رباعیات فخرالدین عراقی
با یار به بوستان شدم رهگذری
با یار به بوستان شدم رهگذری کردم نظری سوی گل از بیصبری آمد بر من نگار و در گوشم گفت: رخسار من اینجا و تو…
ای کرده غمت با دل من روی به روی
ای کرده غمت با دل من روی به روی زلف تو کند حال دلم موی به موی اندر طلبت چو لولیان میگردم دور از در…
ای از کرمت مصلح و مفسد به امید
ای از کرمت مصلح و مفسد به امید وز رحمت تو به بندگان داده نوید شد موی سفید و من رها کرده نیم در نامهٔ…
افسوس! که ایام جوانی بگذشت
افسوس! که ایام جوانی بگذشت سرمایهٔ عیش جاودانی بگذشت تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت
نی کرده شبی بر سر کویت گذری
نی کرده شبی بر سر کویت گذری نی بوی خوشت به من رسیده سحری نی یافته از تو اثری، یا خبری عمرم بگذشت بیتو، آخر…
گردنده فلک دلیر و دیر است که هست
گردنده فلک دلیر و دیر است که هست غرنده بسان شیر و دیر است که هست یاران همه رفتند و نشد دیر تهی ما نیز…
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است لطفی،…
دل پیشکش نرگس مستت آرم
دل پیشکش نرگس مستت آرم جان تحفهٔ آن زلف چو شستت آرم سرگردانم ز هجر، معلومم نیست در پای که افتم که به دستت آرم؟
در بند گرهگشای میباید بود
در بند گرهگشای میباید بود ره گم شده، رهنمای میباید بود یک سال و هزار سال میباید زیست یک جای و هزار جای میباید بود
تو واقف اسرار من آنگاه شوی
تو واقف اسرار من آنگاه شوی کز دیده و دل بندهٔ آن ماه شوی روزیت اگر به روز من بنشاند از حالت شبهای من آگاه…
با نفس خسیس در نبردم، چه کنم؟
با نفس خسیس در نبردم، چه کنم؟ وز کردهٔ خویشتن به دردم، چه کنم؟ گیرم که به فضل در گزاری گنهم با آنکه تو دیدی…
ای کاش! به سوی وصل راهی بودی
ای کاش! به سوی وصل راهی بودی یا در دلم از صبر سپاهی بودی ای کاش! چو در عشق تو من کشته شوم جز دوستی…
اول قدم از عشق سر انداختن است
اول قدم از عشق سر انداختن است جان باختن است و با بلا ساختن است اول این است و آخرش دانی چیست؟ خود را ز…
آمد به سر کوی تو مسکین درویش
آمد به سر کوی تو مسکین درویش با چشم پرآب و با دل پارهٔ ریش بگذار که در پای تو اندازد سر کو بیرخ خوب…
هان! راز دل خستهٔ ما فاش مکن
هان! راز دل خستهٔ ما فاش مکن با یار عزیز خویش پرخاش مکن آن دل که به هر دو کون سر در ناورد اکنون که…
گر من به صلاح خویش کوشان بدمی
گر من به صلاح خویش کوشان بدمی سالار همه کبودپوشان بدمی اکنون که اسیر و رند و میخوار شدم ای کاش! غلام میفروشان بدمی
زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟
زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟ و آن چشم خمارین تو خواب از چه گرفت؟ چون هیچ کسی برگ گلی بر تو نزد…
در واقعهٔ مشکل ایام نگر
در واقعهٔ مشکل ایام نگر جامی است تو را عقل، در آن جام نگر ترسم که به بوی دانه در دام شوی ای دوست، همه…
خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن
خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن این وصل مرا به هجر تبدیل مکن خواهی که جدا شوی ز من بیسببی؟ خود دهر جدا کند، تو…
تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا
تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا در هر نفسی درد دلی نیست مرا مشکلتر ازین چیست؟ که ایام شباب ضایع شد و هیچ منزلی…
با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا
با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا با این همه راضیم به دشنام از تو از دوست…
ای زندگی تو و توانم همه تو
