نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب

نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب حبذا روی نگار و لب کشت و سر آب صبح برخیز و بر گل به صبوحی بنشین…

نگر مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت؟

نگر مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت؟ که آب دیدهٔ نظارگان ز سر بگذشت ز من چو زان رخ همچون قمر نشان پرسید…

نازنینا، حسن و خوبی با وفا بهتر بود

نازنینا، حسن و خوبی با وفا بهتر بود گر وفا ورزی بهر حالی ترا بهتر بود گر نباشد لطف طبع و حسن خلق و عز…

من که خمارم، به مسجدها مده را هم دگر

من که خمارم، به مسجدها مده را هم دگر کین زمان میخوردم و در حال می‌خواهم دگر محنت من جمله از عشقست و رنج از…

مگذر، ای ساربان، ز منزل یار

مگذر، ای ساربان، ز منزل یار تا دمی در غمش بگریم زار از برای کدام روز بود؟ اشک خونین و دیدهٔ‌خونبار گر قیامت کنیم، شاید،…

مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد

مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد با غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد من غلام رندی، کو، چون به باده…

ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیده

ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیده جز رند خراباتی آن باده ننوشیده رندان سر افرازش دستار گرو کرده خوبان طرب سازش رخسار نپوشیده رندان وی…

گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم

گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم به اختیار ز خاک در تو برخیزم نه چون کلاه توام، کین چنین بهر بادی چو…

گرد مغان گرد و بادهای مغانه

گرد مغان گرد و بادهای مغانه تا به کجا می‌رسد حدیث زمانه؟ هر چه بجز می، بلاشناس و مصیبت هر چه بجز عشق، باد دان…

گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سرایی

گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سرایی ما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جایی بس خطا بود نگه باز نکردن که گذشتی…

کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند؟

کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند؟ این قدر بس که ز دورم نگران بگذارند هیچ شک نیست که ما هم به نصیبی برسیم از…

کاکل آن پسر ز پیشانی

کاکل آن پسر ز پیشانی کرد ما را بدین پریشانی حاصل ما ز زلف و عارض اوست اشک چون خون و چشم چون خانی شب…

عیب من نیست که در عشق تو تیمار کشم

عیب من نیست که در عشق تو تیمار کشم بار بر گردن من چون تو نهی بار کشم بر سر خاک درت گر بودم راه…

عالمی را دشمنی با من ز بهر روی تست

عالمی را دشمنی با من ز بهر روی تست لیکن از دشمن نمی‌ترسم، که میلم سوی تست چارهٔ دل در فراقت جز جگر خوردن نبود…

صبری کنیم تا ستم او چه می‌کند؟

صبری کنیم تا ستم او چه می‌کند؟ با این دل شکسته غم او چه می‌کند؟ هر کس علاج درد دلی می‌کنند و ما دم در…

شاهد من در جهان نظیر ندارد

شاهد من در جهان نظیر ندارد بوی سر زلف او عبیر ندارد سرو بدین قد خوش خرام نروید ماه چنان طلعت منیر ندارد ابروی همچون…

سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداند

سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداند بنهم گردن، اگر خاک درم گرداند نه چنان بستهٔ مهرم که بپیچانم رخ وقت شمشیر زدن گر سپرم…

زود شود باز بستهٔ تو

زود شود باز بستهٔ تو عاشق از دام جستهٔ تو رونق گل می‌برد همیشه عارض چون لاله دستهٔ تو آن شکرینی، که وقت بوسه قند…

ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد

ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد تنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد شبی که قصهٔ درد دل شکسته…

ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی

ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی گرت سودای آن دارد که عشق آن پسر بازی جهان بر دشمنان بفروش و عشق دوستان بستان…

رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد

رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد که گوی سیم به چوگان مشک می‌بازد ز ذره بیشترندش کنون هواداران سزا بود که دل از مهر ما…

دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری

دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری بجزو در نظر عقل نیامد دگری خبر محنت ما در همه آفاق برفت که چه دیدیم…

دو بوسه گر ز لب آن نگار بستدمی

دو بوسه گر ز لب آن نگار بستدمی مراد خویشتن از روزگار بستدمی کجاست از لب شیرین یار تریاکی؟ که داد از آن سر زلف…

دلدار دل ببرد و زما پرده می‌کند

دلدار دل ببرد و زما پرده می‌کند ما را ز هجر خویشتن آزرده می‌کند دل برد و جان اگر ببرد نیز ظلم نیست شاهست و…

دل سرمست من آن نیست که باهوش آید

دل سرمست من آن نیست که باهوش آید مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد…

دشمن بی‌حاصلم را شرم باد از کار خویش

دشمن بی‌حاصلم را شرم باد از کار خویش تا چرا این خسته‌دل را دور کرد از یار خویش؟ حیف می‌داند که بعد از چند مدت…

