غزلیات محمد فضولی
باز خونبارست مژگانم نمیدانم چرا
باز خونبارست مژگانم نمیدانم چرا اضطرابی هست در جانم نمیدانم چرا عالمی بر حال من حیران و من بر حال خود ماندهام حیران که حیرانم…
ای طربخانه دل خلوت سلطان غمت
ای طربخانه دل خلوت سلطان غمت پرده دیده سراپرده خاک قدمت وعده داد مرا ماه من امشب ای صبح بخدا گر همه صدقست نگه داردمت…
اگر رسوا شدم رسواییم را شد فغان باعث
اگر رسوا شدم رسواییم را شد فغان باعث فغان را سوزش دل سوزش دل را بتان باعث بغمزه خستیم دل چون نرنجم زان خم ابرو…
آتشم من گلخنی باید که باشد منزلم
آتشم من گلخنی باید که باشد منزلم نیستم گلبن که از گلزار بگشاید دلم گر نگفتم حال خود پیش تو معذورم بدار هستی شوق تو…
هوای خاک درت باز در سر افتادست
هوای خاک درت باز در سر افتادست ز هر چه هست مرا این هوا در افتادست مرا چه کار به از آه و ناله است…
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب کارم اینست جز این کار ندارم همه شب همه روزم شده شب اختر آن شبها اشک…
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم که می دانم نخواهد خواند گر صد باره بنویسم ز راهت ریز بهر خشک کردن خاک بر…
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم چاکها انداخت آب دیده در پیراهنم پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگر در زمین…
منم که بیتو گرفتار صد بلا شدهام
منم که بیتو گرفتار صد بلا شدهام به صد بلا ز فراق تو مبتلا شدهام مگر به قوت ضعف بدن رسم جایی چنین که در…
متصل دارد سر سودای ابروی تو دل
متصل دارد سر سودای ابروی تو دل هیچ کس در سر چنین سودا ندارد متصل روی چشم من سیه کز دیدن بی اختیار از تو…
گفتمش دل ز غمت زار و حزین میباید
گفتمش دل ز غمت زار و حزین میباید گفت آری سخن اینست چنین میباید گفتمش چشم تو در گوشه ابرو چه خوشست گفت پاکیزهنظر گوشهنشین…
گاه لطفی مینماید گه جفایی میکند
گاه لطفی مینماید گه جفایی میکند شوخی آن طفل هردم اقتضایی میکند آه ازآن نورس که گه رخ مینماید گاه زلف هرزمان ما را گرفتار…
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یارب
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یارب و گر ماند چنین حال دل من چون شود یارب نمی خواهد شبی گیرم قراری…
صیقل آیینه دلها نم چشم ترست
صیقل آیینه دلها نم چشم ترست هر کرا نمناک تر دیده دلش روشن ترست روز نومیدی مراد از قطرهای اشک جو رهبر گم گشتگان در…
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست هر تمنایی که در دل داشتم صورت نبست وصل آن مه گر میسر نیست ما را دور نیست…
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهد
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهد در ره عشق ثباتم به ازین میخواهد نیست ترک دل و دین در روش عشق خطا…
رحمی باسیران شب تار نداری
رحمی باسیران شب تار نداری بر روز قیامت مگر اقرار نداری جورست ترا کار و درین کار که هستی با هیچ کسی جز دل من…
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد گر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد جای آن هست که چشمم از همه عالم بندد پاک…
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون کی غم آن راحت جانم ز جان آید برون می مده ساقی مکن کاری که ناگه…
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشد
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشد سواد چشم مرا روشنی ز روی تو باشد تو قبله و مرا نیست تاب آن که…