ای زندگی تو و توانم همه تو جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی، از آنم همه من من…
آوازهٔ حسنت از جهان میشنوم
آوازهٔ حسنت از جهان میشنوم شرح غمت از پیر و جوان میشنوم آن بخت ندارم که ببینم رویت باری، نامت ز این و آن میشنوم
افتاد مرا با سر زلفین تو کار
افتاد مرا با سر زلفین تو کار دیوانه شدم، به حال خویشم بگذار دل در سر زلفین تو گم کردستم جویای دل خودم، مرا با…
هر چند کباب دل و چشم تر هست
هر چند کباب دل و چشم تر هست هجر تو ز وصل دیگری خوشتر هست تو پنداری که بی تو خواب و خور هست؟ بی…
گر شهره شوی به شهر شرالناسی
گر شهره شوی به شهر شرالناسی ور گوشه گرفتهای، تو در وسواسی به زان نبود، گر خضر و الیاسی کس نشناسد تو را، تو کس…
سودای تو کرد لاابالی دل را
سودای تو کرد لاابالی دل را عشق تو فزود غصه حالی دل را هر چند ز چشم زخم دوری، ای بینایی نزدیک منی چو در…
دل بر تو نهم، زنم بداندیشان را
دل بر تو نهم، زنم بداندیشان را وز تو نبرم ستیزهٔ ایشان را گر عمر مرا در سر کار تو شود عهد تو به میراث…
خاک سر کوی آن بت مشکین خال
خاک سر کوی آن بت مشکین خال میبوسیدم شبی به امید وصال پنهان ز رقیب آمد و در گوشم گفت: میخور غم ما و خاک…
تا با توام، از تو جان دهم آدم را
تا با توام، از تو جان دهم آدم را وز نور تو روشنی دهم عالم را چون بیتو بوم، قوت آنم نبود کز سینه به…
این دورهٔ سالوس، که نتوان دانست
این دورهٔ سالوس، که نتوان دانست میباش به ناموس، که نتوان دانست خاکی شو و کبر را ز خود بیرون کن پای همه میبوس، که…
ای کاش! بدانمی که من کیستمی؟
ای کاش! بدانمی که من کیستمی؟ تا در نظرش بهتر ازین زیستمی یا جمله تنم دیده شده، تا شب و روز در حسرت عمر رفته…
آنم که توام ز خاک برداشتهای
آنم که توام ز خاک برداشتهای نقشم به مراد خویش بنگاشتهای کارم به مراد خود چو نگذاشتهای میرویم از آنسان که توام کاشتهای
آزاده دلی ز خویشتن میخواهم
آزاده دلی ز خویشتن میخواهم و آسوده کسی ز جان و تن میخواهم آن به که چنان شوم که او میخواهد کاین کار چنان نیست…
هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی
هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی از دولت آن زلف چو سنبل شنوی چون نغمهٔ بلبل ز پی گل شنوی گل گفته بود…
گر زانکه بود دل مجاهد با تو
گر زانکه بود دل مجاهد با تو همرنگ شود فاسق و زاهد با تو تو از سر شهوتی که داری، برخیز تا بنشیند هزار شاهد…
زان پیش که این چرخ معلا کردند
زان پیش که این چرخ معلا کردند وز آب و گل این نقش معما کردند جامی ز می عشق تو بر ما کردند صبر و…
در کوی تو عاشقان درآیند و روند
در کوی تو عاشقان درآیند و روند خون جگر از دیده گشایند و روند ما بر در تو چو خاک ماندیم مقیم ورنه دگران چو…
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد بنمود جمال و عاشق زارم کرد من خفته بدم به ناز در کتم عدم حسن تو به…
پرسیدم از آن کسی که برهان دانست
پرسیدم از آن کسی که برهان دانست کان کیست که او حقیقت جان دانست؟ بگشاد زبان و گفت: ای آصف رای این منطق طیر است،…
با حکم خدایی، که قضایش این است
با حکم خدایی، که قضایش این است میساز، دلا، مگر رضایش این است ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟ توبه ز گناهی، که جزایش این…
ای روی تو آرزوی دیرینهٔ ما
ای روی تو آرزوی دیرینهٔ ما جز مهر تو نیست در دل و سینهٔ ما از صیقل آدمی زداییم درون تا عکس رخت فتد در…
اندیشهٔ عشقت دم سرد آرد بار
اندیشهٔ عشقت دم سرد آرد بار تخم هجرت ز میوه درد آرد بار از اشک، رخم ز خاک نمناکتر است هر خار، که روید گل…
