غزلیات بابا فغانی
این نخل تازه بین که ندیدست خار کس
این نخل تازه بین که ندیدست خار کس نگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس با آب خود بر آمده همچون گل بهشت لب تر…
ای زابروی تو هر سو فتنه در محرابها
ای زابروی تو هر سو فتنه در محرابها فتنه را از چشم جادوی تو در سر خوابها عارضت آبست و لب آب دگر از تاب…
ای از لب تو خطبه کلام قدیم را
ای از لب تو خطبه کلام قدیم را باعث، رسوم شرع تو امید و بیم را اول عظیم داشته شأن ترا خدای وانگاه برفراشته عرش…
آن رهروان که رو به در دل نهاده اند
آن رهروان که رو به در دل نهاده اند بی رنج راه رخت به منزل نهاده اند تا می توان شکست دل دوستان مخواه کاین…
افزون ز صد قیامت در دل زیار آتش
افزون ز صد قیامت در دل زیار آتش دوزخ یکی و سوزد ما را هزار آتش در جان ز عشق سوزی در دل ز طعن…
آتشم در جان و در دل حسرت جامست و بس
آتشم در جان و در دل حسرت جامست و بس حاصل عمرم همین اندیشهٔ خامست و بس جام یاقوت و شراب لعل خاصان را رسد…
همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانم
همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانم به گریه میکنم گلگشت مهتابی که من دانم دل راحت طلب شد کامخواه و می…
هر سخن کز وصف آن لبهای میگون بشنوم
هر سخن کز وصف آن لبهای میگون بشنوم گوش دارم تا هم از لعل تو مضمون بشنوم بس که مشتاقم اگر وصف ترا گوید کسی…
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم چه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم چه جولان بود یارب این که از پیشم چو…
می خورده خنده بر من ناشاد می کند
می خورده خنده بر من ناشاد می کند آن ترک مست بین که چه بیداد می کند دارم چنان خیال که پندارم این زمان دارد…





