رباعیات سعدی
وه وه که قیامتست این قامت راست
وه وه که قیامتست این قامت راست با سرو نباشد این لطافت که تراست شاید که تو دیگر به زیارت نروی تا مرده نگوید که…
نوروز که سیل در کمر میگردد
نوروز که سیل در کمر میگردد سنگ از سر کوهسار در میگردد از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل گویی که دل تو سختتر میگردد
من با دگری دست به پیمان ندهم
من با دگری دست به پیمان ندهم دانم که نیوفتد حریف از تو به هم دل بر تو نهم که راحت جان منی ور زانکه…
گر زحمت مردمان این کوی از ماست
گر زحمت مردمان این کوی از ماست یا جرم ترش بودن آن روی از ماست فردا متغیر شود آن روی چو شیر ما نیز برون…
عشاق به درگهت اسیرند بیا
عشاق به درگهت اسیرند بیا بدخویی تو بر تو نگیرند بیا هرجور و جفا که کردهای معذوری زان پیش که عذرت نپذیرند بیا
در وهم نیاید که چه شیرین دهنی
در وهم نیاید که چه شیرین دهنی اینست که دور از لب ودندان منی ما را به سرای پادشاهان ره نیست تو خیمه به پهلوی…
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد بیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد گفتم بروم صبر کنم یک چندی هم صبر برو که…
ای راهروان را گذر از کوی تو نه
ای راهروان را گذر از کوی تو نه ما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه هر تشنه که از دست تو بستاند آب…
آن کودک لشکری که لشکر شکند
آن کودک لشکری که لشکر شکند دایم دل ما چو قلب کافر شکند محبوب که تازیانه در سر شکند به زانکه ببیند و عنان برشکند
یک روز به اتفاق صحرا من و تو
یک روز به اتفاق صحرا من و تو از شهر برون شویم تنها من و تو دانی که من و تو کی به هم خوش…
یا همچو همای بر من افکن پر خویش
یا همچو همای بر من افکن پر خویش تا بندگیت کنم به جان و سر خویش گر لایق خدمتم ندانی بر خویش تا من سر…
نونیست کشیده عارض موزونش
نونیست کشیده عارض موزونش وآن خال معنبر نقطی بر نونش نی خود دهنش چرا نگویم نقطیست خط دایرهای کشیده پیرامونش
مجنون اگر احتمال لیلی نکند
مجنون اگر احتمال لیلی نکند شاید که به صدق عشق دعوی نکند در مذهب عشق هر که جانی دارد روی دل ازو به هر که…
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست از هر که وجود صبر بتوانم کرد…
شمع ارچه به گریه جانگدازی میکرد
شمع ارچه به گریه جانگدازی میکرد گریه زده خندهٔ مجازی میکرد آن شوخ سرش را ببریدند و هنوز استاده بد و زباندرازی میکرد
در خرقهٔ توبه آمدم روزی چند
در خرقهٔ توبه آمدم روزی چند چشمم به دهان واعظ و گوش به پند ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند وز یاد برفتم سخن دانشمند
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد گر خام بود اطلس و دیبا گردد مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید دیگر همه عمر…
ای دوست گرفته بر سر ما دشمن
ای دوست گرفته بر سر ما دشمن یا دوست گزین به دوستی یا دشمن نادیدن دوست گرچه مشکل دردیست آسانتر ازان که بینمش با دشمن
آن شب که تو در کنار مایی روزست
آن شب که تو در کنار مایی روزست و آن روز که با تو میرود نوروزست دی رفت و به انتظار فردا منشین دریاب که…
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان تا پیش قدت چنگ زند سرو روان تا کی برم از دست جفای تو قلان نی شرع محمدست نی…
میآیی و لطف و کرمت میبینم
میآیی و لطف و کرمت میبینم آسایش جان در قدمت میبینم وآن وقت که غایبی همت میبینم هر جا که نگه میکنمت میبینم
ماها همه شیرینی و لطف و نمکی
ماها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند؟ نینی تو که خط سبز داری ملکی
گر دولت و بخت باشد و روزبهی
گر دولت و بخت باشد و روزبهی در پای تو سر ببازم ای سرو سهی سهلست که من در قدمت خاک شوم ترسم که تو…
صد بار بگفتم به غلامان درت
صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای افکند این دیدهٔ شوخ میبرد دل به کمند خواهی که…
تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز
تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز کوته نکنم ز دامنت دست نیاز هرچند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم…
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز وی بیسببی گرفته پای از من باز ای دست از آستین برون کرده به عهد وامروز کشیده…
آن را که نظر به سوی هر کس باشد
آن را که نظر به سوی هر کس باشد در دیدهٔ صاحبنظران خس باشد قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع در مذهب عشق شاهدی…
وقت گل و روز شادمانی آمد
وقت گل و روز شادمانی آمد آن شد که به سرما نتوانی آمد رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود سرما شد و وقت…
نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه
نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه آه از تو که در وصف نمیآیی آه هرکس به رهی میرود اندر طلبت گر…
ما را نه ترنج از تو مرادست نه به
ما را نه ترنج از تو مرادست نه به تو خود شکری پسته و بادام مده گر نار ز پستان تو که باشد و مه…
گر دشمن من به دوستی بگزینی
گر دشمن من به دوستی بگزینی مسکین چه کند با تو بجز مسکینی صد جور بکن که همچنان مطبوعی صد تلخ بگو که همچنان شیرینی
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست فردای قیامت این بدان کی ماند کان کشتهٔ دشمنست…
دانی که چرا بر دهنم راز آمد
دانی که چرا بر دهنم راز آمد مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟ از من نه عجب که هاون رویینتن از یار جفا دید…
بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد
بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد دور از تو گرش دلیست پر خون باشد آن کش نفسی قرار بیروی تو نیست اندیش که بیتو…
ای دست تو آتش زده در خرمن من
ای دست تو آتش زده در خرمن من تو دست نمیگذاری از دامن من این دست نگارین که به سوزن زدهای هرچند حلال نیست در…
آن رفته که بود دل بدو مشغولم
آن رفته که بود دل بدو مشغولم وافکنده به شمشیر جفا مقتولم بازآمد و آن رونق پارینش نیست خط خویشتن آورد که من مغرولم
یا روی به کنج خلوت آور شب و روز
یا روی به کنج خلوت آور شب و روز یا آتش عشق بر کن و خانه بسوز مستوری و عاشقی به هم ناید راست گر…
نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز
نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز ور بگریزم ز دست ای مایهٔ ناز هر جا که…
ما را به چه روی از تو صبوری باشد
ما را به چه روی از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد جایی که درخت گل سوری باشد جوشیدن بلبلان ضروری باشد
گر دست دهد دولت ایام وصال
گر دست دهد دولت ایام وصال ور سر برود در سر سودای محال یک بوسه برین نیمه خالی دهمش از رویش و یک بوسه بران…
شبهای دراز بیشتر بیدارم
شبهای دراز بیشتر بیدارم نزدیک سحر روی به بالین آرم میپندارم که دیده بی دیدن دوست در خواب رود، خیال میپندارم
خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم
خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم گر دست دهد که آستینش گیرم ورنه بروم بر آستانش میرم
بگذشت بر آب چشم همچون جویم
بگذشت بر آب چشم همچون جویم پنداشت کزو مرحمتی میجویم من قصهٔ خویشتن بدو چون گویم؟ ترکست و به چوگان بزند چون گویم
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست ای مرغ سحر تو صبح…
آن سست وفا که یار دل سخت منست
آن سست وفا که یار دل سخت منست شمع دگران و آتش رخت منست ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف…