چو طفلان پیشهای جز گریه در عالم نمیدانم
چو طفلان پیشهای جز گریه در عالم نمیدانم نمیداند کسی درد مرا من هم نمیدانم به وحشت بس که معتادم ز خود هم کردهام نفرت…
چشمی بگشا سوی من و زاری من بین
چشمی بگشا سوی من و زاری من بین در دام غم عشق گرفتاری من بین از جور و جفا مردم و آهی نکشیدم آزار رقیبان…
تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما
تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما غم را ملازم همه دم بوده ایم ما غم را ز من نبوده جدایی مرا ز غم…
بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذ
بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذ شهد هر کام که باشد جهان نیست لذیذ همه دم ذکر لبت ورد زبانست مرا هیچ…
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم من
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم من مرا شب گشت از غم چند شب را زنده دارم من مقیم گوشهٔ…
بدیده سرمه از خاک راه یار می خواهم
بدیده سرمه از خاک راه یار می خواهم ولی آنرا نهان از دیده اغیار می خواهم چه لطفیست این که بیداد خود از من کم…
با منی اما چه حاصل سوی من مایل نهای
با منی اما چه حاصل سوی من مایل نهای در دلی اما چه سود آگه ز حال دل نهای تو بدان مایل که بر من…
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما بی ذکر تو مباد زبان در دهان ما از سکه سعادت توفیق فیض تست رایج بهر معامله…
اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردان
اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردان چو گردانیده سرگشته ام سرگشته تر گردان من از جان ناامیدم تیر خود بر من مکن ضایع اگر…
یارب بحق حرمت رندان درد نوش
یارب بحق حرمت رندان درد نوش ما را میفکن از نظر پیر می فروش می نیست آب دانه انگور بلکه هست خون دلی ز جور…
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت الفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهر آبش از…
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم هر که باشد عشق می ورزد همین رسوا منم تاری از زلفیست در هر تن که می جنبد…
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من که افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من مگر از خاکساریهای من کردند آگاهش…
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیرد
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیرد شود سرکش ز پا افتادگان را دست کم گیرد قدم تا چند از بار غم آن…
من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشد
من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشد خاک کویت همه دم در نظر من باشد هیچ کس پیش تو نآرد بزبان حال دلم…
ما نظر جز بر تبان سیمبر کم کرده ایم
ما نظر جز بر تبان سیمبر کم کرده ایم وز بتان سیمبر قطع نظر کم کرده ایم زاهدا از ما مجو بسیار آیین صلاح عشق…
گل بباغ آمد ولی از عمر خود کامی نیافت
گل بباغ آمد ولی از عمر خود کامی نیافت خارها در زیر پهلو داشت آرامی نیافت کرد بلبل پیش گل بنیاد درد دل بسی زود…
کلکی که صورت من و آن دلربا کشید
کلکی که صورت من و آن دلربا کشید افکند طرح دوری و از هم جدا کشید ما را خیال خط تو از گریه باز داشت…
غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است این
غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است این تمنای حیات جاودان دارم از آن است این مکن لیلی وش من گوش بر…
شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنت
شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنت مکش ای گل که بگردن نفتد خون منت غایت لطف تن از چشم منت کرد نهان این چه…
سرو را همچو قدت شیوه رعنایی نیست
سرو را همچو قدت شیوه رعنایی نیست این قدر هست که او مثل تو هرجایی نیست سرو و گل تا ز قد و روی تو…
ز فلک می گذرد آه و فغانم بی تو
ز فلک می گذرد آه و فغانم بی تو این چه عمر است که من می گذرانم بی تو هر دم از هجر تو حالی…
رسم زهد و شیوه تقوی نمی دانیم ما
رسم زهد و شیوه تقوی نمی دانیم ما عشق می دانیم و بس اینها نمی دانیم ما نیست ما را در جهان با هیچ کاری…
دل درون سینه دردت را به جان میپرورد
دل درون سینه دردت را به جان میپرورد ذوق میبیند ازآن هردم ازآن میپرورد عاقبت معلوم شد بهر سکانت بوده است این که جسم ناتوانم…
در غمت کارم به چشم اشکبار افتاده است
در غمت کارم به چشم اشکبار افتاده است چشم را با دل مرا با چشم کار افتاده است لاله ها را چاک می بینم گریبان…
خورشید بسی خاکنشین شد به هوایت
خورشید بسی خاکنشین شد به هوایت روزی نتوانست که بوسد کف پایت فریاد که جانم به لب آمد ز تحیر حرفی نشنیدم ز لب روحفزایت…
چو شمعم سوخت دل بر یاد بزم مجلس آرایی
چو شمعم سوخت دل بر یاد بزم مجلس آرایی چراغ هر کسی را بخت می افروزد از جایی اگر رسوایی مجنون ز من بیش است…
جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانش
جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانش بسی خوشتر که روز وصل دیدن با رقیبانش جدایی خواهم از جانان و غیرت آنچنین باید…
تا بوده ایم بی غم یازی نبوده ایم
تا بوده ایم بی غم یازی نبوده ایم بی درد و داغ لاله عذاری نبوده ایم بی اعتبار عاشقی و لذت جنون در هیچ کشوری…
بود درد دل از سودای عشقت حاصل عاشق
بود درد دل از سودای عشقت حاصل عاشق چه حاصل چون نه آگاه از درد دل عاشق ترا از میل عاشق هر زمان صد احتراز…
بنایی از حباب اشک چشم خون فشان کردم
بنایی از حباب اشک چشم خون فشان کردم هوایت را درو از دیده مردم نهان کردم ز جان بیرون نمی شد لذت عشقت بآسانی مرا…
بدلبری سر و کاری درین دیار ندارم
بدلبری سر و کاری درین دیار ندارم درین دیار چه مانم چو هیچ کار ندارم مرا نمی شمرد آن مه از سکان در خود برون…
با عارض تو شمع کشیدی زبان بحث
با عارض تو شمع کشیدی زبان بحث وز گرمیش گرفته زبان در میان بحث گفتند غنچه با دهنت بحث می کند معلوم می شود هنر…
ای دل ز خویش بگذر گر میل یار داری
ای دل ز خویش بگذر گر میل یار داری جر کار عشق مگزین گر عشق کار داری ای آب زندگانی می بینمت مکدر در دل…
اگر چه نیست ترحم ترا بزاری من
اگر چه نیست ترحم ترا بزاری من نمی شود ز تو قطع امیدواری من بجور کشت مرا در وفای تو اغیار ترا چه شد که…
هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنی
هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنی کاو را هلاک تیر بلایی نمی کنی گر چه طبیب خسته دلانی چه فایده مردیم ما…
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرا
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرا رفته رفته جمع شد اسباب تنهایی مرا چند بر من رو نهد هر جا که…
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من اگر از پی نمی زد سایه اش تیغ دگر بر من بدین کز دیدنت…
ناله گره از رشته کارم نگشاید
ناله گره از رشته کارم نگشاید کار دلم از ناله زارم نگشاید مشکل که گشاید گره از کار دلم بخت تا شانه خم زلف نگارم…
من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاست
