تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد

تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد مشّاطه اش گرفت به دزدی و بند کرد دل را غمت به علّت قلبی نمی خرید لیکن…

تا در قدم اهل دلی خاک نگردی

تا در قدم اهل دلی خاک نگردی از تیرگی عجب و ریا پاک نگردی خورشید صفت تا که مجّرد نه برآیی سلطان سراپردهٔ افلاک نگردی…

تا بنفشه برد بویی از خطت در تاب شد

تا بنفشه برد بویی از خطت در تاب شد چون لبت را دید کوثر از خجالت آب شد نرگس مردم فریبت هیچ می دانی که…

باز بالا بنمودی و بلا خواهد شد

باز بالا بنمودی و بلا خواهد شد چشم بگشادی و مفتاح جفا خواهد شد هیچ کس نیست کز آن طرّه گشاید شکنی این گشاد از…

با آفتاب رویت چون مه نمی برآید

با آفتاب رویت چون مه نمی برآید زهره چه زهره دارد تا در برابر آید از خاک رهگذارت دزدیده سرمه نوری وز عین بی حیایی…

ای پارسا که دایم رو در نماز داری

ای پارسا که دایم رو در نماز داری سرّ که می سرایی راز که می گذاری از طاق ابروانش رو کرده ای به محراب در…

آنچه بی‌روی توام گریه به روی آورده‌ست

آنچه بی‌روی توام گریه به روی آورده‌ست سیل خون است که از دیده به جوی آورده‌ست باده‌نوشان تو خرسند به بویی بودند ز آن می…

اشکم به جست‌وجوی او بر خاک آن در می‌رود

اشکم به جست‌وجوی او بر خاک آن در می‌رود خوب است فکر اشک من در پای او گر می‌رود تا پای سرو ناز را بوسد…

هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد

هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد در ره عشق قدم بر سر منزل ننهاد طالب راه بر آن همه تا دست نشست پای ازین…

نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی

نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی هر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی تیره شد حال جهانی رخ چون روز…

مسافران که در این ره به کاروان رفتند

مسافران که در این ره به کاروان رفتند عجب مدار که از فتنه در امان رفتند دلا چو جان و جهان فانی اند اهل نظر…

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری کو طبیبی که شود چاره گرِ بیماری بار هجر تو گران است مرا بر دل ریش که بیابیم…

گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را

گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را گم کرده ره داند بلی قدرِ شبِ کوتاه را گو شام هجران همدمان باری به فریادم…

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است در کوی عشقبازان رسوا شدن چه کار است گفتند بت پرستی ست در اختیار طاعت خود می کند…

گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را

گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را شیوه مستی نشدی نرگس پر خوابش را ما چنین غرقه به خون از پیِ آنیم ز اشک…

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد کجا به حلقهٔ عشّاق سر فرو دارد گدای میکده را حاصلی ز هستی نیست به غیر دست که در…

عشق می‌گفت از کَرَم‌های حبیب

عشق می‌گفت از کَرَم‌های حبیب غم نصیب تست گفتم یا نصیب ما به داغ سینه‌سوز خود خوشیم تو مبر دردِ سرِ خویش ای طبیب غم…

سروِ قدّت طرف باغ چو پا می‌ماند

سروِ قدّت طرف باغ چو پا می‌ماند شمشاد ز حیرت به هوا می‌ماند با سر زلف تو مرغی که در آویخت چو من هیچ شک…

روزگاری ست که از غایت نادانی خویش

روزگاری ست که از غایت نادانی خویش چون خطت نامه سیاهم ز پریشانی خویش آنچنان کفر سر زلف تو بدنامم کرد که خجل می شوم…

دلا بنیاد جان را محکمی نیست

دلا بنیاد جان را محکمی نیست در او جز غم اساس خرّمی نیست چه پوشم راز دل از تو چو هرگز میان ما و تو…

در چمن سبزهٔ سیراب به هرجا که رسید

در چمن سبزهٔ سیراب به هرجا که رسید ماند بربوی خط سبز تو چندان که دمید آب دوش از هوس عارض و قدّت همه شب…

چون طلب کردیم فیضی از سحاب رحمتش

چون طلب کردیم فیضی از سحاب رحمتش خرمن پندار ما را سوخت برق غیرتش پایهٔ اقبال بالا از علوّ همّت است هرکه را این پایه…

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب برد

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب برد خندهٔ لعل تو آب گوهر سیراب برد از شب زلف تو شد افسانهٔ بختم دراز نرگس مست تو را…

