غزلیات سعدی
هر که بی او زندگانی میکند
هر که بی او زندگانی میکند گر نمیمیرد گرانی میکند من بر آن بودم که ندهم دل به عشق سروبالا دلستانی میکند مهربانی مینمایم بر…
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری زخم شمشیر اجل به که…
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی به پای خویشتن آیند عاشقان…
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزست که شایسته پای تو بود خرم آن روی که در روی تو…
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بیقرار منست به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر گرش به خواب ببینم…
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد که…
ما دل دوستان به جان بخریم
ما دل دوستان به جان بخریم ور جهان دشمنست غم نخوریم گر به شمشیر میزند معشوق گو بزن جان من که ما سپریم آن که…
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که چند بار عقلت بگفت و…
گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی
گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی ای که انصاف دل سوختگان میندهی خود چنین روی نبایست نمودن به…
کسی که روی تو دیدست حال من داند
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن…
کاروان میرود و بار سفر میبندند
کاروان میرود و بار سفر میبندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت…
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده احسان بودم چه کند بنده که بر جور تحمل نکند بار بر گردن…
صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی
صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش خوش دانهای ولیکن بس بر…
سهل باشد به ترک جان گفتن
سهل باشد به ترک جان گفتن ترک جانان نمیتوان گفتن هر چه زان تلختر بخواهی گفت شکرینست از آن دهان گفتن توبه کردیم پیش بالایت…
سرمست بتی لطیف ساده
سرمست بتی لطیف ساده در دست گرفته جام باده در مجلس بزم باده نوشان بسته کمر و قبا گشاده افتاده زمین به حضرت او گردونش…
زنده کدامست بر هوشیار
زنده کدامست بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار سر که به کشتن بنهی…
روز وصلم قرار دیدن نیست
روز وصلم قرار دیدن نیست شب هجرانم آرمیدن نیست طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سر بریدن نیست مطرب از دست من به جان آمد…
دیدار تو حل مشکلاتست
دیدار تو حل مشکلاتست صبر از تو خلاف ممکناتست دیباچه صورت بدیعت عنوان کمال حسن ذاتست لبهای تو خضر اگر بدیدی گفتی لب چشمه حیاتست…
دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد
دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد طریق مردم هشیار بر نمیگیرد بلای عشق خدایا ز جان ما برگیر که جان من دل از این…
در من این عیب قدیمست و به در مینرود
در من این عیب قدیمست و به در مینرود که مرا بی می و معشوق به سر مینرود صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار…
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی ور به چوگانم زند هیچش مگوی بر سر عشاق طوفان گو ببار در ره مشتاق پیکان گو بروی گر…
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای یا خون بی دلیست که دربند کشتهای من آدمی به لطف تو دیگر ندیدهام این صورت و صفت که…
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند عاشق آنست که…
چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست طعم دهانت از شکر ناب خوشترست زنهار از آن تبسم شیرین که میکنی کز خنده شکوفه سیراب خوشترست…
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی بنای مهر نمودی که پایدار نماند مرا به بند ببستی خود…
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
تفاوتی نکند قدر پادشایی را که التفات کند کمترین گدایی را به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد که در به روی ببندند آشنایی…
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به با توانای معربد نکنی بازی به چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند اگر او با تو…
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ تو را فراغت ما گر بود و گر نبود…
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی چه…
باد آمد و بوی عنبر آورد
باد آمد و بوی عنبر آورد بادام شکوفه بر سر آورد شاخ گل از اضطراب بلبل با آن همه خار سر درآورد تا پای مبارکش…
این باد بهار بوستانست
این باد بهار بوستانست یا بوی وصال دوستانست دل میبرد این خط نگارین گویی خط روی دلستانست ای مرغ به دام دل گرفتار بازآی که…
ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو
ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو نادرست اندر نگارستان دنیی روی تو دختران مصر را کاسد شود بازار حسن گر چو یوسف پرده…
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من سوزناک افتاده چون پروانهام در پای تو خود نمیسوزد…
آن کیست که میرود به نخجیر
آن کیست که میرود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر اینست بهشت اگر شنیدی کز دیدن آن جوان…
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس پستان یار در خم گیسوی تابدار چون گوی عاج در…





