غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
با دشمنان ما شد هم خانه آشنایی
با دشمنان ما شد هم خانه آشنایی کرد از فراق ما را دیوانه آشنایی روزی هزار نوبت از شمع عارض خود ما را بسوخت همچون…
ای مکان تو از مکان بیرون
ای مکان تو از مکان بیرون سر امرت ز کن فکان بیرون در وجودی و از وجود به در در جهانی و از جهان بیرون…
ای غم عشق تو یار غار ما
ای غم عشق تو یار غار ما جز غمت خود کس نزیبد یار ما کار ما با غم حوالت کردهای نی، به اینها برنیاید کارما…
ای ز لعلت قیمت یاقوت پست
ای ز لعلت قیمت یاقوت پست سنبلت را دستهٔ گل زیر دست راست کرد ایزد شکار عقل را از سر زلف کژت، پنجاه شست سرو،…
ای خواجه، چه آوردی زین خانه بدر بودن؟
ای خواجه، چه آوردی زین خانه بدر بودن؟ سودیت نمیباید چندین به سفر بودن اندر پی بهبودی باید شدنت، کین جا بیماری بد باشد هر…
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من گر دست اوفتاده نگیری تو، وای من! نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین کز چنگ محنت…
آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بود
آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بود میلش به دیدن گل و سوسن چرا بود؟ سرو و سمن به قد تو مانند و…
آن خط عنبرین که چو آبش نبشتهای
آن خط عنبرین که چو آبش نبشتهای مشک ختاست، گر چه صوابش نبشتهای هر نامهٔ جمال که در باب حسن تست زان خط مشک رنگ…
آمد بهار، خیمه بزن بر کنار جوی
آمد بهار، خیمه بزن بر کنار جوی بر دوست کن کنار وز دشمن کنار جوی میچار فصل عیش فزاید، به میگرای گل پنج روز بیش…
از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی
از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی تا من چو نام بوسه برم قصد جان کنی گر یک نظر به جان بخریم از…
وصف روی آن پسر خواهیم کرد
وصف روی آن پسر خواهیم کرد خدمت زلفش به سر خواهیم کرد جای او را جان خود خواهیم ساخت هر چه هست از دل به…
هزار بار بگفتم که به ز جان عزیزی
هزار بار بگفتم که به ز جان عزیزی اگر چه خون دل من هزار بار بریزی مرا سریست کزان خاک آستانه نریزم اگر تو بر…
هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید
هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید به سرش سایهٔ اقبال و ظفر باز آید کور اگر خاک سر کوی تو درد دیده…
نی بین که چون به درد فغانی همی کند؟
نی بین که چون به درد فغانی همی کند؟ هر دم ز عشق ناله بسانی همی کند او را همی زنند به صد دست در…
نگشتی روز من تیره، ندانستی کسی رازم
نگشتی روز من تیره، ندانستی کسی رازم اگر دردت رها کردی که من درمان خود سازم مکن جور، ای بت سرکش، مزن در جان من…
نبض دل شوریدهٔ محرور گرفتم
نبض دل شوریدهٔ محرور گرفتم دامن ز هوی و هوسش دور گرفتم زین حجرهٔ ویرانه چو شد سیر دل ما راه در آن خانهٔ معمور…
من نخواهم برد جان از دست دل
من نخواهم برد جان از دست دل ای مسلمانان، فغان از دست دل سینه میسوزد نهان از جور چشم دیده میگرید روان از دست دل…
من از آن که شوم کو نه ازان تو بود؟
من از آن که شوم کو نه ازان تو بود؟ یا چه گویم که نه در لوح و بیان تو بود؟ سخن لب، که تو…
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش صدبار گفتهام دل خود را بدین هوس کای دل…
مبارک روز بود امروز، یارا
مبارک روز بود امروز، یارا که دیدار تو روزی گشت ما را من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدم به چشم خود بهشت آشکارا نه…
گو هر که در جهان به تماشا روید و گشت
گو هر که در جهان به تماشا روید و گشت ما را بس این قدر که به ما دوست بر گذشت تا او ز نقش…
گرچه صد بارم برانند از برت
گرچه صد بارم برانند از برت بر نمیدارم سر از خاک درت تا ابد منظور جانی، زانکه دل در ازل کرد این نظر بر منظرت…
گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیر
گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیر دور بادا! که کند صبر ز یاد تو ضمیر دلم آخر ز تو چون صبر…
کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمده
کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمده روی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده بر همه ارباب عشق حاکم و والی شده…
کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختی
کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختی آن کمان پنهان بدار، اکنونکه تیر انداختی بر سمند فتنه زین دلبری بستی، ولی حملهٔ اول ز شوخی…
عنایتیست خدا را به حال ما امروز
