شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست

شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست وان نگاه گرم و شکر خندهٔ جان‌سوز نیست بی‌سخن آن شکل مخمورانه خواهد کشتنم حاجت گفتار…

شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ می‌دیدم

شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ می‌دیدم به بخت خود دل بدروز را در جنگ می‌دیدم به ظاهر می‌نمود آن بی‌وفا دلگرمیی با…

ساقی در آتشم، نظری در ایاغ کن

ساقی در آتشم، نظری در ایاغ کن یعنی بیار مرهم و درمان داغ کن کشتی روانه ساز که باد مراد خاست اختر دلیل شد طلب…

ز شوق آنکه خواند نامه‌ام را آنچنان شادم

ز شوق آنکه خواند نامه‌ام را آنچنان شادم که در وقت نوشتن می‌رود نام خود از یادم به خون دل نوشتم نامه و سویش روان…

رفتی و چشم روشنم از اشک حرمان تیره شد

رفتی و چشم روشنم از اشک حرمان تیره شد در دل چراغی داشتم آن هم به هجران تیره شد بس تیره و افسرده ام در…

دود از دل من باده ی گلرنگ برآورد

دود از دل من باده ی گلرنگ برآورد زین خرقه ی تر آینه ام زنگ برآورد هر بار نمی برد چنین مطربم از دست این…

دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را

دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را کمند زلف ساقی دام ره تا کی شود ما را نه چندان راه دل…

درین چمن چه گلی باز شد به منزل ما

درین چمن چه گلی باز شد به منزل ما کز آن به باد فنا رفت غنچهٔ دل ما ندیده روشنی دیدهٔ امید هنوز فلک نشاند…

خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست

خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست عاشق که بود جرعه کش دوست ندیمست قانون طرب ساز گداییست وگرنه بس نغمه ی دلسوز…

خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد

خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد من این طلب ندارم و او هم نمی دهد در دست روزگار گل آرزوی من ز آنگونه…

چون گوش بر فسانه ام آن پر بهانه ماند

چون گوش بر فسانه ام آن پر بهانه ماند رخ تافت از من و سخنم در میانه ماند در خاک ره چو عرصه ی شطرنج…

چنین تا کی به حسرت سوی آن گل‌پیرهن بینم

چنین تا کی به حسرت سوی آن گل‌پیرهن بینم در آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم گلش نشکفته، می‌لرزید جانم، چون بود…

چشم از دو جهان دوخت تماشای تو ما را

چشم از دو جهان دوخت تماشای تو ما را کرد از همه بیزار تمنای تو ما را این دیده که ما را بتو سرگرم چنین…

ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ

ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ دشمن احباب گشتی دوستداران را چه حظ چون ندارد وعده ی وصل تو امید وفا…

تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود

تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود کام دل از جمال تتو حاصل نمی شود هر دل بجعد سلسله مویی قرار یافت دیوانه ی…

بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد

بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد ندیم بزم، ندای هوالغفور دهد دلم بمجلس مستان حق پرست کشید که داد عیش در آن زمره…

به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بود

به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بود به زنجیر محبت گردنم در بند خواهد بود اگر صد خوب پیش آمد ترا یاد…

بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید

بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید خروش عشق ز درویش و پادشاه برآید چو طالعست ببینندگان ستاره ی روشن بآفتاب رود…

باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است

باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است فتوی پیر مغان کار من آسان کرده است بارها دل باز آوردم ز دام میفروش تانگه…

ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال

ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال معنیی داری که نتوان صورتش بستن خیال می کشی و زنده می سازی ز تأثیر نظر…

ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها

ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها بسکه میخوانند دلها را بکویت…

آنم که ببزم کسم آهنگ نبودست

آنم که ببزم کسم آهنگ نبودست در پهلوی من جای کسی تنگ نبودست یوسف که از او آن همه خونابه کشیدند عاشق کش و بیباک…

آلوده بمی لعل ترا چون نگرد کس

آلوده بمی لعل ترا چون نگرد کس طاقت نبود کان لب میگون نگرد کس منت که رسیدم ز تو یکره بزلالی در ساغر خود چند…

