رباعیات فخرالدین عراقی
رخ عرضه کنیم، گوی این زر سره نیست
رخ عرضه کنیم، گوی این زر سره نیست جان پیش کشیم، گوی، گوهر سره نیست دل نپسندی، که مایهٔ ناسره است هر مایه که قلب…
در کوی خرابات نه نو آمدهام
در کوی خرابات نه نو آمدهام یاری دارم ز بهر او آمدهام گر یار مرا کوزهکشی فرماید من هم به کشیدن سبو آمدهام
حاشا! که کند دل به دگر جا منزل
حاشا! که کند دل به دگر جا منزل او را ز رخ که گردد از عشق خجل گردیده به کس در نگرد عیبی نیست کو…
پیری بدر آمد ز خرابات فنای
پیری بدر آمد ز خرابات فنای در گوش دلم گفت که: ای شیفته رای گر میطلبی بقای جاوید مباش بیبادهٔ روشن اندرین تیرهسرای
ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست
ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست دو چیز به تو بداد، کان سخت نکوست هم سیرت آن که دوست داری کس را هم صورت…
ای دوست، فتاد با تو حالی دل را
ای دوست، فتاد با تو حالی دل را مگذار ز لطف خویش خالی دل را زیبد به جمال تو خود بیارایی دل زیرا که تو…
اندر غم تو نگار، همچون نارم
اندر غم تو نگار، همچون نارم میسوزم و میسازم و دم برنارم تا دست به گردن تو اندر نارم آکنده به غم چو دانه اندر…
از بخت به فریادم و از چرخ به درد
از بخت به فریادم و از چرخ به درد وز گردش روزگار رخ چون گل زرد ای دل، ز پی وصال چندین بمگرد شادی نخوری…
نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد
نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد با دیدهٔ کور باد در سر دارد در دست عصایی ز زمرد دارد کوری به نشاط شب…
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست تا راه توان به وصل جانان دانست ره مینبریم و هم طمع می نبریم نتوان دانست، بو…
دیشب دل من خیال تو مهمان داشت
دیشب دل من خیال تو مهمان داشت بر خوان تکلف جگری بریان داشت از آب دو دیده شربتی پیش آورد بیچاره خجل گشت ولیکن آن…
در عشق، اگر بسی ملامت ببری
در عشق، اگر بسی ملامت ببری تا ظن نبری جان به قیامت ببری انصاف ده از خویشتن، ای خام طمع عاشق شوی و جان به…
حاشا! که دل از خاک درت دور شود
حاشا! که دل از خاک درت دور شود یا جان ز سر کوی تو مهجور شود این دیدهٔ تاریک من آخر روزی از خاک قدمهای…
بیزار شد از من شکسته همه کس
بیزار شد از من شکسته همه کس من ماندهام اکنون و همان لطف تو بس فریاد رسی ندارم، ای جان و جهان در جمله جهان…
آیا خبرت شود عیانم روزی؟
آیا خبرت شود عیانم روزی؟ تا بر دل خود دمی نشانم روزی دانم که نگیری، ای دل و جان، دستم در پای تو جان و…
ای دوست، به دوستی قرینیم تو را
ای دوست، به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا نیست که ما: عالم به تو…
اندر ره عشق دی و کی پیدا نیست
اندر ره عشق دی و کی پیدا نیست مستان شدهاند و هیچ می پیدا نیست مردان رهش ز خویش پوشیده روند زان بر سر کوی…
از بادهٔ عشق شد مگر گوهر ما؟
از بادهٔ عشق شد مگر گوهر ما؟ آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می را بر می ما درسر…
ملک دو جهان را به طلبکار دهند
ملک دو جهان را به طلبکار دهند وین سود و زیان را به خریدار دهند بویی که صبا ز کوی جانان آورد وقت سحر آن…
غم گرد دل پر هنران میگردد
غم گرد دل پر هنران میگردد شادی همه بر بیخبران میگردد زنهار! که قطب فلک دایرهوار در دیدهٔ صاحبنظران میگردد
دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برم
دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برم جویای توام، اگر نپرسی خبرم خالی نشود خیالت از چشم ترم در کوزه تو را بینم…
در عشق توام واقعه بسیار افتاد
در عشق توام واقعه بسیار افتاد لیکن نه بدین سان که ازین بار افتاد عیسی چو رخت بدید دل شیدا شد از خرقه و سجاده…
چون قصهٔ هجران و فراق آغازم
