غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
خیانتگر خیانت کرد و ما دل در خدا بسته
خیانتگر خیانت کرد و ما دل در خدا بسته سر و پای خصومت را به زنجیر وفا بسته لگام این دل خیره به دست صبر…
حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد
حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد حسن فروشنده گشت، عشق خریدار شد خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوست واقعه انبوه…
چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد
چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد مشک را خوارتر از خاک به راه اندازد اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد…
چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتم
چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتم حکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم اگر چه نام مرا دور کردهای تو ز دفتر به…
چاره سگالیدنم فایدهای چون نکرد
چاره سگالیدنم فایدهای چون نکرد آتش هجران تو جز جگرم خون نکرد نیست کسی در جهان کش چو من شیفته زلف چو مفتول تو عاشق…
جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟
جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟ وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟ ای صبا، باز آمدن دورست…
تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند
تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند کز آستان تو چون سایه در نمیگذرند چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماج چو تیغ فتنه…
تبم دادی،نمیپرسی که ای بیمار من چونی؟
تبم دادی،نمیپرسی که ای بیمار من چونی؟ دلت چونست در عشق و تو با تیمار من چونی؟ به روز روشن از هجر تو من بس…
تا بر دوست بار نتوان یافت
تا بر دوست بار نتوان یافت دل بر ما قرار نتوان یافت تا نیاید نگار ما در کار کار ما چون نگار نتوان یافت بیدهان…
بیروی تو جان در تن بیمار همی باشد
بیروی تو جان در تن بیمار همی باشد دل شیفته میگردد، تن زار همی باشد خو کرد دل ریشم با روی تو وین ساعت روزی…