از دیده پنهان آن پری گشت و دل من خوش نکرد

از دیده پنهان آن پری گشت و دل من خوش نکرد آن مرغ وحشی عاقبت رفت و نشمین خوش نکرد نی شد بمسجد منکرم زاهد…

یا مرا کامی ده از لعل شراب‌آلود خویش

یا مرا کامی ده از لعل شراب‌آلود خویش یا هلاکم کن به زهر چشم خواب‌آلود خویش خندهٔ شیرین لبالب ساز با دشنام تلخ از گدایان…

هرگز برخت سیر نگاهی نتوان کرد

هرگز برخت سیر نگاهی نتوان کرد وز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد روزی که بنادیدن رویت گذرانم شرح غم آن روز بماهی نتوان…

نوبهار آمد که بوی گل جهان را خوش کند

نوبهار آمد که بوی گل جهان را خوش کند جرعه نوشان را شقایق نعل در آتش کند خرم آن شاهد که نوشد جرعه ی بیغش…

نخل تو سرکش و دل خود کام من همان

نخل تو سرکش و دل خود کام من همان ناز تو همچنان طمع خام من همان در جنت وصال مرا روز و شب یکیست در…

منم و دو چشم روشن برخ تو باز کردن

منم و دو چشم روشن برخ تو باز کردن ز نعیم هر دو عالم در دل فراز کردن قدمی بهستی خود زدنست، قصه کوته بخیال…

مست آمدی کرشمه کنان در قبای ناز

مست آمدی کرشمه کنان در قبای ناز زینگونه نازنین که تویی هست جای ناز بخرام و ناز کن که خدا در ریاض حسن آراست سرو…

مجو ای دل بخور از بهر ترتیب دماغ من

مجو ای دل بخور از بهر ترتیب دماغ من مگر آگه نیی شبهای هجر از درد و داغ من دلم کز داغ هجران شد سیه…

ما را نه میل باغ و نه پروای بلبلست

ما را نه میل باغ و نه پروای بلبلست فریاد ما ز جلوه ی آن روی چون گلست گویا ندارد از قدو زلف تو آگهی…

گلرخان از نفس ما اثری یافته اند

گلرخان از نفس ما اثری یافته اند دل دگر ساخته گویا خبری یافته اند اشک ریزان سحرخیز ترا ذکر بخیر که زهر قطره برین در…

گر آن خورشید روزی بر سر من سایه اندازد

گر آن خورشید روزی بر سر من سایه اندازد رقیبش همچو ابری آید و روزم سیه سازد گرفتارم بدست نازنینی کز هوای خود مرا چون…

قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستم

قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستم ز جام جرعه چه خیزد سرقرابه شکستم گهی شکایت مستی و گاه طعنه ی توبه نرسته…

عشق آمد و هوای صف طاعتم نماند

عشق آمد و هوای صف طاعتم نماند پرهیز ای فرشته که آن عصمتم نماند دردا که از دعا تو بدستم نیامدی وز جانب کسی نظر…

شکفت لاله، توهم عطر در شراب افشان

شکفت لاله، توهم عطر در شراب افشان بجام ریز می لعل و گل دراب افشان نسیم گو ورق گل بر اهل مجلس ریز تو گرد…

شب آمد هرکسی را روی در کاشانه‌ای یابم

شب آمد هرکسی را روی در کاشانه‌ای یابم من، دیوانه گردم تا کجا ویرانه‌ای یابم منم آن ناتوان موری که نتوانم کشید آخر به صد…

ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم

ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم از دستت این شراب دگر نوش چون کنم لب می گزی که زود چرا مست می شوی ساغر…

ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم

ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم برند از انجمن هرشب چو شمع کشته بیرونم اگر همسایهٔ خورشید گردد کوکب بختم نخواهد در…

رسید از سفر آن ماه و چهره تاب گرفته

رسید از سفر آن ماه و چهره تاب گرفته چو برگ لاله رخش رنگ آفتاب گرفته عرق روان ز بناگوش چون گلش بگریبان چنانکه پیرهنش…

دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجب

دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجب به یک کرشمه کشی این هم از تو نیست عجب ز من که سوخته ام عیش…

دلا در عشق جانان خواری و خونخوارگی اولی

دلا در عشق جانان خواری و خونخوارگی اولی ز ناز و سرکشی مسکینی و بیچارگی اولی سپردن جان بدست یار و گشتن از جهان فارغ…

در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد

در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد هجر تو مرگ مرده دلان فسرده باد بی جلوه ی تو مردمک دیده ی مرا خون…

خون خوردنم ز هجر تو از حد برون مباد

خون خوردنم ز هجر تو از حد برون مباد زین تلخ باده چهره ی کس لاله گون مباد آتش بسوز ناله ی مستان عشق نیست…

خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد

خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد آن ترک مست بین که چه با خود خیال کرد حسنش یکی هزار شد و آمد از…

چون بمیخانه رسیدی سخن دور گذار

چون بمیخانه رسیدی سخن دور گذار دختر رز طلبیدی هوس حور گذار بیشتر از می و معشوقه به عاشق نرسید قصه ی روضه دقیقست بجمهور…

چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری

چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری که چندین چشمهٔ خون سر زد از هر طرف گلزاری مرا بس گرم می پرسی که چونی از…

جمال و جاه داری هرچه خواهی می‌توان کردن

جمال و جاه داری هرچه خواهی می‌توان کردن به این حسن و جوانی پادشاهی می‌توان کردن ز ماهی تا به مه دارد صفا آیینهٔ رویت…

ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشید

ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشید سایبان زد بر کنار سبزه و صهبا کشید هر کجا کان دانهٔ در کشتی می برگرفت…

تا چند بافسون جهان بند توان بود

تا چند بافسون جهان بند توان بود مردیم، درین کهنه سرا چند توان بود شد نقش من از تخته ی گل، چند شب و روز…

بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم

بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم بهر کرشمه و نازت هزار بار بمیرم فتاده در سر راه تو جان من بلب آمد روا…

بنشین و از میان کمر فتنه را گشای

بنشین و از میان کمر فتنه را گشای تا جان تشنه را دهم آبی قبا گشای در انتظار یک نگهم جان بلب رسید چشمی بروزگار…

بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلو

بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلو به یک جا کی نهد با عاشقان رو سیه پهلو چو غنچه آنکه شبها برگ…

باده در جامت مدام از اشک گلگون منست

باده در جامت مدام از اشک گلگون منست غنچه ی لعل تو گویا تشنه ی خون منست خرم آن محفل که عمدا گویم از لیلی…

ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف

ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف نیرنگ ساز خالت چشم سیاه یوسف پیش تو مهوشان را رخ بر زمین طاعت چون سجده ی…

ای بکرشمه هر زمان گلبن باغ دیگری

ای بکرشمه هر زمان گلبن باغ دیگری من شده کوه درد و تو لاله ی راغ دیگری سوز تو در دل حزین چون نگرم بنیکوان…

آنکه بتیزی زبان نرم کند ادیب را

آنکه بتیزی زبان نرم کند ادیب را نیست گناه اگر کشد عاشق بی نصیب را ناله ی مرغ بوستان گریه کی آرد اینقدر منکه بهانه…

اگرچه زشت نماید بدوستان ستم دوست

اگرچه زشت نماید بدوستان ستم دوست جفا کشیم و برویش نیاوریم که نیکوست بمکتب ستم او دلم ز وسوسه ی عقل چو طفل عربده جو…

از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود

از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود غالبا از پیش لیلی نامه‌ای آورده بود از من محروم دی چون می گذشت…

یا رب از بستان حسنم سر و بالایی بده

یا رب از بستان حسنم سر و بالایی بده توبه ی عشقم بدست ماه سیمایی بده دستم اندر حلقه ی فتراک سلطانی رسان در قبول…

هرگز این دست تهی بند نقابی نکشید

هرگز این دست تهی بند نقابی نکشید خم زلفی نگرفت و می نابی نکشید سر آبی فلک عشوه گرم جلوه نداد کان سر آب در…

