غزلیات کمال خجندی
ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشت
ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشت میها که داشت یک دو دم از من دریغ داشت بنمود صد گرم به حریفان هزار…
زاهد شهرم و صاحب نظر و شاهد باز
زاهد شهرم و صاحب نظر و شاهد باز شسته سجاده به می کرده به میخانه نماز طاعت باده پرستان چه به مسجد چه بدیر عشق…
ز دیده در دل دیوانه رفتی
ز دیده در دل دیوانه رفتی ز منظرها به خلوت خانه رفتی دلت می خواست چون گنجی روان گشت روان گشتی سوی ویرانه رفتی صبا…
روز عید است و من امروز بر آن در میرم
روز عید است و من امروز بر آن در میرم که دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم دو سه ماه است که دورم ز رخ…
را گشودند بار بر ببندید
را گشودند بار بر ببندید خویشتن زیر بار مپسندید این جهان درد خورد دندانیست وارهیدید از او چو بر کندید برگ ریزان عمر شد نزدیک…
دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتم
دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتم بار بر دل پای در گل دست بر سر داشتم داده جان بر باد و برخاک…
دلم ترسد در آن زلف خمیده
دلم ترسد در آن زلف خمیده شب است آری و سرهای بریده اگر گل عندلیبانرا نکشته است چه خونست این بر آن دامان چکیده برخه…
دل من طلبکار بار است و بس
دل من طلبکار بار است و بس ازین دل همینم به کار است و بس شدم خاک و نگذشته بر من چو باد ازو بر…
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداند
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداند مست هرجا که کبابست بو میداند هر پریشانی و آشوب که جان را ز قاست دل دیوانه از…
دل رفت و نماند عقل و تدبیر
دل رفت و نماند عقل و تدبیر دلبر به جفا نکرده تقصیر آرید بمن نسیم آن زلف دارید مرا نگه به زنجیر باد است بگوش…
دگر باره تیغ جفا بر کشیدی
دگر باره تیغ جفا بر کشیدی ز باران دیرینه باری بریدی به قتل محبان شدی باز رنجه بنابادت ای دوست زحمت کشیدی من از حسرتت…
در غم دلدار کس را این دل انگاری مباد
در غم دلدار کس را این دل انگاری مباد هیچ عاشق را ز یاری درد بی باری مباد ناز های و هوی مستان زاهدان در…
دال زلف و الف قامت و بیم دهنش
دال زلف و الف قامت و بیم دهنش هرسه دامند و بدان صید جهانی چو منش نتوانست نبا را ز میانش پوشید آن قبا بود…
خواهی که به هیچ غم نمیری
خواهی که به هیچ غم نمیری تا دست دهد پیاله گیری می نوش به شادی و شو از او آن دم که به دست غم…
خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر
خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر خواب در چشم من خسته نیاید دیگر تونیا روشنی دیده اگر داشت چرا دید آن…
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح بریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح ز ساقیانِ پریچهره خواه وقتِ صبوح حیات جان ز لبِ جام و…
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم رخش بوسیدم و لب هم، دگرها را نمی گویم مه خرگه نشین آن شب…
چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری
چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری خال مشکین رخ رنگین لب شیرین داری تو چه دانی ز من و حال من ای شمع…
چاره کس نکند غمزه خونخواره تو
چاره کس نکند غمزه خونخواره تو خون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو کرد با خاک سر و جان عزیزان هموار داغ پیوسته و درد…
تشنه وصل ترا بیتو اگر خواب آمد
تشنه وصل ترا بیتو اگر خواب آمد هیچ شک نیست که در دیده او آب آبد هرکس آن بخت ندارد که سوی آب حیات برود…
تا کی ای مونس دلم بیموجبی غمگین کنی
تا کی ای مونس دلم بیموجبی غمگین کنی گریههای تلخ من بینی و لب شیرین کنی چون هلاک جان خود خواهم به زاری و دعا…
په جویست آن روان در فر شیرین
په جویست آن روان در فر شیرین که پرسد دیر دیر از یار دیرین جگر خون گشت مسکین آهوانرا بخوان بر بولهب تبت نه یاسین…
بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت
بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم گنجیست که جز…
به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند
به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند چو در محاوره آنی به منطق شیرین لب…
به جز نور و ضیاء و گرمی از آذر چه میخواهی
به جز نور و ضیاء و گرمی از آذر چه میخواهی ز دریای حقایق جز در و گوهر چه میخواهی تفکر کن نهانی ای بشر…
برویت بنگرم ناگه نرنجی
