غزلیات محمد فضولی
خاک در تو کحل بصر کرده ایم ما
خاک در تو کحل بصر کرده ایم ما وز هر که جز تو قطع نظر کرده ایم ما ما را چه باک در ره عشق…
چه گونه فاش نگردد غم نهانی ما
چه گونه فاش نگردد غم نهانی ما بشرح حال زبانیست بی زبانی ما برون مباد زمانی ز جان ما غم یار که در بلا غم…
جانم در آن آرزوی وصال محمد است
جانم در آن آرزوی وصال محمد است چشمم در انتظار جمال محمد است قدم خمیده چون فلک از جور دور نیست از شوق روی ماه…
پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیش
پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیش گویا که پشیمان شده از آمدن خویش گل جای بسر دارد اگر بگسلد از خار ای گل…
به یک جام لبالب آنچنان کن ساقیا مستم
به یک جام لبالب آنچنان کن ساقیا مستم که در شرعم نفرمایند حد شرب تا هستم فراغت داد از قرب نمازم غایت مستی بحمدالله بیمن…
بسی تاب از غم آن گیسوان پرشکن دیدم
بسی تاب از غم آن گیسوان پرشکن دیدم که تا سر رشته وصلت بدست خویشتن دیدم ندیدم هیچ کس را غافل از افسانه عشقت تو…
بحالم التفات آن ماه رو بسیار کم دارد
بحالم التفات آن ماه رو بسیار کم دارد دل از کم التفاتیهای او بسیار غم دارد دمی از مهر بیند سوی من آن مه دمی…
ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر
ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر نیست بازار ترا جز من خریدار دگر هست با اغیار پنهانی ترا صد لطف و من…
ای بسته دانش تو زبان سوآل ما
ای بسته دانش تو زبان سوآل ما ناکرده شرح پیش تو معلوم مآل ما شام و سحر تصور آثار صنع تست نقش نگار خانه خواب…
از زبانت می رسد هر لحظه آزاری مرا
از زبانت می رسد هر لحظه آزاری مرا می خلد هر دم بدل زان برگ گل خاری مرا می تواند کرد پنهان از رقیبم ضعف…





