غزلیات سنایی
دلبرا ما دل به چنگال بلا
دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپردهایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مردهایم ای بسا شب کز برای دیدن دیدار…
در راه عشق ای عاشقان
در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم روزی بیاید در میان تا عشق را…
خنده گریند همی لاف زنان
خنده گریند همی لاف زنان بر در تو گریه خندند همی سوختگان در بر تو دل آن روح گسسته که ندارد دل تو سر آن…
چنگ در فتراک عشق هیچ بت
چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزن تا به شکرانهٔ نخست اندر نبازی جان و تن یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبند…
جانا اگر چه یار دگر
جانا اگر چه یار دگر میکنی مکن اسباب عشق زیر و زبر میکنی مکن گویی دگر کنم مگرم کار به شود حقا که کار خویش…
تا ما به سر کوی تو آرام
تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام…
تا به بستانم نشاندی بر
تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین تا به دلها…
بس که من دل را به دام
بس که من دل را به دام عشق خوبان بستهام وز نشاط عشق خوبان توبهها بشکستهام خسته او را که او از غمزه تیر انداختهست…
باد عنبر برد خاک کوی تو
باد عنبر برد خاک کوی تو آب آتش ریخت رنگ روی تو جاودان را نیست اندر کل کون هیچ دولتخانه چون ابروی تو کفر و…
ای هوایی یار یک ره تو
ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زن آتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنی بر…





