غزلیات سنایی
ما قد ترا بندهتر از سرو
ما قد ترا بندهتر از سرو روانیم ما خد ترا سغبهتر از عقل و روانیم بی روی تو لب خشکتر از پیکر تیریم با موی…
گر شبی عشق تو بر تخت دلم
گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد هر یکی…
غریبیم چون حسنت ای خوش
غریبیم چون حسنت ای خوش پسر یکی از سر لطف بر ما نگر سفر داد ما را چو تو تحفهای زهی ما بر تو غلام…
صنما چبود اگر بوسگکی وام
صنما چبود اگر بوسگکی وام دهی نه برآشوبی هر ساعت و دشنام دهی بستهٔ دام تو گشتست دل من چه شود که مرا قوت از…
ساقیا می ده که جز می
ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی خاک…
زان خط که تو بر عارض
زان خط که تو بر عارض گلنار کشیدی ابدال جهان را همه در کار کشیدی بر ماه به پرگار کشیدی خط مشکین دلها همه در…
راه فقرست ای برادر فاقه
راه فقرست ای برادر فاقه در وی رفتنست وندرین ره نفس کش کافر ز بهر کشتنست نفس اماره و لوامهست و دیگر ملهمه مطمئنه با…
دلبر من عین کمالست و بس
دلبر من عین کمالست و بس چهرهٔ او اصل جمالست و بس بر سر کوی غم او مرد را هر چه نشانست و بالست و…
خیز تا در صف عقل و عافیت
خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم دشنهٔ تحقیق برداریم ابراهیم وار گوسفند نفس شهوانی…
حلقهٔ ارواح بینم گرد
حلقهٔ ارواح بینم گرد حلقهٔ گوش تو آفتاب و ماه بینم حامل شبپوش تو بیدلان را نرگس گویای تو خاموش کرد عاشقان را کرد گویا…
چند رنجانی نگارا این دل
چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد…
جام می پر کن که بی جام
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست ساقیا ساغر دمادم کن مگر…
تا گل لعل روی بنمودست
تا گل لعل روی بنمودست بلبل از خرمی نیاسودست دیرگاهست تا چو من بلبل عاشق بوستان و گل بودست روز و شب گر بنغنوم چه…
تا بدیدم زلف عنبرسای تو
تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو جانو دل نزدت فرستادم نخست آمدم بیجان و دل در وای تو بی دل و…
بردیم باز از مسلمانی زهی
بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز…
با تابش زلف و رخت ای ماه
با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز از جنبش موی تو برآید دو گل…
ای همه انصافجویان بندهٔ
ای همه انصافجویان بندهٔ بیداد تو زاد جان رادمردان حسن مادرزاد تو حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که نیست جز «و یبقی وجه ربک»…
ای لعبت مشکین کله بگشای
ای لعبت مشکین کله بگشای گوی از آن کله می خور ز جام و بلبله با ما خور و با ما نشین مشک از هلال…
ای سنایی خیز و بشکن زود
ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده…
ای دوست ره جفا رها کن
ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق…
ای پیک عاشقان گذری کن به
ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست بر گرد بندهوار به گرد مقام دوست گرد سرای دوست طوافی کن و ببین آن بار و…
ای از بنفشه ساخته بر گل
ای از بنفشه ساخته بر گل مثالها در آفتاب کرده ز عنبر کلالها هاروت تو ز معجزه دارد لیلها ماروت تو ز شعبده دارد مثالها…
الا ای ساقی دلبر مدار از
الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد…
از آن می خوردن عشقست
از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب بتم را عیش و قلاشیست…
همواره جفا کردن تا کی
همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر پیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر من با تو دل یکتا وانگه تو ز غم…
هر کرا در دل خمار عشق و
هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود این منم زاری که از عشق بتان شیدا…
ناز را رویی بباید همچو
ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد یا بگستر فرش زیبایی و حسن یا بساط کبر و ناز اندر نورد نیکویی…
معشوق که او چابک و چالاک
معشوق که او چابک و چالاک نباشد آرام دل عاشق غمناک نباشد از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیم آن را که چو تو…
ما فوطه و فوطه پوش دیدیم
ما فوطه و فوطه پوش دیدیم تسبیح مراییان شنیدیم بر مسند زاهدان گذشتیم در عالم عالمان دویدیم هم ساکن خانقاه بودیم هم خرقهٔ صوفیان دریدیم…
گر رهی خواهی زدن بر
گر رهی خواهی زدن بر پردهٔ عشاق زن من نخواهم جفت را از جفت بگذر طاق زن این سخن بگذشت از افلاک و از آفاق…
غریب و عاشقم بر من نظر
غریب و عاشقم بر من نظر کن به نزد عاشقان یک شب گذر کن ببین آن روی زرد و چشم گریان ز بد عهدی دل…
صنما آن خط مشکین که فراز
صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی…
ساقیا می ده که جز می عشق
ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار…
زان چشم پر از خمار سرمست
زان چشم پر از خمار سرمست پر خون دارم دو دیده پیوست اندر عجبم که چشم آن ماه ناخورده شراب چون شود مست یا بر…
رازی ز ازل در دل عشاق
رازی ز ازل در دل عشاق نهانست زان راز خبر یافت کسی را که عیانست او را ز پس پردهٔ اغیار دوم نیست زان مثل…
