غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
روزگار از رخ تو شمعی ساخت
روزگار از رخ تو شمعی ساخت آتشی در نهاد ما انداخت ما طلبگار عافیت بودیم در کمین بود عشق، بیرون تاخت سوختم در فراق و…
دیگر آن حلقه و آن دانهٔ در در گوشت
دیگر آن حلقه و آن دانهٔ در در گوشت که ببیند، که نبخشد دل و دین و هوشت؟ پای بر گردن گردون نهم از روی…
دوست با کاروان کن فیکون
دوست با کاروان کن فیکون آمد از شهر لامکان بیرون عور گشت از لباس بیچونی باز پوشید کسوت چه و چون گه بر آمد به…
دلم خرقهای دارد از پیر عشق
دلم خرقهای دارد از پیر عشق که گردن نپیچد ز زنجیر عشق حلالست مالم به فتوای شوق مباحست خونم به تقریر عشق هزیمت همان روز…
دل من فتنه شد بر یار دیگر
دل من فتنه شد بر یار دیگر چه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟ ندیدم در تو چندان کاردانی که اندر پیش گیری کار دیگر…
دل از فراق شما دردمند خواهد بود
دل از فراق شما دردمند خواهد بود زمان هجر ندانم که چند خواهد بود؟ دریغم آید از آن، گوهر پسندیده که در تصرف هر ناپسند…
دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما
دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما فغان ازین دلی بیاو نفور گشته ما به آن رسید که توفان بر آیدم بدو چشم ز سوز…
در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را
در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را و آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را گویا شود پیاپی با دل مسیح…
حلوای نباتست لبت، پسته دهانا
حلوای نباتست لبت، پسته دهانا در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟ گرد رخت از مشک زقمهاست چه…
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را یزدان هزار عذر بخواهد ز…
چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟
چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟ ز خود بیزار چون گشتم؟ برو ایمن چرا بودم؟ رفیقان گر زمن پرسند حال او که…
چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من
چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من آن فراق اندیش روزی باز پیوستی به من همچو ماهی صید آن ماهم، که روزی…
جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟
جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟ ما را به جفا گذاشتن تا کی؟ شاخ طرب از زمین جانها تو برکندن و غصه کاشتن تا کی؟…
تو در شهری و ما محروم از آن روی
تو در شهری و ما محروم از آن روی زهی شهر! و زهی رسم! و زهی خوی! به بویت شاد میگردم همانا نمیدانم که بادت…
ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟
ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟ مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود به بوی زلف تو، از نو، جوان شوم هر بار هزار…
تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم
تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم جان خود در آتش و تن در عذاب انداختم خود زمانی نیست پیش دیدهٔ من راه…
پدید نیست اسیران عشق را خانه
پدید نیست اسیران عشق را خانه کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم که خسته شد جگر آشنا و بیگانه…
بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد
بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا…
به خرابات گرو شد سر و دستار مرا
به خرابات گرو شد سر و دستار مرا طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا بفغانند مغان از من و از زاری من…
بگذاشتهام، تا چه کند نرگس مستت؟
بگذاشتهام، تا چه کند نرگس مستت؟ با یار پسندیده که پیمان نواستت رای دو دلی کردن و آهنگ جدایی گفتی که ندارم من و میبینم…
بد میکنند مردم زان بیوفا حکایت
بد میکنند مردم زان بیوفا حکایت وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت بنیاد عشق ویران، گر میزنم تظلم ترتیب عقل باطل، گر میکنم…
باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم
باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم عشق نوایی بزد، خرقه در انداختیم شعله که در سینه بود سوز به دل باز داد مهر که با…
با عارض و زلفت قمر و قیر چه باشد؟
با عارض و زلفت قمر و قیر چه باشد؟ پیش لب و رویت شکر و شیر چه باشد؟ در خواب سر زلف تو میبینم و…
ای نسیم سحر، چه میگویی؟
ای نسیم سحر، چه میگویی؟ از بت من خبر چه میگویی؟ به جز آن کم ز غم بخواهد کشت چه شنیدی؟ دگر چه میگویی؟ میدهم…
ای کس ما، چون شدی باز مطیع کسان؟
ای کس ما، چون شدی باز مطیع کسان؟ بیخبریم از لبت، هم خبری میرسان نیست مجال گذر بر سر کویت، ز بس ولولهٔ اهل عشق،…
ای ساربان، که رنج کشیدی ز راه دور
ای ساربان، که رنج کشیدی ز راه دور آمد شتر به منزل لیلی، مکن عبور اینست خارها که ازو چیدهایم گل وین جای خیمها که…
ای در غم عشقت مرا اندیشهٔ بهبود نه
ای در غم عشقت مرا اندیشهٔ بهبود نه کردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه گفتی به دیر و زود من…
ای برون از بلندی و پستی
ای برون از بلندی و پستی جز تو کس را نمیرسد هستی عقل در وادی محبت تو ره غلط میکند ز سرمستی تا سر جملهها…
آنکه میخواست مرا بیدل و بییار شده
آنکه میخواست مرا بیدل و بییار شده زود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده اثری هم بکند زود یقین، میدانم گریه های شب این…
آن زخم، که از تو بر دل ماست
آن زخم، که از تو بر دل ماست مشنو که به مرهمی توان کاست کی وعده وفا کنی تو امروز؟ کامروز ترا هزار فرداست زلفت،…
آمدهام که صف این صفهٔ بار بشکنم
آمدهام که صف این صفهٔ بار بشکنم صدرنشین صفه را رونق کار بشکنم روی به سنت آورم، میوهٔ جنت آورم صورت حور بشکنم، سورهٔ نار…
از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما
از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما که آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما ما قصهای که بود نمودیم و عرضه داشت تا خود…
یا به نزد خویشتن راهم بده
یا به نزد خویشتن راهم بده یا مجال ناله و آهم بده از دهانت چون نمییابم نشان بوسهای زان روی چون ماهم بده تشنهٔ چاه…
هم خانهایم، روی گرفتن حلال نیست
هم خانهایم، روی گرفتن حلال نیست ناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست گفتی بسنده کن به خیالی ز وصل ما ما را بغیر ازین…
هر کس که در محبت او دم برآورد
هر کس که در محبت او دم برآورد پای دل از کمند بلاکم برآورد خون جگر به حلق رسیدست وز هره نه دل را، که…
نیست عیب ار دوست میدارم منش
نیست عیب ار دوست میدارم منش با چنان رویی که دارد دشمنش؟ دشمن از دستم گریبان گو بدر من نخواهم داشت دست از دامنش از…
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟ اگر نه دامن از…
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستش
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستش ور زانکه میسپردم در حال میشکستش نقاش دوربین را از دست بر نیاید نقش دگر نهادن پیش…
مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب
مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب اصل خطر شد دوا، رای خطا زد صلیب خوارم و بیوصل دوست خوار بود آدمی زارم و…
من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز
من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز به تمنای تو افتادهام، ای شمع طراز آمدم تا به در خانه سلامت گویم به…
مستم از بادهٔ مهر تو، مرا مست مهل
مستم از بادهٔ مهر تو، مرا مست مهل رفتم از دست، دمی دست من از دست مهل دل ز شوق می لعل توچو خون شد…
مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویم
مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویم نه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم سر بیدوست بر زانو چه گویی؟…
ما به ابد میبریم عشق ترا از ازل
