غزلیات محمد فضولی
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم من
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم من مرا شب گشت از غم چند شب را زنده دارم من مقیم گوشهٔ…
بدیده سرمه از خاک راه یار می خواهم
بدیده سرمه از خاک راه یار می خواهم ولی آنرا نهان از دیده اغیار می خواهم چه لطفیست این که بیداد خود از من کم…
با منی اما چه حاصل سوی من مایل نهای
با منی اما چه حاصل سوی من مایل نهای در دلی اما چه سود آگه ز حال دل نهای تو بدان مایل که بر من…
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما بی ذکر تو مباد زبان در دهان ما از سکه سعادت توفیق فیض تست رایج بهر معامله…
اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردان
اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردان چو گردانیده سرگشته ام سرگشته تر گردان من از جان ناامیدم تیر خود بر من مکن ضایع اگر…
یارب بحق حرمت رندان درد نوش
یارب بحق حرمت رندان درد نوش ما را میفکن از نظر پیر می فروش می نیست آب دانه انگور بلکه هست خون دلی ز جور…
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت الفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهر آبش از…
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم هر که باشد عشق می ورزد همین رسوا منم تاری از زلفیست در هر تن که می جنبد…
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من که افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من مگر از خاکساریهای من کردند آگاهش…
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیرد
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیرد شود سرکش ز پا افتادگان را دست کم گیرد قدم تا چند از بار غم آن…