دلا تا کی سر گفتار داری
دلا تا کی سر گفتار داری طریق دیدن و کردار داری ظهور ظاهر احوال خود را ظهور ظاهر اظهار داری اگر مشتاق دلداری و دایم…
دارم سر خاک پایت ای دوست
دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاکپایت ای دوست چون رای تو…
چون نهی زلف تافته بر گوش
چون نهی زلف تافته بر گوش چون نهی جعد بافته بر دوش از دل من رمیده گردد صبر وز تن من پریده گردد هوش نه…
چشم روشن بادمان کز خود
چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم در مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم گر چه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنون از قناعت…
توبهٔ من جزع و لعل و زلف
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست دی که بودم روزهدار امروز هستم بتپرست از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت…
تا کی کنم از طرهٔ تو
تا کی کنم از طرهٔ تو فریاد تا کی کشم از غمزهٔ تو بیداد یک شهر زن و مرد همی باز ندانند فریاد من از…
تا بدیدم بتکده بی بت دلم
تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکدست فرقت نامهربانی آتشم در جان ز دست هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد ترا بر…
برخیز و برو باده بیار ای
برخیز و برو باده بیار ای پسر خوش وین گفت مرا خوار مدار ای پسر خوش باده خور و مستی کن و دلداری و عشرت…
با او دلم به مهر و مودت
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجید…
ای نهاده بر گل از مشک
ای نهاده بر گل از مشک سیه پیچان دو مار هین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار روی تو در هر دلی…
ای ماه ماهان چند ازین ای
ای ماه ماهان چند ازین ای شاه شاهان چند ازین پندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین گشتی تو سلطان از کشی تا کی…
ای سنایی چو تو در بند دل
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی در دریا تو چگونه به کف آری که همی…
ای دیدن تو حیات جانم
ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوختهای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بیعشق وصال تو نباشد جز نام ز…
ای پیشهٔ تو جفانمایی
ای پیشهٔ تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار…
او چنان داند که ما در
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم یا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم هر زمان ما را دلی…
الا ای دلربای خوش بیا
الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس…
آخر شرمی بدار چند ازین
آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی چون تو من و من توام چند منی و تویی گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند در یک…
وصال حالت اگر عاشقی حلال
وصال حالت اگر عاشقی حلال کند فراق عشق همه حالها زوال کند وصال جستن عاشق نشان بیخبریست که نه ره همهٔ عاشقان وصال کند رهیست…
هر شب نماز شام بود شادیم
هر شب نماز شام بود شادیم تمام کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام خورشید هر کسی که شب آید فرو رود خورشید ما برآید…
میر خوبان را کنون منشور
میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسید مملکت بر وی سهی شد ملک بر وی آرمید نامه آن نامهست کاکنون عاشقی خواهد نوشت پرده…
مسلم کن دل از هستی مسلم
مسلم کن دل از هستی مسلم دمادم کش قدح اینجا دمادم نه زان میها کز آن مستی فزاید از آن میها که از جانم کم…
ما عاشق همت بلندیم
ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار میگیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر…
گر سال عمر من به سر آید
گر سال عمر من به سر آید روا بود اندی که سال عیش همیشه به جا بود پایان عاشقی نه پدیدست تا ابد پس سال…
غالیه بر عاج برآمیختی
غالیه بر عاج برآمیختی مورچه از عاج برانگیختی بر گل سرخ ای صنم دلربای رغم مرا مشک سیه بیختی روز فروزنده به روی و مرا…
صنما تا بزیم بندهٔ دیدار
صنما تا بزیم بندهٔ دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب…
ساقیا مستان خواب آلوده
ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن لاابالی پیشهگیر و عاشقی بر طاق نه عشق را در کار…
ز جزع و لعلت ای سیمین
ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش دو جادوی کمین ساز کمان کش دو نقاش شکر پاش…
راحتی جان را به گفتار ای
راحتی جان را به گفتار ای پسر آفتی دل را به کردار ای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتار…
دل به تحفه هر که او در
دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد در نوردد مفرش آزادگی از روی…
خیز تا بر یاد عشق
خیز تا بر یاد عشق خوبرویان میزنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای نالهٔ نی گوشها را پر کنیم وز…
چون سخن زان زلف و رخ
چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این…
