غزلیات فخرالدین عراقی
چون تو کردی حدیث عشق آغاز
چون تو کردی حدیث عشق آغاز پس چرا قصه شد دگرگون باز؟ من ز عشق تو پرده بدریده تو نشسته درون پرده به ناز تو…
چنین که حال من زار در خرابات است
چنین که حال من زار در خرابات است می مغانه مرا بهتر از مناجات است مرا چو مینرهاند ز دست خویشتنم به میکده شدنم بهترین…
تا زخوبی دل ز من بربودهای
تا زخوبی دل ز من بربودهای کمترک بر جان من بخشودهای تا مرا بر خویش عاشق کردهای روی خوب خود به من ننمودهای بر من…
بیا، که بیتو به جان آمدم ز تنهایی
بیا، که بیتو به جان آمدم ز تنهایی نمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی بیا، که جان مرا بیتو نیست برگ حیات بیا، که…
بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد
بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد به طعمهٔ پشه عنقا شکار نتوان کرد به گفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت به جست و جو…
ایندم منم که بیدل و بییار ماندهام
ایندم منم که بیدل و بییار ماندهام در محنت و بلا چه گرفتار ماندهام؟ با اهل مدرسه چو به اقرار نامدم با اهل مصطبه چه…
ای دیده، بدار ماتم دل
ای دیده، بدار ماتم دل کو در خطری فتاد مشکل خون شد ز فراق یار و از یار جز خون جگر دگر چه حاصل؟ عمری…
ای آرزوی جان و دلم ز آرزوی تو
ای آرزوی جان و دلم ز آرزوی تو بیمار گشته به نشود جز به بوی تو باری، بپرس حال دل ناتوان من بنگر: چگونه میتپد…
اکئوس تلالات بمدام
اکئوس تلالات بمدام ام شموس تهللت بغمام از صفای می و لطافت جام در هم آمیخت رنگ جام، مدام همهجا مست و نیست گویی می…
همی گردم به گرد هر سرایی
همی گردم به گرد هر سرایی نمییابم نشان دوست جایی وگر یابم دمی بوی وصالش نیابم نیز آن دم را بقایی وگر یک دم به…
نه از تو به من رسید بویی
نه از تو به من رسید بویی نه وصل توام نمود رویی اندیشهٔ هجر دردناکت آویخته جان من به مویی سودای تو در دلم فکنده…
ندیدم در جهان کامی دریغا
ندیدم در جهان کامی دریغا بماندم بیسرانجامی دریغا گوارنده نشد از خوان گیتی مرا جز غصهآشامی دریغا نشد از بزم وصل خوبرویان نصیب بخت من…
مرا، گرچه ز غم جان میبرآید
مرا، گرچه ز غم جان میبرآید غم عشقت ز جانم خوشتر آید درین تیمار گر یک دم غم تو نپرسد حال من، جانم برآید مرا…
گهی درد تو درمان مینماید
گهی درد تو درمان مینماید گهی وصل تو هجران مینماید دلی کو یافت از وصل تو درمان همه دشوارش آسان مینماید مرا گه گه به…
فمالی لم اطا سبع الطباقی
فمالی لم اطا سبع الطباقی و لم اصعد علی اعلی المراقی چرا خربندهٔ دجال باشم؟ چو کردم با مسیحا هم وثاقی علی اعلی المعارج و…
شاید که به درگاه تو عمری بنشینم
شاید که به درگاه تو عمری بنشینم در آرزوی روی تو، وانگاه ببینم دریاب که از عمر دمی بیش نمانده است بشتاب، که اندر نفس…
ز دلتنگی به جانم با که گویم؟
ز دلتنگی به جانم با که گویم؟ ز غصه ناتوانم، با که گویم؟ ز تنهایی ملولم، چند نالم؟ ز بییاری به جانم، با که گویم؟…
دل، که دایم عشق میورزید رفت
دل، که دایم عشق میورزید رفت گفتمش: جانا مرو، نشنید رفت هر کجا بوی دلارامی شنید یا رخ خوب نگاری دید رفت هرکجا شکرلبی دشنام…
در کار من درهم آخر نظری فرمای
در کار من درهم آخر نظری فرمای بر حال من پر غم آخر نظری فرمای بر خوان جگر خواری وز دست غمت زاری نابوده دمی…
حبذا عشق و حبذا عشاق
حبذا عشق و حبذا عشاق حبذا ذکر دوست را عشاق حبذا آن زمان که پردهٔ عشق بیخود از سر کنند با عشاق نبرند از وفا…
جانا، نظری که ناتوانم
جانا، نظری که ناتوانم بخشا، که به لب رسید جانم دریاب، که نیک دردمندم بشتاب، که سخت ناتوانم من خسته که روی تو نبینم آخر…
تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری؟
تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری؟ چون میشویم عاشق بر چهرهٔ تو باری از گلبن جمالت خاری است حسن خوبان مسکین کسی کزان…
بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بیا، کاین دل سر هجران ندارد بجز وصلت دگر درمان ندارد به وصل خود دلم را شاد گردان که خسته طاقت هجران ندارد بیا، تا…
بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون
بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون که بیتو زار چنان شد که: من نگویم چون؟ ببین که پیش تو در خاک چون…
این درد مرا دوا که داند؟
این درد مرا دوا که داند؟ وین نامهٔ اندهم که خواند؟ جز لطف توام که دست گیرد؟ جز رحمت تو کهام رهاند؟ بنمای رخت به…
ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم
ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم باری، بیا که جان را در پای تو فشانم این هم روا ندارم کایی برای جانی بگذار تا…
اندوهگنی چرا؟ عراقی
اندوهگنی چرا؟ عراقی مانا که ز جفت خویش طاقی غمگین مگر از فراق یاری؟ شوریده مگر ز اشتیاقی؟ خون خور، که درین سرای پر غم…
افسوس! که باز از در تو دور بماندیم
افسوس! که باز از در تو دور بماندیم هیهات! که از وصل تو مهجور بماندیم گشتیم دگر باره به کام دل دشمن کز روی تو،…
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست…
نیست کاری به آنم و اینم
نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار میبینم صبر از تو نکرد دل، والله نیست پروای عقلم و دینم سخنی، کز تو بشنود گوشم…
نخستین باده کاندر جام کردند
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند چو با خود یافتند اهل طرب را شراب بیخودی در جام کردند لب میگون…
مرا درد تو درمان مینماید
مرا درد تو درمان مینماید غم تو مرهم جان مینماید مرا، کز جام عشقت مست باشم وصال و هجر یکسان مینماید چو من تن در…
گر ز شمعت چراغی افروزیم
گر ز شمعت چراغی افروزیم خرمن خویش را بدان سوزیم در غمت دود آن به عرش رسد آتشی، کز درون برافروزیم آفتاب جمال بر ما…
غلام روی توام، ای غلام، باده بیار
غلام روی توام، ای غلام، باده بیار که فارغ آمدم از ننگ و نام، باده بیار کرشمههای خوش تو شراب ناب من است درآ به…
شاد کن جان من، که غمگین است
شاد کن جان من، که غمگین است رحم کن بر دلم، که مسکین است روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است…
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت…
دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمیدانم
دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمیدانم همه هستی تویی، فیالجمله، این و آن نمیدانم بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمیبینم…
در کف جور تو افتادم، تو دان
در کف جور تو افتادم، تو دان تن به هجران تو در دادم، تو دان الغیاث، ای دوست، کز دست جفات در کف صد گونه…
چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون
چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون مپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟ دلم، که از سر سودا به هر…
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست این چشم جهان بین مرا در همه عالم جز بر…
پیش ازینم خوشترک میداشتی
پیش ازینم خوشترک میداشتی تا چه کردم؟ کز کفم بگذاشتی باز بر خاکم چرا میافگنی؟ چون ز خاک افتاده را برداشتی من هنوز از عشق…
بیا، تا بیدلان را زار بینی
بیا، تا بیدلان را زار بینی روان خستگان افکار بینی تن درماندگان رنجور یابی دل بیچارگان بیمار بینی به کوی عاشقان خود گذر کن که…
بازم از غصه جگر خون کردهای
بازم از غصه جگر خون کردهای چشمم از خونابه جیحون کردهای کارم از محنت به جان آوردهای جانم از تیمار و غم خون کردهای خود…
ای همه میل دل من سوی تو
ای همه میل دل من سوی تو قبلهٔ جان چشم تو و ابروی تو نرگس مستت ربوده عقل من برده خوابم نرگس جادوی تو بر…
ای دوست، بیا، که ما توراییم
ای دوست، بیا، که ما توراییم بیگانه مشو، که آشناییم رخ بازنمای، تا ببینیم در بازگشای، تا درآییم هر چند نهایم در خور تو لیکن…
آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت!
آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت! چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذر نیز…
آشکارا نهان کنم تا چند؟
آشکارا نهان کنم تا چند؟ دوست میدارمت به بانک بلند دلم از جان نخست دست بشست بعد از آن دیده بر رخت افکند عاشقان تو…
یاران، غمم خورید، که غمخوار ماندهام
یاران، غمم خورید، که غمخوار ماندهام در دست هجر یار گرفتار ماندهام یاری دهید، کز در او دور گشتهام رحمی کنید، کز غم او زار…
نگویی باز کای غم خوار چونی؟
نگویی باز: کای غم خوار چونی؟ همیشه با غم و تیمار چونی؟ کجایی؟ با فراقم در چه کاری؟ جدا افتاده از دلدار چونی؟ مرا دانی…
ناگه بت من مست به بازار برآمد
ناگه بت من مست به بازار برآمد شور از سر بازار به یکبار برآمد مانا به کرشمه سوی او باز نظر کرد کین شور و…
مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت
مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت وگر درمان من سازد، زهی دولت زهی دولت ور از لطف و کرم یک ره درآید از…
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک زمینیان همه دامن کشند بر افلاک به من نگر، که به من ظاهر است حسن رخت شعاع خور…
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد خوشی درو بنگر، کز ره دراز آمد به لطف، کار دل مستمند خسته بساز که خستگان را…
سهل گفتی به ترک جان گفتن
سهل گفتی به ترک جان گفتن من بدیدم، نمیتوان گفتن جان فرهاد خسته شیرین است کی تواند به ترک جان گفتن؟ دوست میدارمت به بانگ…
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان اگر صد بار هر روزی برانی…
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی که در وی خوشدلی را نیست جایی دل مسکین چرا غمگین نباشد؟ که در عالم نیابد دلربایی تن مهجور…
در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟
در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟ در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد؟ در راه عشقبازان زین حرفها چه خیزد؟ در مجلس خموشان…
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند بسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند مرا مکش، که نیاز منت بکار آید چو…
جانا، نظری به ما نکردی
جانا، نظری به ما نکردی با خویشتن آشنا نکردی یکدم به مراد ما نبودی یک کار برای ما نکردی یک وعدهٔ خود بسر نبردی یک…
تا تو در حسن و جمال افزودهای
تا تو در حسن و جمال افزودهای دل ز دست عالمی بربودهای در جهان این شور و غوغا از چه خاست؟ گر جمال خود به…
بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد
بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد بیا، که وقت بهار است و موسم شادی مدار منتظرم، وقت کار…
باز هجر یار دامانم گرفت
باز هجر یار دامانم گرفت باز دست غم گریبانم گرفت چنگ در دامان وصلش میزدم هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت جان ز تن از غصه…
ای یار، مکن، بر من بییار ببخشای
ای یار، مکن، بر من بییار ببخشای جانم به لب آمد ز تو، زنهار ببخشای در کار من غمزده ای دوست نظر کن بر جان…
ای دل، بنشین چو سوکواری
ای دل، بنشین چو سوکواری کان رفت که آید از تو کاری وی دیده ببار اشک خونین بی کار چه ماندهای تو، باری؟ وی جان،…
اندرین ره هر که او یکتا شود
اندرین ره هر که او یکتا شود گنج معنی در دلش پیدا شود جز جمال خود نبیند در جهان اندرین ره هر که او بینا…
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی که ندارم بجز از لطف تو فریادرسی روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهم چه زیان…
یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد
یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد کام جان را پرشکر خواهیم کرد دامن از اغیار در خواهیم چید سر ز جیب یار بر خواهیم کرد…
نگارینی که با ما مینپاید
نگارینی که با ما مینپاید به ما دلخستگان کی رخ نماید؟ بیا، ای بخت، تا بر خود بموییم که از ما یار آرامی نماید اگر…
ناگه از میکده فغان برخاست
ناگه از میکده فغان برخاست ناله از جان عاشقان برخاست شر و شوری فتاد در عالم های و هویی ازین و آن برخاست جامی از…
مرا جز عشق تو جانی نمیبینم نمیبینم
مرا جز عشق تو جانی نمیبینم نمیبینم دلم را جز تو جانانی نمیبینم نمیبینم ز خود صبری و آرامی نمییابم نمییابم ز تو لطفی و…
گر چه ز جهان جوی نداریم
گر چه ز جهان جوی نداریم هم سر به جهان فرو نیاریم زان جا که حساب همت ماست عالم همه حبهای شماریم خود با دو…
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهٔ سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز…
