یافتم از یار مپرسید ز من
خبری یافتم از یار مپرسید ز من تا نیارید بر من خبر دار و رسن خبر دار و رسن رابت منصور بود خبر رایت و…
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم فکر نو می کنیم در آن دم که خامشیم چون صبح در پرستش روی تو صادقیم…
چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد که با بروزنم از رویت آفتاب در افتد شبی که بر سر کویت کنیم…
چشم مسلمان کش تو کافر مست است
چشم مسلمان کش تو کافر مست است هندوی زلف تو آفتاب پرست است دل که ز دستم برفت و با تو در افتاد زود بیفتد…
چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد
چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد چه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد از سایه مگس آن رخ چو میبرد آزار بپوش گو لب شیرین کز…
تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما
تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما که در تو کار نکردست درد کاری ما شنوده ام که گشودی زبان بدشنامم عزیز من چه…
ترا بر دیده من جاست گفتم
ترا بر دیده من جاست گفتم که این جوی و تو سروی راست گفتم البت گفت از توأم جانست درخواست مرا از نست این درخواست…
پیش روی تو ماه را چه وجود
پیش روی تو ماه را چه وجود که رخ تست ما هو المقصود در شب قدر ابروان ترا همه محرابها برند سجود آید از زلف…
بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیم
بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیم می گلگون طلب داریم و گل در ساغر اندازیم سر رقص و سراندازی سرو و لاله…
به مکر و حیله برای دسترس چه امکان است
به مکر و حیله برای دسترس چه امکان است که همچو سرو بلندش هزار دستان است درون پرده رخ او هزار سینه بسوخت نعوذ بالله…
به خالت نسبت مشک ختنا کردم خطا کردم
به خالت نسبت مشک ختنا کردم خطا کردم من این تشبیه بینیت چرا کردم چرا کردم صبا انداخت در دستم شی زلف چو چوگانش چه…
بعد از امروز آشکارا دوست می دارم ترا
بعد از امروز آشکارا دوست می دارم ترا از تو چون پوشم نگارا دوست میدارم ترا در وجود من ز هستی هر سر مویی که…
بر درت بی آب شد اشکم ز بسیار آمدن
بر درت بی آب شد اشکم ز بسیار آمدن بعد ازین خون خواهد از چشم گهربار آمدن ای دل ار آهنگ آن در میکنی چون…
باز در عشق یکی دل به غلامی دادم
باز در عشق یکی دل به غلامی دادم خواجه را گو که بیاید به مبارکبادم بنده را از تو چه جای گله، آزادیهاست هست جای…
بار بنشست به مجلس بنشانید چراغ
بار بنشست به مجلس بنشانید چراغ روی او نور تجلیست مخوانید چراغ آفتابیست زه طالع شده همسایه ما نه شب است این که از همسایه…
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب کی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایهای…
ای نور دیده را نگرانی بسوی تو
ای نور دیده را نگرانی بسوی تو جانا تعلقیست دلم را بکوی تو گر دیگران ز وصل تو درمان طلب کنند ما را بس است…
ای غمت یار بی نوایی ها
ای غمت یار بی نوایی ها با من از دیرش آشنایی ها از چراغ رخت به خانه چشم در شب تیره روشنایی ها گفت پای…
ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه
ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه مردم دیده که باشد؟ که کند در تو نگاه مردم چشم تو ماتم زده عشاقند…
ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی
ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی با آشنای خویشت تا چند بیوفایی؟ دل میدهد گواهی کز ما دلت ملول است آری تو…
آه که خاک راه شد دیده من به راه تو
آه که خاک راه شد دیده من به راه تو کرده چرا کاه چهرهام فرقت عمرکاه تو بر دل من جفای تو بس که نهاده…
آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماه
آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماه کز دیده نهائنده نهان کردمت آگاه گر دیده گنه کرد که از خانه کشیمش ور…
