رباعیات سعدی
آن سست وفا که یار دل سخت منست
آن سست وفا که یار دل سخت منست شمع دگران و آتش رخت منست ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف…
هشیار سری بود ز سودای تو مست
هشیار سری بود ز سودای تو مست خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست بیتو همه هیچ نیست در ملک وجود ور هیچ نباشد…
مه را ز فلک به طرف بام آوردن
مه را ز فلک به طرف بام آوردن وز روم، کلیسیا به شام آوردن در وقت سحر نماز شام آوردن بتوان، نتوان تو را به…
ما حاصل عمری به دمی بفروشیم
ما حاصل عمری به دمی بفروشیم صد خرمن شادی به غمی بفروشیم در یک دم اگر هزار جان دست دهد در حال به خاک قدمی…
گر دست تو در خون روانم باشد
گر دست تو در خون روانم باشد مندیش که آن دم غم جانم باشد گویم چه گناه از من مسکین آمد کو خسته شد از…
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست وین جان به لب رسیده در بند تو نیست گر تو دگری به جای من بگزینی من عهد…
داد طرب از عمر بده تا برود
داد طرب از عمر بده تا برود تا ماه برآید و ثریا برود ور خواب گران شود بخسبیم به صبح چندانکه نماز چاشت از ما…
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی…
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب مانند تو آدمی در آباد و خراب باشد که در آیینه…
آن را که جمال ماه پیکر باشد
آن را که جمال ماه پیکر باشد در هرچه نگه کند منور باشد آیینه به دست هرکه ننماید نور از طلعت بیصفای او در باشد
همسایه که میل طبع بینی سویش
همسایه که میل طبع بینی سویش فردوس برین بود سرا در کویش وآن را که نخواهی که ببینی رویش دوزخ باشد بهشت در پهلویش
منعم که به عیش میرود روز و شبش
منعم که به عیش میرود روز و شبش نالیدن درویش نداند سببش بس آب که میرود به جیحون و فرات در بادیه تشنگان به جان…
گیرم که به فتوای خردمندی و رای
گیرم که به فتوای خردمندی و رای از دایرهٔ عقل برون ننهم پای با میل که طبع میکند چتوان کرد؟ عیبست که در من آفریدست…
گر بیخبران و عیبگویان از پس
گر بیخبران و عیبگویان از پس منسوب کنندم به هوی و به هوس آخر نه گناهیست که من کردم و بس منظور ملیح دوست دارد…
سودای تو از سرم به در مینرود
سودای تو از سرم به در مینرود نقشت ز برابر نظر مینرود افسوس که در پای تو ای سرو روان سر میرود و بیتو به…
خیزم قد و بالای چو حورش بینم
خیزم قد و بالای چو حورش بینم وآن طلعت آفتاب نورش بینم گر ره ندهندم که به نزدیک شوم آخر نزنندم که ز دورش بینم
بستان رخ تو گلستان آرد بار
بستان رخ تو گلستان آرد بار وصل تو حیات جاودان آرد بار بر خاک فکن قطرهای از آب دو لعل تا بوم و بر زمانه…
ای بیرخ تو چو لالهزارم دیده
ای بیرخ تو چو لالهزارم دیده گرینده چو ابر نوبهارم دیده روزی بینی در آرزوی رخ تو چون اشک چکیده در کنارم دیده
آن درد ندارم که طبیبان دانند
آن درد ندارم که طبیبان دانند دردیست محبت که حبیبان دانند ما را غم روی آشنایی کشتست این حال نباید که غریبان دانند
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟ یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟ مسکین دل آنکه از برش برخیزی خرم تن آنکه از درش بازآیی
مندیش که سست عهد و بدپیمانم
مندیش که سست عهد و بدپیمانم وز دوستیت فرار گیرد جانم هرچند که به خط جمال منسوخ شود من خط تو همچنان زنخ میخوانم
گویند هوای فصل آزار خوشست
گویند هوای فصل آزار خوشست بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست ابریشم زیر ونالهٔ زار خوشست ای بیخبران اینهمه با یار خوشست
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم چه خوشتر ازان که پیش دستت میرم دل با تو خصومت آرزو میکندم تا صلح کنیم و…
سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست
سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست بحر از دهنت لؤلؤ لالا بردست هر جا که بنفشهای ببینم گویم مویی ز سرت باد به صحرا بردست
خیزم بروم چو صبر نامحتملست
خیزم بروم چو صبر نامحتملست جان در قدمش کنم که آرام دلست و اقرار کنم برابر دشمن و دوست کانکس که مرا بکشت از من…
با دوست چنانکه اوست میباید داشت
با دوست چنانکه اوست میباید داشت خونابه درون پوست میباید داشت دشمن که نمیتوانمش دید به چشم از بهر دل تو دوست میباید داشت
ای پیش تو لعبتان چینی حبشی
ای پیش تو لعبتان چینی حبشی کس چون تو صنوبر نخرامد به کشی گر روی بگردانی و گر سر بکشی ما با تو خوشیم گر…
آن دوست که آرام دل ما باشد
آن دوست که آرام دل ما باشد گویند که زشتست بهل تا باشد شاید که به چشم کس نه زیبا باشد تا یاری از آن…
هرچند که هست عالم از خوبان پر
هرچند که هست عالم از خوبان پر شیرازی و کازرونی و دشتی و لر مولای منست آن عربیزادهٔ حر کاخر به دهان حلو میگوید مر
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟ خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟ شیران جهان روبه درگاه تواند گر من سگ دربان تو…
گویند مرا صوابرایان به هوش
گویند مرا صوابرایان به هوش چون دست نمیرسد به خرسندی کوش صبر از متعذر چه کنم گر نکنم گر خواهم و گر نخواهم از نرمهٔ…
گر تیر جفای دشمنان میآید
گر تیر جفای دشمنان میآید دل تنگ مکن که دوست میفرماید بر یار ذلیل هر ملامت کاید چون یار عزیز میپسندد شاید
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست باشد که به دست خویش خونم ریزی تا جان…
خورشید رخا من به کمند تو درم
خورشید رخا من به کمند تو درم بارت بکشم به جان و جورت ببرم گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم خود…
با دوست به گرمابه درم خلوت بود
با دوست به گرمابه درم خلوت بود وانروی گلینش گل حمام آلود گفتا دگر این روی کسی دارد دوست؟ گفتم به گل آفتاب نتوان اندود
ای بیتو فراخای جهان بر ما تنگ
ای بیتو فراخای جهان بر ما تنگ ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ ما با تو به صلحیم و تو…
آن دوست که دیدنش بیارید چشم
آن دوست که دیدنش بیارید چشم بیدیدنش از دیده نیاساید چشم ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نبینی به چه کار آید…
هر وقت که بر من آن پسر میگذرد
هر وقت که بر من آن پسر میگذرد دانی که ز شوقم چه به سر میگذرد؟ گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای آخر به…
من خاک درش به دیده خواهم رفتن
من خاک درش به دیده خواهم رفتن ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن چون پای مگس که در عسل سخت شود چندانکه برانی نتواند رفتن
گویند مرو در پی آن سرو بلند
گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت نمای خلق بودن تا چند؟ بیفایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم که میبرندم به کمند؟
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد بلبل نه حریفست که خوابش ببرد گل وقت رسیدن آب عطار ببرد عطار به وقت رفتن آبش ببرد
رویی که نخواستم که بیند همه کس
رویی که نخواستم که بیند همه کس الا شب و روز پیش من باشد و بس پیوست به دیگران و از من ببرید یارب تو…
خود را به مقام شیر میدانستم
خود را به مقام شیر میدانستم چون خصم آمد به روبهی مانستم گفتم من و صبر اگر بود روز فراق چون واقعه افتاد بنتوانستم
ای مطرب ازان حریف پیغامی ده
ای مطرب ازان حریف پیغامی ده وین دلشده را به عشوه آرامی ده ای ساقی ازان دور وفا جامی ده ور رشک برد حسود، گو…
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد از ماش بسی دعا و خدمت برسان گو یاد ز…
آن خال حسن که دیدمی خالی شد
آن خال حسن که دیدمی خالی شد وان لعبت با جمال جمالی شد چال زنخش که جان درو میآسود تا ریش برآورد سیه چالی شد





