غزلیات صائب تبریزی
اگر چه عشق به ظاهر خراب کرد مرا
اگر چه عشق به ظاهر خراب کرد مرا ز روی گرم، پر از آفتاب کرد مرا هنوز رنگ عمارت، نگار دستم بود که ترکتاز حوادث…
اگر چه با گل دمساز می شود شبنم
اگر چه با گل دمساز می شود شبنم چو صبح شد به فلک بار می شود شبنم درین حدیقه زنگار گون نمی ماند به وصل…
اگر به بیخبری یار می توانی شد
اگر به بیخبری یار می توانی شد ز هرچه هست خبردار می توانی شد ز تندخویی خو خار بی گلی ورنه زخلق خوش گل بی…
اگر آرد برون آن دلستان سراز گریبانم
اگر آرد برون آن دلستان سراز گریبانم برآرد صد بهشت جاویدان سر از گریبانم همان چون طوق قمری حلقه بیرون درباشم برون آرد گر آن…
آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیست
آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیست لقمه چون افتاد فربه استخوان معلوم نیست از خدنگ عشق چون تیر جگر دوز قضا از لطافت هیچ…
اشک را در پرده های چشم تر پیچیده ام
اشک را در پرده های چشم تر پیچیده ام ساده لوحی بین که در کاغذ شرر پیچیده ام من نه آن نخلم که ننگ بی…
آسمان کهنه سبویی است ز میخانه عشق
آسمان کهنه سبویی است ز میخانه عشق بحر یک قطره تلخی است زپیمانه عشق مکن ازداغ شکایت که ازین روزنه ها می رسد پرتو خورشید…
ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویش
ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویش ازشیر ماهتاب بریدم کتان خویش گر بیخبر روم ز جهان جای طعن نیست یک کس نیافتم که بپرسم نشان خویش…
آزاده رو مقید عالم نمی شود
آزاده رو مقید عالم نمی شود عیسی شکار رشته مریم نمی شود در سجده خداست تنومندی بقا تا حلقه است زور کمان کم نمی شود…
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را خاطر آشفته را شیرازه کنج عزلت است دل ز…
از نظر یک لحظه دوری نیست محبوب مرا
از نظر یک لحظه دوری نیست محبوب مرا پیرهن از پرده چشم است یعقوب مرا تار و پود بوی پیراهن رسا افتاده است شکوه از…
از ناکسان وفانشنیده است هیچ کس
از ناکسان وفانشنیده است هیچ کس بوی گل از گیانشنیده است هیچ کس از روزگار تلخ بودناله حزین از نیشکر نوانشنیده است هیچ کس بیگانه…
از مردمان اگر چه کناری گرفته ای
از مردمان اگر چه کناری گرفته ای این گوشه را برای شکاری گرفته ای بر هر چه جز خدای دل خویش بسته ای آیینه دام…
از گریه خاک دام چمن می کنیم ما
از گریه خاک دام چمن می کنیم ما در غربتیم و سیر وطن می کنیم ما هر سنگ پاره ای که فتد چشم ما بر…
از کمرش کام دل چگونه برآید
از کمرش کام دل چگونه برآید خردشودشیشه ای که برکمرآید گل شوداز اضطراب دست زلیخا یوسف ماچون ز صحن باغ برآید محنت روی زمین رسید…
از فغان شد سر گرانی بیش آن طناز را
از فغان شد سر گرانی بیش آن طناز را ناله عاشق بود افسانه خواب ناز را از ریاضت دامن مقصود می آید به چنگ گوشمال…
از عیب پاک شو که هنرها همی دهند
از عیب پاک شو که هنرها همی دهند دست از خزف بشو که گهرها همی دهند راضی مشو به قلب که نقد جهان زتوست بفشان…
از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است
از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست در صدف، گوهر…
از شرم اگر چه روی تو چندین نقاب داشت
از شرم اگر چه روی تو چندین نقاب داشت هر ذره از فروغ تو چشم پر آب داشت رفتی به سیر گلشن و از شرم…
از سعادت در دماغش بیضه پندار بود
از سعادت در دماغش بیضه پندار بود مغز مغرور هما را استخوان در کار بود عشق در هر دل که شمع بیقراری بر فروخت اولین…
از سر زلف تو بر دل کار مشکل شد مرا
از سر زلف تو بر دل کار مشکل شد مرا این ره پر پیچ و خم بر پا سلاسل شد مرا تخم امیدی که دل…