جوانی کردم اندر کار
جوانی کردم اندر کار جانان که هست اندر دلم بازار جانان چو شکر میگدازم ز آب دیده ز شوق لعل شکربار جانان ز من برد…
جام را نام ای سنایی گنج
جام را نام ای سنایی گنج کن راح در ده روح را بی رنج کن این دل و جان طبیعت سنج را یک زمان از…
تا کی ز تو من عذاب بینم
تا کی ز تو من عذاب بینم گر صلح کنی صواب بینم شبگیر ز خواب سست خیزم آن شب که ترا به خواب بینم یاد…
پسرا خیز تا صبوح کنیم
پسرا خیز تا صبوح کنیم راح را همنشین روح کنیم مفلسانیم یک زمان بگذار از شرابی دو تا فتوح کنیم باده نوشیم بی ریا از…
برخی رویتان من ای رویتان
برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را…
این نه زلفست آنکه او بر
این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر…
ای نموده عاشقی بر زلف و
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند…
ای گشته ز تابش صفای تو
ای گشته ز تابش صفای تو آیینهٔ روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاکپای تو با…
ای سنایی جان ده و در بند
ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش چون نپاشی آب رحمت نار زحمت…
ای دو زلفت دراز و بالا
ای دو زلفت دراز و بالا هم وی دو لعلت نهان و پیدا هم شوخ تنها که خواند چشم ترا چشم تو شوخ هست و…
ای پسر میخواره و قلاش
ای پسر میخواره و قلاش باش در میان حلقهٔ اوباش باش راه بر پوشیدگی هرگز مرو بر سر کویی که باشی فاش باش مهر خوبان…
ای آنکه به دو لب سبب آب
ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی جانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی آرایش دینی تو و آسایش جانی انس دل و…
اگر در کوی قلاشی مرا
اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه…
احسنت و زه ای نگار زیبا
احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله…
همه جانست سر تا پای
همه جانست سر تا پای جانان از آن جز جان نشاید جای جانان به آب روی و خون دل توان ریخت برای چون تو جان…
هر زمان چنگ بر کنار مگیر
هر زمان چنگ بر کنار مگیر دل مسکین من شمار مگیر یک زمان در کنار گیر مرا ور نگیری ز من کنار مگیر جز به…
می ده پسرا که در خمارم
می ده پسرا که در خمارم آزردهٔ جور روزگارم تا من بزیم پیاله بادا بر دست زیار یادگارم می رنگ کند به جامم اندر بس…
مردمان دوستی چنین نکنند
مردمان دوستی چنین نکنند هر زمان اسب هجر زین نکنند جنگ و آزار و خشم یکباره مذهب و اعتقاد و دین نکنند چون کسی را…
ما عشق روی آن نگاریم
ما عشق روی آن نگاریم زان خسته و زار و دلفگاریم همواره به بند او اسیریم پیوسته به دام او شکاریم او دلبر خوب خوب…
گر تو پنداری ترا لطف
گر تو پنداری ترا لطف خدایی نیست هست بر سر خوبان عالم پادشایی نیست هست ور چنان دانی که جان پاکبازان را ز عشق با…
عقل و جانم برد شوخی آفتی
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیارهای باد دستی خاکیی بی آبی آتشپارهای زین یکی شنگی بلایی فتنهای شکر لبی پای بازی سر زنی دردی…
صحبت معشوق انتظار نیرزد
صحبت معشوق انتظار نیرزد بوی گل و لاله زخم خار نیرزد وصل نخواهم که هجر قاعدهٔ اوست خوردن می محنت خمار نیرزد ز آن سوی…
ساقیا مستان خوابآلوده
ساقیا مستان خوابآلوده را آواز ده روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده غمزهها سر تیز دار و طرهها سر پست کن…
روی خوبت نهان چه خواهی
روی خوبت نهان چه خواهی کرد شورش عاشقان چه خواهی کرد مشک زلفی و نرگسین چشمی تا بدان نرگسان چه خواهی کرد خونم از دیدگان…
دی ناگه از نگارم اندر
دی ناگه از نگارم اندر رسید نامه قالت: رای فوادی من هجرک القیامه گفتم که: عشق و دل را باشد علامتی هم قالت: دموع عینی…
دگر گردی روا باشد دلم
دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا…
خیز تا دامن ز چرخ هفتمین
خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیم هفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشق شاید…
چون رخ به سراب آری ای مه
چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر اقبال گیا روید در عین سراب اندر ور رای شکار آری او شکر شکارت را…
چرا ز روی لطافت بدین
چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن…
تو آفت عقل و جان و دینی
تو آفت عقل و جان و دینی تو رشک پری و حور عینی تا چشم تو روی تو نبیند تو نیز چو خویشتن نبینی ای…
تا کی از ناموس هیهات ای
تا کی از ناموس هیهات ای پسر بامدادان جام می هات ای پسر ساغری پر کن ز خون رز مرا کاین دلم خون شد ز…
پر کن صنما هلاقنینه
پر کن صنما هلاقنینه زان آب حیات راستینه زان می که چو از خم سفالین تحویل کند در آبگینه حاجی به شعاع او به شب…
بر مه از عنبر معشوق من
بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی…
این که فرمودت که رو با
این که فرمودت که رو با عاشقان بیداد کن دوستانرا رنجه دار و دشمنان را شاد کن حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که هست…