برویت بنگرم ناگه نرنجی بسویت بگذرم ناگه نرنجی از وصلم حاصلی چون نیست باری غم هجرت خورم ناگه نرنجی جهانت بنده شد من نیز خود…
بحر عشقت بحر بی پایاب گفتن میتوان
بحر عشقت بحر بی پایاب گفتن میتوان در وصلت گوهر نایاب گفتن میتوان عاشق گریان که گوید با تو دستی ده بما گر چه گستاخیست…
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنی
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنی ناز نمیکنم دگر گونی و باز میکنی من چو شهید عشقم و بر در تو بهشتیم…
بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد
بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد دور هست و نیست همره بوی نو نیست باد تا هست در با اثر حسینی و…
با تو در دل نبایدم رخ ماه
با تو در دل نبایدم رخ ماه رخ نیارد شدن به خانه ماه درشمایل و قد تو لطف خداست هست لطف خدا به تو همراه…
ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من
ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من تا چه آید بعد از این بر جان عم پرورد من ای صبا گر بوی او…
ای سراپرده سلطان خیالت دل ما
ای سراپرده سلطان خیالت دل ما کرده درد و غم تو خانه در آب و گل ما سر به فردوس نیاریم چو زلف تو فرود…
ای دل غلام أو شدی ای من غلام تو
ای دل غلام أو شدی ای من غلام تو بادت مبارک اینکه جهان شد به کام تو از من به رسم بنده نوازی به او…
ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان من
ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان من نیستی غایب زمانی از دل من جان من گر نمیخواهی بوصلم شادمان باری بپرس کان فلان…
آنها که لب چون شکرستان نو پابند
آنها که لب چون شکرستان نو پابند آن نقل همان در خور دندان نو پابند زیر قدمت خاک شده جان عزیزست هر گرد که بر…
آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهی
آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهی در پیش و پس ز جانها با او روان سپاهی میداد داد خوبی می کرد نیز بیداد از…
امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بود
امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بود خط او سبزی لبهای نمکدان که بود چون خضر شد ز نظر غایب و معلوم نشد…
اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج
اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج چو زلفته بگردن بیارند باج میارید گو ناز اینجا و حسن که زیره به کرمان ندارد رواج مفرح…
از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد
از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش ز…
آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازین
آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازین داغ هجران جان تنها برنتابد بیش ازین تن که چون مونی شد از غم چنده بنمایم بدوست…
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت پرتو نور تجلی سایه ها را نور ساخت ذره را گفتم تو خاکی این چه…
هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد
هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد تو کوزه نباتی زانت دهان نباشد گیرم که سازم از نوه همچون قلم زبانی نام لب تو…
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد ورنه اندیشه کار دگرش باید کرد آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذرد صبح خیزی چو نسیم…
هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختند
هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختند می پرستان می بکف از هر طرف در ریختند تلخکامی برد جام از ما به دوران لبت…
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن با چنان رخ غایبانه نیست آسان باختن جان بسی در باخت عاشق تا به آن رخ عشق…
نداند قدر حسنت کس به از تو
نداند قدر حسنت کس به از تو که خاک پای خود روبی به گیسو شراب حسن پتوشی ز لبها در آید زلف از آن پیشت…
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم تو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم چها فتاد شنیدی ز گریه چشم مرا در است این سخنان…
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری کار خود است ما را بار غمت کشیدن خوش وقت آنکه…
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم عار باشد اگر از خویش نباشد عارم گفتم آیم به سوی دبر و به بندم زنار باز…
مرد بی درد مرد این ره نیست
