غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود
شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود چو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود به خشم رفت و درین گردش زمانم بست چه…
سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت
سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت دلی، که ترک تنی کرد و پیش جانی رفت؟ از آن زمان که تو باغ مراد بشکفتی…
سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا
سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا فال به نام تو زدم، ای تو مرا فال بیا عهد من از یاد مهل،…
زلف تو اگر به تاب میبینم
زلف تو اگر به تاب میبینم دل ز آتش غم کباب میبینم این جور، که بر دلم پسندیدی ظلمیست که بر خراب میبینم در دیدهٔخود…
ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
ز حسن تو پیدا شد آیین عشق خرد را لبت کرد تلقین عشق برین رقعه ننهاد شاهی قدم که ماتش نکردی به فرزین عشق ازین…
روزم خجسته بود، که دیدم ز بامداد
روزم خجسته بود، که دیدم ز بامداد آن ماه سرو قامت بر من سلام داد ماهی فکند سایه؟ اقبال بر سرم کز نور روی خویش…
دیوانه میشد از غم او گاه گاه دل
دیوانه میشد از غم او گاه گاه دل زان بستم اندر آن سر زلف سیاه دل دل را درین حدیث ملامت نمیکنم این جرم دیده…
دوستی با دشمنان ما مکن
دوستی با دشمنان ما مکن سود ایشان و زیان ما مکن خون من خوردی، دلم را غم بخور دل ببری،قصد جان ما مکن چون میانت…
دلم در دام عشق افتاد هیلا
دلم در دام عشق افتاد هیلا فتاده هر چه بادا باد هیلا چو دل را در غمش فریادرس نیست مرا از دست دل فریاد هیلا…
دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکش
دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکش کنون که قبله گرفتی سر از نماز مکش بر آستانهٔ معشوق اگر دهندت بار طواف خانه کن و…
دل باز در سودای او افتاد و باری میبرد
دل باز در سودای او افتاد و باری میبرد جوری که آن بت میکند بیاختیاری میبرد چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین…
درد تو برآورد ز دنیا و ز دینم
درد تو برآورد ز دنیا و ز دینم با مایهٔ عشق تو آن نه باد و نه اینم چشم همه آفاق به دیدار تو بینند…
دانهای بر روی دام انداختی
دانهای بر روی دام انداختی مرغ آدم را ز بام انداختی تا شود سجاده و تسبیح رد جرعهای در کاس و جام انداختی هر کرا…
حلقهٔ زرین بر آن گوش گهربندش ببین
حلقهٔ زرین بر آن گوش گهربندش ببین خال مشکین بر لب شیرین چون قندش ببین بسته بر هم گردن شهری، دل دیوانه را در میان…
چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟
چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟ دردم تو میفرستی، درمانم از که باشد؟ گفتی برو ز پیشم، خود میروم، ولیکن زین غصه…
چو دل شد زان او هرگز نمیرد
چو دل شد زان او هرگز نمیرد چو خورد از خوان او هرگز نمیرد به سر میگردم از عشقش، چو دانم که سرگردان او هرگز…
چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکن
چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکن چون این هوس دارد دلم، از دیگری یادم مکن بر جان شیرینم ببخش، ای خسرو خوبان چین…
جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کن
جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کن جان را به رخ دل بازده، دل را ز لب جان تازه کن از دل…
تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتم
تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتم که آستین تو بوسم، بر آستان تو افتم دلم چو غنچه سحرگاه تنگ بود و…
تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم
تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم آسمان لطف را روی تو ماهست، ای صنم زان رخ آیینهفام اندر دل ریش منست زخمها، لیکن…
تا دل ما با تو کرد روی ارادت
تا دل ما با تو کرد روی ارادت هیچ نیاید ز ما مخالف عادت گر چه کم ما گرفتهای تو ز شوخی عشق تو افزون…
پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟
پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟ ز مردم تو دل میبری، من چه دانم؟ چه گویی بدان تا کجا شد دل تو؟…
بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد
بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا…
به خرابات گرو شد سر و دستار مرا
به خرابات گرو شد سر و دستار مرا طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا بفغانند مغان از من و از زاری من…
بگذاشتهام، تا چه کند نرگس مستت؟
