تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کرد

تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کرد سرو قدت به شوخی صد فتنه در هوا کرد روزی که عاشقان را تقسیم رزق کردند…

تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشید

تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشید مرغ جان را دل سوی دام بلا خواهد کشید گفتم از دل بیش از این زلفش…

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد از نامهٔ محبّان نام گنه برآمد گو طرّهٔ را مبُر سر اکنون که رخ نمودی فکر از درازی…

باز از قدم گل چمن پیر جوان شد

باز از قدم گل چمن پیر جوان شد وز زلف سمن باد صبا مشک‌فشان شد تا عرضه دهد پیش قدت بندگی خویش سر تا به…

ای مهر تو انیس دل ناتوان من

ای مهر تو انیس دل ناتوان من ذکر لب و دهان تو ورد زبان من تا نام تو شنید و نشان تویافت دل دیگر اثر…

ای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنی

ای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنی عطرسایی چو خطت، بی سر و بی پا چو منی تا شکست از شکن زلف توام شیشهٔ…

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت کز راه ادب پیش رخت رو به زمین داشت ز آن پیش که در کار کمان…

اشکِ چشم من که جان نقد روان می‌خواندش

اشکِ چشم من که جان نقد روان می‌خواندش دیده جرمی دید از آن رو از نظر می‌راندش سرو لاف سرفرازی می‌زند قدّت کجاست تا روان…

هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست

هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست ما سرِ تسلیم بنهادیم تا تقدیر چیست ظاهراً با حلقهٔ زلف تو دارد نسبتی ورنه مقصودِ دل…

هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست

هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست به قامت تو و عهدم که راست است و درست از آن به راه غمت شاد می…

مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی

مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی تا بیش به مردم نکند دست درازی گه گه به نیاز دل عشاق نظر کن ای سرو بهشتی…

ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش

ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش گر حق این نداند او داند و خدایش یارب نهال قدّش تا از کدام باغ است…

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا می‌کند اشک اگر بی‌وجه ریزد آبروی ما رواست چون به…

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد دیده باری ز گل روی تو رنگی دارد گر در این ره به سعادت نرسد نیست عجب…

گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد

گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد کز دوست به تیغی نتوان قطع نظر کرد هر تیر بلایی که رسید از طرف یار جان پیش…

کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام می‌بخشد

کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام می‌بخشد نخست از رحمت عامش گناه عام می‌بخشد عجب گنجی‌ست دیوان خانهٔ رحمت تعالی الله که از وی…

طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را

طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را ره گشادی تو به خورشید پرستی او را ریخت چشمت به جفا خون دل و دانستم که بر…

سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد است

سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد است هر نفس کآن نه به یادِ تو برآید باد است لطف فرمای و بده دادِ اسیران امروز…

راستی را شیوه‌ای کآن سرو قامت می‌کند

راستی را شیوه‌ای کآن سرو قامت می‌کند گر به قصد سرکشی نبوَد قیامت می‌کند دوش فکر ماه می‌کردم که جانان رخ نمود روشنم شد این…

دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است

دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است چیزی که مرا از تو تمنّاست همین است گه گه گذرد سرو قدت بر گذر چشم…

در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شد

در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شد دم ز آیین محبّت زد و نامش دل شد بادهٔ شوق تو یارب چه شرابی…

چو عطّار صبا در چین زلفت مشک می‌بیزد

چو عطّار صبا در چین زلفت مشک می‌بیزد چرا پیوسته از سودا به مویی درمی‌آویزد دل من این چنین کز عشق سودایش پریشان است عجب…

تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی

تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی گر گل شوی کسی را هم در نظر نیایی گر ره به خود ندانی تدبیر بیخودی…

تا ز سودا زدگان عشق خریداری یافت

تا ز سودا زدگان عشق خریداری یافت نقد جان صرف شد و حسن تو بازاری یافت دل آشفته به چندین صفت قلبیِ خویش طرّهٔ زلف…

تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زد

تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زد عشق در کشور جان رایت سلطانی زد طرّهٔ زلف بتان حلقهٔ رسوایی شد کافر چشم بتان راه مسلمانی…

بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را

بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را پادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را چارهٔ درد دل ما را که داند جز غمت غیر…

باز آی که خلوتگه جانم حرم توست

باز آی که خلوتگه جانم حرم توست زیرا که تو شمعی و صفا در قدم توست امیّد قبولِ همه بر حاصل خویش است بی حاصلی…

ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاری

ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاری لبت از قند گرو برده به شیرین کاری عادت غمزهٔ خونریز تو عاشق کشتن شیوهٔ نرگس دلجوی…