در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود

در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود راه ترا هزار و دو منزل یکی شود زین آب و گل گذر کن و مشنو…

خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم

خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم رستم ز خودی، رخ به خدا کردم و رفتم آن نفس به همی، که گرفتار…

حسن خوبان عزیز چندانست

حسن خوبان عزیز چندانست که رخ یوسفم به زندانست باش، تا او به تخت مصر آید که بخندد لبی که خندانست بگذارد ز دل زلیخا…

چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی

چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟…

چو آشفته دیدی که شد کار ما

چو آشفته دیدی که شد کار ما نگشتی دگر گرد بازار ما میزار ما را، که کار خطاست دلیری نمودن به آزار ما به فریاد…

جهان از باد نوروزی جوان شد

جهان از باد نوروزی جوان شد زمین در سایهٔ سنبل نهان شد قیامت می‌کند بلبل سحرگاه مگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟ ز رنگ سبزه…

ثوابست پرسیدن خسته‌ای

ثوابست پرسیدن خسته‌ای که دور افتد از وصل پیوسته‌ای سواران چابک سرد، گردمی بسازند با پای آهسته‌ای نمی‌دانم از زورمندان درست جلادت نمودن بر اشکسته‌ای…

تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟

تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟ که ما را می‌رسد رندی و بی‌باکی و قلاشی بدین ریش تراشیده قلندر کی شوی؟…

تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت

تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت باور مکن که هیچ دلی گرد هوش گشت برخاستی که زهر جدایی دهی بما بنشین، که آن به…

پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست

پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست آن سرو لاله چهره، که در غنچهٔ قباست خلقی، چو طرف، بر کمرش بسته‌اند دل وین دولت…

بید بشکفت و گل به بار آمد

بید بشکفت و گل به بار آمد لاله بر طرف جویبار آمد گربهٔ بید بر دریچهٔ شاخ پنجه بگشود و در شکار آمد علم خسرو…

به مسجد ره نمی‌دانم، گرفتار خراباتم

به مسجد ره نمی‌دانم، گرفتار خراباتم جزین کاری نمی‌دانم که در کار خراباتم خراب افتاد کار من، خرابات اختیار من خراباتیست یار من، از آن…

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم هنوز دولت آن آستانه می‌خواهم گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک از آنچه هست سر سوزنی…

برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید

برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید ولی امید می‌دارم که روزی گل به بار آید رفیقان هر زمان گویند عاقل…

بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی

بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی از میان بنگریزی، در کنار ما باشی دل چو در بلا افتد، رحمتی کنی بر دل…

باز به تنها چنین عزم کجا کرده‌ای؟

باز به تنها چنین عزم کجا کرده‌ای؟ وعدهٔ وصل که بود اینکه وفا کرده‌ای؟ سخت به جوش اندری، تا چه هوس میپزی؟ بس به هوس…

با چنان شیوه و شیرینی و دلبندی و شنگی

با چنان شیوه و شیرینی و دلبندی و شنگی نتوان دل به تو دادن، که به جوری و به جنگی آهوی چشم تو، ای ترک…

ای مرغزار جانها لعل تو آب داده

ای مرغزار جانها لعل تو آب داده وی تب کشیده دل را زلف تو تاب داده رویت به یک لطیفه مه را سپر شکسته چشمت…

ای عید روزه‌داران ابروی چون هلالت

ای عید روزه‌داران ابروی چون هلالت وی شام صبح خیزان زلف سیاه و خالت خورشید چرخ خوبی عکس فلک نوردت ناهید برج شادی روی قمر…

ای ز سودای تو در هر گوشه‌ای آواره من

ای ز سودای تو در هر گوشه‌ای آواره من چارهٔ‌کارم نه نیکو می‌کنی، بیچاره من! روز مرگم بر سر تابوت خواهد شعله زد آتش عشقت…

ای خرمن گل خوشه‌چین پیش تن و اندام تو

ای خرمن گل خوشه‌چین پیش تن و اندام تو بلبل نخواند، وصف گل تا من نگویم نام تو بر بام رو تا خلق را در…

ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی

ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی باز آی، که دل خسته شد از بار جدایی هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم این نامه…

انجمن شهر ملای گلست

انجمن شهر ملای گلست باده بیاور، که صلای گلست نالهٔ مرغان سحرخوان به صبح از سر عشقت، نه برای گلست بر رخ خوبان جهان خط…

آن تیر بالا را ببین ز ابرو کمانها ساخته

آن تیر بالا را ببین ز ابرو کمانها ساخته از تیر چشم مست خود آهنگ جانها ساخته جان در بلای زلف او تن، مبتلای زلف…