ما به ابد میبریم عشق ترا از ازل در همه عالم که دید عشق چنین بیخلل؟ از سر من شور تو هیچ نیاید برون گر…
گفتم به چابکی ببرم جان ز دست عشق
گفتم به چابکی ببرم جان ز دست عشق خود هیچ یاد و هوش نیاورد مست عشق صد گونه مرهم ار بنهی سودمند نیست آنرا که…
گر دهد یارت امان ایمن مشو
گر دهد یارت امان ایمن مشو ور ببخشاید، به جان ایمن مشو آن زمان کت گوید ای من جمله تو جمله مکرست، آن زمان ایمن…
گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد
گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد دلش همخوابهٔ اندوه و جانش جفت غم باشد حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی…
کجا شد ساربانش؟ تا دلم را تنگ در بندد
کجا شد ساربانش؟ تا دلم را تنگ در بندد چو روز کوچ او باشد به پیش آهنگ در بندد گر او در پنج فرسنگی کند…
غیر ازو هر چه هست بازی بود
غیر ازو هر چه هست بازی بود ما و من قصهٔ مجازی بود زود بگذر، که اصل ذات یکیست وین صفتها بهانهسازی بود تو ز…
عشق بیعلت ترنج دوستی بار آورد
عشق بیعلت ترنج دوستی بار آورد گر به علت عشق ورزی رنج و تیمار آورد چیست پیش پاکبازان کام دل جستن؟ غرض وین غرض در…
صنما، بیتو مرا کار به جان آمده گیر
صنما، بیتو مرا کار به جان آمده گیر دلم از درد فراقت به فغان آمده گیر دل شوریده ز هجر تو به جان میآید جان…
شب قدرست و روز عید زلف و روی این ترکان
شب قدرست و روز عید زلف و روی این ترکان نمیباشد دل ما را شکیب از روی این ترکان به چشم روزهداران از کنار بام…
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم سرم در دام این سودا بهل،…
زین دایره تا بدر نیفتی
زین دایره تا بدر نیفتی در دایرهٔ دگر نیفتی سودی کن ازین سفر، که هرگز در بهتر ازین سفر نیفتی صاحب نظر ار نمیشوی سهل…
زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت
زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت هر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت بر بوی باد زلف تو شب روز میکنم…
ز تو بیوفا چه جوییم نشان مهربانی؟
ز تو بیوفا چه جوییم نشان مهربانی؟ بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی؟ که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآیی که چو قصهای نویسیم به…
روز عید آن ترک را دیدم پگاه آراسته
روز عید آن ترک را دیدم پگاه آراسته گشته از رویش سراسر عید گاه آراسته طاق ابرو را ز شوخی چون هلالی داده خم روی…
دیریست که یار ما نمیآید
دیریست که یار ما نمیآید پیغام به کار ما نمیآید هر کس به تفرجی و صحرایی خود بوی بهار ما نمیآید ما را به دیار…
دور مرو، دور مرو، یار ببین، یار ببین
دور مرو، دور مرو، یار ببین، یار ببین در نگر از دیدهٔ جان در دل و دیدار ببین گر ز دل آگاه شدی، همسفر ماه…
دلم بر آتش هجران کباب کرد و برفت
دلم بر آتش هجران کباب کرد و برفت تنم به درد جدایی خراب کرد و برفت مرا به وصل خود آهسته وعدهای میداد ولی چه…
دل من دردمند تست درمانش نمیسازی
دل من دردمند تست درمانش نمیسازی دلت بر وی نمیسوزد به فرمانش نمیسازی تنم را خون دل خوردی و ترکش میکنی اکنون عجب دارم ز…
دل اسیر حلقهٔ آن زلف چون زنحیر شد
دل اسیر حلقهٔ آن زلف چون زنحیر شد تن ز استیلای هجر آن پریرخ پیر شد چون کمان بشکست پشت عالیم را در فراق نوک…
در هر ولایتی ز شرف نام ما رود
در هر ولایتی ز شرف نام ما رود گر دوست بر متابعت کام ما رود ای باد صبح دم، خبر او بیار تو آنجا مجال…
خیز، که در میرسد موکب سلطان گل
خیز، که در میرسد موکب سلطان گل چارهٔ بزمی بساز، تا بنهی خوان گل گل دو سه روزی مقام بیش نگیرد به باغ این دو…
حسن مصرست و رخ چون قمرت میر درو
حسن مصرست و رخ چون قمرت میر درو عشق زندان و حصارش که شدم پیر درو خم ابروت کمانیست، که دایم باشد هم کمان مهره…
چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار من
چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار من زان سبب شادی نمیگردد به گرد کار من اشک چشمم سر دل یک یک به رخها بر…
چو تیغ بر کشد آن بیوفا به قصد سرم
