غزلیات صائب تبریزی
فسون صبر در دلهای پرخون در نمی گیرد
فسون صبر در دلهای پرخون در نمی گیرد چو دریا بیکران افتد به خود لنگر نمی گیرد سیاهی بر سر داغ من آتش زیر پا…
فروغ دولت بیدار از شراب بگیر
فروغ دولت بیدار از شراب بگیر می شبانه بکش صبح رابه خواب بگیر وصال شیر و شکرتازه می کند دل را پیاله ای دو سه…
فاش خواهد شد ز آهم عشق پنهان باختن
فاش خواهد شد ز آهم عشق پنهان باختن ز اضطراب شمع من گل می کند جان باختن اختراع تیزدستی های سودای من است سینه را…
غوطه در دریا دهد آتش عنانی آب را
غوطه در دریا دهد آتش عنانی آب را رزق خاک مرده می سازد گرانی آب را زنگ بندد تیغ چون بسیار ماند در نیام مانع…
غنچه را چاک به دامن ز گریبان رفته است
غنچه را چاک به دامن ز گریبان رفته است تا که دیگر به تماشای گلستان رفته است؟ از لب یار به پیغام بسازید که خضر…
غم ز دل بیرون مرا کی باده احمر برد؟
غم ز دل بیرون مرا کی باده احمر برد؟ زردی از آیینه هیهات است روشنگر برد تلخ گویان را دهن شیرین کنم از نوشخند بشکند…
غزالان را ز وحشت باز دارد دیدن چشمت
غزالان را ز وحشت باز دارد دیدن چشمت به چرخ آرد زمین را چون فلک گردیدن چشمت به بیداری چه خواهد کرد یارب با نظربازان…
غافلی کز دل نفس بی یاد یزدان می کشد
غافلی کز دل نفس بی یاد یزدان می کشد دلو خود خالی برون از چاه کنعان می کشد در بیابانی که ما سرگشتگان افتاده ایم…
عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شود
عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شود در میان شیر خالص موی رسوا می شود زشت در سلک نکویان می نماید زشت تر پای…
عمرها مشق جنون هر کس که چون مجنون نکرد
عمرها مشق جنون هر کس که چون مجنون نکرد از خط دیوانی زنجیر سر بیرون نکرد جامه سرگشتگی بر قامت من راست است گردباد این…
عکس ساقی در شراب ناب دیدن خوشترست
عکس ساقی در شراب ناب دیدن خوشترست حسن عالمسوز را در آب دیدن خوشترست گردش چشمی مرا زان حسن بی پایان بس است بحر را…
عشق یکسان ناز درویش و توانگر می کشد
عشق یکسان ناز درویش و توانگر می کشد این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد آفتاب روز محشر بیشتر می سوزدش هر که…
عشق صد لخت جگر بر مژه تر دارد
عشق صد لخت جگر بر مژه تر دارد گره افزون خورد آن رشته که گوهر دارد عاشق آن است که پا بر سر افلاک نهد…
عشق را بی دست و پایی دست و پای دیگرست
عشق را بی دست و پایی دست و پای دیگرست راه گم کردن درین ره رهنمای دیگرست بس که حسن شوخ او هر دم به…
عشق اول ناتوانان را به منزل می برد
عشق اول ناتوانان را به منزل می برد خار و خس را زودتر دریا به ساحل می برد نیست سامان تماشا صفحه ننوشته را چهره…
عرق فشانی آن گلعذار را دریاب
عرق فشانی آن گلعذار را دریاب ستاره ریزی صبح بهار را دریاب غبار خط به زبان شکسته می گوید که فیض صبح بناگوش یار را…
عجب دارم که یار این نابسامان را به یاد آرد
عجب دارم که یار این نابسامان را به یاد آرد چه افتاده است کس خواب پریشان را به یاد آرد؟ فراموشی زیاران لازم افتاده است…
عاقبت این مرغ وحشی زین قفس خواهد شدن
عاقبت این مرغ وحشی زین قفس خواهد شدن با نواسنجان قدسی همنفس خواهد شدن پرتو خورشید را زنجیر کردن مشکل است از همان راهی که…
عاشق سرگشته را از گردش دوران چه باک ؟
عاشق سرگشته را از گردش دوران چه باک ؟ موج دریا دیده را از شورش طوفان چه باک ؟ کشتی بی ناخدا رابادبان لطف خداست…
عارض او در نقاب از دیده گستاخ کیست؟
عارض او در نقاب از دیده گستاخ کیست؟ زیر ابر این آفتاب از دیده گستاخ کیست؟ شهسوار من ز شوخی چون نمی آید به چشم…