چون قصهٔ هجران و فراق آغازم از آتش دل چو شمع خوش بگدازم هر شام که بگذشت مرا غمگین دید میسوزم و در فراقشان میسازم
پیری ز خرابات برون آمد مست
پیری ز خرابات برون آمد مست دل رفته ز دست و جام می بر کف دست گفتا: می نوش، کاندرین عالم پست جز مست کسی…
ای یاد تو آفت سکون دل من
ای یاد تو آفت سکون دل من هجر و غم تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در فراقت چونم کس را…
ای دل، قلم نقش معما میباش
ای دل، قلم نقش معما میباش فراش سراپردهٔ سودا میباش مانندهٔ پرگار به گرد سر خویش میگرد و به طبع پای بر جا میباش
آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟
آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟ خود زشت بود که عقل ما در تو رسد گویند: ثنای هر کسی برتر ازوست تو برتر…
از آتش غم چند روانم سوزی؟
از آتش غم چند روانم سوزی؟ وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟ گویی که: مخور غم، چه کنم گر نخورم؟ چون نیست مر از تو…
مسکین دل من! که بیسرانجام بماند
مسکین دل من! که بیسرانجام بماند در بزم طرب بی می و بیجام بماند در آرزوی یار بسی سودا پخت سوداش بپخت و آرزو خام…
عیشی نبود چو عیش لولی و گدای
عیشی نبود چو عیش لولی و گدای او را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جای اندر ره عشق میدود بیسر و پای…
دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست
دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست مشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست در هر دو جهان نیک نظر کرد دلم زان…
در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم
در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم خاک قدم سگان کوی تو شدیم روی دل هر کسی به روی دگری است ماییم که بتپرست…
چون سایهٔ دوست بر زمین میافتد
چون سایهٔ دوست بر زمین میافتد بر خاک رهم ز رشک کین میافتد ای دیده، تو کام خویش، باری، بستان روزیت که فرصتی چنین میافتد
بیمار توام، روی توام درمان است
بیمار توام، روی توام درمان است جان داروی عاشقان رخ جانان است بشتاب، که جانم به لب آمد بیتو دریاب مرا، که بیش نتوان دانست
ای یار رخ تو کرده هر دم شادم
ای یار رخ تو کرده هر دم شادم یک دم رخ تو نمیرود از یادم با یاد تو، ای دوست، همی بودم خوش زاندم که…
ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست
ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست در بزم طرب بیتو می و جامم نیست کام دل و آرزوی من دیدن توست جز دیدن…
آن وصل تو باز، آرزو میکندم
آن وصل تو باز، آرزو میکندم گفتن به تو راز، آرزو میکندم خفتن ببرت به ناز تا روز سپید شبهای دراز، آرزو میکندم
آخر بدمد صبح امید از شب من
آخر بدمد صبح امید از شب من آخر نه به جایی برسد یارب من؟ یا در پایت فگند بینم سر خویش یا بر لب تو…
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است رو هم نفسی جو، که جهان یک نفس است با هم نفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر…
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا افکنده کله از سر و نعلین ز پا پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا بگذاشته از…
دل ز آرزوی تو بیقرار است هنوز
دل ز آرزوی تو بیقرار است هنوز جان در طلبت بر سر کار است هنوز دیده به جمالت ارچه روشن شد، لیک هم بر سر…
در عشق تو بیتو چون توان زیست؟ بگو
در عشق تو بیتو چون توان زیست؟ بگو و آرام دلم جز تو دگر کیست؟ بگو با مات خود این دشمنی از بهر چه خاست؟…
چون درد نداری، ای دل سرگردان
چون درد نداری، ای دل سرگردان رفتن ببر طبیب بیفایده دان درمان طلبد کسی که دردی دارد چون نیست تو را درد چه جویی درمان؟
بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟
بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟ بی بوی خوشت به بوی سنبل چه کند؟ آن کس که ز جام عشق تو سرمست است…
ای نفس خسیس، رو تباهی میکن
ای نفس خسیس، رو تباهی میکن تا جان خسته است روسیاهی میکن اکنون چو امید من فگندی بر خاک خاکت به سر است، هر چه…
ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین
ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین در دامن درد خویش مردانه نشین ز آمد شد بیهوده تو خود را پی کن معشوق چو خانگی…
آن کیست که بیجرم و گنه زیست؟ بگو
آن کیست که بیجرم و گنه زیست؟ بگو بیجرم و گناه در جهان کیست؟ بگو من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق…
یاری که نکو بخشد و بد بخشاید
یاری که نکو بخشد و بد بخشاید گر ناز کند و گر نوازد شاید روی تو نکوست، من بدانم خوشدل کز روی نکو بجز نکویی…
هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان
هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان تاریکتر است و مینگیرد نقصان یا دیدهٔ بخت من مگر کور شده است؟ یا نیست شب…
ماییم که بیمایی ما مایهٔ ماست
ماییم که بیمایی ما مایهٔ ماست خود طفل خودیم و عشق ما دایهٔ ماست فیالجمله عروس غیب همسایهٔ ماست وین طرفه که همسایهٔ ما سایهٔ…
عمری است که در کوی خرابی رفتم
عمری است که در کوی خرابی رفتم در راه خطا و ناصوابی رفتم کار من سر بسر پریشان شده را دریاب، که گر تو درنیابی…
دل رفت بر کسی که بیماش خوش است
دل رفت بر کسی که بیماش خوش است غم خوش نبود، ولیک غمهاش خوش است جان میطلبد، نمیدهم روزی چند جان را محلی نیست، تقاضاش…
در عشق ببر از همه، گر بتوانی
در عشق ببر از همه، گر بتوانی جانا طلب کسی مکن، تا دانی تا با دگرانت سر و کاری باشد با ما سر و کارت…
چون خاک زمین اگر عناکش باشی
چون خاک زمین اگر عناکش باشی وز باد هوای دهر ناخوش باشی زنهار! ز دست ناکسان آب حیات بر لب ننهی، گرچه در آتش باشی
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم در من نظری کن، که ز هر بد بترم جانا، تو بیک بارگی از من بمبر…
ای منزل دوست، خوش هوایی داری
ای منزل دوست، خوش هوایی داری پیداست که بوی آشنایی داری خاک کف تو چو سرمه در دیده کشم زیرا که نشان از کف پایی…
ای دل، سر و کار با کریم است، مترس
ای دل، سر و کار با کریم است، مترس لطفش چو خداییش قدیم است، مترس از کرده و ناکرده و نیک و بد ما بی…
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟ مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟ از تو خبرم نیست که با ما چونی باری، دل…
یک عالم از آب و گل بپرداختهاند
یک عالم از آب و گل بپرداختهاند خود را به میان ما در انداختهاند خود گویند راز و خود میشنوند زین آب و گلی بهانه…
هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند
هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند در پردهٔ اسرار شدن نتوانند صندوقچهٔ سر قدم بس عجب است در بند و گشادش همه سرگردانند
مازار کسی، کز تو گزیرش نبود
مازار کسی، کز تو گزیرش نبود جز بندگی تو در ضمیرش نبود بخشای بر آن کسی، که هر شب تا روز جز آب دو دیده…
عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است
عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است ز اندازهٔ هر هوسپرستی بیش است شوری است، که از ازل مرا در سر بود کاری است، که…
دل دیدن رویت به دعا میخواهد
دل دیدن رویت به دعا میخواهد وصلت به تضرع از خدا میخواهد هستند شکرلبان درین ملک بسی لیکن دل دیوانه تو را میخواهد
در سر هوس شراب و ساقی دارم
در سر هوس شراب و ساقی دارم تا جام جهان نمای باقی دارم گر بر در میخانه روم، شاید، از انک با دوست امید هم…





