رباعیات سعدی
من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم
من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم چشمم به دهان توست و گوشم به سخن وز عشق لبت فهم سخن…
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم صوفی شوم و گوش به منکر نکنم دیدم که خلاف طبع موزون من است توبت کردم که توبه…
کس نیست که غم از دل ما داند برد
کس نیست که غم از دل ما داند برد یا چارهٔ کار عشق بتواند برد گفتم که به شوخی ببرد دست از ما زین دست…
روزی نظرش بر من درویش آمد
روزی نظرش بر من درویش آمد دیدم که معلم بداندیش آمد نگذاشت که آفتاب بر من تابد آن سایه گران چو ابر در پیش آمد
چون صورت خویشتن در آیینه بدید
چون صورت خویشتن در آیینه بدید وان کام و دهان و لب و دندان لذیذ میگفت چنانکه میتوانست شنید بس جان به لب آمد که…
ای ماه شبافروز شبستانافروز
ای ماه شبافروز شبستانافروز خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز تو خود به کمال خلقت آراستهای پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز
آهو بره را که شیر در پی باشد
آهو بره را که شیر در پی باشد بیچاره چه اعتماد بر وی باشد؟ این ملح در آب چند بتواند بود وین برف در آفتاب…
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر دلداری خلق هرچه بیش اولیتر ای دوست به دست دشمنانم مسپار گر میکشیم به دست خویش اولیتر
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را واگاهی نیست مردم بیرون را الا مگر آنکه روی لیلی دیدست داند که چه درد میکشد مجنون را؟
من با تو سکون نگیرم و خو نکنم
من با تو سکون نگیرم و خو نکنم بی عارض گلبوی تو گل بو نکنم گویند فراموش کنش تا برود الحمد فراموش کنم و او…