نیست بیرون و درونم ذره‌ای خالی ز دوست

نیست بیرون و درونم ذره‌ای خالی ز دوست صورتم آیینهٔ معنی و معنی عین اوست آنچنان با دوست یکتایم که چون مجنون زار هیچ غیر…

نتوانم که بینم از دورش

نتوانم که بینم از دورش آه از شرم چشم مخمورش نیست در شهر کس که عاشق نیست چه بلا گشت حسن مشهورش این چراغ از…

منم دل پریشان چه در طرب گشایم

منم دل پریشان چه در طرب گشایم چو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم حذر از شکایت من که بود تمام آتش ز دل…

مرو ای همنشین بیرون نگه در آتش من کن

مرو ای همنشین بیرون نگه در آتش من کن چراغ گلخن از داغ دل دیوانه روشن کن برون آ سرو من امشب چراغ حسن بر…

مجاوران سر کوی یار سر بخشند

مجاوران سر کوی یار سر بخشند خورند زهر و بخلق خدا شکر بخشند چه جای باده ی لعل و مفرح یاقوت دران مقام که احباب…

ما سینه را ز جور تو غافل شکافتیم

ما سینه را ز جور تو غافل شکافتیم آهی زدیم و آبله ی دل شکافتیم لیلی نمینمود رخ از غایت غرور مجنون شدیم و دامن…

گل گل رخت ز دیده ی نمناک من شکفت

گل گل رخت ز دیده ی نمناک من شکفت گلزار حسنت از نظر پاک من شکفت خون می چکد ز داغ دل لاله در چمن…

گاهی عتاب و گاه ترحم نموده‌‌ای

گاهی عتاب و گاه ترحم نموده‌‌ای گه زهر چشم و گاه تبسم نموده‌ای با اهل درد جور و جفا کرده‌ای به ناز مهر و وفا…

فغان ز بازی اسب و هوای خانه ی زینش

فغان ز بازی اسب و هوای خانه ی زینش که باد خاک قدم صد نگارخانه ی چینش تبارک الله از آن آب و رنگ خاتم…

عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فرو

عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فرو چنانکه از ورق گل چکد گلاب فرو خطت چو سنبل مشگین بود سحرخیزی گرفته هر طرفش نور آفتاب…

شکسته شد دل و شادست جان خستهٔ ما

شکسته شد دل و شادست جان خستهٔ ما که یار نیست جدا از دل شکستهٔ ما چو روز حشر برآریم سر ز خواب اجل به…

سیمای توام در دل پر نور نگنجد

سیمای توام در دل پر نور نگنجد نور شجر حسن تو در طور نگنجد در حلقه ی دلها ز صدای نی تیرت شوریست که در…

ساقی چه سر گران به من زار گشته‌ای

ساقی چه سر گران به من زار گشته‌ای پیمانه‌ای بنوش که هشیار گشته‌ای در بحر خواب بودی و طوفان گرفته بود اکنون قیامتست که بیدار…

ز دورت بینم و پوشم نر از غیرت دیده

ز دورت بینم و پوشم نر از غیرت دیده بچشم دل کنم نظاره یی بی منت دیده برای جلوه ی خیل خیالت در حریم دل…

رفتم ز کوی تو، چو مقامی نداشتم

رفتم ز کوی تو، چو مقامی نداشتم دل برگرفتم از تو، چو کامی نداشتم یکباره از وفای تو برداشتم امید چون از تو التفات تمامی…

دو هفته ییکه حریفی درین سرای سپنج

دو هفته ییکه حریفی درین سرای سپنج اگر بجرعه ی دردی رسی بنوش و مرنج جهان بتیست که چون دل بمهر او بستی جفا و…

دلا زین آستان درد دل خود بردنم اولی

دلا زین آستان درد دل خود بردنم اولی چو یار از بودن من نیست راضی مردنم اولی چو از آمد شد کوی توام برگ گلی…

در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا

در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا نهفتم قدر خود تا قیمت یاران شود پیدا فلک ای کاش بردارد ز روی کارها پرده که…

خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم

خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم چو دیده باز کنم در طواف کوی تو باشم حدیث حسن تو گویم نشان کوی تو پرسم…

خلقی به حسن خویش گرفتار دیده‌ای

خلقی به حسن خویش گرفتار دیده‌ای زان ناز می‌کنی که خریدار دیده‌ای چندانکه خشم و ناز کنی زارتر شوم زارم ازآن کشی که مرا زار…

چون بدلسوزی من یار زبان تیز کند

چون بدلسوزی من یار زبان تیز کند بسخن پسته ی خندان شکر آمیز کند گر دهان تلخی فرهاد بدآمد، شیرین خنده بر انجمن عشرت پرویز…

چندم خراشی از سخن تلخ سینه را

چندم خراشی از سخن تلخ سینه را آزار تا کی این دل چون آبگینه را انگیز خار خار دل ریش عاشقست دادن بدست باد، گل…

جفای لاله رخان راحت و فراغ منست

جفای لاله رخان راحت و فراغ منست هر آنچه داغ بود پیش خلق باغ منست سزد که آتش دل بر فلک زبانه کشد ازین هوی…

ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدست

ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدست هر سر موی دگر بر تن من تیر شدست در دلش هست که چون آب خورد خون مرا…

تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع

تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع آب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع گاه ناپیدا شدن از دیده ها چون…

بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان

بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان ز بزم وصل بیت الحزن پیام رسان به آب دیده ی اختر شمار من یا رب که آفتاب مرا…

بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از من

بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از من که جز درد و بلای عاشقی چیزی ندید از من بود بر هر سر…

بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشی

بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشی غم دل عیان نسازم که بدان رسیده باشی چکند کسی که عمری بغزال نیم خوابت…

باران و موج آب و می و روز عشرت است

باران و موج آب و می و روز عشرت است از هر طرف که می نگرم دام صحبت است بوی بهار مژده ی فردوس می…

ای غنچهٔ تو در سخن از سر معنوی

ای غنچهٔ تو در سخن از سر معنوی نخلت کرشمه‌بار ز انفاس عیسوی شیرین‌خرام من گذری کن به بوستان تا گل به مقدمت فگند تاج…

ای برده دل از دلبران حسنت ز روی دلبری

ای برده دل از دلبران حسنت ز روی دلبری هر گوشه سرگردان تو، صد آفتاب خاوری چون از قبای نیلگون نخل قدت آید برون یوسف…

آنکه از لوح جفا نوک قلم باز گرفت

آنکه از لوح جفا نوک قلم باز گرفت زین دعا گوی چرا لطف و کرم باز گرفت مژده ی مهر و وفا می دهم یار…

اگر یاد آرمش یکدم که از دل غم برد بیرون

اگر یاد آرمش یکدم که از دل غم برد بیرون غمی آید که بازم بیخود از عالم برد بیرون بود از مردنم دشوارتر دلسوزی همدم…

از جور گلرخان دل من خوار و زار شد

از جور گلرخان دل من خوار و زار شد چندان جفا کشید که بی اعتبار شد ای آرزوی دیده و دل بهر دیدنت عمرم تمام…

وقتست ای حریف که می در سبو کنند

وقتست ای حریف که می در سبو کنند دردیکشان بمنزل مقصود رو کنند ما جوی شیر و قصر زبرجد گذاشتیم ساقی بگو که میکده را…

هرسوی جلوه‌ای گل خندان چه می‌کنی

هرسوی جلوه‌ای گل خندان چه می‌کنی خود را بهر کنار خرامان چه می‌کنی جایی دگر نماند که گیرم عنان تو رفتم ز کار این همه…

نوروز علم برزد و گل در چمن آمد

نوروز علم برزد و گل در چمن آمد خورشید سفر کرده ی من در وطن آمد مرغی که ز هجران گلی داشت ملالی در باغ…

نبیند از حیا هرگز کسی دامان پاک او

نبیند از حیا هرگز کسی دامان پاک او گواه دامن پاکست چشم شرمناک او تنش در پیرهن بینند و رخسارش در آیینه همین باشد صفای…