عنایتیست خدا را به حال ما امروز که شد خجسته از آن چهره فال ما امروز شبی چو سال ببینم و گرنه نتوان گفت حکایت…
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش میدر بهار خور، که بود بی غبار و غش گفتی به روز شش همه گیتی تمام شد میبه،…
صفات قلندر نشان برنگیرد
صفات قلندر نشان برنگیرد صفات تجرد بیان برنگیرد عدم خانهٔ نیستی راست گنجی که وصلش وجود جهان برنگیرد گشاد از دل تنگ درویش یابد خدنگی…
شب دوشینه در سودای او خفتم
شب دوشینه در سودای او خفتم از آن امروز با تیمار و غم جفتم زمن هر چند سر میپیچد آن دلبر اگر دستم رسد در…
سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامت
سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامت که در فراق تو جانم چه جور برد و ملامت! بیا، که از سر رغبت به نام عشق…
زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمد
زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمد رخت خود ازین منزل بردار، که دزد آمد دزدست و شب تیره، چشم همگان خیره گفتیم…
زان دوست که غمگینم، غم خوار کنش، یارب
زان دوست که غمگینم، غم خوار کنش، یارب دشمن که نمیخواهد، همخوار کنش، یارب اندر دل سخت او کین پر شد و مهر اندک آن…
ز بلبل بوستان پر ناله و فریاد خواهد شد
ز بلبل بوستان پر ناله و فریاد خواهد شد که صحرا سبز و گلها سرخ و دلها شاد خواهد شد عروس گل ز اطراف چمن…
رنگینتر از رخ تو گل در چمن نباشد
رنگینتر از رخ تو گل در چمن نباشد چون عارض تو ماهی در انجمن نباشد پوشیده هر کسی را پیراهنیست، لیکن آب حیات کس را…
دیده گر لایق آن نیست که منزل کنمش
دیده گر لایق آن نیست که منزل کنمش چارهای نیست بجز جای که در دل کنمش ساربانا، شتر دوست کدامست؟ بدار تا زمین بوس رخ…
دمشق فتنه شد بغداد و توفان بلا آبش
دمشق فتنه شد بغداد و توفان بلا آبش به چشم من ز هجر آنکه بیما میبرد خوابش مگر باد صبا گوید نشان آتشین رویی که…
دلم از لعل تو یک بوسه تمنا نکند
دلم از لعل تو یک بوسه تمنا نکند که جفای تو مرا دیده چو دریا نکند این چنین بیدل و بیچاره که ماییم امروز کس…
دل سرای خاص شد، از مجلس عامش مگو
دل سرای خاص شد، از مجلس عامش مگو جان چو بر جانان رسید، از پیک و پیغامش مگو مرغ جان ما، که از تار بدن…
دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیدهاند
دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیدهاند کان پری رخ را چنین از چشم ما پوشیدهاند زاهدان از چشم تو ما را ملامت میکنند جرعهای…
در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست؟
در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست؟ غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست حیفت آمد که دمی بی غم…
خیز و کار رفتنت را ساز ده
خیز و کار رفتنت را ساز ده همرهان خویش را آواز ده مرغ گل را در زمین پوشیدهدار مرغ دل را در فلک پرواز ده…
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه…
چون قد تو در چمن نباشد
چون قد تو در چمن نباشد چون روی تو یاسمن نباشد اندر همه تنگهای شکر شیرین تر از آن دهن نباشد ای باغ، مشو غلط…
چو آتشست به گرمی هوای تابستان
چو آتشست به گرمی هوای تابستان بده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان هوای عشق و هوای می و هوای تموز سه آتشند، که…
جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من،
جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من، عاشقم، وز من بپوشانید رخ چندان که من، در غمش دیوانه گشتم، بی رخش مجنون شدم…
جان را ستیزهٔ تو ندارد نهایتی
جان را ستیزهٔ تو ندارد نهایتی خوبان جفا کنند ولی تا به غایتی سنگین دلی، و گرنه چنین درد سینه سوز در سینهٔ تو نیز…
تن به تو دادم، دل و جانش مبر
تن به تو دادم، دل و جانش مبر دل برت آمد، ز جهانش مبر از دل من گرچه گرو میبری اول بازیست، روانش مبر دشمن…
تا کی به در تو سوکوار آیم؟
تا کی به در تو سوکوار آیم؟ در کوی تو مستمند و زار آیم؟ گر کار مرا تو غم رسی روزی غم نیست، که عاقبت…
تا بر آن عارض زیبا نظر انداختهایم
تا بر آن عارض زیبا نظر انداختهایم خانهٔ عقل به یک بار برانداختهایم بر دل ما دگر آن یار کمان ابرو تیر گو مینداز، که…
بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب
بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب برون نمیرود آن صورت از خیال امشب به حکم آنکه ندارم حضور بیرخ دوست مرا نماز…
به نشاط باده چو صبحدم سوی بوستان گذری کنی
به نشاط باده چو صبحدم سوی بوستان گذری کنی بسر تو کین دلخسته را به نسیم خود خبری کنی ز شمایل تو خجل شود رخ…
