غزلیات خیالی بخارایی
دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندید
دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندید وه که هیچ از سر زلف تو کسی روز ندید وقت دل گرم نشد تا…
خیال روی تو از سر به در نخواهم کرد
خیال روی تو از سر به در نخواهم کرد به هیچ روی خیال دگر نخواهم کرد ز دیدن رخ خوبت نظر نخواهم بست وز این…
چنین که چشم تو پروای دادخواه ندارد
چنین که چشم تو پروای دادخواه ندارد سزد که دل برد از خلق و جان نگاه ندارد کمال حسن و جمال تو را دلیل همین…
تا کی ای شوخ به هر بیخبری میسازی
تا کی ای شوخ به هر بیخبری میسازی خاک کوی تو منم گر گذری میسازی این هم از آتش سودای تو داغ دگر است که…
تا دلم را به غم هجر درانداختهای
تا دلم را به غم هجر درانداختهای صبر را خانه ز بنیاد برانداختهای دل نیندازم اگر تیر تو از جان گذرد تا نگویند به سهمی…
تا به کی چشم تو جز غارت دینها نکند
تا به کی چشم تو جز غارت دینها نکند گویَش از جانب ما تا دگر اینها نکند سر شوریده به پایت نرسد تا فلکش بر…
به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن
به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن حکایت لب لعل تو را به آب دهن مرا سرشک ز گوهر چنان توانگر ساخت که غیر تیغِ…
با غمت هرچند کار درد ما مشکل شود
با غمت هرچند کار درد ما مشکل شود سرنوشتی از ازل این بود تا حاصل شود هرگز این درد نهانی را دوا پیدا نشد بعد…
ای رفیقان به شب هجر چو از آتش من
ای رفیقان به شب هجر چو از آتش من شمع را سوخت دل از غصّه چراغش روشن سر نه پیچم ز رضای تو اگر تیغ…
اوّل استادی که عشق و حسن را تقسیم کرد
اوّل استادی که عشق و حسن را تقسیم کرد عاشقان را صبر و خوبان را جفا تعلیم کرد طوبی قدّ تو را از راست بینان…





