غزلیات کمال خجندی
ای بخت بارینی که به باران رسانیم
ای بخت بارینی که به باران رسانیم در تنگنای زرنشان وارهانیم من مردهام نه زنده بدین حال کس مباد حقا خجالت ازین زندگانیم نه پرسش…
آنکه ز بی گنه کشی نیست دمی ندامتش
آنکه ز بی گنه کشی نیست دمی ندامتش بی گنهی که او کشد من بکشم غرامتش لحظه به لحظه در ستم غمزهٔ او قیامتی میکند…
آن شهسوار خویان بارب چه نام دارد
آن شهسوار خویان بارب چه نام دارد در حسن و دلربائی لطف تمام دارد عشان را حلال است اندوه دوست خوردن خونش حلال بادا آنکو…
امشب ز خیالش سر ما خواب دگر داشت
امشب ز خیالش سر ما خواب دگر داشت وز عارض او چشم ترم آب دگر داشت رخسارة ساقی و لب جام و رخ شمع هریک…
اگر او یاد من دلخسته کردی
اگر او یاد من دلخسته کردی دل آه و ناله را آهسته کردی نیامد بر سرم چون حیف میرفت که پای نازک از من خسته…
از سر هوای وصل تو بیرون نمیرود
از سر هوای وصل تو بیرون نمیرود سودای لیلی از دل مجنون نمیرود چشمم نظر به غیر جمالت نمیکند باد نو از طبیعت موزون نمیرود…
آرزو برده ام که چشم تو باز
آرزو برده ام که چشم تو باز کشدم که به عشره گاه به ناز ما خریدیم اگر فروشد دوست نیم ناری بصد هزار نیاز گره…
یارب این درد دل و فرقت جانان تا کی
یارب این درد دل و فرقت جانان تا کی در دلم بار فراق و غم خوبان تا کی هر نفس جان به لب آمد ز…
هوای وصل تو دارد غریق بحر فراق
هوای وصل تو دارد غریق بحر فراق چو تشنه که به آب روان بود مشتاق شنیده ام که سگم خوانده عفاک الله من قیر بدین…
هر نیر که بر سینه ام آن فتنه گر انداخت
هر نیر که بر سینه ام آن فتنه گر انداخت دل شهل گرفت آن همه چون بر سپر انداخت دلخته نشد عاشق از آن نیر…
هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکد
هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکد آید دوان دوان که بر آن خاک پا چکد از غمزه نیش زد به جگر…
نیست بهای جان بسی پیش تو چون کشد کسی
نیست بهای جان بسی پیش تو چون کشد کسی در نظرت جهان و جان نیست به قیمت خسی شادی جان اگر توئی نیست غم جهان…
ندارد دلم طاقت بی توی
ندارد دلم طاقت بی توی که کردست چشم توام جادوی ز نو ابروبت ساخت شیدا مرا چنینها کند ماه نو در توی گشودند چشمان تو…
مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی
مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی نافه مشک برد از سر زلفت بویی آدمی نیست همانا که ز حیوان بتر است هر که را…
من گریان چه کنم زآن مژه و غمزه حذر
من گریان چه کنم زآن مژه و غمزه حذر چه یکی نیزه چه صد چون بگذشت آب از سر گر از آن کیش به باران…
من باده بخورم چکنم گو حرام باش
من باده بخورم چکنم گو حرام باش زاهد برو تو در پی ناموس و نام باش خواهی که برخوری دو سه روزی ز عمر خویش…
مرو مایل به قد تست چه حاجت به دلیل
مرو مایل به قد تست چه حاجت به دلیل همه دانند که الجنس الی الجنس یمیل آن خط سبز و لب لعل کزان سیری نیست…
مرا بی محنت او راحتی نیست
مرا بی محنت او راحتی نیست که تا عیشی نباشد عشرتی نیست بسی دیدم نعیم و ناز عالم ز ناز دوست خوشتر نعمتی نیست بگوخونم…
مائیم دل و دین به تو در باخته ای چند
مائیم دل و دین به تو در باخته ای چند دور از در تو خانه برانداختهای چند ای دانه دز فیمت خود دان و میامیز…
ما دلی داریم و آن بر دلبری خواهیم بست
ما دلی داریم و آن بر دلبری خواهیم بست ما کمر در خدمت سیمین بری خواهیم بست هر کسی بندنه بهر سیم و زر بر…
ما باز دل نهادیم بر جور دلستانان
ما باز دل نهادیم بر جور دلستانان ما را به ما گذارید باران و مهربانان از بیم بد زبانان بردن نمی توانیم الا به زیر…
گنه دیده گراینست که کردم نگهش
گنه دیده گراینست که کردم نگهش دل مینادشب و روز بجز در نگهش روی از ماه تمام ابروی او ماه نوست دیدمی هر دو اگر…
گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت
گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت آن هم از سنگدلی بود که گفتیم چنانت گر صبا خوانمت از لطف و گل از غایت خوبی هم…
گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی
گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی از تیغ نترسی و ز کشتن نهراسی ای دل همه رفتند ز دلبر به شکایت صد شکر کزین درد…
گر زاهد کم خواره محبت نچشیده است
گر زاهد کم خواره محبت نچشیده است خونابه نخوردست و ریاضت نکشیده است بر سینه ندارد اثر زخمی از آن تیغ این نیز دلیل است…
گر تو دل ما سوختی از آتش دوری
