غلام نبی عشقری
می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم هر چه دارم بر در میخانه سودا می کنم این منادی می زنم در کوچه های زلف…
مبارکباد عيدت ای پريزاد
مبارکباد عيدت ای پريزاد مرا قربان خود کن می شوم شاد اگر صد سال بعد آيی به خاکم برويم از زمين چون سرو آزاد شوم…
غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
غزلسازم غزل می سازم هر رنگ گهی از خاک گويم گاه از سنگ کسی آيا خبر دارد ندارد که کردم همرۀ دلدار خود جنگ نمی…
شد روزها که باز جمالت ندیده ام
شد روزها که باز جمالت ندیده ام برگ گل از حدیقۀ وصلت نچیده ام گردید آب پیکرم از داغ انتظار مانند اشک بر سر راهت…
ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد چرا جانا ترا از نالش من خواب می آيد؟ اگر نگداخت از درد فراقت اين دل…
دنياست خوب و دنيا ليكن بقا ندارد
دنياست خوب و دنيا ليكن بقا ندارد دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد هرچيز در شكستن فرياد می برآرد اما شكست دلها هرگز صدا ندارد…
دانی چنار باخود آتش زند چه باعث
دانی چنار باخود آتش زند چه باعث سرتابپای دست است, دست دعا ندارد شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد در هر کجا که باشد بيچاره…
چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم نه من مقمر و نی رند و نی می آشامم گذشت عمر و به دربانت آشنا نشدم…
تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد آوازۀ شکست به هفت آسمان فتاد دامان ناز می کشی و می رمی ز ما آيا چه باز…
بی تميزی رفته رفته زور شد
بی تميزی رفته رفته زور شد شوربا شيرين و حلوا شور شد يک قلم عشرت ز عالم محو گشت روز عيد ما شب عاشور شد…





