غزلیات کمال خجندی
آشوب جانی شوخ جهانی
آشوب جانی شوخ جهانی بی اعتقادی نامهربانی از پیش خویشم تا چند رانی زهر فراقم تا کی چشانی من مهر ورزم آری من اینم نو…
از سودای سر زلف چو زنجیر
از سودای سر زلف چو زنجیر شدم دیوانه من مجنون چه تدبیر مریدی قدر این معنی بداند که روزی کرده باشد خدمت پیر از آن…
آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوخت
آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوخت و ین برق جانگداز همه خشک و تر بسوخت مرغ سپیده دم که خبر داد از توام اکنون نمی…
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت پرتو نور تجلی سایه ها را نور ساخت ذره را گفتم تو خاکی این چه…
هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد
هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد تو کوزه نباتی زانت دهان نباشد گیرم که سازم از نوه همچون قلم زبانی نام لب تو…
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد ورنه اندیشه کار دگرش باید کرد آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذرد صبح خیزی چو نسیم…
هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختند
هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختند می پرستان می بکف از هر طرف در ریختند تلخکامی برد جام از ما به دوران لبت…
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن با چنان رخ غایبانه نیست آسان باختن جان بسی در باخت عاشق تا به آن رخ عشق…
نداند قدر حسنت کس به از تو
نداند قدر حسنت کس به از تو که خاک پای خود روبی به گیسو شراب حسن پتوشی ز لبها در آید زلف از آن پیشت…
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم تو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم چها فتاد شنیدی ز گریه چشم مرا در است این سخنان…
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری کار خود است ما را بار غمت کشیدن خوش وقت آنکه…
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم عار باشد اگر از خویش نباشد عارم گفتم آیم به سوی دبر و به بندم زنار باز…
مرد بی درد مرد این ره نیست
مرد بی درد مرد این ره نیست غافل از ذوق درد آگه نیست بی رخ زرد و اشک سرخ بر رو دعوی عاشقی موجه نیست…
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی هزاران غم کزو دارم یکی غمخوار بایستی نمودی چهره مقصودی ز رخسار و خط خوبان ولی آئینه…
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است آفرین بر پدری کش چو تونی فرزند است نشمرندم دگر اهل نظر از آدمیان گر بگویم به جمال…
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم که به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم در غم فرقت او ناله کنان با دل…
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد خرقه و سجاده رهن نقل و می خواهیم کرد زهد و تقوی سر بسر این نام و این…
گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت
گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت راحت ز تو بی رنج کشیدن نتوان یافت آن شربت خاصی که شفای همه جانهاست بی چاشنی درد پشیدن…
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه گفتم چه نمکهاست در آن گفت ترا چه گفتم دهن تنگ را در لب خاموش لطفیست که…
گر گم شوی از خود خبر یار بیابی
گر گم شوی از خود خبر یار بیابی چون یافتی آن گمشده بسیار بیابی با موسی دیدار طلب وعده همین بود گر محو شوی دولت…
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی گفتی نمایمت رخ و کامت ز لب دهم…
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد زاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد پارسا کز به شاهه به دهان آره آب دیگری…
گدای کوی ترا پادشاه میخوانند
گدای کوی ترا پادشاه میخوانند چو راه یافته بر آن در براه میخوانند کمر به خدمت تو هر که بست شاهانش بقدر مرتبه صاحب کلام…
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست بفرقت توام از زندگی ملال گرفت که…
غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد
غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد چنین ملک خرابی را به ظلم آباد میدارد مده تعلیم خون ریزی به تاز آن چشم جادو…
عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رود
عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رود گر فشانی زلف مشکین مشک ناب از خود رود باد حاجت نیست کز رویت بر…
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن روی بر خاک در دوست به عزت سودن ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی سر قلم کردن…
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی چه میخواهی ازین رحمت دوائی جو که به گردی طریق عاشقی بر گیر و سروی دردمندان شو که بیعشقی…
شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت
شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت دید عقل و دل بر ما هر دو یکجا برد و رفت بر سر…
شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت
شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت در سر هوای مهر پری گستری نداشت در حیرتم زآدمینی که به عمر خویش سودای عشق روی پر…
سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است
سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است عقد زلف تو به انگشت گرفتم شست است عندلیبی که قدت دید و سر سرو گزید…
ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلس
ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلس خلوت بساز خالی از زاهد موسوس زاهد ز دیده تر منبر نشین و خشکی پیوسته هر دو…
زاهد باریکبین لبهای باریک تو دید
زاهد باریکبین لبهای باریک تو دید خواند اللهم بارک آن دم و بر وی دمید آنکه در خلوت ریاضتها کشیدی سالها شد ز بویت مست…
ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد
ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد به جز جگر به گدایان بینوا چه رسد البته که پر شکرست آن به هیچ…
رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش
رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش از دیده برفتی و نرفتی ز دل ریش در هجر تو چندانکه بدیدیم ز گریه جز اشک…
رات اور دوسری باد گلریز شد و بر سر گل ژاله چکید
رات اور دوسری باد گلریز شد و بر سر گل ژاله چکید آب در جوی وز پیرامن جو سبزه دمید گل ز رخ پرده و…
دوش باد سحری زلف تو می افشانید
دوش باد سحری زلف تو می افشانید جان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسر…
دلم به زخم زبانها نگردد آزرده
دلم به زخم زبانها نگردد آزرده که عاشق تو بود گنده تیر خورده چه خوش بود صنمی چون تو در بر آوردن به خلوتی که…
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند دیده بی منظر خوب تو تماشا چه کند زان لبم می ندهد دل که نظر بر…
دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست
دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست جان طاعت احسن هوس روی تو دانست محراب دو شد زاهد سجاده نشین را ز آن روز…
دل رفت به باد دلپذیری
دل رفت به باد دلپذیری کسی را نبود زجان گزیری از عشق بتان جوان شود پیر این نکه شنیده ام ز پیری گیرم سر زلف…
دگر گفتی نجویم بر تو بیداد
دگر گفتی نجویم بر تو بیداد مبارک مرد و آنگه کردی آزاد چه منت باشد از میاد بیرحم که پای مرغ بسمل کرده بگشاد چه…
در علم محققان جدل نیست
در علم محققان جدل نیست از علم مراد جز عمل نیست کفش خضر و عصای موسی شایسته پای و دست شل نیست اگر فکر کی…
داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط
داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط جویای راه میکده ایم اهدنا الصراط میخانه بساز و بکن وقف عاشقان خیری که بی ریاست به از صد…
خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره
خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره عمریست که دارم هوس عمر دوباره نر گفتی دل رشت به دوا چاره بسازم صد پاره شده…
حلقه پیش رخ از طره آن به واشد
حلقه پیش رخ از طره آن به واشد آفتابی دگر از جانب چین پیدا شد گر بتان بحر ندانند چرا آن لب لعل گه به…
چو در جان کرد و دل جا غمزه تو
چو در جان کرد و دل جا غمزه تو میان مردمش خواننده جادو به تیر تو شکاری را نظرهاست که بیند از قا سوی تو…
چه خوش است از تو بوس بخوشی نیاز کردن
چه خوش است از تو بوس بخوشی نیاز کردن زلب تو وعده دادن پس وعده ناز کردن من دل سیه چو خالت نکنم شکیب از…
چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست
چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست چشمی که چنین است به دیدار تو اولیست صورنگر از آن صورت و معنی چو خبر داشت…
جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید
جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید چو دل بجای نباشد چگونه خواب آید غلام نرگس دلربای خودم که کشته بیند و بخشایشی نفرماید چو…
ترک دل گفت آن دو چشم و دل ز تیر غمزه خون
ترک دل گفت آن دو چشم و دل ز تیر غمزه خون ترک از ده رفت و سهم او نرفت از ده برون چون نهاد…
تا رخت روشنی دیده نشد
تا رخت روشنی دیده نشد دیده را روشنی دیده نشد در نه پیچند بدر غم شب و روز تا برخ زلف تو پیچیده نشد در…
بیوی خویش گردان زنده بازم
بیوی خویش گردان زنده بازم همی کش ساعتی دیگر بنازم به شمع امشب مگر دل همزبانست که او می سوزد و من میگدازم سر زلفت…
بی تو نفسی که زنده مانم
بی تو نفسی که زنده مانم اگر می کشیم سزای آنم هرگز نبرم زنیغ نو مهر گر کارد رسد به استخوانم دل را ز لبت…
به کوی عشق باشی شیرمردی
به کوی عشق باشی شیرمردی اگر باشد به رویت گرد دردی بروی مرد باشد گرد این درد نخواندی این مثل گردی و مردی خیالت گر…
به با رخ تو خود را بوجه می ستای
به با رخ تو خود را بوجه می ستای این نام حسن بروی بر عکس می نماید د ای گل چه می گشانی پیش من…
برخ قدر گل و گلزار بشکن
برخ قدر گل و گلزار بشکن سخن گو قند را بازار بشکن اگر خواهی شکسته مشک در چین ز زلف عنبرین یک تار بشکن بمژگان…
بحمدالله که دیگر بر روی دوستان دیدم
بحمدالله که دیگر بر روی دوستان دیدم چو بلبل میکنم مسنی که باغ و بوستان دیدم من آن مرغ خوش الحانم که بیرون از قفس…
باز آتشی به سینه رسیدن گرفته است
باز آتشی به سینه رسیدن گرفته است خون از دل کباب چکیدن گرفته است هر کس کشید بر در دلبر متاع خویش دل نیزه آه…
با منت لطف جز ستم نبود
با منت لطف جز ستم نبود ننگ چشمی ترا کرم نبود چشمت از خون ما پشیمان نیست مرحمت موجب ندم نبود چه فرستم بر نو…
اینچنین مشک در همه چین نیست
اینچنین مشک در همه چین نیست این همه عطر در ریاحین نیست این سخن شمه ای است ز آن سر زلف گرچه فکری درازتر زین…
ای مردم در چشمم مثل رخت ندیده
ای مردم در چشمم مثل رخت ندیده لیکن جمال خوبت رشک فرشته دیده گفتی بروی چشمت خواهم قدم نهادن گفتی ولی نکردی یک روی مانده…
ای صبا بر خاک کوی یار ما خوش میروی
ای صبا بر خاک کوی یار ما خوش میروی شبه سراندازان بر آن زلف دوتا خوش میروی میروی و باز میگویی به زلفش خال ما…
ای دل این بیچارگی و مستمندی تا به کی
ای دل این بیچارگی و مستمندی تا به کی چون نداری روی درمان دردمندی تا به کی بر دل پرخون من بگریست امشب چشم جام…
ای آیت حسن از رخ خوب تو مثالی
ای آیت حسن از رخ خوب تو مثالی از رنگ رخت دفتر گل نقش خیالی خوبان جهان حسن دل افروز و ملاحت دارند و لیکن…
آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشاد
آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشاد یارب از چشم بد خلق گزندش مرساد مرحبانی طعم بود ازو در همه عمر سعی بسیار نمودم ولی…
آن سرو که آمد بر ما از چمن کیست
آن سرو که آمد بر ما از چمن کیست وان غنچه که دلها شد ازو خون دهن کیست آن میوه که از باغ بهشت است…
امشب آن به به وثاق که فرو می آید
امشب آن به به وثاق که فرو می آید اگر به مهمان من آید چه نکو می آید بنهم عود دل سوخته بر آتش شوق…
افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد
افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد فریاد ز شوخی که ملول است ز فریاد هر خانه که در کوی طرب ساخته بودیم…
از در خویش مرا بر در غیری بری
از در خویش مرا بر در غیری بری باز گونی بدر غیر چرا میگذری از تو هم پیش تو هم بر در تو داد مرا…
اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت
اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت به خنده نمکین شور در جهان انداخت گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاه کمند زلف سوی…
یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش
یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش ورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش روی گندمگون نمود و جان ما یک…
هوس بار گر آزار دل افگار است
هوس بار گر آزار دل افگار است نخورد غم دل انگار که با آن یار است شب وصلت سخن از صبر نگویم که کم است…
هر نیر که بر جان ز تو از دور رسیده
هر نیر که بر جان ز تو از دور رسیده صد دفتر شعر از حسن و خسرو سلمان ما روی تو دیدیم و زجان مهر…