گر تو دل ما سوختی از آتش دوری ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری هر چند که دور از تو چو فرهاد…
گر آن به در زکاة حسن مسکین تر گدا جوید
گر آن به در زکاة حسن مسکین تر گدا جوید چو من گم گشت اویم بگوئیدش مرا جوید چو از صد مبل روشن کرد خاک…
کدام سر که ندارد دماغ سودایی
کدام سر که ندارد دماغ سودایی کدام دل که بود خالی از تمنایی کجاست پای روانی کدام دست و دل است نیست بسته به زنجیر…
غمت دارم مرا شادی همین است
غمت دارم مرا شادی همین است از بختم جای آزادی همین است ز بیدادت خراب آباد شد دل درین ویرانه آبادی همین است دگر بیداد…
علم و تقوی سر به سر دعوی است معنی دیگر است
علم و تقوی سر به سر دعوی است معنی دیگر است مرد معنی دیگر و میدان دعوی دیگر است عاشق ار آمد به کویش دینی…
عاشقم بر تو ز عاشق کشتنت
عاشقم بر تو ز عاشق کشتنت دوست کئی تا دوست تر دارم منت سر طلب از من که آرم در نظر بر سر آن هم…
طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشق
طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشق که نیست در خور بیمار جز غذای موافق از آن متاع که عاشق بیار خویش فرستد مراست…
شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازم
شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازم همنی دار که خود را بر بار اندازم من چو شمعم که گرم سوز به پایان برسد…
سیمین بدنی سرو قدی پسته دهانی
سیمین بدنی سرو قدی پسته دهانی هر وصف که آید به زبانم به از آنی آرام دلی دفع غمی مرهم دردی بار کهنی عمر نویی…
سرو دیوانه شدست از هوسی بالایش
سرو دیوانه شدست از هوسی بالایش می رود آب که زنجیر نهد بر پایش داشت از آب چو گل آینه در پیش جمال آب شد…
ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشت
ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشت میها که داشت یک دو دم از من دریغ داشت بنمود صد گرم به حریفان هزار…
زاهد شهرم و صاحب نظر و شاهد باز
زاهد شهرم و صاحب نظر و شاهد باز شسته سجاده به می کرده به میخانه نماز طاعت باده پرستان چه به مسجد چه بدیر عشق…
ز دیده در دل دیوانه رفتی
ز دیده در دل دیوانه رفتی ز منظرها به خلوت خانه رفتی دلت می خواست چون گنجی روان گشت روان گشتی سوی ویرانه رفتی صبا…
روز عید است و من امروز بر آن در میرم
روز عید است و من امروز بر آن در میرم که دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم دو سه ماه است که دورم ز رخ…
را گشودند بار بر ببندید
را گشودند بار بر ببندید خویشتن زیر بار مپسندید این جهان درد خورد دندانیست وارهیدید از او چو بر کندید برگ ریزان عمر شد نزدیک…
دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتم
دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتم بار بر دل پای در گل دست بر سر داشتم داده جان بر باد و برخاک…
دلم ترسد در آن زلف خمیده
دلم ترسد در آن زلف خمیده شب است آری و سرهای بریده اگر گل عندلیبانرا نکشته است چه خونست این بر آن دامان چکیده برخه…
دل من طلبکار بار است و بس
دل من طلبکار بار است و بس ازین دل همینم به کار است و بس شدم خاک و نگذشته بر من چو باد ازو بر…
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداند
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداند مست هرجا که کبابست بو میداند هر پریشانی و آشوب که جان را ز قاست دل دیوانه از…
دل رفت و نماند عقل و تدبیر
دل رفت و نماند عقل و تدبیر دلبر به جفا نکرده تقصیر آرید بمن نسیم آن زلف دارید مرا نگه به زنجیر باد است بگوش…
دگر باره تیغ جفا بر کشیدی
دگر باره تیغ جفا بر کشیدی ز باران دیرینه باری بریدی به قتل محبان شدی باز رنجه بنابادت ای دوست زحمت کشیدی من از حسرتت…
در غم دلدار کس را این دل انگاری مباد
در غم دلدار کس را این دل انگاری مباد هیچ عاشق را ز یاری درد بی باری مباد ناز های و هوی مستان زاهدان در…
دال زلف و الف قامت و بیم دهنش
دال زلف و الف قامت و بیم دهنش هرسه دامند و بدان صید جهانی چو منش نتوانست نبا را ز میانش پوشید آن قبا بود…
خواهی که به هیچ غم نمیری
خواهی که به هیچ غم نمیری تا دست دهد پیاله گیری می نوش به شادی و شو از او آن دم که به دست غم…
خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر
خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر خواب در چشم من خسته نیاید دیگر تونیا روشنی دیده اگر داشت چرا دید آن…