طلایی شد چمن ساقی بگردان جام زرین را
طلایی شد چمن ساقی بگردان جام زرین را بکش بر روی اوراق خزان دست نگارین را سر زلفی که در دنبال دارد خط معزولی کم…
صیقل آیینه ما گوشه ابروی ماست
صیقل آیینه ما گوشه ابروی ماست عینک ما چون حباب از کاسه زانوی ماست گر چه در صحرای امکان پای خواب آلوده ایم لامکان پر…
صدف گرد یتیمی از رخ گوهر نمی شوید
صدف گرد یتیمی از رخ گوهر نمی شوید زبیم چشم، روی طفل خود مادر نمی شوید نشد شیرینی گفتار من از شوربختی کم که بحر…
صبر هر چند به دل رنگ حضر می ریزد
صبر هر چند به دل رنگ حضر می ریزد شوق از خانه برون رخت سفر می ریزد صدف از تشنه لبی مشرق تبخال شده است…
صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتاب
صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتاب تا به روی دولت بیدار برخیزم ز خواب هر که در میخانه بردارد ز روی صدق دست…
صائب این بار به صد دست نگه خواهم داشت
صائب این بار به صد دست نگه خواهم داشت دل مجروح اگر جان ز عتابش ببرد چشم شوخ تو محال است که خوابش ببرد مگر…
شیر مست ماهتابم با شرابم کار نیست
شیر مست ماهتابم با شرابم کار نیست ماهی سرچشمه نورم به آبم کار نیست خانه دربسته ام چون گوهر از خود روشن است از تهی…
شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزود
شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزود کعبه بر زنجیر مجنون حلقه دیگر فزود هر چه از جان کاستم افزود بر جسم ضعیف هر چه کم…
شود چون بیش نعمت، مایه تشویش می گردد
شود چون بیش نعمت، مایه تشویش می گردد که نوش بی حساب آهن ربای نیش می گردد درین بازار هر کس خود فروشی پیشه می…
شنیدم بلبل خود را ستایش کرده ای جایی
شنیدم بلبل خود را ستایش کرده ای جایی میان عندلیبان دگر افتاده غوغایی من و عقل نخستین را به جنگ یکدگر افکن ز من تیغ…
شکوه حسن لیلی آنچنان پر کرد هامون را
شکوه حسن لیلی آنچنان پر کرد هامون را که از جمعیت آهو، حصاری ساخت مجنون را چنان باشند وحشت دیدگان جویای یکدیگر که می آید…
شکسته حالی من پیش یار باید دید
شکسته حالی من پیش یار باید دید خزان رنگ مرا در بهار باید دید اگر چه چون دل شب فیض من نمایان نیست مرا به…
شست نقش انجم از افلاک مژگان ترم
شست نقش انجم از افلاک مژگان ترم ابر شد مستغنی از دریا ز آب گوهرم آتشین جانی ندارد همچو من این خاکدان پیچ وتاب برق…
شده است هرسو برتنم فتیله داغ
شده است هرسو برتنم فتیله داغ که خانه زاد بود عشق را وسیله داغ دگر که دست گذارد مرا به دل، که شده است ز…
شد گرفتاری فزون در روزگار خط مرا
شد گرفتاری فزون در روزگار خط مرا خاک دامنگیر شد آخر غبار خط مرا خط آزادی طمع زان خط مشکین داشتم ابجد مشق جنون شد…
شد جهان پر نور تا دل را مصفا ساختم
شد جهان پر نور تا دل را مصفا ساختم خاک یوسف زار شد تا سینه را پرداختم تا شدم آواره از دارالامان نیستی تیغ می…
شب که مغزم را به جوش آورد شور بلبلی
شب که مغزم را به جوش آورد شور بلبلی بود دامان دگر بر آتش من هر گلی چشم عبرت بین نداری، ورنه هر شاخ گلی…
شانه چون بر زلف خود آن عنبرین مو می زند
شانه چون بر زلف خود آن عنبرین مو می زند در بیابان داغهای لاله را بو می زند در تپیدنهای دل عاشق ندارد اختیار بال…
سینه ام از درد و داغ عشق روشن می شود
سینه ام از درد و داغ عشق روشن می شود آنچه زنگ دیگران، آیینه من می شود کی حذر از انجم و افلاک دارد مرد…
سیاه مستی چشم از شرابخانه کیست؟
سیاه مستی چشم از شرابخانه کیست؟ عقیق چهره و لعل لب از خزانه کیست؟ ز خرمن که برون جسته است دانه خال؟ غبار خط معنبر…
سوختم از شوق، یاران راه حرفی وا کنید
