غزلیات کمال خجندی
یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودم
یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودم مشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم بیمی ز جان فشانی هیچم نبود چون شمع آن شب…
وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویم
وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویم چون نیست ز لطفش خبری یک سر مویم آن به که نگویم به کس این راز نهانی تا…
هرگز ز جان من غم سودای او نرفت
هرگز ز جان من غم سودای او نرفت وز خاطر شک تمنای او نرفت آن دل سیاه باد که سودای او نپخت وان سر بریده…
هر کسی در سر ازینگونه هوسها دارند
هر کسی در سر ازینگونه هوسها دارند که چوما چشم بقین و دل دانا دارند شیوه اهل صفا هیچ ندانسته هنوز خویشتن را همه صوفی…
نیست کس را به حسن روی تو قیل
نیست کس را به حسن روی تو قیل چه توان گفت روشن است دلیل با لیت چشم را مضایقه چیست م ت کی دیده به…
نشان شیروان دارد سر زلف پریشانش
نشان شیروان دارد سر زلف پریشانش دلیلی روشن است اینکه چراغی زبر دامانش هر آن شمعی که در مجلس نهی با روی او ساقی چو…
میزند بر آتش دل جوش می آب اینچنین
میزند بر آتش دل جوش می آب اینچنین غم ز دلها میزداید باده ناب اینچنین صید دلها می کند دلدار با نیر نگاه دلبران را…
من و درد تو آنگه باد مرهم
من و درد تو آنگه باد مرهم نباشد این قدر دردی مرا هم حدیثم از کم و افزون جز این نیست که افزون باد این…
من به درد دل خوشم جان مرا صحت چه سود
من به درد دل خوشم جان مرا صحت چه سود نوش آنلب در خورست این تشنه را شربت چه سود آروزمند قد و قند ب…
مژه تیزست و غمزه نیز و تو نیز
مژه تیزست و غمزه نیز و تو نیز ریختی خون عاشقان به ستیز اگر کشی بی بهانه نتوان کشت صد بهانه بعشره انگیز از من…
مرا ز صحبت باران چه کار بگشاید
مرا ز صحبت باران چه کار بگشاید که کارم از گره زلف یار بگشاید چو طره باز کند برقرار هر روزه از بند غصه دل…
مپوشان روی خود ای شوخ خود رای
مپوشان روی خود ای شوخ خود رای تو چشمی چشم بر عشاق بگشای ستم تا کی کتنی فرمانیم جور کرم فرما دگر اینها مفرمای از…
ما را بچه جرم از نظر انداخته باز
ما را بچه جرم از نظر انداخته باز ما سوخته و تو بخان ساخته باز صد شب بمن آورده بروز وز تکبر روز دگرم دیدم…
ما به شادی جهانی نفروشیم
ما به شادی جهانی نفروشیم دولت این است که ما یافته ایم از ستمش غمش صاحب درد شناسد که چه لذت دارد آن حلاوت که…
لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گوید
لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گوید اگر خورشید رخساره این قمر باری چه می گوید بعد دقت شناسی عقل نتوانست…
گفتهای از ما دلت بردار زنهار این مگو
گفتهای از ما دلت بردار زنهار این مگو جان من با آن لب و گفتار زنهار این مگو گفته راه وفا ما نیکه نتوانیم رفت…
گر یار طبیب درد من نیست
گر یار طبیب درد من نیست دردا که امید زیستن نیست بیمار را به تندرستی جز ناله درون پیرهن نیست هر سر که برید از…
گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون
گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون ز اول شبه تا دم صبح آفتاب آید برون تا به چشم من خیال آن…
گر تیر کشی از طرف غمزهٔ جادو
گر تیر کشی از طرف غمزهٔ جادو صد آه کشد از جگر سوخته آهو خونم چو شود ریخته مستی کند آن چشم از ریخته ذوق…
گر بری چون سر زلف این دل سودایی را
گر بری چون سر زلف این دل سودایی را با پای بوس تو کشد این دل شیدایی را من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد…
کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کند
کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کند ز عشق سینه که رنجور شد شفا چه کند اگر نظر نگمارد به عاشق درویش عتابت…
فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید
فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید که گر به کوه بسنجم غمت فزون آید گذشت از غم فرهاد سالها و هنوز صدای…
عنبرست آن دام دل یا مشک ناب
عنبرست آن دام دل یا مشک ناب یا ز سنبل پر گل سوری نقاب یا ز شعر سبز بر به سایبان یا حریر ست آن…
عرفات عشق بازان سر کوی بار باشد
عرفات عشق بازان سر کوی بار باشد بعلطواف کعبه زین در نروم که عار باشد چو سری بر آستانش ز سر صفا نهادی بصفا و…
عارف پنهان ز پیدا خوشتر است
عارف پنهان ز پیدا خوشتر است گنج را گنجینه مأوا خوشتر است عالم آزادگی خوش عالمی است ای دل آنجا رو که آنجا خوشتر است…
صحبت عاشق و حبیب بهم