اگر هزار یکی زان جمال داشتمی

اگر هزار یکی زان جمال داشتمی رعایت دل مردم به فال داشتمی مرا اگر چو تو در حسن حالتی بودی چرا شکسته‌دلان را به حال…

از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی

از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی تا از خجالت تو نروید دگر گلی عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه گر در رخ تو…

وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنم

وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنم دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم شد چو مویی تنم از غصهٔ نادیدن تو رحمتی کن، که…

هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشد

هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشد هیچ سال این دردم اندر جان وغم در دل نشد نیست سنگی کان ز آه آتشین…

هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز من

هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز من در خون نشیند، تا کند چون روز روشن راز من از دیده گر در…

نوبهارست و چمن خرم و گلزار اینجاست

نوبهارست و چمن خرم و گلزار اینجاست ارم دیده و آرام دل زار اینجاست بر سر خار چمن روی بمالیم چو گل گر بدانیم که…

نگارا، یاد می‌داری که یاد ما نمی‌کردی؟

نگارا، یاد می‌داری که یاد ما نمی‌کردی؟ سگان را در بر خود جای و جای ما نمی‌کردی؟ چو جانت می‌سپرد این تن بجز خونش نمی‌خوردی؟…

نالهٔ بلبل شوریده به جایی برسید

نالهٔ بلبل شوریده به جایی برسید گل به باغ آمد و دردش به دوایی برسید عمر بلبل چو وفا کرد به دوری بنمرد تا ز…

من که باشم؟ که به من نامه فرستند و سلام

من که باشم؟ که به من نامه فرستند و سلام گو به دشنام ز من یاد کن از لب، که تمام از کجا میرسد این…

مگر پیر سجاده حالی نداشت؟

مگر پیر سجاده حالی نداشت؟ کزین خلق و کثرت ملالی نداشت؟ ازین دام نام و ازین چاه جاه به بالا نیامد، که بالی نداشت به…

مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانی

مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانی چشم بد دور ز رویت، که شگرفی و جوانی فکر کردم که بگویم بچه مانی تو؟ ولیکن…

ماهی، که لبش بجای جانست

ماهی، که لبش بجای جانست گر ناز کند،به جای آن است از چشم دلم نمی‌شود دور هر چند ز چشم سرنهانست گر در طلبت هزار…

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم که گر چه خاک زمینم کنی، هوا دارم اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست مرا ز…

گر یار بلند آمد، من پستم و من پستم

گر یار بلند آمد، من پستم و من پستم ور کار ببند آمد، من جستم و من جستم من حاکم این شهرم، هم نوشم و…

گر چه زان ما گشتی، سر ما چه دانی تو؟

گر چه زان ما گشتی، سر ما چه دانی تو؟ ور چه مات می‌خوانیم، این دعا چه دانی تو؟ چون ز خود نشد خالی هیچ…

کیست آن مه؟ که می‌رود نازان

کیست آن مه؟ که می‌رود نازان عاشقان در پیش سراندازان پای وصلش ز سوی ما کوتاه دست هجرش به جان ما یازان حلقهای دو زلف…

کأس می در دست و کوس عشق بر بامستمان

کأس می در دست و کوس عشق بر بامستمان چون بود انکار با می خواره و با مستمان؟ زود جام زهد خود بر سنگ شیدایی…

عمریست تا ز دست غمت جامه می‌درم

عمریست تا ز دست غمت جامه می‌درم دستم بگیر، تا مگر از عمر برخورم یادم نمی‌کنی تو به عمر و نمی‌رود یاد تو از خیال…

عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگوی

عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگوی چاره ندانم که چیست؟ آنچه تو دانی بگوی منتظرم تا مگر پیش من آیی شبی گر بتوانی…

صبح دمی که گرد رخ زلف شکسته خم زنی

صبح دمی که گرد رخ زلف شکسته خم زنی چون سر زلف خویشتن کار مرا بهم زنی کافر چشم مست تو چون هوس جفا کند…

شاد گردم که هر به ایامی

شاد گردم که هر به ایامی قامتت را ببینم از بامی بی‌تو کارم به کام دشمن شد وز دهانت نیافتم کامی در جدایی تبم گرفت…

سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید

سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید تو ازآن سخن که گویی و از…

زهی! نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلی

زهی! نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلی اگر روی ترا دیدی چو من مجنون شدی لیلی ز هجرت چون فرو مانم جزین کاری…

زان شکرین لب گر شبی کردم شکار بوسه‌ای

زان شکرین لب گر شبی کردم شکار بوسه‌ای از من چه رنجی؟ ای پسر، سهلست کار بوسه‌ای چون بیشمار از لعل خود دادی به هر…

روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته

روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته خاصه رویت که به روحست و روان پیوسته زلف از دست بدادیم و ز دل خون بچکید گویی آن…