تا ز نسیم رحتمش رایحه‌ای به ما رسد

تا ز نسیم رحتمش رایحه‌ای به ما رسد بر سر راه آرزو منتظریم تا رسد گر کششی نباشد از جاذبهٔ عنایتش در طلب وصال او…

تا در این بادیه توفیق ازل همره ماست

تا در این بادیه توفیق ازل همره ماست گنج تحقیق هدایت به دل آگه ماست ما نه اکنون ز مقیمان خرابات غمیم دیر باز است…

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است شاهی که شد گدایِ تو صاحب ولایت است ای تا جور شکسته دلان را عزیز دار کز پادشه…

باز این دل خود کام به فرمان کسی شد

باز این دل خود کام به فرمان کسی شد شهباز جهانگرد اسیر قفسی شد از سر هوس روی نکو کم شده بودم ناگاه رخت دیدم…

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند کوکب سعدی و منظور سبک روحانی قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند…

ای بی‌خبر از محنت و شاد از الم ما

ای بی‌خبر از محنت و شاد از الم ما ما را غم تو کُشت و تو را نیست غم ما آن کیست که چون شمع…

آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کرد

آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کرد نقدی ست که صرّاف ازل با تو روان کرد تا آب خِضِر لطف لبِ لعل تو را…

افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیست

افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیست فریاد که خون شد دل و فریادرسی نیست کس نیست که گوید خبر از منزل مقصود وز هیچ…

هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت می‌رسد

هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت می‌رسد از ره و رسم قدم داریّ و همّت می‌رسد فرصت صحبت مکن فوت از پیِ مقصود…

نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست

نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست آن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست با جم چه کار مست خرابات عشق را چون…

مرا یاد آن روی دیوانه کرد

مرا یاد آن روی دیوانه کرد که زنجیر زلف تو را شانه کرد شبی از رخت نور دزدید شمع روانش گرفتند و در خانه کرد…

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم با خیال نرگست در عین بیماری خوشیم سال‌ها بودیم رقصان در هوایت ذرّه‌وار واین…

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا ز بودِ خود سر مویی خبر نبود مرا درِ مجاز ببستم به روی خویش، چو دوست به…

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام هرکجا هستم من مسکین دعاگوی توام از ره صورت به صد روی از تو مهجورم ولی چون…

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید به ز ناز سرو کز باد هوا باید کشید با وجود قامتت سوسن ز رعنائی و…

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند چگونه باز به روی تو دیده باز کند چه جای سرو که شمشاد باغ جنّت را نمی…

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد داغ سودای مرا فکر خطت افزون کرد دیده را از قبل اشک هر آن راز که بود…

سروِ بالای تو را شیوه بلا انگیزی ست

سروِ بالای تو را شیوه بلا انگیزی ست نرگس چشم تو بیمار ز بی پرهیزی ست بر قمر قاعدهٔ زلف تو مشک افشانی ست در…

رنجور عشق را سر ناز طبیب نیست

رنجور عشق را سر ناز طبیب نیست یعنی طبیب خسته دلان جز حبیب نیست تنها نه ما وظیفهٔ انعام می خوریم از خوان رحمت تو…

دلا به دست هوس تار زلف یار مکش

دلا به دست هوس تار زلف یار مکش در او مپیچ و بلا را به اختیار مکش که فتنه یی ست به هر تاب طرّهٔ…

در چمن دوش به گل بلبل دشوار پسند

در چمن دوش به گل بلبل دشوار پسند صفت قدّ تو می گفت به آواز بلند تا نیِ قند به یاقوت لبت لافی زد دست…

چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمد

چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمد ز خاک لالهٔ رعنا به کف ایاغ برآمد ندید نرگس صاحب نظر ز روی لطافت نظیر روی…

تاب رویت به فروغ مه تابان ماند

تاب رویت به فروغ مه تابان ماند سر زلفت به شب تیرهٔ هجران ماند گر به این قامت و رخسار به گلزار آیی سرو پا…

تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کرد

تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کرد سرو قدت به شوخی صد فتنه در هوا کرد روزی که عاشقان را تقسیم رزق کردند…

تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشید

تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشید مرغ جان را دل سوی دام بلا خواهد کشید گفتم از دل بیش از این زلفش…

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد از نامهٔ محبّان نام گنه برآمد گو طرّهٔ را مبُر سر اکنون که رخ نمودی فکر از درازی…

باز از قدم گل چمن پیر جوان شد

باز از قدم گل چمن پیر جوان شد وز زلف سمن باد صبا مشک‌فشان شد تا عرضه دهد پیش قدت بندگی خویش سر تا به…

