غزلیات صائب تبریزی
از غبار خط دهان تنگ او پوشیده ماند
از غبار خط دهان تنگ او پوشیده ماند دیدنی نادیده و نادیدنی در دیده ماند گرچه هر خاری به دامن گل ازان گلزار چید بیشتر…
از صحبت افسرده روانان به حذر باش
از صحبت افسرده روانان به حذر باش جویای جگر سوختگان همچو شرر باش بی درد و غم عشق، گرامی نشوددل از گرد یتیمی پی تعمیر…
از شرم، حرص دلبری افزود ناز را
از شرم، حرص دلبری افزود ناز را کز دوختن گرسنه شود چشم، باز را دارم امید آن که شود طبل بازگشت آواز دل تپیدنم آن…
از سنگلاخ دنیا ای شیشه بار بگذر
از سنگلاخ دنیا ای شیشه بار بگذر چون سیل نوبهاران زین کوهسار بگذر هنگام باز گشت است نه وقت سیرو گشت است با چهره خزانی…
از سر کوی تو گر عزم سفر می داشتم
از سر کوی تو گر عزم سفر می داشتم می زدم بر بخت خود پایی که بر می داشتم داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان…
از زمین دامن بیفشان همسفر با ماه باش
از زمین دامن بیفشان همسفر با ماه باش خانه را زیر و زبرکن آسمان خرگاه باش شبنم بی دست و پا شد همسفر باآفتاب چون…
از ره مرو به جلوه ناپایدار عمر
از ره مرو به جلوه ناپایدار عمر کز موجه سراب بود پود و تار عمر فرصت نمی دهد که بشویم ز دیده خواب از بس…
از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه
از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه از هلال تیشه ما آتشین چنگ است کوه بس که از فریاد من در سینه اش پیچیده…
از دست رفت فرصت و ما پا شکسته ایم
از دست رفت فرصت و ما پا شکسته ایم در راه آرمیده چو منزل نشسته ایم چون شیشه نیمه گشت کمر بسته می شود شد…
از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را
از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را با قافله کاری نبود فرد روان را آسودگی و درد طلب آتش و آب است منزل…
از خرام ناز منت بر زمین داردبهار
از خرام ناز منت بر زمین داردبهار هر طرف صد خرمن گل خوشه چین داردبهار تختش از بادست وچتراز ابرولشکر ازپری اسم اعظم چون سلیمان…
از حریص افزون به قانع فیض احسان می رسد
از حریص افزون به قانع فیض احسان می رسد روزی مور از شکرخند سلیمان می رسد حاصل عالم بود از قانعان، کز کشتزار هر چه…
از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم
از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم بودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم راهی که راهزن زد یک چند امن باشد ایمن شدم ز…
از تماشایی صفای روی جانان کم نشد
از تماشایی صفای روی جانان کم نشد عالمی گل چید و برگی زین گلستان کم نشد گرچه ذرات جهان را چشم بینش آب داد قطره…
از تب رشک تو خورشید هلالی شده است
از تب رشک تو خورشید هلالی شده است طوبی از غیرت سرو تو خلالی شده است (خون ما گر چه حرام است چو می، خوردن…
از بلند و پست نبود چاره تا گرد رهی
از بلند و پست نبود چاره تا گرد رهی گرد هستی برفشان از خود اگر مرد رهی خاکساران می شوند آخر ز مطلب کامیاب دامنی…
از بخت سیه پست نگردید نوایم
از بخت سیه پست نگردید نوایم از سرمه شب بیش شد آواز درایم خون از جگر آهن و فولاد گشاید چون ریزه الماس، خراشیده صدایم…
از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم
از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم که چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم ز اقلیم اثر برگشتن آه من نمی داند…
اجل چه کار به جانهای با کمال کند
اجل چه کار به جانهای با کمال کند چرا ملاحظه خورشید از زوال کند ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید دگر چرا کسی…
آتش به دل از گرمی این مرحله دارم
آتش به دل از گرمی این مرحله دارم پا بر سر گنج گهر از آبله دارم آتش به زر اینجا نفروشند و من خام گرمی…
ای آه جگرسوز ز شست تو خدنگی
ای آه جگرسوز ز شست تو خدنگی کوه الم از دامن صحرای تو سنگی در دشت خطرناک تو هر خار سنانی از بحر پرآشوب تو…
به غم نشاط من خاکسار نزدیک است
به غم نشاط من خاکسار نزدیک است خزان من چو حنا با بهار نزدیک است یکی است چشم فرو بستن و گشادن من به مرگ،…
به صبر مشکل عالم تمام بگشاید
به صبر مشکل عالم تمام بگشاید که این کلید به هر قفل راست می آید به قسمت ازلی باش از جهان خرسند که آب بحر…
به زور خود شدی مغرور تا انداختی خود را
به زور خود شدی مغرور تا انداختی خود را نکردی گوش بر تعلیم ما تا باختی خود را ندانستی که چشم بد نکویان را زیان…
به ذوق آشتی از دوستان رنجیدنی دارد
به ذوق آشتی از دوستان رنجیدنی دارد بساط دوستداری چیدن و واچیدنی دارد اگر نتوان بر آن زلف سیه چون شانه پیچیدن به یاد او…