من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاست خاست اما فتنه انگیز و خرامان برنخاست کی نمودی قد که هر سو فتنه بالا نشد کی…
ماه من کز لعل لب کامی بهر ناکام داد
ماه من کز لعل لب کامی بهر ناکام داد خواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقی بهر…
گشت محرم در حریم وصل جانانم چراغ
گشت محرم در حریم وصل جانانم چراغ آتشی از رشک زد در رشته جانم چراغ رشته دارد در آتش می دهد هر لحظه یاد زان…
کی توانم رست در کویت ز غوغای رقیب
کی توانم رست در کویت ز غوغای رقیب می کند فریاد سگ هر گه که می بیند رقیب وصل تو می خواهم ولی مشکل که…
عهد کردم که دیگر بیهده کاری نکنم
عهد کردم که دیگر بیهده کاری نکنم سوی خوبان جفا پیشه گذاری نکنم کردم از عشق بتان توبه چه خواهد بودن غایتش این که دگر…
شمع بزم بهجتم مهر مه روی تو بس
شمع بزم بهجتم مهر مه روی تو بس مطلع خورشید اقبالم سر کوی تو بس همچو نافه در سرم سودای مشک خشک نیست نافه عطر…
سرم را درد بر بالین محنت سود دور از تو
سرم را درد بر بالین محنت سود دور از تو تنم در بستر بیچارگی فرسود دور از تو بر آن بودم که چون دور از…
ز عشقت ناله زاری که من دارم ندارد کس
ز عشقت ناله زاری که من دارم ندارد کس همین بس کار من کاری که من دارم ندارد کس چه باشد گر نباشد دردی و…
رحم بر زاری من یار ندارد چه کنم
رحم بر زاری من یار ندارد چه کنم یار پروای من زار ندارد چه کنم دلم از طعنه اغیار بجان آمد و یار خبر از…
دل ز من مستان نمی خواهم که غم باشد ترا
دل ز من مستان نمی خواهم که غم باشد ترا با وجود لطف یار دل ستم باشد ترا کیست یوسف تا ترا مانند باشد در…
در عشق شهرتم سبب اشتهار تست
در عشق شهرتم سبب اشتهار تست بی اعتباریم جهت اعتبار تست از ذکر من چرا مه من عار می کنی اظهار خاکساری من افتخار تست…
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود بگذر از آزارم ای…
چو شمع ز آتش دل اضطراب دارم من
چو شمع ز آتش دل اضطراب دارم من دل پر آتش چشم و پر آب دارم من ره نظاره ز غیر تو بسته ام شب…
جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود
جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود خاک آن کوییم گر سر بر فلک خواهیم بود دلبرم طفلست و روز افزون جمالش آه…
تا بدرد عشق جان از تن نمی آید برون
تا بدرد عشق جان از تن نمی آید برون درد عشق او ز جان من نمی آید برون دانه اشکم بخوناب جگر پرورده است اینچنین…
بهست گور و کفن از قبا و پیرهنی
بهست گور و کفن از قبا و پیرهنی که پاره پاره نسازند بهر سیم تنی به تیغ محنت شیرینلبان که دارد تاب مگر زمانه بسازد…
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش تماشاییست از رسواییم امروز در کویش ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو مگر سویم بتندی ننگرد تا…
بخت بد بیاختیار از کوی یارم میبرد
بخت بد بیاختیار از کوی یارم میبرد بیقرارم میکند بیاختیارم میبرد چون نگریم در طریق عشق ترک اعتبار در میان پاکبازان اعتبارم میبرد التفاتی نیست…
با خود ای جان در غمش همدم نمی خواهم ترا
با خود ای جان در غمش همدم نمی خواهم ترا بی ثباتی محرم این غم نمی خواهم ترا جان من از طعنه اغیار خود را…
ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است
ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است خوش باش کین معامله چندان نمانده است جان را ز بیم هجر بجانان سپرده ام هجری میانه…
آزمودم عشق خوبان را بلایی بوده است