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی در وصفت کس تواند سفت؟ نی دیدهٔ هر کس به جاروب مژه خاک درگاهت تواند رفت؟ نی از گلستان…
روی ننمود یار چتوان کرد؟
روی ننمود یار چتوان کرد؟ چیست تدبیر کار چتوان کرد؟ در دو چشم پر آب نقش نگار چون نگیرد قرار چتوان کرد؟ در هر آیینهای…
دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی
دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی آشنایی قصهٔ دردم شنودی کاشکی خوب رخساری نقاب از پیش رخ برداشتی جذبهٔ حسنش مرا از من ربودی…
در صومعه نگنجد، رند شرابخانه
در صومعه نگنجد، رند شرابخانه عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه؟ ساقی، به یک کرشمه بشکن هزار توبه بستان مرا ز من باز زان چشم…
چو برقع از رخ زیبای خود براندازی
چو برقع از رخ زیبای خود براندازی بگو نظارگیان را صلای جانبازی ز روی خوب نقاب آنگهی براندازی که جان جمله جهان ز انتظار بگدازی…
جانا، نظری، که دل فگار است
جانا، نظری، که دل فگار است بخشای، که خسته نیک زار است بشتاب، که جان به لب رسید است دریاب کنون، که وقت کار است…
تا بر قرار حسنی دل بیقرار باشد
تا بر قرار حسنی دل بیقرار باشد تا روی تو نبینم جان سوکوار باشد تا پیش تو نمیرد جانم نگیرد آرام تا بوی تو نیابد…
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟ نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن: که خیالی…
باز مرا در غمت واقعه جانی است
باز مرا در غمت واقعه جانی است در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است دل که ز جان سیر گشت خون جگر میخورد…
این حادثه بین که زاد ما را
این حادثه بین که زاد ما را وین واقعه کاوفتاد ما را آن یار، که در میان جان است بر گوشهٔ دل نهاد ما را…
ای دوست الغیاث! که جانم بسوختی
ای دوست الغیاث! که جانم بسوختی فریاد! کز فراق روانم بسوختی در بوتهٔ بلا تن زارم گداختی در آتش عنا دل و جانم بسوختی دانم…
آن مونس غمگسار جان کو؟
آن مونس غمگسار جان کو؟ و آن شاهد جان انس و جان کو؟ آن جان جهان کجاست آخر؟ و آن آرزوی همه جهان کو؟ حیران…
از میکده تا چه شور برخاست؟
از میکده تا چه شور برخاست؟ کاندر همه شهر شور و غوغاست باری، به نظارهای برون آی کان روی تو از در تماشاست پنهان چه…
وه! که کارم ز دست میبرود
وه! که کارم ز دست میبرود روزگارم ز دست میبرود خود ندارم من از جهان چیزی وآنچه دارم ز دست میبرود یک دمی دارم از…
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی دلم آنگاه خوش گردد که…
ناخورده شراب میخروشیم
ناخورده شراب میخروشیم خود تا چه کنیم؟ اگر بنوشیم آنگاه شنو خروش مستان این لحظه هنوز ما خموشیم کو تابش می که پخته گردیم؟ از…
مرا از هر چه میبینم رخ دلدار اولیتر
مرا از هر چه میبینم رخ دلدار اولیتر نظر چون میکنم باری بدان رخسار اولیتر تماشای رخ خوبان خوش است، آری، ولی ما را تماشای…
گر به رخسار تو، ای دوست، نظر داشتمی
گر به رخسار تو، ای دوست، نظر داشتمی نظر از روی خوشت بهر چه برداشتمی؟ چون من بیخبر از دوست دهندم خبری باری، از بیخبری…
عراقی بار دیگر توبه بشکست
عراقی بار دیگر توبه بشکست ز جام عشق شد شیدا و سرمست پریشان سر زلف بتان شد خراب چشم خوبان است پیوست چه خوش باشد…
سر به سر از لطف جانی ساقیا
سر به سر از لطف جانی ساقیا خوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا میل جانها جمله سوی روی توست رو، که شیرین دلستانی ساقیا زان…
ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست
ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی تو؟ که از…
دل، دولت خرمی ندارد
دل، دولت خرمی ندارد جان، راحت بیغمی ندارد دردا! که درون آدمی زاد آسایش و خرمی ندارد از راحتهای این جهانی جز غم دل آدمی…
در صومعه نگنجد رند شرابخانه
در صومعه نگنجد رند شرابخانه ساقی، بده مغی را، درد می مغانه ره ده قلندری را، در بزم دردنوشان بنما مقامری را، راه قمارخانه تا…
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت سپاه عشق تو از گوشهای کمین بگشود هزار فتنه و آشوب…
جانا، ز منت ملال تا کی؟
جانا، ز منت ملال تا کی؟ مولای توام، دلال تا کی؟ از حسن تو بازمانده تا چند؟ بر صبر من احتمال تا کی؟ بردار ز…
تا توانی هیچ درمانم مکن
تا توانی هیچ درمانم مکن هیچ گونه چارهٔ جانم مکن رنج من میبین و فریادم مرس درد من میبین و درمانم مکن جز به دشنام…
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم…
باز غم بگرفت دامانم، دریغ
باز غم بگرفت دامانم، دریغ سر برآورد از گریبانم دریغ غصه دمدم میکشم از جام غم نیست جز غصه گوارانم، دریغ ابر محنت خیمه زد…