آن بار که پیوسته به ما دل نگران بود
آن بار که پیوسته به ما دل نگران بود مشغول به ما بود و ملول از دگران بود از ما برمید و دگرانش بر بودند…
اگر درد تو از حبیب باشد
اگر درد تو از حبیب باشد درد سرت از طبیب باشد ما را چه غریب شهر خوانی عاشق همه جا غریب باشد أهم مشنو که…
از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده
از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده گر دیدنت نباشد بیزارم از دو دیده چشم نمی تواند روی رقیب دیدن آری همین…
از باد سر زلفت یک روز پریشان شد
از باد سر زلفت یک روز پریشان شد جان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد حال دل خود گفتم با چاره گر دردی…
یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد
یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد جز فتنه در آن غمزة غماز نباشد گفتی بهلم کن ستمی با تو اگر رفت هرگز نکنم…
وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو میخوانند
وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو میخوانند چون رسد کار به زلفت همه درمیمانند صورتت صاحبِ معنی ز ملک بدانست لیکن اهل نظرت بهتر از این…
هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد
هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد کز هر طرف زدوش سری را جدا نکرد هرگز دو چشم او به جفا وعدهای نداد…
هر که از درد تو محروم بود بیمار است
هر که از درد تو محروم بود بیمار است و آنکه داغ تو نه پر سینه او افگار است دلم از ناوک آن غمزه شکایت…
نیست غیر از تو دستگیر ای دوست
نیست غیر از تو دستگیر ای دوست دست افتادگان بگیر ای دوست آفتابی تو ما چو ذره همه تو بزرگی و ما حقیر ای دوست…
نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرم
نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرم خود من ساده درون صورت غیری نپذیرم مرده ام در هوس آنکه بود فرصت آنم که نهی پای…
می میرسد از باغ به خدمت برسیدش
می میرسد از باغ به خدمت برسیدش پوشیده بخلونگه عشرت بکشیدش نا ریخته در کام صراحی ز لب خم با باد لب بار نخستین بچشیدش…
من نخواهم ز کمند نو نجات
من نخواهم ز کمند نو نجات من نجی من کمد العشق فعات آن خضر بین که چه بازی خوردوست لب او دیده و خورد آب…
من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت
من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت آن دو رخ دیده ام این بار روان خواهم باخت باختم عشق به آن روی و…
مریض عشقم و درد تو دارم
مریض عشقم و درد تو دارم ز دردت تا ابد سر برندارم خطا گفتم چه درد استغفرالله من این خود عین درمان می شمارم غمت…
مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد
مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد بدین مشابه گدا را که محترم دارد ز کیمیای حبانم نشان ده ای ره بین که…
مبارک منزلی خوش سرزمینی
مبارک منزلی خوش سرزمینی که آنجا سر برآرد نازنینی براین من که گر باشد جز این نیست که حوری هست و فردوس برینی یقین دانی…
ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد
ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد بالین دردمندان جز آستان نباشد چشمم ستاره گیرد شبها بخواب رفتن گر آه و ناله ما…
ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیم
ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیم محنت عشق تو بر راحت جان بگزیدیم پیش از آن دم که نبود از دل و…
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش بتپرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش دیگری گر بر سر جان میکشد خود را رواست من به…
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو گفتم آن موی میان هیچ است…
گر همه وقتی همه دل خون نیی
گر همه وقتی همه دل خون نیی لیلی وقتی نو و مجنون نیی نیست چو ما مردی خون خوردنت درخور این باره گلگون نیی در…
