علایق دامن آزاده ما را نمی گیرد

علایق دامن آزاده ما را نمی گیرد کمند رشته مریم مسیحا را نمی گیرد کجا مجنون ما گستاخ گیرد دامن لیلی؟ که از پاس ادب…

عشقبازان را طرف بسیار پیدا می شود

عشقبازان را طرف بسیار پیدا می شود کار اگر عشق است پر همکار پیدا می شود رخنه در سد سکندر می کند اقبال حسن در…

عشق عالمسوز را با حسن و ایمان کار نیست

(عشق عالمسوز را با حسن و ایمان کار نیست گردن ما در کمند سبحه و زنار نیست) سهل مشمر هیچ کاری را که در ملک…

عشق را پنهان دل دیوانه نتوانست کرد

عشق را پنهان دل دیوانه نتوانست کرد گنج را پوشیده این ویرانه نتوانست کرد کیست دیگر در دل پروحشت من جا کند؟ سیل پا قایم…

عشق بیتابی ذرات جهان را سبب است

عشق بیتابی ذرات جهان را سبب است زردی چهره خورشید ز درد طلب است یک زمان بی دم گرم و نفس سرد مباش که ز…

عرق نه از رخ آن گلعذار می ریزد

عرق نه از رخ آن گلعذار می ریزد ستاره از فلک فتنه بار می ریزد گره به رشته پرواز من گلی زده است که از…

عتاب و لطف ز ابروی گلرخان پیداست

عتاب و لطف ز ابروی گلرخان پیداست صفای هر چمن از روی باغبان پیداست مرا که خرمن گل در کنار می باید ازین چه سود…

عاقبت کار نظربازان به سامان می شود

عاقبت کار نظربازان به سامان می شود گرد مجنون سرمه چشم غزالان می شود نه فلک تنگ است بر خورشید عالمتاب عشق لیک از کوچکدلی…

عاشق صادق نمی دارد تمناهای خام

عاشق صادق نمی دارد تمناهای خام تخم انجم در زمین صبح می سوزد تمام کام و ناکامی درین گلشن هم آغوش همند بیشتر از فصلها…

عارف به اختیار خود از سر گذشته است

عارف به اختیار خود از سر گذشته است این رشته ناگسسته ز گوهر گذشته است از ترکتاز حادثه، صحرای سینه ام کشتی است بی حصار…

طمع بوسه از آن لعل شکر خا دارم

طمع بوسه از آن لعل شکر خا دارم خیر از خانه در بسته تمنا دارم چون قدح چشم به احسان صراحی است مرا روزی خود…

طاعت ظاهر طریق مردم آزاده نیست

طاعت ظاهر طریق مردم آزاده نیست پرده بیگانگی اینجا به جز سجاده نیست در صف مستان که بیرون رفتن از خود طاعت است بادبان کشتی…

صفای ساعدت نیلی شمارد دست موسی را

صفای ساعدت نیلی شمارد دست موسی را بناگوش تو سازد تازه ایمان تجلی را به اندک نسبتی عاشق تسلی می شود، ور نه به آهو…

صحبت به حریفان سیه کار مدارید

صحبت به حریفان سیه کار مدارید بر روی سخن آینه تار مدارید ظاهر نشود در دل نادان اثر حرف در پیش نفس آینه تار مدارید…

صبح شد مطرب، قدح راپرکن از می زود باش

صبح شد مطرب، قدح راپرکن از می زود باش ازدم جان بخش جان کن درتن نی زود باش می پرد گوش اجابت در هوای ناله…

صباح مستی و شام خمار می گذرد

صباح مستی و شام خمار می گذرد خوشی و ناخوشی روزگار می گذرد اگر ز شش جهت آیینه پیش رو دارم ز هفت پرده چشمم…

شیرازه طرب خط پیمانه بوده است

شیرازه طرب خط پیمانه بوده است سیلاب عقل، گریه مستانه بوده است از بند گشت شورش مجنون یکی هزار زنجیر تازیانه دیوانه بوده است امروز…