صحبت عاشق و حبیب بهم فصل گل دان و عندلیب بهم غم جگر ساخت قسمت من و دل هر دو خوردیم آن نصب بهم به…
شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشد
شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشد خواهم از بخت که روزم همگی شب باشد گه گه از حسرت آن لب که بوسم…
سرو ما را قد و بالایی خوش است
سرو ما را قد و بالایی خوش است دیدن آن گل تماشایی خوش است تا رخش بینیم گو بالا نمای از آنکه به دیدن به…
سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم
سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم ز حال خود سگ کوی ترا خبر کردیم میان ما و سگانت خصومتی گر بود بر آستان نو…
زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت
زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت با این کمند روی زمین می توان گرفت ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را چشمت به غمزه…
ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رود
ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رود چه جای ماه سخن هم در آفتاب رود تو آن دری که از پیش نظر اگر بروی مرا…
روزی که به من ناز و عتابت به حساب است
روزی که به من ناز و عتابت به حساب است آن روز مرا روز حساب است و عذاب است گفتی پس قرنی ز جفایت بکشم…
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم گر بدانی که ز هجر تو چسان میگذرانم چند در کوی تو بربوی تو برخاک نشینم آتش…
دوشم دل از غم تو بر آتش همیتپید
دوشم دل از غم تو بر آتش همیتپید وز دیده با خیال لبت آب میچکید زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب میسوخت چون نمک…
دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو
دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو مرا آن زبان کو ترا آن دهان کو کمر گفته بودی که بندم بخونت کمر خود ببندی…
دل نیست بدستم بر دلبر چه فرستم
دل نیست بدستم بر دلبر چه فرستم جان هست ولی چیز محقر چه فرستم غم نیست از بنم که فرستم سر و جانش اندیشه از…
دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین
دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین چشم و ابروی ترا شیوه چنان ناز چنین من بیدل چو زرم با توز اخلاص درون…
دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست دیر خواهد به من آمد و به کاری رفتست هر قراری که به دل دارم ازو خواهد رفت…
دل است جایش و با دیده فتاده به خون
دل است جایش و با دیده فتاده به خون بدین خوشیم که باری از این دو نیست برون عجب مدار که پروانه شب نیارامید که…
درد تو به از دواست ای دوست
درد تو به از دواست ای دوست اندوه تو جانفزاست ای دوست دریوزه گر در تو از تو جز درد و بلا نخواست ای دوست…
در دست در درونم درمان آن ندانم
در دست در درونم درمان آن ندانم ساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم از پیش بر گرفتم رخت وجود پیش آی تا یک نفی…
خوشا غمی که برویم ز روی او آید
خوشا غمی که برویم ز روی او آید که هرچه آید از آن رو مرا نکو آید به شوخی آمدن و ناشکستش دل را گرانترست…
خبری یافتم از یار مپرسید ز من
خبری یافتم از یار مپرسید ز من تا نیارید بر من خبر دار و رسن خبر دار و رسن رابت منصور بود خبر رایت و…
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم فکر نو می کنیم در آن دم که خامشیم چون صبح در پرستش روی تو صادقیم…
چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد که با بروزنم از رویت آفتاب در افتد شبی که بر سر کویت کنیم…
چشم مسلمان کش تو کافر مست است
چشم مسلمان کش تو کافر مست است هندوی زلف تو آفتاب پرست است دل که ز دستم برفت و با تو در افتاد زود بیفتد…
چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد
چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد چه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد از سایه مگس آن رخ چو میبرد آزار بپوش گو لب شیرین کز…
تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما
تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما که در تو کار نکردست درد کاری ما شنوده ام که گشودی زبان بدشنامم عزیز من چه…
ترا بر دیده من جاست گفتم
ترا بر دیده من جاست گفتم که این جوی و تو سروی راست گفتم البت گفت از توأم جانست درخواست مرا از نست این درخواست…
پیش روی تو ماه را چه وجود
پیش روی تو ماه را چه وجود که رخ تست ما هو المقصود در شب قدر ابروان ترا همه محرابها برند سجود آید از زلف…
بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیم
بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیم می گلگون طلب داریم و گل در ساغر اندازیم سر رقص و سراندازی سرو و لاله…
به مکر و حیله برای دسترس چه امکان است
به مکر و حیله برای دسترس چه امکان است که همچو سرو بلندش هزار دستان است درون پرده رخ او هزار سینه بسوخت نعوذ بالله…
به خالت نسبت مشک ختنا کردم خطا کردم
به خالت نسبت مشک ختنا کردم خطا کردم من این تشبیه بینیت چرا کردم چرا کردم صبا انداخت در دستم شی زلف چو چوگانش چه…
بعد از امروز آشکارا دوست می دارم ترا
بعد از امروز آشکارا دوست می دارم ترا از تو چون پوشم نگارا دوست میدارم ترا در وجود من ز هستی هر سر مویی که…
بر درت بی آب شد اشکم ز بسیار آمدن
بر درت بی آب شد اشکم ز بسیار آمدن بعد ازین خون خواهد از چشم گهربار آمدن ای دل ار آهنگ آن در میکنی چون…
باز در عشق یکی دل به غلامی دادم
باز در عشق یکی دل به غلامی دادم خواجه را گو که بیاید به مبارکبادم بنده را از تو چه جای گله، آزادیهاست هست جای…
بار بنشست به مجلس بنشانید چراغ
بار بنشست به مجلس بنشانید چراغ روی او نور تجلیست مخوانید چراغ آفتابیست زه طالع شده همسایه ما نه شب است این که از همسایه…
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب کی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایهای…
ای نور دیده را نگرانی بسوی تو
ای نور دیده را نگرانی بسوی تو جانا تعلقیست دلم را بکوی تو گر دیگران ز وصل تو درمان طلب کنند ما را بس است…
ای غمت یار بی نوایی ها
ای غمت یار بی نوایی ها با من از دیرش آشنایی ها از چراغ رخت به خانه چشم در شب تیره روشنایی ها گفت پای…
ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه
ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه مردم دیده که باشد؟ که کند در تو نگاه مردم چشم تو ماتم زده عشاقند…
ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی
ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی با آشنای خویشت تا چند بیوفایی؟ دل میدهد گواهی کز ما دلت ملول است آری تو…
آه که خاک راه شد دیده من به راه تو
آه که خاک راه شد دیده من به راه تو کرده چرا کاه چهرهام فرقت عمرکاه تو بر دل من جفای تو بس که نهاده…
آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماه
آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماه کز دیده نهائنده نهان کردمت آگاه گر دیده گنه کرد که از خانه کشیمش ور…
آن بار که پیوسته به ما دل نگران بود
آن بار که پیوسته به ما دل نگران بود مشغول به ما بود و ملول از دگران بود از ما برمید و دگرانش بر بودند…
اگر درد تو از حبیب باشد
اگر درد تو از حبیب باشد درد سرت از طبیب باشد ما را چه غریب شهر خوانی عاشق همه جا غریب باشد أهم مشنو که…
از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده
از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده گر دیدنت نباشد بیزارم از دو دیده چشم نمی تواند روی رقیب دیدن آری همین…
از باد سر زلفت یک روز پریشان شد
از باد سر زلفت یک روز پریشان شد جان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد حال دل خود گفتم با چاره گر دردی…
یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد
یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد جز فتنه در آن غمزة غماز نباشد گفتی بهلم کن ستمی با تو اگر رفت هرگز نکنم…
وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو میخوانند
وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو میخوانند چون رسد کار به زلفت همه درمیمانند صورتت صاحبِ معنی ز ملک بدانست لیکن اهل نظرت بهتر از این…
هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد
هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد کز هر طرف زدوش سری را جدا نکرد هرگز دو چشم او به جفا وعدهای نداد…
هر که از درد تو محروم بود بیمار است
هر که از درد تو محروم بود بیمار است و آنکه داغ تو نه پر سینه او افگار است دلم از ناوک آن غمزه شکایت…
نیست غیر از تو دستگیر ای دوست
نیست غیر از تو دستگیر ای دوست دست افتادگان بگیر ای دوست آفتابی تو ما چو ذره همه تو بزرگی و ما حقیر ای دوست…
نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرم
نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرم خود من ساده درون صورت غیری نپذیرم مرده ام در هوس آنکه بود فرصت آنم که نهی پای…
می میرسد از باغ به خدمت برسیدش
