غزلیات سعدی
هر آن ناظر که منظوری ندارد
هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز با حوری ندارد چه ذوق…
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول در سرای به هم کرده از خروج و دخول شب دراز دو چشمم بر آستان امید که بامداد…
منم این بی تو که پروای تماشا دارم
منم این بی تو که پروای تماشا دارم کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید در…
من از دست کمانداران ابرو
من از دست کمانداران ابرو نمییارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست یا رو بهشتست این که…
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس میرود ایام شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم چگونه شب…
مبارکتر شب و خرمترین روز
مبارکتر شب و خرمترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز مهست این یا…
گواهی امینست بر درد من
گواهی امینست بر درد من سرشک روان بر رخ زرد من ببخشای بر ناله عندلیب الا ای گل نازپرورد من که گر هم بدین نوع…
گر کنم در سر وفات سری
گر کنم در سر وفات سری سهل باشد زیان مختصری ای که قصد هلاک من داری صبر کن تا ببینمت نظری نه حرامست در رخ…
که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
که میرود به شفاعت که دوست بازآرد که عیش خلوت بی او کدورتی دارد که را مجال سخن گفتنست به حضرت او مگر نسیم صبا…
کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری
کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت همه…
فراق دوستانش باد و یاران
فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران دلم دربند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس روز بهاران هلاک ما چنان…
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد میرود ز دهانت به در سخن گر من نگویمت که تو شیرین عالمی تو خویشتن دلیل بیاری…
شب فراق نخواهم دواج دیبا را
شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش…
سرو بلند بین که چه رفتار میکند
سرو بلند بین که چه رفتار میکند وان ماه محتشم که چه گفتار میکند آن چشم مست بین که به شوخی و دلبری قصد هلاک…
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مدعیان هیچ نگویند…
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری چون پس پرده میروی پرده صبر میدری حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت کآدمیی ندیدهام چون تو پری…
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان چندین دل صاحب نظرش دست به دامان مردست که چون شمع سراپای وجودش میسوزد و آتش نرسیدست به…
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو…
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را…
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانی گو…
خجلست سرو بستان بر قامت بلندش
خجلست سرو بستان بر قامت بلندش همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش چو درخت قامتش دید صبا به هم برآمد ز چمن نرست…
چون است حال بستان ای باد نوبهاری
چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را…
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن به روزگار عزیزان که روزگار عزیز دریغ باشد بی دوستان…
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال که دیده سیر نمیگردد…
تو خود به صحبت امثال ما نپردازی
تو خود به صحبت امثال ما نپردازی نظر به حال پریشان ما نیندازی وصال ما و شما دیر متفق گردد که من اسیر نیازم تو…
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر…
بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس
بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس ور پایبندی همچو من فریاد میخوان از قفس گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان هر روز خاطر…
بلبلی بیدل نوایی میزند
بلبلی بیدل نوایی میزند بادپیمایی هوایی میزند کس نمیبینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی میزند آتشی دارم که میسوزد وجود چون بر او باد…
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا…
این که تو داری قیامتست نه قامت
این که تو داری قیامتست نه قامت وین نه تبسم که معجزست و کرامت هر که تماشای روی چون قمرت کرد سینه سپر کرد پیش…
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشستهای
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشستهای حسن تو جلوه میکند وین همه پرده بستهای خاطر عام بردهای خون خواص خوردهای ما همه…
ای خسته دلم در خم چوگان تو گویی
ای خسته دلم در خم چوگان تو گویی بی فایدهام پیش تو چون بیهده گویی ای تیر غم عشق تو هر جا که رسیده افتاده…
آنک از جنت فردوس یکی میآید
آنک از جنت فردوس یکی میآید اختری میگذرد یا ملکی میآید هر شکرپاره که در میرسد از عالم غیب بر دل ریش عزیزان نمکی میآید…
آن را که میسر نشود صبر و قناعت
آن را که میسر نشود صبر و قناعت باید که ببندد کمر خدمت و طاعت چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خون خوار گو…
اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی
اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی…





