غزلیات خیالی بخارایی
گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن
گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن خویش را خواهد سرشک اوّل به پیش انداختن گفته ای چو نی ز غم کو هر شبی…
کمند زلف توام پای بند سودا کرد
کمند زلف توام پای بند سودا کرد به عهد سروِ قدت فتنه دست بالا کرد به اهل حسن طریق جفا و شوخی داد همان که…
غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد
غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد چون نرگس دلجویت با ما نظری دارد از حالِ دل ریشم تیر تو خبردار است ز آن…
سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند
سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند عجب نباشد اگر با من گدا ندهند بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند به محرمان درِبار…
ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب میسازد
ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب میسازد مرا در پیش مردم دم به دم بیآب میسازد مگر دارد کمینی بر دل بیدار…
دلا چو روی به اقبال مقبلی داری
دلا چو روی به اقبال مقبلی داری به ترک صحبت جان گیر اگر دلی داری گمان مبر که از این جست و جویِ بیحاصل به…
دل به رویت هوس صحبت جانی دارد
دل به رویت هوس صحبت جانی دارد جان به فکر دهنت عیش نهانی دارد دیده چون اشک اگر در طلبت بشتابد بگذارش که به رویت…
خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد
خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد ندامت از ستم و توبه از جفا بخشد تو را ز حُسن و ملاحت هر آنچه باید هست…
تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی
تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی ولی باشد که با ما خوش برایی دلم با تو از آن رو آشنا شد که باشد…
تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست
تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست دل سرگشته ام از رشک ز پا افتاده ست تا نیفتد دلم از پا و سرشکم…





