غزلیات سعدی
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد ای بوی آشنایی دانستم از کجایی پیغام وصل جانان پیوند روح…
دلی که دید که پیرامن خطر میگشت
دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه در به در میگشت هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیر…
در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن اینست که دور از لب و دندان منست آن عارض نتوان گفت که دور قمرست این بالا…
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم نامت اندر…
خانه صاحب نظران میبری
خانه صاحب نظران میبری پرده پرهیزکنان میدری گر تو پری چهره نپوشی نقاب توبه صوفی به زیان آوری این چه وجودست نمیدانمت آدمیی یا ملکی…
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت تو نه…
چنان در قید مهرت پای بندم
چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم مرا…
توانگران که به جنب سرای درویشند
توانگران که به جنب سرای درویشند مروتست که هر وقت از او بیندیشند تو ای توانگر حسن از غنای درویشان خبر نداری اگر خستهاند و…
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد…
پیش رویت قمر نمیتابد
پیش رویت قمر نمیتابد خور ز حکم تو سر نمیتابد آتش اندر درون شب بنشست که تنورم مگر نمیتابد بار عشقت کجا کشد دل من…
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور آدمی چون تو در آفاق نشان…
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی هر کس قلمی رفتهست بر وی…
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی عیبم مکن…
این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست
این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار باز…
ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت زیبا نتواند دید الا نظر پاکت گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم باشد که گذر باشد یک روز…
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر تا تو مصور شدی در دل یکتای من جای تصور نماند…
آن نه رویست که من وصف جمالش دانم
آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم همه بینند نه این صنع که من میبینم همه…
امیدوار چنانم که کار بسته برآید
امیدوار چنانم که کار بسته برآید وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید من از تو سیر نگردم و گر ترش کنی…
آفتاب از کوه سر بر میزند
آفتاب از کوه سر بر میزند ماه روی انگشت بر در میزند آن کمان ابرو که تیر غمزه اش هر زمانی صید دیگر میزند دست…
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور…
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من ناله زیر و زار من زارترست…
هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
هرگز نبود سرو به بالا که تو داری یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری گر شمع نباشد شب دلسوختگان را روشن کند…
هر که بی دوست میبرد خوابش
هر که بی دوست میبرد خوابش همچنان صبر هست و پایابش خواب از آن چشم چشم نتوان داشت که ز سر برگذشت سیلابش نه به…
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته…
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی چو خویشتن به تو دادم…
من چون تو به دلبری ندیدم
من چون تو به دلبری ندیدم گلبرگ چنین طری ندیدم مانند تو آدمی در آفاق ممکن نبود پری ندیدم وین بوالعجبی و چشم بندی در…
مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
مگر نسیم سحر بوی یار من دارد که راحت دل امیدوار من دارد به پای سرو درافتادهاند لاله و گل مگر شمایل قد نگار من…
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم که یاد…
ما گدایان خیل سلطانیم
ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم گر برانند و گر ببخشایند ره…
گفتم آهن دلی کنم چندی
گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی وان که را دیده در دهان تو رفت هرگزش گوش نشنود پندی خاصه ما را…
گر جان طلبی فدای جانت
گر جان طلبی فدای جانت سهلست جواب امتحانت سوگند به جانت ار فروشم یک موی به هر که در جهانت با آن که تو مهر…
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را که تیر غمزه تمامست صید آهو را هزار صید دلت پیش تیر بازآید بدین صفت که تو…
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید اگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست پیشت آیم چو کبوتر…
عیب جویانم حکایت پیش جانان گفتهاند
عیب جویانم حکایت پیش جانان گفتهاند من خود این پیدا همیگویم که پنهان گفتهاند پیش از این گویند کز عشقت پریشانست حال گر بگفتندی که…
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم…
شادی به روزگار گدایان کوی دوست
شادی به روزگار گدایان کوی دوست بر خاک ره نشسته به امید روی دوست گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم ننشیند از کشیدن خاطر به…
سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی
سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی طوطی خموش به چو تو گفتار میکنی کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد دامی نهادهای که گرفتار…
زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست
زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست که از خدای بر او نعمتی و آلاییست هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمر…
روزگاریست که سودازده روی توام
روزگاریست که سودازده روی توام خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت منست که به روی تو…
دیدار تو حل مشکلاتست
دیدار تو حل مشکلاتست صبر از تو خلاف ممکناتست دیباچه صورت بدیعت عنوان کمال حسن ذاتست لبهای تو خضر اگر بدیدی گفتی لب چشمه حیاتست…
دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد
دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد طریق مردم هشیار بر نمیگیرد بلای عشق خدایا ز جان ما برگیر که جان من دل از این…
در من این عیب قدیمست و به در مینرود
در من این عیب قدیمست و به در مینرود که مرا بی می و معشوق به سر مینرود صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار…
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی ور به چوگانم زند هیچش مگوی بر سر عشاق طوفان گو ببار در ره مشتاق پیکان گو بروی گر…
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای یا خون بی دلیست که دربند کشتهای من آدمی به لطف تو دیگر ندیدهام این صورت و صفت که…
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند عاشق آنست که…
چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست طعم دهانت از شکر ناب خوشترست زنهار از آن تبسم شیرین که میکنی کز خنده شکوفه سیراب خوشترست…
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی بنای مهر نمودی که پایدار نماند مرا به بند ببستی خود…
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
تفاوتی نکند قدر پادشایی را که التفات کند کمترین گدایی را به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد که در به روی ببندند آشنایی…
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به با توانای معربد نکنی بازی به چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند اگر او با تو…