رخت دل بدزدد نهان شود

رخت دل بدزدد نهان شود دلم بر تو زین بد گمان شود چو زلف تو جستم کمند شد گر ابروت جویم کمان شود به وصل…

دی رفتم اندر کوی او سرمست، ناگه جنگ شد

دی رفتم اندر کوی او سرمست، ناگه جنگ شد امروز زانم تنگدل کان جای بر وی تنگ شد گوید به مستی سوی من، منگر، مرو…

دمشق عشق شد این شهر و مصر زیبایی

دمشق عشق شد این شهر و مصر زیبایی ز حسن طلعت این دلبران یغمایی ز تنگ شکر مصری برون نیاورند به لطف شکر تنگ تو…

دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستم

دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستم که فراوان طلبت کردم و نتوانستم خلق گویند سخن‌های پریشان بگذار چه کنم؟ چون دل شوریده پریشانستم گر چه…

دل سرای خاص داشت از مجلس عامش مگوی

دل سرای خاص داشت از مجلس عامش مگوی جان چو با جانان نشست از پیک و پیغامش مگوی مرغ جان ما، که از بار بدن…

دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشم

دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشم خم می گو سر خود گیر، که من در جوشم بر رخ من در می‌خانه ببندید امشب…

در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفت

در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفت تا تو بازآیی از آنجا که نمی‌یارم گفت هیچ محتاج گرو نیست، که دل خواهد…

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند صید را گر چه بگیرند…

حال دل پیش که گویم؟ که دل ریش ندارد

حال دل پیش که گویم؟ که دل ریش ندارد کیست در عشق تو کو غصه ز من بیش ندارد دوش گفتی که فلان از سر…

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ من…

چه عشقست این که در دل شد؟

چه عشقست این که در دل شد؟ کزو پایم درین گل شد به بند او در افتادم کشیدم بند و مشکل شد چه شربت بود…

جنبیدن این پرده دل افروز گواهیست

جنبیدن این پرده دل افروز گواهیست کندر پس این پرده پر از عربده ماهیست بر صورت این پرده بزرگان شده حیران وین خرده ندانسته که…

تیر تدبیر تو در کیش ندارم، چه کنم؟

تیر تدبیر تو در کیش ندارم، چه کنم؟ سپر جور تو با خویش ندارم، چه کنم؟ خلق گویند که ترکش کن و عهدش بشکن ای…

تو از دست که می‌خوردی؟ که خشم آلوده‌ای دیگر

تو از دست که می‌خوردی؟ که خشم آلوده‌ای دیگر مگر با دشمنان ما قدح پیموده‌ای دیگر؟ ز شادیها چه بنشستی؟ به عزتها چه برجستی؟ اگر…

تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارم

تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارم در دل و چشم آتش و آب دوصد گرمابه دارم بر سرش تا گل بدیدم پای صبر…

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس من جز…

بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد

بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد هر که عاشق گردد، او را در دل آرامی نباشد پخته‌ای باید که داند سوختن در عشق خوبان…

به نام ایزد! چه رویست این؟ که حیرانند ازو حوران

به نام ایزد! چه رویست این؟ که حیرانند ازو حوران چنین شیرین نباشد در سپاه خسرو توران دلم نزدیک آن آمد که از درد تو…

به ترک وصل آن تنگ شکر کردن، توان؟ نتوان

به ترک وصل آن تنگ شکر کردن، توان؟ نتوان چو او باشد بغیر از او نظر کردن، توان؟ نتوان ز سودای کنار او حذر می‌کردم…

بریدن حیفم آید بعد از آن عهد

بریدن حیفم آید بعد از آن عهد چنین رویی نشاید آن چنان عهد گرفتم عهد ازین بهتر نداری به زودی تازه کن باری همان عهد…

ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتاده

ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتاده دلم را قرعهٔ عشق و هوس بر نامت افتاده ز هر سو فتنه‌ای برخاست در ایام…

باز بالای تو ما را در بلا خواهد نهاد

باز بالای تو ما را در بلا خواهد نهاد دود زلفت آتشی در جان ما خواهد نهاد دامنم پر خون دل گردد ز دست روزگار…

با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابی

با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابی راضی شدم که بینم روی ترا به خوابی صد نامه مشق کردم در شرح مهربانی نادیده از…

ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زنده

ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زنده هر دم لبش حیاتی در مرده‌ای دمنده زنار او کمندی در حلق جان کشیده ناقوس او خروشی در آسمان…

ای طیرهٔ شب طرهٔ خورشید پناهت

ای طیرهٔ شب طرهٔ خورشید پناهت آرایش عالم رخ رنگین چو ماهت تاب دل ناهید ز باد خم زلفت آ ب رخ خورشید ز خاک…