به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو
به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو اگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو دل من بوسهای زان لب تمنی…
بسیار بد کردی ولی نیکو سرانجامت کنم
بسیار بد کردی ولی نیکو سرانجامت کنم گر زین شراب صرف من یک جرعه در جامت کنم شبخیز کردی نام خود، تا صبح سازی شام…
بت خورشید رخ من به گذارست امشب
بت خورشید رخ من به گذارست امشب شب روان را رخ او مشعله دارست امشب خاک مشکست و زمین عنبر و دیوار عبیر باد گل…
باز پیوند، که دوری به نهایت برسید
باز پیوند، که دوری به نهایت برسید چارهٔ درد دلم کن، که به غایت برسید هیچ بر من نکنی چشم عنایت از خشم تا دگر…
با دگری بر غم من عقد وصال بستهای
با دگری بر غم من عقد وصال بستهای ورنه به روی من چرا در همه سال بستهای؟ گرهوس شکار دل نیست ترا؟ ز بهر چه…
ای میر ترکان عجم، ترک وفاداری مکن
ای میر ترکان عجم، ترک وفاداری مکن جان عزیز من تویی، برجان من خواری مکن با چشم تو تقریر کن کآهنگ جان بیدلان گر پیش…
ای عید، بنمودی به من دی صورت ابروی او
ای عید، بنمودی به من دی صورت ابروی او امروز قربان میشوم، گر مینمایی روی او عید من آن رخسار بس، تا درتنم باشد نفس…
ای ز زلفت عقل در دام آمده
ای ز زلفت عقل در دام آمده نرگست با فتنه همنام آمده نازکست اندام سیمینت چو گل ای سرا پایت به اندام آمده گر صبح…
ای چراغ چشم توفان بار ما
ای چراغ چشم توفان بار ما بیش ازین غافل مباش از کار ما هر زمانی در به روی ما مبند گر چه کوته دیدهای دیوار…
ای آنکه، نیست جز بر یار انتعاش تو
ای آنکه، نیست جز بر یار انتعاش تو بس میخروشد آن سخن دلخراش تو زرقی همی فروشی و شهری همی خری دخل گزاف بنگر و…
آنخان خانان را ببین، بر صندلی یللی بلی
آنخان خانان را ببین، بر صندلی یللی بلی میگیر و زانو زن برش، گر مقبلی یللی بلی کریاس دلها موی او، اردوی جانها کوی او…
آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوه
آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوه و آن تن که کشیدی به کمنمدش جذبوه و آن دیدهٔ دریا شده را درد و…
اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را
اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را ز روی لاله رنگ خود خجالتها دهی گل را مرا پیش لب لعل تو…
از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکن
از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکن با شیر شد در حلق دل، با جان برون آید ز تن ترک کله داری، شبی،…
وقت گلست، ای غلام، روز می است، ای پسر
وقت گلست، ای غلام، روز می است، ای پسر شیشه بیار و قدح، پسته بریز و شکر جامهٔ زهدی، که بود بر تن ما، تنگ…
هرگزت عادت نبود این بیوفایی
هرگزت عادت نبود این بیوفایی غیر ازین نوبت که در پیوند مایی من هم اول روز دانستم که بر من زود پیوندی، ولی دیری نپایی…
هر کرا با تو نه پیوندی و پیمانی هست
هر کرا با تو نه پیوندی و پیمانی هست نتوان گفت که در قالب او جانی هست باز جستیم و نشد روشن ازین چار کتاب…
نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب
نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب حبذا روی نگار و لب کشت و سر آب صبح برخیز و بر گل به صبوحی بنشین…
نگر مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت؟
نگر مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت؟ که آب دیدهٔ نظارگان ز سر بگذشت ز من چو زان رخ همچون قمر نشان پرسید…
نازنینا، حسن و خوبی با وفا بهتر بود
نازنینا، حسن و خوبی با وفا بهتر بود گر وفا ورزی بهر حالی ترا بهتر بود گر نباشد لطف طبع و حسن خلق و عز…
من که خمارم، به مسجدها مده را هم دگر
من که خمارم، به مسجدها مده را هم دگر کین زمان میخوردم و در حال میخواهم دگر محنت من جمله از عشقست و رنج از…
مگذر، ای ساربان، ز منزل یار
مگذر، ای ساربان، ز منزل یار تا دمی در غمش بگریم زار از برای کدام روز بود؟ اشک خونین و دیدهٔخونبار گر قیامت کنیم، شاید،…
مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد
مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد با غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد من غلام رندی، کو، چون به باده…
ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیده
ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیده جز رند خراباتی آن باده ننوشیده رندان سر افرازش دستار گرو کرده خوبان طرب سازش رخسار نپوشیده رندان وی…