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن زینسان که دل به پارب زآن غمزه خواست تیری یک تیر بر…
گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم
گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم ور دیده روشن طلبی در نظر آرم رانی ز در خویشم و صد عذر بیاری سوگند به باری…
گر بری دست به آئینه و در خود نگری
گر بری دست به آئینه و در خود نگری ببری دست ز عشاق به صاحب نظری ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت…
کسی که پرتو انوار لامکانی یافت
کسی که پرتو انوار لامکانی یافت فراغت از همه آشوب این جهانی یافت به ذرهای نخرد های و هوی سلطانان دلی که بر در حق…
قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد
قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد غمش میاد کز اینسان دلی بدست آرد زمینه به جرعه بده آب و نخم عشرت کار که…
عمریست که از خلوته در میکده مسئوریم
عمریست که از خلوته در میکده مسئوریم شب مست و سحر گاهان چون چشم تو مخموریم کس بوی ریا نشنید از خرفة ما رندان چون…
عجب آن دلبر جادو کجا رفت
عجب آن دلبر جادو کجا رفت ازین سو دل ربود آن سو کجا رفت امید از ما سگان کو چو آهو نیابد کس، پی اش…
عاشق بی درد را بر در او بار نیست
عاشق بی درد را بر در او بار نیست محرم این بار گاه جز دل افگار نیست هست من خسته را پیش تو مردن هوس…
شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتی
شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتی کونه کنم حدیث بخوبی نباتی گر من در آب و آتشم از چشم و دل خوشم کاندر میان هر…
شب سوی ما هوس آمدن است آن مه را
شب سوی ما هوس آمدن است آن مه را دیدهها پاک بروبید به مژگان ره را تا تو بر گوشه نشینان گذری چشم و مژه…
سرو سهی در بوستان چندانکه بالا میکشد
سرو سهی در بوستان چندانکه بالا میکشد پیش قد و بالای او از سرکشی پا میکشد گر دوستان را میکشد خاطر به باغ و بوستان…
سالها شد که در تک و پوییم
سالها شد که در تک و پوییم تو بمانی عجب چه میجوئیم وقت آن شد که از حدیقة انس گل و ریحان دوستی هوئیم وصف…
زلف تو از غالیه مشکین ترست
زلف تو از غالیه مشکین ترست اشک من از لعل تو رنگین ترست از شکر انگور سمرقندیان سیب زنخدان تو شیرین ترست داد ز دستت…
ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست
ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست اگر بیدل نیم بی دینم ای دوست مرا صد بار گفتی خواهمت کشت بکش بک ره مکش…
روز و شب از غم عشق تو در اندیشه درم
روز و شب از غم عشق تو در اندیشه درم گرنه از صبر از هجر تو به هر لحظه درم اشک همچون در و رخساره…
رخ بپوشید و جگره میسوزدم
رخ بپوشید و جگره میسوزدم آتش پنهان بنره میسوزدم خانه ای که آب سازم چون حباب آه دل دیوار و در بسوزدم باد آن لب…
دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد
دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد آه من بی مه رویت به فلک بر میشد اشک میآمد و میشست ز پیش نظرم…
دلی دارم ز چشمت ناتوانتر
دلی دارم ز چشمت ناتوانتر وجودی از دهانت بینشانتر چو اشکم در کنار ای در سیراب اگر آنی شپی باری روانتر رقیبت مهربانیها نماید ولی…
دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهی
دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهی عیسی دمی و آب به آدم نمیدهی داروی جان ز حقه لبهات میدهد با جان خسته چاشنی هم…
دل که سودای تو می پخت کبابش کردی
دل که سودای تو می پخت کبابش کردی بود غمخانه دیرینه خرابش کردی دیده کز گریه بسیار تهی گشت ز اشک از لب و عارض…
دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش هم
دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش هم ناز خود گو بیش کن تا میرمش زین بیش هم چون به آن قانع…
دل بردی و دین رواست اینها