مرد بی درد مرد این ره نیست غافل از ذوق درد آگه نیست بی رخ زرد و اشک سرخ بر رو دعوی عاشقی موجه نیست…
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی هزاران غم کزو دارم یکی غمخوار بایستی نمودی چهره مقصودی ز رخسار و خط خوبان ولی آئینه…
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است آفرین بر پدری کش چو تونی فرزند است نشمرندم دگر اهل نظر از آدمیان گر بگویم به جمال…
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم که به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم در غم فرقت او ناله کنان با دل…
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد خرقه و سجاده رهن نقل و می خواهیم کرد زهد و تقوی سر بسر این نام و این…
گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت
گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت راحت ز تو بی رنج کشیدن نتوان یافت آن شربت خاصی که شفای همه جانهاست بی چاشنی درد پشیدن…
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه گفتم چه نمکهاست در آن گفت ترا چه گفتم دهن تنگ را در لب خاموش لطفیست که…
گر گم شوی از خود خبر یار بیابی
گر گم شوی از خود خبر یار بیابی چون یافتی آن گمشده بسیار بیابی با موسی دیدار طلب وعده همین بود گر محو شوی دولت…
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی گفتی نمایمت رخ و کامت ز لب دهم…
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد زاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد پارسا کز به شاهه به دهان آره آب دیگری…
گدای کوی ترا پادشاه میخوانند
گدای کوی ترا پادشاه میخوانند چو راه یافته بر آن در براه میخوانند کمر به خدمت تو هر که بست شاهانش بقدر مرتبه صاحب کلام…
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست بفرقت توام از زندگی ملال گرفت که…
غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد
غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد چنین ملک خرابی را به ظلم آباد میدارد مده تعلیم خون ریزی به تاز آن چشم جادو…
عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رود
عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رود گر فشانی زلف مشکین مشک ناب از خود رود باد حاجت نیست کز رویت بر…
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن روی بر خاک در دوست به عزت سودن ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی سر قلم کردن…
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی چه میخواهی ازین رحمت دوائی جو که به گردی طریق عاشقی بر گیر و سروی دردمندان شو که بیعشقی…
شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت
شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت دید عقل و دل بر ما هر دو یکجا برد و رفت بر سر…
شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت
شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت در سر هوای مهر پری گستری نداشت در حیرتم زآدمینی که به عمر خویش سودای عشق روی پر…
سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است
سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است عقد زلف تو به انگشت گرفتم شست است عندلیبی که قدت دید و سر سرو گزید…
ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلس
ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلس خلوت بساز خالی از زاهد موسوس زاهد ز دیده تر منبر نشین و خشکی پیوسته هر دو…
زاهد باریکبین لبهای باریک تو دید
زاهد باریکبین لبهای باریک تو دید خواند اللهم بارک آن دم و بر وی دمید آنکه در خلوت ریاضتها کشیدی سالها شد ز بویت مست…
ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد
ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد به جز جگر به گدایان بینوا چه رسد البته که پر شکرست آن به هیچ…
رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش
رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش از دیده برفتی و نرفتی ز دل ریش در هجر تو چندانکه بدیدیم ز گریه جز اشک…
رات اور دوسری باد گلریز شد و بر سر گل ژاله چکید
رات اور دوسری باد گلریز شد و بر سر گل ژاله چکید آب در جوی وز پیرامن جو سبزه دمید گل ز رخ پرده و…
دوش باد سحری زلف تو می افشانید
دوش باد سحری زلف تو می افشانید جان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسر…
دلم به زخم زبانها نگردد آزرده