به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا
به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا سر این نافه را پیش غزالان ختا بگشا ندارد طاقت بند گران بال…
به خنده ای بنواز این دل خراب مرا
به خنده ای بنواز این دل خراب مرا به شور حشر نمکسود کن کباب مرا خدا جزا دهد آن ابر بی مروت را! که سد…
به خاطر هیچگه آن قامت موزون نمی آید
به خاطر هیچگه آن قامت موزون نمی آید که آه از سینه ام گلگون قبا بیرون نمی آید نه (از) پیغام اثر، نه از اجابت…
به جوش آورد باد نوبهاران خون عالم را
به جوش آورد باد نوبهاران خون عالم را اگر چون غنچه از اهل دلی، دریاب این دم را وصال از تلخکامی عاشقان را برنمی آرد…
به پیغام زبانی از دهان یار خرسندم
به پیغام زبانی از دهان یار خرسندم به حرف و صوت از آن لبهای شکر بارخرسندم کیم من تا خیال بوسه گرد خاطرم گردد به…
به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟
به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟ خموشی به زفریادی که بی فریادرس افتد قدم بیرون منه از پای خم تا دسترس داری…
به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت
به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت نمی توان دل بیدار را به خواب گرفت به آب خضر کجا التفات خواهد کرد؟ چنین که…
بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش
بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش نمی دانم شمار کشتگانش را، همین دانم که شد کان…
بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من
بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من موج جوهر می زند آیینه زانوی من بی تو گر پهلو به روی بستر خارا…
بس که از زهر شکایت لب دل افگار بست
بس که از زهر شکایت لب دل افگار بست دل مرا چون بسته در جیب و بغل زنگار بست عشرت فصل بهاران خنده واری بیش…
برگرفتی پرده از رخ گلستان آمد پدید
برگرفتی پرده از رخ گلستان آمد پدید آستین ناز افشاندی خزان آمد پدید خاکدان دهر مفلس بود از نقد مراد دستها بر هم زدی دریا…
برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت
برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت سیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد می توان…
برانگیزد غبار از مغز جان درد
برانگیزد غبار از مغز جان درد برآرد گرد از آب روان درد که می گیرد عیار صبرها را اگر گیرد کناری از میان درد تو…
بر سر بالین بی دردان گل احمر فشان
بر سر بالین بی دردان گل احمر فشان عاشقان را سوزن الماس در بستر فشان شکر این معنی که عمر جاودانی یافتی مشت آبی ای…
بر دل غم سیم و زر دنیا نگذاریم
بر دل غم سیم و زر دنیا نگذاریم بار خر دجال به عیس نگذاریم خضر ره ما گرمروان عزم درست است سر در پی هر…
بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمد
بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمد عجب آبی جهان خشک را بر روی کار آمد مگر آن سرو سیم اندام عزم گلستان دارد؟…
بپوش چشم ز عیب کسان، هنربین باش
بپوش چشم ز عیب کسان، هنربین باش بساز با خس و خار و همیشه گلچین باش ز سنگ خاره دم تیغ زود برگردد درین قلمرو…
باز از معموره دلها فغان برخاسته است
باز از معموره دلها فغان برخاسته است چشم مخمور که از خواب گران ساخته است؟ آنچه گرد عارض او می نماید نیست خط فتنه ها…
باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است
باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است در حریم وصل، پاس شرم نتوان داشتن در بهاران…
با هر که شکوه از دل افگار می بریم
با هر که شکوه از دل افگار می بریم مجروح را به سیر نمکزار می بریم منت بود بر آینه صاف ما گران از بخت…
با قرب یار رشته جان در کشاکش است
با قرب یار رشته جان در کشاکش است در عین بحر، موج همان در کشاکش است گویا نسیم راه در آن زلف یافته است کز…
با زمین گیری سپهر گرم رفتاریم ما
با زمین گیری سپهر گرم رفتاریم ما همچو مرکز پای بر جاییم و سیاریم ما سنگ راه هیچ کس از خاکساری نیستیم زیر پای رهنوردان…
با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند
با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند گرچه با معشوق باشد یاد تنهایی کند تخته مشق حوادث می شود هر پاره اش کشتی آن…
آیینه را توجه خاطر به گلخن است
آیینه را توجه خاطر به گلخن است هر جا صفای قلب دهد روی، گلشن است در دور ما که سنگ به سایل نمی دهند دست…