از زلف کافر تو نجسته است هیچ کس
از زلف کافر تو نجسته است هیچ کس قید فرنگ رانشکسته است هیچ کس از خود برون نیامده نتوان به حق رسید گوهر به چشم…
از رگ ابر، هوا سینه شهباز شده است
از رگ ابر، هوا سینه شهباز شده است باده پیش آر که قانون طرب ساز شده است نیست خاری کهن باشد مژه گلگونش مگر از…
از دل سخت بتان از ناله ای فریاد خاست
از دل سخت بتان از ناله ای فریاد خاست خوش همایون طایری زین بیضه فولاد خاست من که در خاموشی از آیینه می بردم سبق…
از داغ بود چهره افروخته من
از داغ بود چهره افروخته من گردد ز شرر زنده دل سوخته من چون آتش سوزان ز طرب نیست، که باشد از سیلی صرصر رخ…
از خط صفای روی تو پادر رکاب شد
از خط صفای روی تو پادر رکاب شد حسن ترا مقدمه پیچ و تاب شد شب نیمه کرد زلف ز گرد سپاه خط مژگان شوخ…
از خال توان راه به آن کنج دهان برد
از خال توان راه به آن کنج دهان برد بی خضر به سرچشمه جان پی نتوان برد بیرون سری از سبزه خط تو نبردم هر…
از حب جاه خواری دنیا شود لذیذ
از حب جاه خواری دنیا شود لذیذ از ذوق نشائه تلخی صهبا شود لذیذ از طفل مشربی است که در کام ناقصان این میوه های…
از تیر غمزه اش دل دیوانه پر شده است
از تیر غمزه اش دل دیوانه پر شده است بیرون روم که از پری این خانه پر شده است خون می خورد ز تنگی جا،…
از تفرقه پروا دل آزاد ندارد
از تفرقه پروا دل آزاد ندارد از سنگ خطر بیضه فولاد ندارد عام است به ذرات جهان نسبت خورشید یک نقطه بیجا خط استاد ندارد…
از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو
از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو عمر جاویدان بود کمتر سخای زلف تو محو گردد نقطه اش در مد عمر جاودان هر که سازد خرده…
از بس نهاده ام به دل داغدار دست
از بس نهاده ام به دل داغدار دست گشته است داغدار مرا لاله وار دست ای ساقیی که توبه ما را شکسته ای زنهار از…
از آه، حسن را خطر بی نهایت است
از آه، حسن را خطر بی نهایت است خط بر چراغ حسن تو دست حمایت است بیدار از نسیم قیامت نمی شود در هر دلی…
از اشک بلبل است رگ تلخی گلاب
از اشک بلبل است رگ تلخی گلاب نادان کند حواله ز غفلت به آفتاب از روی آتشین تو دل آب می شود از روی آفتاب…
اثر ز غنچه درین گلستان نمی بینم
اثر ز غنچه درین گلستان نمی بینم فغان که اهل دلی در میان نمی بینم چه زهر بود که چشم ستاره ریخت به خاک که…
اول سری به رخنه دیوار می کشم
اول سری به رخنه دیوار می کشم دیگر به آشیانه خود خار می کشم سوزن تمام چشم شد از انتظار و من با ناخن شکسته…
به عزم صید چین سازد چو زلف صیدبندش را
به عزم صید چین سازد چو زلف صیدبندش را رم آهو به استقبال می آید کمندش را که دارد شهسواری این چنین یاد از پری…
به شاهراه توکل بود سفر ما را
به شاهراه توکل بود سفر ما را یکی است توشه و زنار بر کمر ما را گذشته است ز سر آب هر کجا هستیم غم…
به زلف عنبرین روبند خوبان جلوه گاهش را
به زلف عنبرین روبند خوبان جلوه گاهش را به نوبت پاس می دارند گلها خار راهش را ز دست کوته مشاطه این جرأت نمی آید…
به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه است
به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه است به شمع، نامه پروانه بال پروانه است یکی است بستن احرام و بستن زنار ترا که روی دل…
به دل چو کوه، گران گر چه این کهن دیرست
به دل چو کوه، گران گر چه این کهن دیرست غنیمت است که سیلاب ما سبکسیرست دلی که بال و پر همتش نریخته است اگر…
به خلوت هر که رخت از حلقه جمعیت اندازد
به خلوت هر که رخت از حلقه جمعیت اندازد زگرداب خطر خود را به مهد راحت اندازد کسی را می رسد لاف کرم چون چشمه…
