غزلیات سنایی
ترا دل دادم ای دلبر شبت
ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من…
تا شیفتهٔ عارض گلرنگ
تا شیفتهٔ عارض گلرنگ فلانم از درد خمیده چو سر چنگ فلانم تنگست جهان بر من بیچارهٔ غمگین تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم…
بی صحبت تو جهان نخواهم
بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت…
بر دوزخ هم کفر و هم
بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست بر دو لب هم درد و هم درمان تراست گر دو صد یعقوب داری زیبدت کانچه یوسف…
این چه رنگست برین گونه
این چه رنگست برین گونه که آمیختهای این چه شورست که ناگاه برانگیختهای خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبر تا تو…
ای نقاب از روی ماه
ای نقاب از روی ماه آویخته صبح را با ماهتاب آمیخته در خیال عاشقان از زلف و رخ صورت حال و محال انگیخته آسمان خاک…
ای قوم مرا رنجه مدارید
ای قوم مرا رنجه مدارید علیالله معشوق مرا پیش من آرید علیالله گز هیچ زیاری نهمی بر لب او بوس یک بوسه به من صد…
ای زلف تو تکیه کرده بر
ای زلف تو تکیه کرده بر گوش ای جعد تو حلقه گشته بر دوش ای کرده دلم ز عشق مفتون وی کرده تنم ز هجر…
ای خواب ز چشم من برون شو
ای خواب ز چشم من برون شو ای مهر درین دلم فزون شو ای دیده تو خون ناب میریز ای قد کشیده سرنگون شو آتش…
ای به رخسار کفر و ایمان
ای به رخسار کفر و ایمان هم وی به گفتار درد و درمان هم زلف پر تاب تو چو قامت من چنبرست ای نگار چوگان…
انصاف بده که نیک یاری
انصاف بده که نیک یاری زو هیچ مگو که خوش نگاری در رود زدن شکر سماعی در گوی زدن شکر سواری مه جبهت و آفتاب…
از همت عشق بافتوحم
از همت عشق بافتوحم پا بستهٔ عشق بلفتوحم بربود ز بوی زلف عقلم بفزود ز آب روی روحم از موی سیاه اوست شامم وز روی…
هر گه که به تو در نگرم
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم من روی ترا ای بت مانند ندانم هر گه که برآیی به سر کو به تماشا…
هر دل که قرین غم نباشد
هر دل که قرین غم نباشد از عشق بر او رقم نباشد من عشق تو اختیار کردم شاید که مرا درم نباشد زیرا که درم…
من نه ارزیزم ز کان
من نه ارزیزم ز کان انگیخته من عزیزم از فلک بگریخته چرخ در بالام گوهر تافته طبع در پهنام عنبر بیخته آسمان رنگم ولیک از…
مرا عشقت بنامیزد بدانسان
مرا عشقت بنامیزد بدانسان پرورید ای جان که با یاد تو در دوزخ توانم آرمید ای جان نترسم زاتشین مفرش که با عشق تو ای…
ما باز دگر باره برستیم ز
ما باز دگر باره برستیم ز غمها در بادیهٔ عشق نهادیم قدمها کندیم ز دل بیخ هواها و هوسها دادیم به خود راه بلاها و…
گر بگویی عاشقی با ما هم
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینهایم…
عشق بازیچه و حکایت نیست
عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست مبر این ظن که…
شور در شهر فگند آن بت
شور در شهر فگند آن بت زنارپرست چون خرامان ز خرابات برون آمد مست پردهٔ راز دریده قدح می در کف شربت کفر چشیده علم…
ساقیا برخیز و می در جام
ساقیا برخیز و می در جام کن در خرابات خراب آرام کن آتش ناپاکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن صحبت زنار…
روی تو ای دلفروز گر نه
روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست زلف سیه زو چرا بدر دو تا هست روی چو ماه تو گر چه مایهٔ نور است…
دوش ما را در خراباتی شب
دوش ما را در خراباتی شب معراج بود آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود بر امید وصل ما را ملک بود…
دستی که به عهد دوست
دستی که به عهد دوست دادیم از بند نفاق برگشادیم زان زهد تکلفی برستیم در دام تعلق اوفتادیم از پیش سجاده بر گرفتیم طاعات ز…
خویشتن داری کنید ای
خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق گر چه ما باری نهایم از عشقبازی مرد عشق ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق…
چون سخنگویی از آن لب لطف
چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر در ره عشق تو ما را یار…
جاوید زی ای تو جان شیرین
جاوید زی ای تو جان شیرین هرگز دل تو مباد غمگین از راه وفا گسسته ای دل بر اسب جفا نهاده ای زین عاشقترم ای…
ترا باری چو من گر یار
ترا باری چو من گر یار باید ازین به مر مرا تیمار باید اگر بیمار باشد ور نباشد مر این دل را یکی دلدار باید…
تا سوی خرابات شد آن شاه
تا سوی خرابات شد آن شاه خرابات همواره منم معتکف راه خرابات کردند همه خلق همی خطبهٔ شاهی چون خیل خرابات بر آن شاه خرابات…
بی تو یک روز بود نتوانم
بی تو یک روز بود نتوانم بی تو یک شب غنود نتوانم یار جز تو گرفت نتوانم نام جز تو شنود نتوانم چون ترا در…
بتا پای این ره نداری چه
بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی…
این چه جمالست و ناز کز
این چه جمالست و ناز کز تو در ایام تست وین چه کمالست باز کز شرف نام تست جان همه جانها کوثر و تسنیم تست…
ای مونس جان من خیال تو
ای مونس جان من خیال تو خوشتر ز جهان جان وصال تو جانهای مقدس خردمندان سرگشته به پیش زلف و خال تو کس نیست به…
ای کرده دلم سوختهٔ درد
ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی معذوری اگر یاد همی نایدت از ما زیرا که نداری خبر از…