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ تو را فراغت ما گر بود و گر نبود…
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی چه…
باد آمد و بوی عنبر آورد
باد آمد و بوی عنبر آورد بادام شکوفه بر سر آورد شاخ گل از اضطراب بلبل با آن همه خار سر درآورد تا پای مبارکش…
این باد بهار بوستانست
این باد بهار بوستانست یا بوی وصال دوستانست دل میبرد این خط نگارین گویی خط روی دلستانست ای مرغ به دام دل گرفتار بازآی که…
ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو
ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو نادرست اندر نگارستان دنیی روی تو دختران مصر را کاسد شود بازار حسن گر چو یوسف پرده…
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من سوزناک افتاده چون پروانهام در پای تو خود نمیسوزد…
آن کیست که میرود به نخجیر
آن کیست که میرود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر اینست بهشت اگر شنیدی کز دیدن آن جوان…
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس پستان یار در خم گیسوی تابدار چون گوی عاج در…
از همه باشد به حقیقت گزیر
از همه باشد به حقیقت گزیر وز تو نباشد که نداری نظیر مشرب شیرین نبود بی زحام دعوت منعم نبود بی فقیر آن عرقست از…
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاک باکی نیست کجاست تیر بلا گو…
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم…
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود…
هر که بی او زندگانی میکند
هر که بی او زندگانی میکند گر نمیمیرد گرانی میکند من بر آن بودم که ندهم دل به عشق سروبالا دلستانی میکند مهربانی مینمایم بر…
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری زخم شمشیر اجل به که…
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی به پای خویشتن آیند عاشقان…
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزست که شایسته پای تو بود خرم آن روی که در روی تو…
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بیقرار منست به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر گرش به خواب ببینم…
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد که…
ما دل دوستان به جان بخریم
ما دل دوستان به جان بخریم ور جهان دشمنست غم نخوریم گر به شمشیر میزند معشوق گو بزن جان من که ما سپریم آن که…
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که چند بار عقلت بگفت و…
گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی
گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی ای که انصاف دل سوختگان میندهی خود چنین روی نبایست نمودن به…
کسی که روی تو دیدست حال من داند
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن…
کاروان میرود و بار سفر میبندند
کاروان میرود و بار سفر میبندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت…
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده احسان بودم چه کند بنده که بر جور تحمل نکند بار بر گردن…
صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی
صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش خوش دانهای ولیکن بس بر…
سهل باشد به ترک جان گفتن
سهل باشد به ترک جان گفتن ترک جانان نمیتوان گفتن هر چه زان تلختر بخواهی گفت شکرینست از آن دهان گفتن توبه کردیم پیش بالایت…
سرمست بتی لطیف ساده
سرمست بتی لطیف ساده در دست گرفته جام باده در مجلس بزم باده نوشان بسته کمر و قبا گشاده افتاده زمین به حضرت او گردونش…
زنده کدامست بر هوشیار
زنده کدامست بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار سر که به کشتن بنهی…
روز وصلم قرار دیدن نیست
روز وصلم قرار دیدن نیست شب هجرانم آرمیدن نیست طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سر بریدن نیست مطرب از دست من به جان آمد…
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی بازار خویش و آتش ما تیز میکنی گر خون دل خوری فرح افزای میخوری ور قصد جان کنی طرب انگیز…
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد…
در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست از گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست دل گم کرده در این شهر نه…
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی گرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرم که بیگنه بکشی از خدا نترسیدی…
حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام
حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام تفاوتی نکند گر دعاست یا دشنام حریف دوست که از خویشتن خبر دارد شراب صرف محبت نخوردست تمام…
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند دل و دین در سر کارت شد و بسیاری نیست…
چشمت چو تیغ غمزه خون خوار برگرفت
چشمت چو تیغ غمزه خون خوار برگرفت با عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت عاشق ز سوز درد تو فریاد درنهاد مؤمن ز دست…
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم این جاست بده تا به سلامت بروم ترک سر گفتم از آن پیش که بنهادم پای…
تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی
تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی و گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی اگر گل را نظر بودی چو نرگس…
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند تا تو…
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان تو…
بس که در منظر تو حیرانم
بس که در منظر تو حیرانم صورتت را صفت نمیدانم پارسایان ملامتم مکنید که من از عشق توبه نتوانم هر که بینی به جسم و…
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی بار دلست همچنان…
ای یار جفاکرده پیوندبریده
ای یار جفاکرده پیوندبریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده یوسف ندریده…
ای صورتت ز گوهر معنی خزینهای
ای صورتت ز گوهر معنی خزینهای ما را ز داغ عشق تو در دل دفینهای دانی که آه سوختگان را اثر بود مگذار نالهای که…
ای به خلق از جهانیان ممتاز
ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز لازمست آن که دارد این همه لطف که تحمل کنندش این همه…
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد ترک از خراسان آمدست از پارس یغما میبرد شیراز مشکین میکند چون ناف آهوی ختن گر…
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد ضرورتست که با روزگار درسازی جفای عشق…
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو چون مرغ شب…
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی تا از سر صوفی برود علت هستی عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش در مذهب عشق آی…
وقتها یک دم برآسودی تنم
وقتها یک دم برآسودی تنم قال مولائی لطرفی لا تنم اسقیانی و دعانی افتضح عشق و مستوری نیامیزد به هم ما به مسکینی سلاح انداختیم…
هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری
هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری بار دوم ز بار نخستین نکوتری انصاف میدهم که لطیفان و دلبران بسیار دیدهام نه بدین لطف…





