غزلیات محمد فضولی
چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا
چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا غم پاره پاره ساخت دل روشن مرا بر من بسوخت در غم عشقت دل رقیب شادم که غم…
چند ای دل نامه وصف بتان املا کنی
چند ای دل نامه وصف بتان املا کنی ذکر خوبان پری رخسار مه سیما کنی گه زنی از غمزه مردم کش خون ریز دم گه…
تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود
تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود سینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود در گریبان دلم روزی که عشقت دست زد…
بیاد قد تو بر سینه هر الف که بریدم
بیاد قد تو بر سینه هر الف که بریدم خطی ز کلک عدم بر وجود خویش کشیدم بسینه بی تو بسی داغهای تازه نهادم شکوفه…
به دو گیسو مه روی تو نه چندان عجب است
به دو گیسو مه روی تو نه چندان عجب است عرصه جلوه خورشید میان دو شب است جان شیرین بکدامین بسپارم چه کنم دو دلم…
برگ گل کز هر طرف آرایش دستار تست
برگ گل کز هر طرف آرایش دستار تست جسته هر جانب شرار آتش رخسار تست گر ترا حسن رخ از گلها فزاید دور نیست در…
باغبان لطف قد آن سرو در شمشاد نیست
باغبان لطف قد آن سرو در شمشاد نیست کی نماید تربیت جایی که استعداد نیست گر خط دور لبت را بر زبان آرم مرنج نقش…
ای لعل تو آب زندگانی
ای لعل تو آب زندگانی عشق تو حیات جاودانی گفتم که ترحمی نمایی چون حال دل مرا بدانی حال دل خویش با تو صدره گفتم…
ای از تو بی دلان را درمان درد حاصل
ای از تو بی دلان را درمان درد حاصل ما نیز دردمندیم از ما مباش غافل ننشست گرد راهت با ما ز سربلندی بااین روش…
از آن رو با تو من آیینه را همتا نمیبینم
از آن رو با تو من آیینه را همتا نمیبینم که من هرگاه میبینم ترا خود را نمیبینم چو آیی سوی من در هستیم زآن…