آزمودم عشق خوبان را بلایی بوده است وانکه می گویند عاشق مبتلایی بوده است تا شدم عاشق عذابی می کشم چون بت پرست میل چین…
هردم از شوق لب لعلت دلم خون میشود
هردم از شوق لب لعلت دلم خون میشود صورت حالم ز خون دل دگرگون میشود تا خطش سر زد ز رخ شد روز غم بر…
نهفتن در دل و جان درد و داغ آن پریوش را
نهفتن در دل و جان درد و داغ آن پریوش را توانم گر توان پوشید با خاشاک آتش را ز سینه آه حسرت می کشم…
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او که می میرم ز غیرت گر کسی گوید سخن با او ز بیم آن که…
ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاست
ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاست آه جانسوزی که دلها را بدرد آرد کجاست دردمندی کز محبت در دلش دردیست کو بی دلی…
من چه کردم که مرا از نظر انداخته
من چه کردم که مرا از نظر انداخته نظر لطف بجای دگر انداخته هست بنیاد وفای همه خوبان محکم تو سبب چیست که این رسم…
ما را هلاک غمزه خونریز کرده ای
ما را هلاک غمزه خونریز کرده ای تیغی عجب بکشتن من تیز کرده ای آزرده از جفای رقیب تو کی شوم چون فهم کرده ام…
گشت صد پاره بشمشیر جفای تو تنم
گشت صد پاره بشمشیر جفای تو تنم گل صد برگ بهار غم عشق تو منم اشک گلگون و رخ زرد مرا خوار مبین که اگر…
کم التفاتی خوبان بعاشقان ستم است
کم التفاتی خوبان بعاشقان ستم است زهی ستم که ترا با من التفات کم است کی از بنفشه گشاید کجا بنافه کشد دلی که بسته…
عمریست روی دل از نکویی ندیده ایم
عمریست روی دل از نکویی ندیده ایم از بخت مدتیست که رویی ندیده ایم ورزیده ایم عاشقی تو خطان بسی از هیچ یک وفا سر…
شد دلم صد پاره و چون لاله بر هر پارهای
شد دلم صد پاره و چون لاله بر هر پارهای سوختم داغی ز عشق آتشینرخسارهای شد دلم خون تا شود فارغ ز سودای بتان وه…
سر می کند همیشه فدا بهر یار شمع
سر می کند همیشه فدا بهر یار شمع دارد درین روش قدم استوار شمع سودای کاکل صنمی هست در سرش کز دود دل شدست سیه…
ز سیر سایه همراه تو ای مه رشکها بردم
ز سیر سایه همراه تو ای مه رشکها بردم برای دیدنت گر چشم هم می داشت می مردم مرا بر چشم پر خون جمع گشته…
ذوق وصلت یافت دل از ساقی و ساغر گذشت
ذوق وصلت یافت دل از ساقی و ساغر گذشت شد خلیل خلوت خلت ز ماه و خور گذشت آب چشمم راست طوف آستانت آرزو هر…
دل بصد عقد بجعد سر زلفت بستم
دل بصد عقد بجعد سر زلفت بستم شکر الله ز غم گم شدن او رستم چشم دارم که شود هستی من صرف غمت غیر ازین…
در دیده نور در تن جان عزیز مایی
در دیده نور در تن جان عزیز مایی اما چه سود خود را هرگز نمی نمایی بسیاری رقیبان از بی مثالی تست کم نیست این…
خواهم چو سایه افتم دنبال آن سمنبر
خواهم چو سایه افتم دنبال آن سمنبر هر جا که او نهد پا من جای پا نهم سر او چون منی ندارد من نیز همچو…
چو بهر زینت آن گلچهره در آیینه میبیند
چو بهر زینت آن گلچهره در آیینه میبیند ز مژگان صد خدنگ آیینه را در سینه میبیند نشاطی یافت دل تا درد عشقت یافت در…
جان را به لعل چون شکرت تا سپردهام
جان را به لعل چون شکرت تا سپردهام دیدست لذتی که من از رشک مردهام شوق تو رهنمای وجودم شد از عدم نی من به…
پیش عاقل قصه درد من و مجنون یکیست
پیش عاقل قصه درد من و مجنون یکیست اختلافی در سخن باشد ولی مضمون یکیست داغ دل را خواستم مرهم رساندی ناوکی غالبا پنداشتی داغ…
بهر صید آن ترک بدخو بر سمند کین نشست
بهر صید آن ترک بدخو بر سمند کین نشست باز خواهد شد عنان صبر صد مسکین ز دست دید چون لطف جمالت باز بر هم…