به حرف و صوت ز بوس و کنار ساخته ام
به حرف و صوت ز بوس و کنار ساخته ام به بوی گل چو نسیم از بهار ساخته ام توقع خوشی دیگر از جهانم نیست…
به جرم این که متاع هنر بود بارم
به جرم این که متاع هنر بود بارم یکی ز گرد کسادی خوران بازارم گهر شود به نهانخانه صدف پنهان ز غیرت گهر آبدار گفتارم…
به پای خفته دایم حرف از شبگیر می گفتم
به پای خفته دایم حرف از شبگیر می گفتم ز آزادی سخن در حلقه زنجیر می گفتم نشد قسمت درین عالم مرا یک چشم بیداری…
به الزام پیاپی مدعی ملزم نمی گردد
به الزام پیاپی مدعی ملزم نمی گردد اگر صد سال اندامش دهی آدم نمی گردد دل معمور را سامان پیچ و تاب نمی باید به…
بند و زندان گرامی گهران از جاه است
بند و زندان گرامی گهران از جاه است یوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است راستان از سخن خویش نگردند به تیغ شمع…
بغیر خط که ز روی لطیف یار برآید
بغیر خط که ز روی لطیف یار برآید ز آب آینه نشنیده کس غبار برآید ز آه گرم چه پرواست آهنین دل او را که…
بس که دل افسرده زین دریای پرنیرنگ شد
بس که دل افسرده زین دریای پرنیرنگ شد چون صدف هر قطره آبی که خوردم سنگ شد تا رهم در عالم بی منتهای دل فتاد…
بس است تیغ تغافل من بلاجو را
بس است تیغ تغافل من بلاجو را مکن به خون من آلوده تیغ ابرو را کجاست جاذبه طالع سلیمانی؟ که آورد به سرای من آن…
برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا
برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا یک دهن خمیازه ام چون زخم، بی شمشیر او…
برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر
برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر بر فلک جرعه بیفشان کلف از ماه ببر ثمری نیست دل خام که بر شاخ رسد…
برآتش می گذارم خرقه پشمینه خود را
برآتش می گذارم خرقه پشمینه خود را نهان تا چند دارم در نمد آیینه خود را؟ کسی را می رسد لاف زبردستی درین میدان که…
بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستن
بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستن بر گرانجانان بود مشکل ز جا برخاستن سرفرازی می فزاید آتش سوزنده را پیش پای هر خس و خاری…
بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه
بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه آستین خشک را بر دیده های تر منه دولت ده روزه دنیا بود نقشی بر آب…
بدر از روشنی عاریه گردید هلال
بدر از روشنی عاریه گردید هلال کوته اندیش محال است کند فکر مال در سیه دل نکند صحبت نیکان تاثیر پای طاوس نگارین نشود از…
بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز
بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز بیعت نکرده است به دستش حنا هنوز آواز عندلیب به گوشش نخورده است برگرد او نگشته نسیم صبا هنوز…
باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت
باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت ابر بهار، رنگ قیامت به خاک ریخت گفتی به جای قطره باران درین بهار دامان پر گل…
بادپیمایی مسلسل همچو آب از بهر چیست؟
بادپیمایی مسلسل همچو آب از بهر چیست؟ می رود عمر سبکرو، این شتاب از بهر چیست؟ روی گرداندن ز ما ای آفتاب از بهر چیست؟…
با ما سبب کینه گردون دغا چیست؟
با ما سبب کینه گردون دغا چیست؟ تقصیر چه و جرم کدام است و خطا چیست؟ امید خطا نیست چو در شست کماندار اندیشه جستن…
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید نتوان به زور بازوی عقل این کمان کشید دیگر چه لازم است که مشق جنون کند دیوانه ای…