بگذاشتهام، تا چه کند نرگس مستت؟ با یار پسندیده که پیمان نواستت رای دو دلی کردن و آهنگ جدایی گفتی که ندارم من و میبینم…
بد میکنند مردم زان بیوفا حکایت
بد میکنند مردم زان بیوفا حکایت وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت بنیاد عشق ویران، گر میزنم تظلم ترتیب عقل باطل، گر میکنم…
باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم
باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم عشق نوایی بزد، خرقه در انداختیم شعله که در سینه بود سوز به دل باز داد مهر که با…
با عارض و زلفت قمر و قیر چه باشد؟
با عارض و زلفت قمر و قیر چه باشد؟ پیش لب و رویت شکر و شیر چه باشد؟ در خواب سر زلف تو میبینم و…
ای نسیم سحر، چه میگویی؟
ای نسیم سحر، چه میگویی؟ از بت من خبر چه میگویی؟ به جز آن کم ز غم بخواهد کشت چه شنیدی؟ دگر چه میگویی؟ میدهم…
ای کس ما، چون شدی باز مطیع کسان؟
ای کس ما، چون شدی باز مطیع کسان؟ بیخبریم از لبت، هم خبری میرسان نیست مجال گذر بر سر کویت، ز بس ولولهٔ اهل عشق،…
ای ساربان، که رنج کشیدی ز راه دور
ای ساربان، که رنج کشیدی ز راه دور آمد شتر به منزل لیلی، مکن عبور اینست خارها که ازو چیدهایم گل وین جای خیمها که…
ای در غم عشقت مرا اندیشهٔ بهبود نه
ای در غم عشقت مرا اندیشهٔ بهبود نه کردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه گفتی به دیر و زود من…
ای برون از بلندی و پستی
ای برون از بلندی و پستی جز تو کس را نمیرسد هستی عقل در وادی محبت تو ره غلط میکند ز سرمستی تا سر جملهها…
آنکه میخواست مرا بیدل و بییار شده
آنکه میخواست مرا بیدل و بییار شده زود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده اثری هم بکند زود یقین، میدانم گریه های شب این…
آن زخم، که از تو بر دل ماست
آن زخم، که از تو بر دل ماست مشنو که به مرهمی توان کاست کی وعده وفا کنی تو امروز؟ کامروز ترا هزار فرداست زلفت،…
آمدهام که صف این صفهٔ بار بشکنم
آمدهام که صف این صفهٔ بار بشکنم صدرنشین صفه را رونق کار بشکنم روی به سنت آورم، میوهٔ جنت آورم صورت حور بشکنم، سورهٔ نار…
از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما
از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما که آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما ما قصهای که بود نمودیم و عرضه داشت تا خود…
یاران و دوستداران جمعند و جام گردان
یاران و دوستداران جمعند و جام گردان مطرب همیشه گویا، ساقی مدام گردان قومی در انتظاریم، این جا دمی گذر کن وین قوم را به…
هم ز وصف لبت زبان خجلست
هم ز وصف لبت زبان خجلست هم ز زلف تو مشک و بان خجلست تا دهان و رخ ترا دیدند غنچه دل تنگ و ارغوان…
هر که از برگ و از نوا گوید
هر که از برگ و از نوا گوید مشنو کز زبان ما گوید بندهٔ خانهزاد باید جست کو ترا سر این سرا گوید آنکه از…
نیشکر آن روز دل ز بند بر آرد
نیشکر آن روز دل ز بند بر آرد کو چو لبت پستهای به قند بر آرد صید چو آن زلف چون کمند ببیند پیش رود،…
نه آخر دل من خراب از تو شد؟
نه آخر دل من خراب از تو شد؟ نه آخر دو چشمم پرآب از تو شد؟ نه آخر تن ناز پرورد من گرفتار چندین عذاب…
نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی
نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی گذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی پیام من برسانی، بدان صفت که…
منازل سفرت پیش دیده میآرم
منازل سفرت پیش دیده میآرم اگر چه هیچ به منزل نمیرسد بارم گیاه مهر بروید ز خاک منزل تو که من ز دیده برو آب…
من از مادری زادم که پارم پدر بود او
من از مادری زادم که پارم پدر بود او شدم خاک آن پایی کزین پیش سر بود او ز عالم همی جستم نشان دل آرایش…
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد وین نام اگر بر آریم، از نام عشق باشد خوابی دگر ببینیم هر شب هلاک خود را…
مرا با جمع رندانی که در دیرند ضم کردی
مرا با جمع رندانی که در دیرند ضم کردی چو دیر از غیر خالی شد در خلوت بهم کردی نهادی مجلس بزمی بر آواز رباب…
ما بغیر از یار اول کس نمیگیریم یار
ما بغیر از یار اول کس نمیگیریم یار اختیار اولین یارست و کردیم اختیار هر زمان مهری و پیوندی نباشد سودمند هر زمان عهدی و…
گفتم ز درد عشق تو گشتم چنین به حال
گفتم ز درد عشق تو گشتم چنین به حال گفتا منم دوای تو از درد من منال گفتم شبم چو سال شد از بار هجر…
گر سری در سر کار تو شود چندان نیست
گر سری در سر کار تو شود چندان نیست با تو سختی به سری کار خردمندان نیست گردن ما ز بسی دام برون جست و…
گر او پیدا شود بر من به شیدایی کشد کارم