هر شبی خاک درت از گریه پرخون میکنم
هر شبی خاک درت از گریه پرخون میکنم چهره شمعی به آب دیده گلگون میکنم در به رویم بستی و من بر امید فتح باب…
نیست از سوز تو جان را نه گریز
نیست از سوز تو جان را نه گریز سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز ورنه گریز آرزو میبرم آن سوز زهی آتشطبع خاطرم…
ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشد
ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشد مارینا ولی ما را میانی هست و آن هم بی نشان باشد غم خال نو آسان نیست…
مهر قیامتی را هرگز زوال باشد
مهر قیامتی را هرگز زوال باشد هی هی نعوذ بالله این خود چه قال باشد دوشم خیال رویت پرسید و گفت چونی گفتم که خستگان…
من که از وصل تو ای دوست جدا می باشم
من که از وصل تو ای دوست جدا می باشم سال و مه منتظر وصل شما می باشم درد عشق تو مرا کشت دوا کن…
من آن بهتر که باشم رند و عامی
من آن بهتر که باشم رند و عامی که نیکو نیست عشق و نیکنامی نوشتند از ازل بر سر چو جامم کران لب باشدم بس…
مرا لطف گفتارش از راه برد
مرا لطف گفتارش از راه برد لبش هوشم از جان آگاه برد رخ ماه را ماند آن رخ مگر بشطرنج خوبی رخ ماه برد غمش…
مرا دلیست که از بار بار میطلبد
مرا دلیست که از بار بار میطلبد بسوز سینه انگار بار می طلبد مرا دلیست که گر مست باشد و هوشیار زمست خواه ز هشیار…
ما عاشقیم و رند، خرابات کوی ماست
ما عاشقیم و رند، خرابات کوی ماست روی شرابخانه و عشرت به روی ماست ای شیخ اگر به صومعه ها دار و گیر نیست خمّارخانه…
ما درین دیر فتادیم هم از روز الست
ما درین دیر فتادیم هم از روز الست رند و دیوانه و تلاش و خراباتی و مست محنت ما همه دولت غم ما جمله نشاط…
ما از نو سخنور جهانیم
ما از نو سخنور جهانیم صاحب نظریم و نکته دانیم سوز دل ما چو خط برآری ما مردم نا نوشته خوانیم چون نقش دهان تو…
گل و رخسار تو دارند به هم یکرنگی
گل و رخسار تو دارند به هم یکرنگی لب شیرین و دهانت به شکر هم تنگی به ملامت نشد از لوح دل آن نقطه خال…
گفتم ملکی یا بشری؟ گفت که هر دو
گفتم ملکی یا بشری؟ گفت که هر دو کان نمکی یا شکری؟ گفت که هر دو گفتم به لطافت گلی ای سرو قباپوش یا نیشکر…
گر گذاری که با تو در نگویم
گر گذاری که با تو در نگویم خاک پایت به چشم ها بخریم تا ببوسیم آستان ترا حلقه حلقه نشسته گرد دریم گر غرامت ستانی…
گر دهد دستم کز آن عارض نقابش بر کنم
گر دهد دستم کز آن عارض نقابش بر کنم بوسه دو از رخ چون آفتابش بر کنم تلخ گردد کام عیش من چو دندان طمع…
گر بی تو یک دو دم من بیمار زیستم
گر بی تو یک دو دم من بیمار زیستم از غمزه تو خسته و انگاره زیستم از من چو نیم ناز دگر داشتی دریغ چون…
گر از شاخ دولت گلی چیدمی
گر از شاخ دولت گلی چیدمی نسیمی ز کوی تو بشنیدمی به بوی نو جانم خریدی صبا اگر من بدان دولت ارزیدمی ز کویت سگی…
کحل بصر نیست جز آن خاک راه
کحل بصر نیست جز آن خاک راه چشم به سرمه مکن ای دل سیاه دود شنیدم سوی خوبان رود با تو رسد عاقبت این دود…
غم دوست من مغتنم میشمارم
غم دوست من مغتنم میشمارم نشاطی که بیاوست غم میشمارم ستمها که خاطر نداند شمارش از آن غمزه عین کرم میشمارم گدای تو را پادشه…
عشق ورزیدن به جان نازنینان نازک است
عشق ورزیدن به جان نازنینان نازک است خامه این بیچاره را خود که جانان نازک است ناز کیها مینماید آن میان یعنی به من زندگانی…
عاشقانت بسحرها که دعا می گویند
عاشقانت بسحرها که دعا می گویند به دعا بوی نو از باد صبا می جویند من بسر می روم و دیده براه طلبت بی رهی…
طبیب شهر چه نقدی میدهد ما را
طبیب شهر چه نقدی میدهد ما را که کس نیافت به حکمت علاج سودا را ز خاک پات گرم شتر به تیغ بردارند نهم مرو…
شوخی از چشم تو عجب نبود
شوخی از چشم تو عجب نبود مردم مست را ادب نبود پیش رویت دو زلفت طرفه فناد از آنکه یک روز را در شب نبود…
سیری نبود از لب شیرین تو کس را
سیری نبود از لب شیرین تو کس را کس سیر ندید از شکر ناب مگس را نالان به سر کوی تو آییم که ذوقی است…
سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد
سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد سایه گه گه چه عجب کز تو زیادت افتاد سروی و سایه نوه سایه رحمت به زمین…
ساقی بیار باده که عید صیام شد
ساقی بیار باده که عید صیام شد آن به که بود مانع رندی تمام شد در ده قدح ز اول روزم که بعد ازین حاجت…