با زبان گندمین از بینوایی فارغم
با زبان گندمین از بینوایی فارغم خوشه ای دارم که از خرمن گدایی فارغم موج را سر رشته وحدت زدریا نگسلد بند بندم گر کند…
با خلق آشتی کن وبا خود به جنگ باش
با خلق آشتی کن وبا خود به جنگ باش فیروز جنگ معرکه نام وننگ باش انجام بت پرست بود به ز خود پرست در قید…
آیینه ام ز روشنی آزار می کشد
آیینه ام ز روشنی آزار می کشد خاطر به سیر سبزه زنگار می کشد با زاهدان خشک مگو حرف حق بلند منصور را ببین که…
این چه لطف است که با یار وفادار من است
این چه لطف است که با یار وفادار من است که به من همسفر و خانه نگهدار من است هر که را طبل رحیل از…
ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است
ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است چشمت آب آورد غواصی درین دریا بس است از دل پر خون تراوش کم کند اسرار…
ای فتنه سایه پرور سرو روان تو
ای فتنه سایه پرور سرو روان تو مه در کمند کاکل عنبرفشان تو از خاک چون تو شاخ گلی برنخاسته است بر سرو، کج نگاه…
ای زلف سرکش تو ز بالا کشید ه تر
ای زلف سرکش تو ز بالا کشید ه تر مژگان و چشم شوخ تو از هم رمیده تر از من مپوش چهره که فردوس تازه…
ای دل غافل از اسباب جهان دست بشو
ای دل غافل از اسباب جهان دست بشو از ثبات قدم ریگ روان دست بشو همچو اوراق خزان پا به رکاب است حواس از وفاداری…
ای خطت رهنمای سوختگان
ای خطت رهنمای سوختگان لب لعلت دوای سوختگان خواب مخمل شود ز همواری خار در زیر پای سوختگان می کند آب تلخ، کار گلاب در…
ای بی خبر ز خود به تماشا چه می روی؟
ای بی خبر ز خود به تماشا چه می روی؟ چون آفتاب سرزده هر جا چه می روی؟ خود را ببین در آینه و آب…
آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست
آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست کشتی ما را به خشکی بستن از انصاف نیست می توانست از زر گل کرد ما…
اهل همت خرده خود پیش درویشان نهند
اهل همت خرده خود پیش درویشان نهند مایه داران مروت گنج در ویران نهند با جگر خوردن قناعت کن که این دون همتان کفش پیش…
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام منزل دور مرا…
آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر
آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر می گدازد عاشقان را چون شکر در جوی شیر صحبت سیمین تنان شیرین لبان را آتش ا…
آنجا که شوق دست حمایت بدر کند
آنجا که شوق دست حمایت بدر کند شبنم در آفتاب قیامت سفر کند قارون شود ز لخت دل وپاره جگر بر هر زمین که قافله…
آن که چاک سینه ام از غمزه بیباک اوست
آن که چاک سینه ام از غمزه بیباک اوست خنده صبح قیامت یک گریبان چاک اوست باده عشق از سبکروحی به ما آمیخته است ورنه…
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم آن به که گرفتار گرفتار تو باشم خورشید درین ره بود از آبله پایان من کیستم آخر که…
آن را که در جگر نفس آتشین بود
آن را که در جگر نفس آتشین بود خورشید آسمان وچراغ زمین بود چون ماه حسن ساخته بیش ازدوهفته نیست مارا نظر به حسن خدا…
امید چرب نرمی از خسیسان جهان دارم
امید چرب نرمی از خسیسان جهان دارم چه مجنونم که چشم روغن از ریگ روان دارم فروغ آفتابم، سرکشی از من نمی آید اگر بر…
التفات زاهدان خشک، تر سازد مرا
التفات زاهدان خشک، تر سازد مرا گرمی افسردگان افسرده تر سازد مرا اشک نیسانم، گدایی دارم از بحر گهر چون صدف دامان پاکی، تا گهر…
اگر ناقص به روشن گوهری واصل تواند شد
اگر ناقص به روشن گوهری واصل تواند شد چو ماه نو به اندک فرصتی کامل تواند شد کجا واصل به این بی دست و پایی…
اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم
اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم گمان مبر که ز پرواز لامکان ماندم به بازگشت رفیقان امیدها دارم اگر چه خفته به دنبال کاروان…
اگر چه زلف ترا دل ز کفر تاریک است
اگر چه زلف ترا دل ز کفر تاریک است ز خط، لب تو گناهی به توبه نزدیک است ز قرب سیمبران با نگاه دور بساز…
اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است
اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است شکستگی گلی از گوشه کلاه من است عجب نباشد اگر شعر من بود یکدست که عمرهاست کف…
اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا
اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا اشاره ای است که آزاد می کنیم ترا تو با شکستگی پا قدم به راه گذار که ما…
اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی
اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد بر هر طرف که تازد…
آفاق را کند به نفش مشکبار صبح
آفاق را کند به نفش مشکبار صبح باشد بهار عنبر شبهای تار صبح دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج از سینه می کشد نفسی…
اشک دریادل ما گرد جهان می گردد
اشک دریادل ما گرد جهان می گردد آب از قوت سرچشمه روان می گردد صادقان زیر فلک قصد اقامت نکنند صبح چون کرد نفس راست،…
آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست
آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست آفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشم شغل ما سرگشتگان کسب…
ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد
ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد آن را که چنین زهری در زیر نگین باشد درگوشه آن چشم است یاکنج دهن خالش…
آزادگی به سلطنت جم برابرست
آزادگی به سلطنت جم برابرست دست ز کار رفته به خاتم برابرست گردی است خط یار که چون خاک کربلا در منزلت به خون دو…
از همت بلند اثر در جهان نماند
از همت بلند اثر در جهان نماند یک سرو در سراسر این بوستان نماند روشندلان چو برق گذشتند از جهان خاکستری بجای ازین کاروان نماند…
از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می رود
از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می رود حاصل دریا و کان از دیده و دل می رود در بیابانی که نعل…
از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت
از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت از کاوش غم بر دل بی کینه من رفت زنهار خمش باش که چون خامه درین بزم…
از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب
از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب حیف است که آیینه نیرنگ شود آب در دیده روشن گهران رنگ ندارد هر چند ز گلزار…
از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد
از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد زین آبله پا خارمغیلان گله دارد بر در یتیم است صدف دامن مادر یوسف عبث از تنگی زندان…
از کف عنان گذاشته منزل چه می کند
از کف عنان گذاشته منزل چه می کند موج رمیده دامن ساحل چه می کند دست ز کار رفته چه محتاج دامن است شمع گدازیافته…
از فسون عالم اسباب خوابم می برد
از فسون عالم اسباب خوابم می برد پیش پای یک جهان سیلاب خوابم می برد سبزه خوابیده را بیدار سازد آب و من چون شوم…
از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت
از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت در خلوت آیینه همان رو به قفا داشت چون معنی بیگانه که وحشت کند از…