از روز وجودم شفقی بیش نماند
از روز وجودم شفقی بیش نماند وز گلشن جانم ورقی بیش نماند از دفتر عمرم سبقی باقی نیست دریاب، که از من رمقی بیش نماند
نی بر سر کوی تو دلم یافته جای
نی بر سر کوی تو دلم یافته جای نی در حرم وصل نهاده جان پای سرگشته چنین چند دوم گرد جهان؟ ای راهنما، مرا به…
قومی هستند، کز کله موزه کنند
قومی هستند، کز کله موزه کنند قومی دیگر، که روزه هر روزه کنند قومی دگرند ازین عجبتر ما را هر شب به فلک روند و…
رخ عرضه کنیم، گوی این زر سره نیست
رخ عرضه کنیم، گوی این زر سره نیست جان پیش کشیم، گوی، گوهر سره نیست دل نپسندی، که مایهٔ ناسره است هر مایه که قلب…
در کوی خرابات نه نو آمدهام
در کوی خرابات نه نو آمدهام یاری دارم ز بهر او آمدهام گر یار مرا کوزهکشی فرماید من هم به کشیدن سبو آمدهام
حال من خستهٔ گدا میدانی
حال من خستهٔ گدا میدانی وین درد دل مرا دوا میدانی با تو چه کنم قصهٔ درد دل ریش؟ ناگفته چو جمله حال ما میدانی
پیوسته صبور و رنجکش میباشم
پیوسته صبور و رنجکش میباشم وندر پی عاشقان ترش میباشم دل در دو جهان هیچ نخواهم بستن با آنکه مرا خوش است خوش میباشم
این عمر، که بردهای تو بییار بسر
این عمر، که بردهای تو بییار بسر ناکرده دمی بر در دلدار گذر جانا، بنشین و ماتم خود میدار کان رفت که آید ز تو…
ای دوست، بیا، که با تو باقی دارم
ای دوست، بیا، که با تو باقی دارم با هجر تو چند وثاقی دارم؟ در من نظری کن، که مگر باز رهم زین درد که…
اندر همه عمر خود شبی وقت نماز
اندر همه عمر خود شبی وقت نماز آمد بر من خیال معشوق فراز برداشت ز رخ نقاب و می گفت مرا: باری، بنگر، که از…
از گلشن جان بیخبری، خار این است
از گلشن جان بیخبری، خار این است میلت به طبیعت است، دشوار این است از جهل بدان، گر تو یکی ده گردی در هستی حق…
نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد
نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد با دیدهٔ کور باد در سر دارد در دست عصایی ز زمرد دارد کوری به نشاط شب…
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست تا راه توان به وصل جانان دانست ره مینبریم و هم طمع می نبریم نتوان دانست، بو…
دیشب دل من خیال تو مهمان داشت
دیشب دل من خیال تو مهمان داشت بر خوان تکلف جگری بریان داشت از آب دو دیده شربتی پیش آورد بیچاره خجل گشت ولیکن آن…
در عشق، اگر بسی ملامت ببری
در عشق، اگر بسی ملامت ببری تا ظن نبری جان به قیامت ببری انصاف ده از خویشتن، ای خام طمع عاشق شوی و جان به…
حاشا! که کند دل به دگر جا منزل
حاشا! که کند دل به دگر جا منزل او را ز رخ که گردد از عشق خجل گردیده به کس در نگرد عیبی نیست کو…
پیری بدر آمد ز خرابات فنای
پیری بدر آمد ز خرابات فنای در گوش دلم گفت که: ای شیفته رای گر میطلبی بقای جاوید مباش بیبادهٔ روشن اندرین تیرهسرای
ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست
ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست دو چیز به تو بداد، کان سخت نکوست هم سیرت آن که دوست داری کس را هم صورت…
ای دوست، فتاد با تو حالی دل را
ای دوست، فتاد با تو حالی دل را مگذار ز لطف خویش خالی دل را زیبد به جمال تو خود بیارایی دل زیرا که تو…
اندر غم تو نگار، همچون نارم
اندر غم تو نگار، همچون نارم میسوزم و میسازم و دم برنارم تا دست به گردن تو اندر نارم آکنده به غم چو دانه اندر…
از بخت به فریادم و از چرخ به درد
از بخت به فریادم و از چرخ به درد وز گردش روزگار رخ چون گل زرد ای دل، ز پی وصال چندین بمگرد شادی نخوری…