دل بردی و دین رواست اینها ای جان جهان چهاست اینها بندم ز غمت جدا شد از بند از جور و ستم جداست اینها گفتی…
در گلستانها تماشائی به از روی تو نیست
در گلستانها تماشائی به از روی تو نیست در بهشت عدن جائی خوشتر از کوی تو نیست بامدادان از پشیمانی بماند در خمار هر که…
در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما
در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما سرو دامن بر زد و آمد به بستان راست پا تا چرا پیراهن اول آن تن نازک…
خوشا در کوی دلبر آرمیدن
خوشا در کوی دلبر آرمیدن گل از گلزار وصل بار چیدن نگار خویش را در بر گرفتن شراب وصل از لعلش چشیدن مرا باشد دلارامی…
خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد
خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد بیت احزان من از روی تو گلشن باشد سرو هر چند سرافراز بود در بستان پیش بالای بلند…
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی درید پیرهن نیکوئی به بد نامی دلم بشام سر زلف نست و میترسم که باز بشکنی…
چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را
چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را به دوصد ادب برآن در چو خطاست…
چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب داد
چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب داد طاق ابرویت شکست گوشه محراب داد گر جفا اینست کز زلف تو بر من میرود عاقبت پیش…
چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانم
چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانم چگونه پاک سازم باز راه خود نمی دانم اگر ند گریز افتد مرا از جور چشم…
تو چشم آنکه حق بینی نداری
تو چشم آنکه حق بینی نداری وگر نه هرچه بینی حق شماری مکن بب غریق ای زاهد خشک کزین دریا تو چون خس در کناری…
ترا به یک دو خط مصطلح فضولی چیست؟
ترا به یک دو خط مصطلح فضولی چیست؟ اصول علم لدنی به بی اصولی چیست؟ کلام خواندی و منطق کز آن شوی مقبول ازین دو…
پیش رخ نو مه را حسنی چنان ندیدم
پیش رخ نو مه را حسنی چنان ندیدم این اختر سعادت بر آسمان ندیدم از ضعف شد تن من دور از تو استخوانی پیش سگان…
بی لبت در جگر تشنه لبان آب نماند
بی لبت در جگر تشنه لبان آب نماند بی سر زلف تو در رشنه جانه ناب نماند تا شمال رخت افتاد بخاطر ما را به…
به مطرب شبه چه خوش میگفت چنگش
به مطرب شبه چه خوش میگفت چنگش خوشا می کز لب ساقیست رنگش چو ساغر رفته بود از دست مطرب به صد تصنیف آوردم به…
به حلقه که ز زلفت با خبر ببرد
به حلقه که ز زلفت با خبر ببرد خبر ز جان و دل و عقلها ز سر بیرد برم ز زلف تو بونی چو رخ…
بسی درد از غم عشقت کشیدم
بسی درد از غم عشقت کشیدم ز بی دردی بتر دردی ندیدم یکایک درد من درمان پذیرفت از آن دم کز تواین شربت چشیدم به…
بر آمد جان ز شوق آن دهانم
بر آمد جان ز شوق آن دهانم بر آوردی به هیچ ای دوست جانم گریبانم ز دست خود چه دوزی ه از دست تو بازش…
باز در آن کو گذری یافتم
باز در آن کو گذری یافتم بر درش از کعبه دری یافتم پیش گدایان سر کوی دوست ملک جهان مختصری یافتم جان و سر و…
بار از ستیزه کینه باران بجد گرفت
بار از ستیزه کینه باران بجد گرفت آزار ریش په نگاران بجد گرفت دیدند عاشقانش و آغاز گریه کرد گفتم درا به خانه که باران…
با چشم خوش ای شوخ مرا جنگ مینداز
با چشم خوش ای شوخ مرا جنگ مینداز محنت زده را به بلا جنگ مینداز در دست صبا سلسله زلف میفکن شوریده دلان را به…
ای نبات قد سبزت شکرستان همه
ای نبات قد سبزت شکرستان همه قد شمشادوشت سرو خرامان همه رونق کفر بیفزاید از آن روی که برد فر خال سیهت رونق بازار همه…
ای صبا چند روی بر د جانان گستاخ
ای صبا چند روی بر د جانان گستاخ در شب تار بر آن زلف پریشان گستاخ باشد اینها حرکات خنک و بادسری که در آن…
ای دلاویزتر از رشته جان کا کل تو
ای دلاویزتر از رشته جان کا کل تو برده سوی تو دلم موی کشان کاکل تو سنبل غالیه سایست چو صبا شانه زده شده بر…