دلم به زخم زبانها نگردد آزرده که عاشق تو بود گنده تیر خورده چه خوش بود صنمی چون تو در بر آوردن به خلوتی که…
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند دیده بی منظر خوب تو تماشا چه کند زان لبم می ندهد دل که نظر بر…
دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست
دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست جان طاعت احسن هوس روی تو دانست محراب دو شد زاهد سجاده نشین را ز آن روز…
دل رفت به باد دلپذیری
دل رفت به باد دلپذیری کسی را نبود زجان گزیری از عشق بتان جوان شود پیر این نکه شنیده ام ز پیری گیرم سر زلف…
دگر گفتی نجویم بر تو بیداد
دگر گفتی نجویم بر تو بیداد مبارک مرد و آنگه کردی آزاد چه منت باشد از میاد بیرحم که پای مرغ بسمل کرده بگشاد چه…
در عشق تو ترک سر چه باشد
در عشق تو ترک سر چه باشد از دوست عزیزتر چه باشد جان نیز اگر فرستم آنجا این تحفه مختصر چه باشد ای مردم چشم…
داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت است
داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت است هر که محروم است ازین دولت سزای محنت است گر بلا افزون فرستی من بدین نعمت هنوز…
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن بر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن هر گرد دردی کز ره سوداش…
خاک درت به چشم من از صد چمن به است
خاک درت به چشم من از صد چمن به است باغی خوش است عارضت اما ذقن به است کوی نو خواهد این دل آواره نی…
چو زلف تو بود از تکبر دوتا
چو زلف تو بود از تکبر دوتا به بادی بیفتاد مسکین ز پا گشودن ز زلفت گره مشکل است درین شیوه مو میشکافد صبا بکش…
چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم
چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم یکی نگر سوی غمدیدگان به چشم ترم شنیده ام که تو گفتی بد است حال فلامی…
چشم شوخ نو هر کرا کشتست
چشم شوخ نو هر کرا کشتست اول از رشک آن مرا کشتست به شکر گفته اند دشمن کش دوستان را لبت چرا کشتست غم تو…
جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدا
جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدا دریغا تشنه لب خواهیم مردن بر لب دریا کسی کز طلعت خورشید جز گرمی نمی بیند…
ترکمن مه بود بترکی آی
ترکمن مه بود بترکی آی خوش بود یکشبی به پیش من آی دیده مه که چون رود بر بام نو مهی هم به بام دیده…
تا رفتی از برم شده ام زار و ناتوان
تا رفتی از برم شده ام زار و ناتوان بازآ که دل شود ز وصال تو شادمان از در درا ز لطف که میباشدم همی…
پری را دلبری چندین نباشد
پری را دلبری چندین نباشد ملک را بدخویی آیین نباشد در ایشان حسن اگر باشد وفا نیز ترا آن باشد اما این نباشد مبادم بی…
بی توقف من از این شهر به در خواهم رفت
بی توقف من از این شهر به در خواهم رفت ر بی تردد ز پی بار به سر خواهم رفت بارها بار گران بر دل…
به کویت دل غلام خانه زادست
به کویت دل غلام خانه زادست چو سر بر در نهد مقبل نهادست رقیب آزادگان را معتقد نیست که نادرویش اندک اعتقادست زند لافی به…
به باران کهن یاری نکردی
به باران کهن یاری نکردی جفا کردی وفاداری نکردی خورم گفتی غم تو تو بزی شاد مرا غم کشت و غمخواری نکردی دلم پیوسته میداری…
برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز من
برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز من مگر این نکته رنگین نپسندید ز من آن پری چهره که دیوانه خویشم گرداند چه خطا رفت…
بده ساقی شراب ارغوانی
بده ساقی شراب ارغوانی که بی می خوش نباشد زندگانی چو ایام جوانی را عوض نیست به شادی بگذرانش تاتوانی جوانی کو نباشد مست و…
باز بگذشتی بر آن زلفه ای نسیم مشکبوی
باز بگذشتی بر آن زلفه ای نسیم مشکبوی در شب تاریک چون رفتی برآن راه چو موی گفتمش بر لوح رخسار تو بی معنیست خط…
باد آرد بر من بوی نو ناگه ناگه
باد آرد بر من بوی نو ناگه ناگه کو گذر می کند از کوی نو ناگه ناگه اندک اندک ز صبا بسته دلم بگشاید چون…
با باد لبت ساقی چون می به قدح ریزد
با باد لبت ساقی چون می به قدح ریزد صد کشته به یک جرعه از خاک بر انگیزد گر زیر درخت گل باز آنی و…
ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چنان
ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چنان دل من عاشق نام تو زبان نیز چنان نور محض است عذار تو جبین نیز چنین…
ای شیشهٔ دل ما در زیر پا شکسته
ای شیشهٔ دل ما در زیر پا شکسته سنگیندلی گزیده عهد و وفا شکسته با طاق های ابرو دلها شکسته هر سو ما را بسیار…





