غزلیات سنایی
ای سنایی چو تو در بند دل
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی در دریا تو چگونه به کف آری که همی…
ای دیدن تو حیات جانم
ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوختهای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بیعشق وصال تو نباشد جز نام ز…
ای پیشهٔ تو جفانمایی
ای پیشهٔ تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار…
او چنان داند که ما در
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم یا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم هر زمان ما را دلی…
الا ای دلربای خوش بیا
الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس…
آخر شرمی بدار چند ازین
آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی چون تو من و من توام چند منی و تویی گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند در یک…
وصال حالت اگر عاشقی حلال
وصال حالت اگر عاشقی حلال کند فراق عشق همه حالها زوال کند وصال جستن عاشق نشان بیخبریست که نه ره همهٔ عاشقان وصال کند رهیست…
هر شب نماز شام بود شادیم
هر شب نماز شام بود شادیم تمام کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام خورشید هر کسی که شب آید فرو رود خورشید ما برآید…
میر خوبان را کنون منشور
میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسید مملکت بر وی سهی شد ملک بر وی آرمید نامه آن نامهست کاکنون عاشقی خواهد نوشت پرده…
مسلم کن دل از هستی مسلم
مسلم کن دل از هستی مسلم دمادم کش قدح اینجا دمادم نه زان میها کز آن مستی فزاید از آن میها که از جانم کم…
ما عاشق همت بلندیم
ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار میگیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر…
گر سال عمر من به سر آید
گر سال عمر من به سر آید روا بود اندی که سال عیش همیشه به جا بود پایان عاشقی نه پدیدست تا ابد پس سال…
غالیه بر عاج برآمیختی
غالیه بر عاج برآمیختی مورچه از عاج برانگیختی بر گل سرخ ای صنم دلربای رغم مرا مشک سیه بیختی روز فروزنده به روی و مرا…
صنما تا بزیم بندهٔ دیدار
صنما تا بزیم بندهٔ دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب…
ساقیا مستان خواب آلوده
ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن لاابالی پیشهگیر و عاشقی بر طاق نه عشق را در کار…
ز جزع و لعلت ای سیمین
ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش دو جادوی کمین ساز کمان کش دو نقاش شکر پاش…
راحتی جان را به گفتار ای
راحتی جان را به گفتار ای پسر آفتی دل را به کردار ای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتار…
دل به تحفه هر که او در
دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد در نوردد مفرش آزادگی از روی…
خیز تا بر یاد عشق
خیز تا بر یاد عشق خوبرویان میزنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای نالهٔ نی گوشها را پر کنیم وز…
چون سخن زان زلف و رخ
چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این…
جوانی کردم اندر کار
جوانی کردم اندر کار جانان که هست اندر دلم بازار جانان چو شکر میگدازم ز آب دیده ز شوق لعل شکربار جانان ز من برد…
جام را نام ای سنایی گنج
جام را نام ای سنایی گنج کن راح در ده روح را بی رنج کن این دل و جان طبیعت سنج را یک زمان از…
تا کی ز تو من عذاب بینم
تا کی ز تو من عذاب بینم گر صلح کنی صواب بینم شبگیر ز خواب سست خیزم آن شب که ترا به خواب بینم یاد…
پسرا خیز تا صبوح کنیم
پسرا خیز تا صبوح کنیم راح را همنشین روح کنیم مفلسانیم یک زمان بگذار از شرابی دو تا فتوح کنیم باده نوشیم بی ریا از…
برخی رویتان من ای رویتان
برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را…
این نه زلفست آنکه او بر
این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر…
ای نموده عاشقی بر زلف و
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند…
ای گشته ز تابش صفای تو
ای گشته ز تابش صفای تو آیینهٔ روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاکپای تو با…
ای سنایی جان ده و در بند
ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش چون نپاشی آب رحمت نار زحمت…
ای دو زلفت دراز و بالا
ای دو زلفت دراز و بالا هم وی دو لعلت نهان و پیدا هم شوخ تنها که خواند چشم ترا چشم تو شوخ هست و…
ای پسر میخواره و قلاش
ای پسر میخواره و قلاش باش در میان حلقهٔ اوباش باش راه بر پوشیدگی هرگز مرو بر سر کویی که باشی فاش باش مهر خوبان…
ای آنکه به دو لب سبب آب
ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی جانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی آرایش دینی تو و آسایش جانی انس دل و…
اگر در کوی قلاشی مرا
اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه…
احسنت و زه ای نگار زیبا
احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله…