سوختم از شوق، یاران راه حرفی وا کنید نامه ای انشا کنید و قاصدی پیدا کنید از جدایی دست و کلک من نمی چسبد به…
سمندر داغها از آتش رخسار او دارد
سمندر داغها از آتش رخسار او دارد کجا یاقوت تاب گرمی بازار او دارد نه تنها نقطه خاک است چون ناقوس ازو نالان که چرخ…
سری راکه سودا ز سامان برآرد
سری راکه سودا ز سامان برآرد به یوسف سراز یک گریبان برآرد شود دولت یوسف آن روز صافی که صد چله در کنج زندان برآرد…
سرنزد از بلبلم هر چند دستانی درست
سرنزد از بلبلم هر چند دستانی درست ناله ام نگذاشت در گلشن گریبانی درست گر چه دایم در شکستم بود چشم شور خلق شور من…
سرفرازی را نباشد جنگ با افتادگی
سرفرازی را نباشد جنگ با افتادگی دولت خورشید را دارد بپا افتادگی از تواضع دولت افزاید سعادتمند را خوش بود چون سایه از بال هما…
سر گرانیهای او رااز من حیران مپرس
سر گرانیهای او رااز من حیران مپرس وزن کوه قاف را از پله میزان مپرس ذکر وحشت، داغ وحشت دیدگان راناخن است یوسف بی جرم…
دل رمیده ما از نظاره در پیش است
دل رمیده ما از نظاره در پیش است ز شوخی آتش ما از شراره در پیش است نظاره تابع میل دل است در معنی ز…
دل را ز کینه هر که سبکبار کرده است
دل را ز کینه هر که سبکبار کرده است بالین و بستر از گل بی خار کرده است روشن گهر کسی است که هر خوب…
سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار
سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار به تشنگان برسان آب را روان زنهار ز آستانه دل جوی آنچه می جویی مبر نیاز به هر خاک…
ستاره سوخته پروای اعتبار ندارد
ستاره سوخته پروای اعتبار ندارد که تخم سوخته حاجت به نوبهار ندارد توان ز بیخودی ایمن شد از حوادث دوران خطر سفینه ز دریای بیکنار…
سبک ز سینه ما ای غبار غم برخیز
سبک ز سینه ما ای غبار غم برخیز ز همنشینی ما می کشی الم برخیز سر قلم بشکن، مهر کن دهان دوات به این سیاه…
سایه تا افتاد ازان شمشاد بالا بر زمین
سایه تا افتاد ازان شمشاد بالا بر زمین آسمان رنگ قیامت ریخت گویا بر زمین محو شد در روی او هر چشم بینایی که بود…
ساقی دهن شیشه ما باز به لب کرد
ساقی دهن شیشه ما باز به لب کرد جان عجبی در تن ارباب طرب کرد دریا نه کریمی است که بی خواست نبخشد بیهوده صدف…
ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم
ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم می نهند از دوستی زنجیرها بر پای هم صاف اگر باشد هوای بی غبار دوستی حال دل را…
زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم
زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم سیل بی زنهار ما در خانه پا افشرده ایم بر در هرکس نمی ساییم رخ چون آفتاب گنج…
زهی به ساعد سیمین شکوفه ید بیضا
زهی به ساعد سیمین شکوفه ید بیضا نظر به نور جمال تو مهر دیده حربا به جستجوی تو چندان عنان گسسته دویدم که گشت صفحه…
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است نفس سوختگان مغز مرا ریحان است نعل پیران بود از قامت خم در آتش این کمانی است که چون…
زمهرخامشی شد خرده رازم پریشانتر
زمهرخامشی شد خرده رازم پریشانتر که زخم صبح گشت ازبخیه انجم نمایانتر نه از گل نکهتی بردم نه زخمی خوردم ازخاری نسیمی زین چمن نگذشت…
زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی کیست؟
زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی کیست؟ چهره روز آفتابی از فروغ روی کیست؟ آن که از رخسار آتشناک و خال عنبرین داغ دارد…
زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم
زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم ندید از برق نی ظلمی که من بر خویشتن کردم اگر می بود در دل آفتاب…
زدین ناقصم از سبحه استغفار برخیزد
زدین ناقصم از سبحه استغفار برخیزد زننگ کفر من مو بر تن زنار برخیزد بگیر از آتش سوزنده تعلیم سبکروحی که با آن سرکشی در…
زدامان ترم ریگ روان سیراب می گردد
زدامان ترم ریگ روان سیراب می گردد نمک در دیده من پرده های خواب می گردد چه کفر نعمت از من در وجود آمد نمی…
زخم عشاق محال است ز خنجر گذرد
زخم عشاق محال است ز خنجر گذرد چه خیال است که مخمور ز ساغر گذرد؟ زاهد خشک ز سرچشمه زمزم نگذشت مست چون از می…
زچهره ات عرق شرم چشم حیران شد
زچهره ات عرق شرم چشم حیران شد خط از لب تو سیه مست آب حیوان شد زمین ساده پذیرای نقش زود شود ز عکس روی…
زبان لاف رسوا می کند ناقص کمالان را
زبان لاف رسوا می کند ناقص کمالان را که رو بر خاک مالد پرفشانی بسته بالان را چو نتوانی شدن شیرازه جمعیت خاطر مده زحمت…
زآه و دود عاشق حسن را کلفت نمی گیرد
زآه و دود عاشق حسن را کلفت نمی گیرد که آب زندگانی را دل از ظلمت نمی گیرد مرا کرده است وحشی آنچنان اندیشه لیلی…
زان چهره خط قیامتی انگیخته است باز
زان چهره خط قیامتی انگیخته است باز رنگی برای بردن دل ریخته است باز بس ملک دل که زیر نگین آورد ترا زین لشکری که…
ز نوبهار کجا گل شکفته می گردد؟
ز نوبهار کجا گل شکفته می گردد؟ گل از ترانه بلبل شکفته می گردد ز زلف و عارض دلدار غافل افتاده است دلی که از…
ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را
ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را چه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟ دلم ز بیم خزان می تپد، خوشا گل…
ز گمرهی خود از روی رهنما خجلم
ز گمرهی خود از روی رهنما خجلم شکسته کشتیم از سعی ناخدا خجلم من خراب کجا جام لاله رنگ کجا چو دست ماتمی از بیعت…
ز فرمان قضا گردنکشی دیوانگی باشد
ز فرمان قضا گردنکشی دیوانگی باشد درین میدان سپر انداختن مردانگی باشد زعجز من دلیر آن کس که می گردد نمی داند که پشت دست…
ز شکوه گر لبم آن گلعذار می بندد
ز شکوه گر لبم آن گلعذار می بندد که ره به گریه بی اختیار می بندد؟ اگر تو در نگشایی به روی من از ناز…
ز سر کلاه نمد را چگونه بردارم
ز سر کلاه نمد را چگونه بردارم که زیر تیغ حوادث همین سپر دارم چو تخم سوخته از خاک بر نمی آید سری که من…
ز رنگ آل، ظهور جلال معلوم است
ز رنگ آل، ظهور جلال معلوم است جلال حسن ز روی جمال معلوم است صفای روح عیان گردد از تن خاکی قماش آب زلال از…
ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجوری
ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجوری نمی سازد خنک بیمار را دل شمع کافوری به امید نگاهی خاک ره گشتم، ندانستم که…
ز داغ عشق مرا شد دل خراب درست
ز داغ عشق مرا شد دل خراب درست اگر شکسته مه شد ز آفتاب درست مرو به مجلس می اگر به توبه می لرزی سبو…
ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشست
ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشست ز برق حسن، سیاهی بر این نگین ننشست به گرد راه تو بیباک، چشم بد مرساد! که…
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار می ترسم
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار می ترسم همه از مار و من از مهره این مار می ترسم بلای مرغ زیرک دام زیر…
ز جویای سخن گر این چنین گردد جهان خالی
ز جویای سخن گر این چنین گردد جهان خالی ز مرغان سخنگو هم شود هندوستان خالی به قدر درد اگر می ساختم دل از فغان…
ز تأثیر دل بیدار، چشم تر شود بینا