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم به اختیار ز خاک در تو برخیزم نه چون کلاه توام، کین چنین بهر بادی چو…
گرد مغان گرد و بادهای مغانه
گرد مغان گرد و بادهای مغانه تا به کجا میرسد حدیث زمانه؟ هر چه بجز می، بلاشناس و مصیبت هر چه بجز عشق، باد دان…
گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سرایی
گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سرایی ما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جایی بس خطا بود نگه باز نکردن که گذشتی…
کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند؟
کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند؟ این قدر بس که ز دورم نگران بگذارند هیچ شک نیست که ما هم به نصیبی برسیم از…
کاکل آن پسر ز پیشانی
کاکل آن پسر ز پیشانی کرد ما را بدین پریشانی حاصل ما ز زلف و عارض اوست اشک چون خون و چشم چون خانی شب…
عیب من نیست که در عشق تو تیمار کشم
عیب من نیست که در عشق تو تیمار کشم بار بر گردن من چون تو نهی بار کشم بر سر خاک درت گر بودم راه…
عالمی را دشمنی با من ز بهر روی تست
عالمی را دشمنی با من ز بهر روی تست لیکن از دشمن نمیترسم، که میلم سوی تست چارهٔ دل در فراقت جز جگر خوردن نبود…
صبری کنیم تا ستم او چه میکند؟
صبری کنیم تا ستم او چه میکند؟ با این دل شکسته غم او چه میکند؟ هر کس علاج درد دلی میکنند و ما دم در…
شاهد من در جهان نظیر ندارد
شاهد من در جهان نظیر ندارد بوی سر زلف او عبیر ندارد سرو بدین قد خوش خرام نروید ماه چنان طلعت منیر ندارد ابروی همچون…
سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداند
سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداند بنهم گردن، اگر خاک درم گرداند نه چنان بستهٔ مهرم که بپیچانم رخ وقت شمشیر زدن گر سپرم…
زود شود باز بستهٔ تو
زود شود باز بستهٔ تو عاشق از دام جستهٔ تو رونق گل میبرد همیشه عارض چون لاله دستهٔ تو آن شکرینی، که وقت بوسه قند…
ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد
ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد تنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد شبی که قصهٔ درد دل شکسته…
ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی
ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی گرت سودای آن دارد که عشق آن پسر بازی جهان بر دشمنان بفروش و عشق دوستان بستان…
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد که گوی سیم به چوگان مشک میبازد ز ذره بیشترندش کنون هواداران سزا بود که دل از مهر ما…
دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری
دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری بجزو در نظر عقل نیامد دگری خبر محنت ما در همه آفاق برفت که چه دیدیم…
دو بوسه گر ز لب آن نگار بستدمی
دو بوسه گر ز لب آن نگار بستدمی مراد خویشتن از روزگار بستدمی کجاست از لب شیرین یار تریاکی؟ که داد از آن سر زلف…
دلدار دل ببرد و زما پرده میکند
دلدار دل ببرد و زما پرده میکند ما را ز هجر خویشتن آزرده میکند دل برد و جان اگر ببرد نیز ظلم نیست شاهست و…
دل سرمست من آن نیست که باهوش آید
دل سرمست من آن نیست که باهوش آید مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد…
دشمن بیحاصلم را شرم باد از کار خویش
دشمن بیحاصلم را شرم باد از کار خویش تا چرا این خستهدل را دور کرد از یار خویش؟ حیف میداند که بعد از چند مدت…
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود راه ترا هزار و دو منزل یکی شود زین آب و گل گذر کن و مشنو…
خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم
خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم رستم ز خودی، رخ به خدا کردم و رفتم آن نفس به همی، که گرفتار…
حسن خوبان عزیز چندانست
حسن خوبان عزیز چندانست که رخ یوسفم به زندانست باش، تا او به تخت مصر آید که بخندد لبی که خندانست بگذارد ز دل زلیخا…
چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی
چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟…
چو آشفته دیدی که شد کار ما
چو آشفته دیدی که شد کار ما نگشتی دگر گرد بازار ما میزار ما را، که کار خطاست دلیری نمودن به آزار ما به فریاد…
جهان از باد نوروزی جوان شد
جهان از باد نوروزی جوان شد زمین در سایهٔ سنبل نهان شد قیامت میکند بلبل سحرگاه مگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟ ز رنگ سبزه…