ای مهر تو انیس دل ناتوان من

ای مهر تو انیس دل ناتوان من ذکر لب و دهان تو ورد زبان من تا نام تو شنید و نشان تویافت دل دیگر اثر…

ای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنی

ای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنی عطرسایی چو خطت، بی سر و بی پا چو منی تا شکست از شکن زلف توام شیشهٔ…

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت کز راه ادب پیش رخت رو به زمین داشت ز آن پیش که در کار کمان…

اشکِ چشم من که جان نقد روان می‌خواندش

اشکِ چشم من که جان نقد روان می‌خواندش دیده جرمی دید از آن رو از نظر می‌راندش سرو لاف سرفرازی می‌زند قدّت کجاست تا روان…

هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست

هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست ما سرِ تسلیم بنهادیم تا تقدیر چیست ظاهراً با حلقهٔ زلف تو دارد نسبتی ورنه مقصودِ دل…

هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست

هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست به قامت تو و عهدم که راست است و درست از آن به راه غمت شاد می…

مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی

مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی تا بیش به مردم نکند دست درازی گه گه به نیاز دل عشاق نظر کن ای سرو بهشتی…

ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش

ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش گر حق این نداند او داند و خدایش یارب نهال قدّش تا از کدام باغ است…

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا می‌کند اشک اگر بی‌وجه ریزد آبروی ما رواست چون به…

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد دیده باری ز گل روی تو رنگی دارد گر در این ره به سعادت نرسد نیست عجب…

گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد

گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد کز دوست به تیغی نتوان قطع نظر کرد هر تیر بلایی که رسید از طرف یار جان پیش…

کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام می‌بخشد

کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام می‌بخشد نخست از رحمت عامش گناه عام می‌بخشد عجب گنجی‌ست دیوان خانهٔ رحمت تعالی الله که از وی…

طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را

طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را ره گشادی تو به خورشید پرستی او را ریخت چشمت به جفا خون دل و دانستم که بر…

سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد است

سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد است هر نفس کآن نه به یادِ تو برآید باد است لطف فرمای و بده دادِ اسیران امروز…

راستی را شیوه‌ای کآن سرو قامت می‌کند

راستی را شیوه‌ای کآن سرو قامت می‌کند گر به قصد سرکشی نبوَد قیامت می‌کند دوش فکر ماه می‌کردم که جانان رخ نمود روشنم شد این…

دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است

دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است چیزی که مرا از تو تمنّاست همین است گه گه گذرد سرو قدت بر گذر چشم…

در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شد

در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شد دم ز آیین محبّت زد و نامش دل شد بادهٔ شوق تو یارب چه شرابی…

چو عطّار صبا در چین زلفت مشک می‌بیزد

چو عطّار صبا در چین زلفت مشک می‌بیزد چرا پیوسته از سودا به مویی درمی‌آویزد دل من این چنین کز عشق سودایش پریشان است عجب…

تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی

تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی گر گل شوی کسی را هم در نظر نیایی گر ره به خود ندانی تدبیر بیخودی…

تا ز سودا زدگان عشق خریداری یافت

تا ز سودا زدگان عشق خریداری یافت نقد جان صرف شد و حسن تو بازاری یافت دل آشفته به چندین صفت قلبیِ خویش طرّهٔ زلف…

تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زد

تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زد عشق در کشور جان رایت سلطانی زد طرّهٔ زلف بتان حلقهٔ رسوایی شد کافر چشم بتان راه مسلمانی…

بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را

بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را پادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را چارهٔ درد دل ما را که داند جز غمت غیر…

باز آی که خلوتگه جانم حرم توست

باز آی که خلوتگه جانم حرم توست زیرا که تو شمعی و صفا در قدم توست امیّد قبولِ همه بر حاصل خویش است بی حاصلی…

ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاری

ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاری لبت از قند گرو برده به شیرین کاری عادت غمزهٔ خونریز تو عاشق کشتن شیوهٔ نرگس دلجوی…

ای به حُسن آفتاب چاکر تو

ای به حُسن آفتاب چاکر تو کیست مه تا شود برابر تو گرنه چشم تو ساحرست چرا عالم حُسن شد مسخّر تو ای سرشک آب…

آن دم ایاز خاص به مقصود می‌رسد

آن دم ایاز خاص به مقصود می‌رسد کز بندگی به خدمت محمود می‌رسد ناموس چون محاب ده کوی وحدت است زاین عقبه هرکه می‌گذرد زود…

آزاد بنده‌ای که قبول دلی شود

آزاد بنده‌ای که قبول دلی شود خرّم دلی که خاک ره مقبلی شود ناچار هرکه در خط فرمان کاملی ست روزی به یمن همّت او…