می میرسد از باغ به خدمت برسیدش پوشیده بخلونگه عشرت بکشیدش نا ریخته در کام صراحی ز لب خم با باد لب بار نخستین بچشیدش…
من نخواهم ز کمند نو نجات
من نخواهم ز کمند نو نجات من نجی من کمد العشق فعات آن خضر بین که چه بازی خوردوست لب او دیده و خورد آب…
من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت
من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت آن دو رخ دیده ام این بار روان خواهم باخت باختم عشق به آن روی و…
مریض عشقم و درد تو دارم
مریض عشقم و درد تو دارم ز دردت تا ابد سر برندارم خطا گفتم چه درد استغفرالله من این خود عین درمان می شمارم غمت…
مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد
مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد بدین مشابه گدا را که محترم دارد ز کیمیای حبانم نشان ده ای ره بین که…
مبارک منزلی خوش سرزمینی
مبارک منزلی خوش سرزمینی که آنجا سر برآرد نازنینی براین من که گر باشد جز این نیست که حوری هست و فردوس برینی یقین دانی…
ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد
ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد بالین دردمندان جز آستان نباشد چشمم ستاره گیرد شبها بخواب رفتن گر آه و ناله ما…
ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیم
ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیم محنت عشق تو بر راحت جان بگزیدیم پیش از آن دم که نبود از دل و…
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش بتپرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش دیگری گر بر سر جان میکشد خود را رواست من به…
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو گفتم آن موی میان هیچ است…
گر همه وقتی همه دل خون نیی
گر همه وقتی همه دل خون نیی لیلی وقتی نو و مجنون نیی نیست چو ما مردی خون خوردنت درخور این باره گلگون نیی در…
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن زینسان که دل به پارب زآن غمزه خواست تیری یک تیر بر…
گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم
گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم ور دیده روشن طلبی در نظر آرم رانی ز در خویشم و صد عذر بیاری سوگند به باری…
گر بری دست به آئینه و در خود نگری
گر بری دست به آئینه و در خود نگری ببری دست ز عشاق به صاحب نظری ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت…
کسی که پرتو انوار لامکانی یافت
کسی که پرتو انوار لامکانی یافت فراغت از همه آشوب این جهانی یافت به ذرهای نخرد های و هوی سلطانان دلی که بر در حق…
قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد
قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد غمش میاد کز اینسان دلی بدست آرد زمینه به جرعه بده آب و نخم عشرت کار که…
عمریست که از خلوته در میکده مسئوریم
عمریست که از خلوته در میکده مسئوریم شب مست و سحر گاهان چون چشم تو مخموریم کس بوی ریا نشنید از خرفة ما رندان چون…
عجب آن دلبر جادو کجا رفت
عجب آن دلبر جادو کجا رفت ازین سو دل ربود آن سو کجا رفت امید از ما سگان کو چو آهو نیابد کس، پی اش…
عاشق بی درد را بر در او بار نیست
عاشق بی درد را بر در او بار نیست محرم این بار گاه جز دل افگار نیست هست من خسته را پیش تو مردن هوس…
شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتی
شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتی کونه کنم حدیث بخوبی نباتی گر من در آب و آتشم از چشم و دل خوشم کاندر میان هر…
شب سوی ما هوس آمدن است آن مه را
شب سوی ما هوس آمدن است آن مه را دیدهها پاک بروبید به مژگان ره را تا تو بر گوشه نشینان گذری چشم و مژه…
سرو سهی در بوستان چندانکه بالا میکشد
سرو سهی در بوستان چندانکه بالا میکشد پیش قد و بالای او از سرکشی پا میکشد گر دوستان را میکشد خاطر به باغ و بوستان…
سالها شد که در تک و پوییم
سالها شد که در تک و پوییم تو بمانی عجب چه میجوئیم وقت آن شد که از حدیقة انس گل و ریحان دوستی هوئیم وصف…
زلف تو از غالیه مشکین ترست
زلف تو از غالیه مشکین ترست اشک من از لعل تو رنگین ترست از شکر انگور سمرقندیان سیب زنخدان تو شیرین ترست داد ز دستت…
ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست
ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست اگر بیدل نیم بی دینم ای دوست مرا صد بار گفتی خواهمت کشت بکش بک ره مکش…
روز و شب از غم عشق تو در اندیشه درم
روز و شب از غم عشق تو در اندیشه درم گرنه از صبر از هجر تو به هر لحظه درم اشک همچون در و رخساره…