ز تأثیر دل بیدار، چشم تر شود بینا که ماه از نور خورشید بلند اختر شود بینا نبرد از چشم سوزن قرب عیسی عیب کوری…
ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کرد
ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کرد نهفته در جگر سنگ چون شرارم کرد برس به داد من ای ساقی گران تمکین که…
ز باده چشم تو ظالم رحیم می گردد
ز باده چشم تو ظالم رحیم می گردد اگر بخیل به مستی کریم می گردد به جد و جهد اگر گرگ گوسفند شود شریر هم…
ز آستین دست تو گر یک سحر آید بیرون
ز آستین دست تو گر یک سحر آید بیرون چون گل از دست تو بی خواست زر آید بیرون کف خاکستر از سوختگان پیدا نیست…
ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست
ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست دل سیاه است اگر گشت بناگوش سفید پا اگر نیست…
روی سخت کوه را پروایی از شمشیر نیست
روی سخت کوه را پروایی از شمشیر نیست در گرانجان تبت وارونه را تأثیر نیست خودنمایی در غبار خط نمی آید ز خال دانه را…
روشنگر آیینه دلها دم صبح است
روشنگر آیینه دلها دم صبح است این روح نهان در نفس مریم صبح است خورشید جهانتاب کز او لعل شود سنگ از پرتو روشن گهری…
روزی که زخم کاهکشان را رفوکنند
روزی که زخم کاهکشان را رفوکنند بر روی چاک سینه ما در فروکنند آنان که آستین به دو عالم فشانده اند بالین ز دست کوته…
روزگار زندگی نقش بر آبی بیش نیست
روزگار زندگی نقش بر آبی بیش نیست موج را قسمت ز دریا پیچ و تابی بیش نیست گر چه شد تنگ شکر ز احسان او…
رو نهان در دولت از اقبال محتاجان مکن
رو نهان در دولت از اقبال محتاجان مکن این در واکرده را در بسته از دربان مکن هست در عین عدالت آب جان بخش حیات…
رگ در تنت از پاکی گوهر نتوان یافت
رگ در تنت از پاکی گوهر نتوان یافت در آینه صاف تو جوهر نتوان یافت هر موی خط سبز ترا پیچش خاصی است یک حرف…
رفتم ز راه دل خس و خار گناه را
رفتم ز راه دل خس و خار گناه را کردم به آه همچو کف دست راه را موج کرم به قیمت اکسیر می خرد در…
رزق وسیع در قدم میهمان توست
رزق وسیع در قدم میهمان توست هر کس که میهمان تو شد میزبان توست نعمت شود زیاده به قدر زبان شکر نخلی است این که…
رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد
رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد امید نجات من ازان زلف به خط بود سر زد خط…
رتبه عشق و هوس پیش بتان هر دو یکی است
رتبه عشق و هوس پیش بتان هر دو یکی است خار خشک و مژه اشک فشان هر دو یکی است گل بی خار در آنجاست…
راز عشق از دل غمناک نیاید بیرون
راز عشق از دل غمناک نیاید بیرون دانه سوخته از خاک نیاید بیرون لفظ پیچیده به زنجیر کشد معنی را دل ازان طره پیچاک نیاید…
دین و دل در کار آن زلف دو تا خواهیم کرد
دین و دل در کار آن زلف دو تا خواهیم کرد عمر اگر باشد به عهد خود وفا خواهیم کرد قصه شبهای هجران نیست اینجا…
دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند
دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند پنجه خورشید را سرپنجه مرجان کند در تن خاکی چه بال و پر گشاید جان پاک؟ در…
دولت حسن ز خط زیر و زبر می گردد
دولت حسن ز خط زیر و زبر می گردد این ورق از نفس سوخته بر می گردد چشم خورشید که در خیره نگاهی مثل است…
دوری راه طلب بر دل کاهل بارست
دوری راه طلب بر دل کاهل بارست بر دل گرمروان، دیدن منزل بارست بیش ازین بردل دریا نتوان بار نهاد ورنه بر کشتی ما لنگر…
دهان تنگ تو هرخرده دان نمی داند
دهان تنگ تو هرخرده دان نمی داند که غیب را بجز از غیب دان نمی داند اگر چه گام نخستین گذشتم از دوجهان هنوز شوق…