چو تیغ بر کشد آن بیوفا به قصد سرم دلم چو تیر برابر رود که من سپرم به کوی او خبر من که میبرد؟ که…
چمن پر گهر شد ز باران ژاله
چمن پر گهر شد ز باران ژاله زمین پر کواکب ز یاقوت لاله ز شبنم فرو هشت نسرین حمایل ز سنبل بر افگند سوسن کلاله…
جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟
جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟ یا آن ضرورت نامها خود بر نمیخواند مگر؟ رفتی و شهری مرد و زن بر خاک راهت منتظر…
تو آن گم کرده را مشنو که بیزاری پدید آید
تو آن گم کرده را مشنو که بیزاری پدید آید چو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید به اول فارغ فارغ نماید خویش…
ترا رسد گره مشک بر قمر بستن
ترا رسد گره مشک بر قمر بستن به گاه شیوهگری لعل بر شکر بستن کمر به کشتن ما گر ببستهای سهلست بیا، که حلقه بکوبیم…
تا به کی این بستن و بگسیختن؟
تا به کی این بستن و بگسیختن؟ سیر نگشتی تو ز خون ریختن؟ چیست چنین مست شدن وانگهی با من بیچاره بر آویختن؟ بر لب…
پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری
پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری ساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گلتر بلبلی…
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم چرا به دیدهٔ رحمت نمیکنی نظرم؟ به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست…
به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو
به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو ز سود من، نپندارم، ترا…
بکوش و روی مگردان ز جور و بارکشی
بکوش و روی مگردان ز جور و بارکشی مگر مراد دل خویش در کنار کشی چو اختیار دلت عشق روی دلداریست ضرورتست که جورش به…
بر خستهای ملامت چندین چه میپسندی؟
بر خستهای ملامت چندین چه میپسندی؟ کورا نظر بپوشد شوخی به چشمبندی ای خواجهٔ فسرده، خوبی دلت نبرده گر درد ما بنوشی، بر درد ما…
باز شادروان گل بر روی خار انداختند
باز شادروان گل بر روی خار انداختند زلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند دختران گل به وقت صبحدم در پای سرو از سر شادی…
با زلف او مردانگی باد صبا را میرسد
با زلف او مردانگی باد صبا را میرسد وز روی او دیوانگی زلف دو تا را میرسد هست از میان او کمر بر هیچ، آری…
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها زلف تو حلقه حلقه و در حلقه تابها حوران جنت ار به کمالت نگه کنند در رو…
ای فراق تو مرا عقل و بصارت برده
ای فراق تو مرا عقل و بصارت برده دل من کافر چشم تو به غارت برده بر دل شیفته هجر تو جفاها کرده از تن…
ای زاهد مستور، زمن دور، که مستم
ای زاهد مستور، زمن دور، که مستم با توبهٔ خود باش، که من توبه شکستم زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشی من خرقهٔ پوشیده…
ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده
ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده ایزد ز آفرین فراوانت آفریده چون ذره در هوای تو خورشید آسمانی بسیار در فراز و…
ای بر فلک از رخ علم نور کشیده
ای بر فلک از رخ علم نور کشیده زلف تو قلم در شب دیجور کشیده حسن از اثر مستی و ناخفتن دوشت صد سرمه در…
آنکه دل من ببرد، از همه خوبان، یکیست
آنکه دل من ببرد، از همه خوبان، یکیست وآنکه مرا میکشد در غم خود، آن یکیست نیست عدو را مجال، با مدد آن جمال آیت…
آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم
آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم تا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم در آینه جز رویی ننمود مرا، زین…
امروز چون گذشتی برما؟ عجب، عجب!
امروز چون گذشتی برما؟ عجب، عجب! ماه نوی که گشتی پیدا، عجب، عجب! خوبت رخست و زیبا، بنشین، نکو، نکو شاد آمدی و خرم، فرما،…
از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند
از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند چشم آن فتنهٔ…