گر او پیدا شود بر من به شیدایی کشد کارم و گر من زو شوم پنهان به پیدایی کشد زارم دو رنگی در میان ما…
کام دلم نشد ز دهانت روا هنوز
کام دلم نشد ز دهانت روا هنوز و آن درد را که بود نکردم دوا هنوز بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تو وآن…
فاش گشت آن ماجری، کز مرد و زن پوشیدهام
فاش گشت آن ماجری، کز مرد و زن پوشیدهام سر به سر گفتند آن کو تن به تن پوشیدهام دوست تا احوال ما بشنید رحمت…
عشق را فرسودهای باید چو من
عشق را فرسودهای باید چو من در مشقت بودهای باید چو من لایق سودای آن جان و جهان از جهان آسودهای باید چو من تا…
صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم
صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم به زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم دگران نهند خاک در او چو تاج…
شبت میبینم اندر خواب و میگویم وصالست این
شبت میبینم اندر خواب و میگویم وصالست این به بیداری تو خود هرگز نمیپرسی چه حالست این؟ دهان یا نوش، قد یا سرو، تن یا…
سروی که ازو و حور و پری بار برند اوست
سروی که ازو و حور و پری بار برند اوست ماهی که ازو خلق دل زار برند اوست گرد دهن چون شکرش گرد، که امروز…
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار میآید
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار میآید درخت شوقم از برگش به برگ و بار میآید ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب…
زلف را تاب دام و خم برزد
زلف را تاب دام و خم برزد همه کار مرا بهم برزد دفتر دوستان خود میخواند به سر نام من قلم برزد صورت ماه را…
ز چشم خلق هوس میکند که گوشه گزینم
ز چشم خلق هوس میکند که گوشه گزینم ولی تعلق خاطر نمیهلد که نشینم سوار گشتم و گفتم ز دست او ببرم جان کمند عشق…
روزگار از رخ تو شمعی ساخت
روزگار از رخ تو شمعی ساخت آتشی در نهاد ما انداخت ما طلبگار عافیت بودیم در کمین بود عشق، بیرون تاخت سوختم در فراق و…
دیگر آن حلقه و آن دانهٔ در در گوشت
دیگر آن حلقه و آن دانهٔ در در گوشت که ببیند، که نبخشد دل و دین و هوشت؟ پای بر گردن گردون نهم از روی…
دوست با کاروان کن فیکون
دوست با کاروان کن فیکون آمد از شهر لامکان بیرون عور گشت از لباس بیچونی باز پوشید کسوت چه و چون گه بر آمد به…
دلم خرقهای دارد از پیر عشق
دلم خرقهای دارد از پیر عشق که گردن نپیچد ز زنجیر عشق حلالست مالم به فتوای شوق مباحست خونم به تقریر عشق هزیمت همان روز…
دل من فتنه شد بر یار دیگر
دل من فتنه شد بر یار دیگر چه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟ ندیدم در تو چندان کاردانی که اندر پیش گیری کار دیگر…
دل از فراق شما دردمند خواهد بود
دل از فراق شما دردمند خواهد بود زمان هجر ندانم که چند خواهد بود؟ دریغم آید از آن، گوهر پسندیده که در تصرف هر ناپسند…
دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما
دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما فغان ازین دلی بیاو نفور گشته ما به آن رسید که توفان بر آیدم بدو چشم ز سوز…
در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را
در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را و آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را گویا شود پیاپی با دل مسیح…
حلوای نباتست لبت، پسته دهانا
حلوای نباتست لبت، پسته دهانا در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟ گرد رخت از مشک زقمهاست چه…
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را یزدان هزار عذر بخواهد ز…
چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟
چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟ ز خود بیزار چون گشتم؟ برو ایمن چرا بودم؟ رفیقان گر زمن پرسند حال او که…
چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من
چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من آن فراق اندیش روزی باز پیوستی به من همچو ماهی صید آن ماهم، که روزی…
جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟
جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟ ما را به جفا گذاشتن تا کی؟ شاخ طرب از زمین جانها تو برکندن و غصه کاشتن تا کی؟…
تو در شهری و ما محروم از آن روی
تو در شهری و ما محروم از آن روی زهی شهر! و زهی رسم! و زهی خوی! به بویت شاد میگردم همانا نمیدانم که بادت…
ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟
ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟ مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود به بوی زلف تو، از نو، جوان شوم هر بار هزار…
تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم
تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم جان خود در آتش و تن در عذاب انداختم خود زمانی نیست پیش دیدهٔ من راه…
پدید نیست اسیران عشق را خانه
پدید نیست اسیران عشق را خانه کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم که خسته شد جگر آشنا و بیگانه…
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم چرا به دیدهٔ رحمت نمیکنی نظرم؟ به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست…
به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو
به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو ز سود من، نپندارم، ترا…
بکوش و روی مگردان ز جور و بارکشی
بکوش و روی مگردان ز جور و بارکشی مگر مراد دل خویش در کنار کشی چو اختیار دلت عشق روی دلداریست ضرورتست که جورش به…
بر خستهای ملامت چندین چه میپسندی؟
بر خستهای ملامت چندین چه میپسندی؟ کورا نظر بپوشد شوخی به چشمبندی ای خواجهٔ فسرده، خوبی دلت نبرده گر درد ما بنوشی، بر درد ما…
باز شادروان گل بر روی خار انداختند
باز شادروان گل بر روی خار انداختند زلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند دختران گل به وقت صبحدم در پای سرو از سر شادی…
با زلف او مردانگی باد صبا را میرسد
با زلف او مردانگی باد صبا را میرسد وز روی او دیوانگی زلف دو تا را میرسد هست از میان او کمر بر هیچ، آری…
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها زلف تو حلقه حلقه و در حلقه تابها حوران جنت ار به کمالت نگه کنند در رو…
ای فراق تو مرا عقل و بصارت برده
ای فراق تو مرا عقل و بصارت برده دل من کافر چشم تو به غارت برده بر دل شیفته هجر تو جفاها کرده از تن…
ای زاهد مستور، زمن دور، که مستم
ای زاهد مستور، زمن دور، که مستم با توبهٔ خود باش، که من توبه شکستم زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشی من خرقهٔ پوشیده…
ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده
ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده ایزد ز آفرین فراوانت آفریده چون ذره در هوای تو خورشید آسمانی بسیار در فراز و…
ای بر فلک از رخ علم نور کشیده
ای بر فلک از رخ علم نور کشیده زلف تو قلم در شب دیجور کشیده حسن از اثر مستی و ناخفتن دوشت صد سرمه در…
آنکه دل من ببرد، از همه خوبان، یکیست
آنکه دل من ببرد، از همه خوبان، یکیست وآنکه مرا میکشد در غم خود، آن یکیست نیست عدو را مجال، با مدد آن جمال آیت…
آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم
آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم تا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم در آینه جز رویی ننمود مرا، زین…
امروز چون گذشتی برما؟ عجب، عجب!
امروز چون گذشتی برما؟ عجب، عجب! ماه نوی که گشتی پیدا، عجب، عجب! خوبت رخست و زیبا، بنشین، نکو، نکو شاد آمدی و خرم، فرما،…
از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند
از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند چشم آن فتنهٔ…
یا به نزد خویشتن راهم بده
یا به نزد خویشتن راهم بده یا مجال ناله و آهم بده از دهانت چون نمییابم نشان بوسهای زان روی چون ماهم بده تشنهٔ چاه…
هم خانهایم، روی گرفتن حلال نیست
هم خانهایم، روی گرفتن حلال نیست ناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست گفتی بسنده کن به خیالی ز وصل ما ما را بغیر ازین…
هر کس که در محبت او دم برآورد
هر کس که در محبت او دم برآورد پای دل از کمند بلاکم برآورد خون جگر به حلق رسیدست وز هره نه دل را، که…
نیست عیب ار دوست میدارم منش
نیست عیب ار دوست میدارم منش با چنان رویی که دارد دشمنش؟ دشمن از دستم گریبان گو بدر من نخواهم داشت دست از دامنش از…
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟ اگر نه دامن از…
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستش
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستش ور زانکه میسپردم در حال میشکستش نقاش دوربین را از دست بر نیاید نقش دگر نهادن پیش…
مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب
مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب اصل خطر شد دوا، رای خطا زد صلیب خوارم و بیوصل دوست خوار بود آدمی زارم و…
من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز
من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز به تمنای تو افتادهام، ای شمع طراز آمدم تا به در خانه سلامت گویم به…