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است چون بود انگور شیرین، باده…
ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر
ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر هرغنچه زاسرارتوگنجینه دیگر بی باده گلرنگ ،بود در نظرمن هر ابرسیاهی شب آدینه دیگر از سینه من گرچه…
ای قامت بلندت معراج آفریدن
ای قامت بلندت معراج آفریدن یک شیوه خرامت در پیش پا ندیدن پرواز طایر شوق مقراض قطع راه است صد ساله راه طی شد دل…
ای زلف و عارض تو ز هم دیده زیب تر
ای زلف و عارض تو ز هم دیده زیب تر خطت ز خال و خال ز خط دلفریب تر چشم بدت مباد، که حسن لطیف…
ای دهان تو و گفتار ز هم شیرین تر
ای دهان تو و گفتار ز هم شیرین تر لب لعل تو و رخسار ز هم رنگین تر درمیان لب لعل و سخنت حیرانم که…
ای در آتش از گل روی تو نعل لاله ها
ای در آتش از گل روی تو نعل لاله ها ماه رخسار ترا از حلقه خط هاله ها من که صد خونین جگر را داغ…
ای جاده سودای تو هر رشته آهی
ای جاده سودای تو هر رشته آهی در هر گذری چشم به راه تو نگاهی بر حسن لطیف تو که در چشم نیاید از صبح…
آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار
آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار هست در دست فلاخن نبض سر گردانیم چون رگ سنگ…
آب حیات شبنم آن روی چون گل است
آب حیات شبنم آن روی چون گل است عنبر خمیر مایه آن زلف و کاکل است یک چشم پر خمار به از صد قدح شراب…
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک من
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک من از زبردستی به ساق عرش پیچد تاک من کیست دیگر تا تواند دست با من کوفتن؟ کآسمان…
آنها که نظرباز به نو خط پسرانند
آنها که نظرباز به نو خط پسرانند بی چشم بداز جمله بالغ نظرانند این زهدفروشان ز خدا بیخبرانند این دست و دهن آب کشان پاک…
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت…
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من تکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من این زمان بی اعتبارم، ورنه آن سیب ذقن…
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را دامان رهروان را زخم زبان نگیرد از خار ره…
آن را که نیست دلبری از دل چه فایده؟
آن را که نیست دلبری از دل چه فایده؟ جایی که برق نیست ز حاصل چه فایده؟ زنجیر تازیانه بود فیل مست را دیوانه ترا…
آن آفتاب رو چو خریدار من شود
آن آفتاب رو چو خریدار من شود گوهر سپند گرمی بازار من شود من کیستم که یار خریدار من شود گوهر فروز گرمی بازار من…
الفت خلق عذاب دل فرزانه شمر
الفت خلق عذاب دل فرزانه شمر هرکه بیگانه شود معنی بیگانه شمر تلخی باده شمر تلخی جان کندن را دهن تیغ فنا را لب پیمانه…
اگر نشسته سفر چون نظر توانی کرد
اگر نشسته سفر چون نظر توانی کرد ز هفت پرده نیلی گذر توانی کرد عزیز مصر اگر همتی کند همراه چو بوی پیرهن از خود…
اگر ز دیده ام ای سروناز خواهی رفت
اگر ز دیده ام ای سروناز خواهی رفت چگونه از دلم ای دلنواز خواهی رفت؟ به نور عاریه، ای ماه نو چه می بالی؟ که…
اگر چه قامت سرو اعتدال را دارد
اگر چه قامت سرو اعتدال را دارد کجا نزاکت آن نونهال را دارد؟ ز رستخیز خزان رنگ را نمی بازد دعای من به دو دست…
اگر چه چندی به زمین همچو غبار افتادم
اگر چه چندی به زمین همچو غبار افتادم عاقبت در پی آن شاهسوار افتادم کشش بحر مرا جانب خود باز کشید گر چه چون موج…
اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی
اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی تلاش کن که به دل فارغ از جهان باشی چونی به خوش نفسی وقت خلق را خوش دار…
اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گردد
اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گردد جهان از خنده برق تجلی گلستان گردد نگه دارد خدا از چشم بد، حیرانیی دارم که اشک…
آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست
آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است گر چه خط عنبرین درد ایاغ…
اشک را دیده من گوهر غلطان سازد
اشک را دیده من گوهر غلطان سازد آه را سینه من سنبل و ریحان سازد هست چون تیغ دودم در نظر غیرت من حسن را…
آسودگی به کنج قناعت نشستن است
آسودگی به کنج قناعت نشستن است سیر بهشت در گره چشم بستن است هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش بدمستیی است توبه که…
ازنقاب سنگ تابد شعله عریان عشق
ازنقاب سنگ تابد شعله عریان عشق پرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق؟ درکف موجی فتد هرخشت یونان خرد ازتنور دل برآرد جوش چون…
آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد
آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد از سنگ بود بی ثمری دست حمایت آسوده درختی که ثمر هیچ…
از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتم
از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتم رشته باران بود شیرازه جمعیتم نیست جز مهر خموشی حلقه ای بر در مرا می خورد بر یکدیگر…
از نظرها چون کند وحشت نهان دیوانه را
از نظرها چون کند وحشت نهان دیوانه را سنگ طفلان می شود سنگ نشان دیوانه را چون سیاوش سالم از دریای آتش بگذرد مرکب نی…
از ناله نی راز دل عشق شنیدیم
از ناله نی راز دل عشق شنیدیم زین کوچه به سر منزل مقصود رسیدیم راهی به سر آن مه شبگرد نبردیم چندان که چو خورشید…
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است یک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است نازک شده سر رشته پیوند تن و…
از گلستان نشود غنچه دل باز مرا
از گلستان نشود غنچه دل باز مرا پنجه سرو بود چنگل شهباز مرا می توان ناله شنید از کف خاکستر من نشود سوختگی سرمه آواز…
از کواکب آسمان روی حجاب آلوده است
از کواکب آسمان روی حجاب آلوده است از شفق آفاق لبهای شراب آلوده است باده ممزوج می باید دل بیمار را سازگار عاشقان لطف عتاب…
از فکر زلف یار رهایی امید نیست
از فکر زلف یار رهایی امید نیست سودای او شبی است که صبحش پدید نیست باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت شیرازه نبات بجز چوب…
از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است
از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است ورنه آن جان جهان با ما به هم پیوسته است فیض بحر رحمت از خاکی نهادان…
از صبوری در گشاد کارها بگزین کلید
از صبوری در گشاد کارها بگزین کلید بر نیاید هیچ قفل محکمی با این کلید بند دست و پاست سامان جهان، اما به جود می…
از شرم ناله ام که دل از کار می برد
از شرم ناله ام که دل از کار می برد بلبل به زیر پر سر منقار می برد هرکس که بی شراب رود برکنار کشت…
از سعی، کار عشق شود خام بیشتر
از سعی، کار عشق شود خام بیشتر پیچد به مرغ بال فشان دام بیشتر از خط فزود شوخی آن چشم پر خمار درنوبهار دور کند…
از سر عشاق در زیر فلک سامان مخواه
از سر عشاق در زیر فلک سامان مخواه اختیار از گوی عاجز در خم چوگان مخواه از جهان بی وفا با تلخرویی صلح کن نقش…
از زمین برخاستن چشم از زمین داران مدار
از زمین برخاستن چشم از زمین داران مدار راست گردیدن توقع زین گرانباران مدار حسن بیتاب است در اظهار راز عاشقان پرده پوشی چشم ازین…
از روی درد هر که ز دل آه می کشد
از روی درد هر که ز دل آه می کشد بی چشم زخم یوسفی از چاه می کشد بی آه گرم نیست دل دردمند عشق…
از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند
از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند خاکبازان عمارت کافرستان…
از درد بود پرسش اغیار گرانتر
از درد بود پرسش اغیار گرانتر سربار دراینجا بود از بار گرانتر هرچند گرانسنگ بود کوه غم عشق غمخواربود بردل افگارگرانتر برخاطرآزرده من پرسش رسمی…
از خط نگاه پردگی دیده می شود
از خط نگاه پردگی دیده می شود مژگان شوخ، سبزه خوابیده می شود نتوان به پای سعی به کنه جهان رسید در خویش هر که…
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟ سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را؟ چاک سازند آسمان ها خیمه نیلوفری دست اگر بردارم…
از حد گذشت وقت سحر آرمیدنت
از حد گذشت وقت سحر آرمیدنت پستان صبح خشک شد از نامکیدنت دامان عمر دست و گریبان خاک شد باقی است همچنان هوس بزم چیدنت…
از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من
از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من گوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من دست بیعت با توکل داده ام روز ازل از…
از تلخی می ساغر ما باک ندارد
از تلخی می ساغر ما باک ندارد این حوصله را هیچ کف خاک ندارد گردن مکش از تیغ که این خانه تاریک راهی به جز…
از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشق
از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشق سرمه نتواند گرفتن راه برآواز عشق سد اسکندر که چون آیینه ناخن گیر نیست سینه…
از بساط فلک آن سوی بود بازی ما
از بساط فلک آن سوی بود بازی ما شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟ ما حریفان کهنسال جهان ازلیم طفل شش روزه عالم…