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح بریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح ز ساقیانِ پریچهره خواه وقتِ صبوح حیات جان ز لبِ جام و…
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم رخش بوسیدم و لب هم، دگرها را نمی گویم مه خرگه نشین آن شب…
چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری
چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری خال مشکین رخ رنگین لب شیرین داری تو چه دانی ز من و حال من ای شمع…
چاره کس نکند غمزه خونخواره تو
چاره کس نکند غمزه خونخواره تو خون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو کرد با خاک سر و جان عزیزان هموار داغ پیوسته و درد…
تشنه وصل ترا بیتو اگر خواب آمد
تشنه وصل ترا بیتو اگر خواب آمد هیچ شک نیست که در دیده او آب آبد هرکس آن بخت ندارد که سوی آب حیات برود…
تا کی ای مونس دلم بیموجبی غمگین کنی
تا کی ای مونس دلم بیموجبی غمگین کنی گریههای تلخ من بینی و لب شیرین کنی چون هلاک جان خود خواهم به زاری و دعا…
په جویست آن روان در فر شیرین
په جویست آن روان در فر شیرین که پرسد دیر دیر از یار دیرین جگر خون گشت مسکین آهوانرا بخوان بر بولهب تبت نه یاسین…
بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت
بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم گنجیست که جز…
به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند
به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند چو در محاوره آنی به منطق شیرین لب…
به جز نور و ضیاء و گرمی از آذر چه میخواهی
به جز نور و ضیاء و گرمی از آذر چه میخواهی ز دریای حقایق جز در و گوهر چه میخواهی تفکر کن نهانی ای بشر…
برویت بنگرم ناگه نرنجی
برویت بنگرم ناگه نرنجی بسویت بگذرم ناگه نرنجی از وصلم حاصلی چون نیست باری غم هجرت خورم ناگه نرنجی جهانت بنده شد من نیز خود…
بحر عشقت بحر بی پایاب گفتن میتوان
بحر عشقت بحر بی پایاب گفتن میتوان در وصلت گوهر نایاب گفتن میتوان عاشق گریان که گوید با تو دستی ده بما گر چه گستاخیست…
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنی
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنی ناز نمیکنم دگر گونی و باز میکنی من چو شهید عشقم و بر در تو بهشتیم…
بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد
بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد دور هست و نیست همره بوی نو نیست باد تا هست در با اثر حسینی و…
با تو در دل نبایدم رخ ماه
با تو در دل نبایدم رخ ماه رخ نیارد شدن به خانه ماه درشمایل و قد تو لطف خداست هست لطف خدا به تو همراه…
ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من
ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من تا چه آید بعد از این بر جان عم پرورد من ای صبا گر بوی او…
ای سراپرده سلطان خیالت دل ما
ای سراپرده سلطان خیالت دل ما کرده درد و غم تو خانه در آب و گل ما سر به فردوس نیاریم چو زلف تو فرود…
ای دل غلام أو شدی ای من غلام تو
ای دل غلام أو شدی ای من غلام تو بادت مبارک اینکه جهان شد به کام تو از من به رسم بنده نوازی به او…
ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان من
ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان من نیستی غایب زمانی از دل من جان من گر نمیخواهی بوصلم شادمان باری بپرس کان فلان…
آنها که لب چون شکرستان نو پابند
آنها که لب چون شکرستان نو پابند آن نقل همان در خور دندان نو پابند زیر قدمت خاک شده جان عزیزست هر گرد که بر…
آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهی
آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهی در پیش و پس ز جانها با او روان سپاهی میداد داد خوبی می کرد نیز بیداد از…
امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بود
امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بود خط او سبزی لبهای نمکدان که بود چون خضر شد ز نظر غایب و معلوم نشد…
اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج
اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج چو زلفته بگردن بیارند باج میارید گو ناز اینجا و حسن که زیره به کرمان ندارد رواج مفرح…
از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد
از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش ز…
آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازین
آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازین داغ هجران جان تنها برنتابد بیش ازین تن که چون مونی شد از غم چنده بنمایم بدوست…
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت پرتو نور تجلی سایه ها را نور ساخت ذره را گفتم تو خاکی این چه…
هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد
هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد تو کوزه نباتی زانت دهان نباشد گیرم که سازم از نوه همچون قلم زبانی نام لب تو…
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد ورنه اندیشه کار دگرش باید کرد آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذرد صبح خیزی چو نسیم…
هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختند
هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختند می پرستان می بکف از هر طرف در ریختند تلخکامی برد جام از ما به دوران لبت…
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن با چنان رخ غایبانه نیست آسان باختن جان بسی در باخت عاشق تا به آن رخ عشق…
نداند قدر حسنت کس به از تو
نداند قدر حسنت کس به از تو که خاک پای خود روبی به گیسو شراب حسن پتوشی ز لبها در آید زلف از آن پیشت…
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم تو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم چها فتاد شنیدی ز گریه چشم مرا در است این سخنان…
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری کار خود است ما را بار غمت کشیدن خوش وقت آنکه…
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم عار باشد اگر از خویش نباشد عارم گفتم آیم به سوی دبر و به بندم زنار باز…
مرد بی درد مرد این ره نیست
مرد بی درد مرد این ره نیست غافل از ذوق درد آگه نیست بی رخ زرد و اشک سرخ بر رو دعوی عاشقی موجه نیست…
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی هزاران غم کزو دارم یکی غمخوار بایستی نمودی چهره مقصودی ز رخسار و خط خوبان ولی آئینه…
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است آفرین بر پدری کش چو تونی فرزند است نشمرندم دگر اهل نظر از آدمیان گر بگویم به جمال…
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم که به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم در غم فرقت او ناله کنان با دل…
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد خرقه و سجاده رهن نقل و می خواهیم کرد زهد و تقوی سر بسر این نام و این…
گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت
گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت راحت ز تو بی رنج کشیدن نتوان یافت آن شربت خاصی که شفای همه جانهاست بی چاشنی درد پشیدن…
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه گفتم چه نمکهاست در آن گفت ترا چه گفتم دهن تنگ را در لب خاموش لطفیست که…
گر گم شوی از خود خبر یار بیابی
گر گم شوی از خود خبر یار بیابی چون یافتی آن گمشده بسیار بیابی با موسی دیدار طلب وعده همین بود گر محو شوی دولت…
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی گفتی نمایمت رخ و کامت ز لب دهم…
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد زاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد پارسا کز به شاهه به دهان آره آب دیگری…
گدای کوی ترا پادشاه میخوانند
گدای کوی ترا پادشاه میخوانند چو راه یافته بر آن در براه میخوانند کمر به خدمت تو هر که بست شاهانش بقدر مرتبه صاحب کلام…
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست بفرقت توام از زندگی ملال گرفت که…
غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد
غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد چنین ملک خرابی را به ظلم آباد میدارد مده تعلیم خون ریزی به تاز آن چشم جادو…
عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رود
عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رود گر فشانی زلف مشکین مشک ناب از خود رود باد حاجت نیست کز رویت بر…
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن روی بر خاک در دوست به عزت سودن ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی سر قلم کردن…
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی چه میخواهی ازین رحمت دوائی جو که به گردی طریق عاشقی بر گیر و سروی دردمندان شو که بیعشقی…