ای به حُسن آفتاب چاکر تو

ای به حُسن آفتاب چاکر تو کیست مه تا شود برابر تو گرنه چشم تو ساحرست چرا عالم حُسن شد مسخّر تو ای سرشک آب…

آن دم ایاز خاص به مقصود می‌رسد

آن دم ایاز خاص به مقصود می‌رسد کز بندگی به خدمت محمود می‌رسد ناموس چون محاب ده کوی وحدت است زاین عقبه هرکه می‌گذرد زود…

آزاد بنده‌ای که قبول دلی شود

آزاد بنده‌ای که قبول دلی شود خرّم دلی که خاک ره مقبلی شود ناچار هرکه در خط فرمان کاملی ست روزی به یمن همّت او…

هرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیست

هرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیست گر خبر ز اندیشهٔ دوری ندارد دور نیست و آن که با سوز محبّت نیست چون پروانه…

نکردم جز به زلف یار پیوند

نکردم جز به زلف یار پیوند که نتوان کرد خود را بی رسن بند چه شرین کرد طوطی کز سر شوق لبت را دید و…

مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم

مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم پی رضای تو رفتم گناهکار شدم به اختیار غلامیّ حضرتت کردم که بر ولایت دل صاحب اختیار…

ما را ز سر خیال تو بیرون نمی‌شود

ما را ز سر خیال تو بیرون نمی‌شود عهدی که هست با تو دگرگون نمی‌شود سر می‌نهم به پای خیالت ولی چه سود بی‌روی بخت…

گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم

گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم هرآنچه بر سر ما آید از ستم بینیم به غم بساز دلا چون قرار ما این…

گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خود

گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خود ای دل تو باری یافتی از مهر رویش روز خود اکنون که دل پابند توست…

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن سهل باشد ما بحل کردیم خون خویشتن زلف تو بخت من است امّا ندارم حاصلی جز…

کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او

کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او به گمرهی ست مبدّل همه عبادت او دلا نصیحت رندان به زهد و علم مکن که اعتراض روا…

طوطیِ عقلم که دعویّ تکلّم می‌کند

طوطیِ عقلم که دعویّ تکلّم می‌کند چون دهانت نقش می‌بندد سخن گم می‌کند از فریب غمزه دانستم که عین مردمی‌ست چشم مستت آنچه از شوخی…

سروِ بالای تو در عالم خوبی علم است

سروِ بالای تو در عالم خوبی علم است خط تو بر ورق گل ز بنفشه رقم است ما نه تنها به هوای دهنت خاک شدیم…

دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دید

دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دید جانب رویش اشارت کرد شمع و لب گزید در صفات گوهر سیراب دندان صدف چون…

دل نه جز غصّه محرمی دارد

دل نه جز غصّه محرمی دارد نه به جز ناله همدمی دارد دهنت تازه کرد ریش دلم گرچه در حقه مرهمی دارد تو نه آنی…

در ازل مهر تو با جان رقم غم می‌زد

در ازل مهر تو با جان رقم غم می‌زد دل آشفته ز سودای خطت دم می‌زد وقت ما را که تمنّای رُخَت خوش می‌داشت باز…

چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد

چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد ز گریه پای به گِل ماند و سر فدای تو کرد ز گریه دامن دُر…

تابِ خطت قرار ز بخت سیاه برد

تابِ خطت قرار ز بخت سیاه برد مهر رخ تو گوی لطافت زماه برد دل هرکجا که رفت به دعویِّ عشق تو با خویشتن نفیر…

تا ز عشق اهل نظر آیینه‌ای برساختند

تا ز عشق اهل نظر آیینه‌ای برساختند دوست را هریک به قدر دید خود بشناختند در مقامر خانهٔ وحدت که کوی نیستی ست عاشقان در…

تا خاک راه همت اهل صفا شدم

تا خاک راه همت اهل صفا شدم در دیده ها عزیزتر از توتیا شدم من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سود کز زلف تو مقیّد…

بی‌رخ آن مه که شام زلف را در هم شکست

بی‌رخ آن مه که شام زلف را در هم شکست چون فلک پشتِ امید من ز بار غم شکست راستی را هر دلی کز مردم…

باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود

باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود بی دلان را در حریم کعبهٔ جان ره نمود تا مقرّر شد که داغ عشق و سوز…

ای گل از روی تو آموخته خندان رویی

ای گل از روی تو آموخته خندان رویی دهنت آب شکر برده به شیرین گویی عادت غمزهٔ فتّان تو عاشق کشتن شیوهٔ نرگس جادوی تو…

ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کرد

ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کرد بی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد گر حلقهٔ بازار بلا زلف تو نبوَد سرمایهٔ…

آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآید

آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآید چون لاله از خجالت گل غرق خون برآید چون در هوای رویش میرم عجب نباشد هر سبزه…

از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آورد

از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آورد چون مردمیی داشت روان در نظر آورد المنّة لله که صبا گرچه دلم برد بر…

هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کند

هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کند مشگ از چین آید و پیش تو مسکینی کند چوب ها باید زدن بر سر نبات مصر را…

ناز مه جز به همین نیست که نوری دارد

ناز مه جز به همین نیست که نوری دارد ورنه با مهر رخت نسبت دوری دارد تا بر ابروی تو پیوست دل گوشه نشین به…

مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد

مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد عجب گر با چنین خوبی خدا اسباب او سازد برآنم بعد از این کز رو برانم…

ما را ز روزگار غمِ روزگار بس

ما را ز روزگار غمِ روزگار بس جور و جفایِ دلبر زیبا عذار بس چشم از جهان و خلق جهان، سخت بسته ایم زیرا برای…

گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهد

گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهد بود که شاخ امل میوهٔ مراد دهد اگر ز پردهٔ گِل گُل جمال ننماید ز لطف چهرهٔ…

گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است

گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است نومید نباشی که خداوند کریم است گو عذر به پیش آر که بر عذر گنه درّ چون…

گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشی

گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشی چه دعا خوشتر از این است که روشن باشی تا بود دانهٔ خال تو بر آتش…

کسی کاو به جانان وصالی ندارد

کسی کاو به جانان وصالی ندارد ز جان بهره الاّ ملالی ندارد غنیمت شمر وصل خورشید رویی که خورشید حسنش زوالی ندارد پریچهره یی را…

طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمی‌کند

طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمی‌کند ورنه به جان بی‌دلان عشق چه‌ها نمی‌کند هرچه در آن رضای تو نیست اگرچه طاعت است جان به…

سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شد

سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شد دعوی حلاج بر حق بود از آن منصور شد شد شمع از سوختن این فنر بس پروانه…

دلیر آن است که در دیده بود منزل او

دلیر آن است که در دیده بود منزل او خوب دیده ست گر آن ماه بخواهد دل او مشکلی گر شود از جانب زلفش دل…

دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت

دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت مرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت با سرو از لطافت قدّ تو بادِ صبح…

خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم

خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم یعنی گرانیِ خود از این خاکِ در بریم سودای ما به زلف بتان راست چون نشد آن…

چه کرد سرو به قدّت که بر کشیدندش

چه کرد سرو به قدّت که بر کشیدندش چه گفت شمع به رویت که سر بریدندش ز دیده دوش چه دیدند سایلان سرشک که یک…

تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزد

تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزد دل کجا گم شد اگر ابروی شوخت خم نزد ما نه تنها در محبّت سنگسار محنتیم…

تا ز خاک قَدَمَت باد خبر می‌آرد

تا ز خاک قَدَمَت باد خبر می‌آرد سرمه را دیده کجا پیش نظر می‌آرد باد صدبار سر زلف تو را جانب رخ می‌برد تا که…

تا چمن دم زد ز لطف عارض رعنای او

تا چمن دم زد ز لطف عارض رعنای او گل گل است از چوب تر خوردن همه اعضای او گوییا از شیوهٔ قدّش نشانی داد…

به هوا و هوس نکهت پیراهن تو

به هوا و هوس نکهت پیراهن تو گر رود جان من از سینه فدای تن تو گر بپیچیم سر، از شیوهٔ مردی نبود به جفایی…

باد بر زلف تو بگذشت که عنبر بوی است

باد بر زلف تو بگذشت که عنبر بوی است گل مگر روی تو دیده ست که خندان روی است بیش از این نیست به نقش…

ای که در عالم خوبی به لطافت علمی

ای که در عالم خوبی به لطافت علمی گلرخان برگ و گیاهند و تو باغ ارمی گر نه باغی ز چه معنی طرب انگیز و…

آه که نیش غمت خاطر من ریش کرد

آه که نیش غمت خاطر من ریش کرد وه که دلم جان و سر در پیِ آن نیش کرد هرکم و بیشی که کرد یار…

آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستش

آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستش پر خون قدحی بود همان دم بشکستش حیف است که از رهگذر کوی تو گردی…

از گوهر اشک ار نشود دیده توانگر

از گوهر اشک ار نشود دیده توانگر باری شود آبش به لب جوی برابر آن کیست که در عشق تو چون درّ سرشکم دعویّ یتیمی…