شوق دل دیگر به آب تیغ مژگان تشنه است

شوق دل دیگر به آب تیغ مژگان تشنه است آتش خاکسترآلودم به دامان تشنه است چشمه سار خضر را زحمت مده ای باغبان خاک این…

شود خرج زمین هر سر که سودایی نمی گردد

شود خرج زمین هر سر که سودایی نمی گردد نشیند در گل آن کشتی که دریایی نمی گردد فروغ شمع را فانوس نتواند نهان کردن…

شنیدم دختر رز را ز محفل کرده ای بیرون

شنیدم دختر رز را ز محفل کرده ای بیرون به جان خود بگو جانا که از دل کرده ای بیرون؟ اگر در پرده فانوس، اگر…

شکیب نیست ز معشوق، عشق سرکش را

شکیب نیست ز معشوق، عشق سرکش را که سوختن نبود اشتهای آتش را ز چوب گل من دیوانه را چه ترسانی؟ کسی به چوب نترسانده…

شکفتگی نشود سبز در چمن بی تو

شکفتگی نشود سبز در چمن بی تو به اشک شمع زند غوطه انجمن بی تو عنان برق و نسیم خزان و سیل بهار نرفته اند…

شعله ای در مغز هست ازآتش سودا هنوز

شعله ای در مغز هست ازآتش سودا هنوز می تراود بوی می از پنبه مینا هنوز شعله بیباکی عشق از جبینم روشن است می کند…

شراب زندگی درخاکساریهاست بی غش تر

شراب زندگی درخاکساریهاست بی غش تر بود نخل برومند از زمین نرم سرکش تر به خون آرزویی می تپدهر ذره ازخاکم ندارد گرد بادی دشت…

شد فنا هر که سر از تیغ شهادت وا زد

شد فنا هر که سر از تیغ شهادت وا زد تر نشد هر که دلیرانه بر این دریا زد هرکسی حاجت خود را به دری…

شد چون هدف سر که درین خاکدان بلند

شد چون هدف سر که درین خاکدان بلند کز شش جهت نگشت صدای کمان بلند افکند دور ناله ز آتش سپند را زنهار چون سپند…

شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود

شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود جان چه می دانست از دنیا چها…

شانه زند چو کلک من طره مشکفام را

شانه زند چو کلک من طره مشکفام را سرمه خامشی دهد طوطی خوش کلام را فاخته کو، که بوسه بر کنج دهان من زند؟ سرو…

سینه ای چاک نکردیم درین فصل بهار

سینه ای چاک نکردیم درین فصل بهار صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار گریه ای از سر مستی به تهیدستی خویش چون رگ تاک نکردیم…

سیر چشم فقرم از تحصیل دنیا فارغم

سیر چشم فقرم از تحصیل دنیا فارغم ابر سیرابم ز روی تلخ دریا فارغم پیش پا دیدن نمی آید زمن چون گردباد از خس و…

سوختم تا ره در آن زلف معنبر یافتم

سوختم تا ره در آن زلف معنبر یافتم خشک چون سوزن شدم کاین رشته را سر یافتم می توانم از نگاهی ذره را خورشید کرد…

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است نه لباس تندرستی، نه امید پختگی میوه خامم به…

سزد که خرده جان را کند نثار سپند

سزد که خرده جان را کند نثار سپند که یافت راه سخن در حریم یار سپند سرشک گرم که گوهر فروز این دریاست که مجمرست…

سرنمی پیچم به سنگ بیستون از کار عشق

سرنمی پیچم به سنگ بیستون از کار عشق جان شیرین بهر جوی شیر می باید مرا از نوازش بیشتر می بالم از ریزش به خود…

سرکشی از زلف آن خودکام می باید کشید

سرکشی از زلف آن خودکام می باید کشید وحشت چشم غزال از دام می باید کشید می به روی تازه رویان نشأه دیگر دهد در…

سر منصور بار آن تیغ بی زنهار می آرد

سر منصور بار آن تیغ بی زنهار می آرد نهالی را که خون آبش بود سربار می آرد به خورشید درخشان می رسد چون قطره…

سر جوش عمر من به هوا و هوس گذشت

سر جوش عمر من به هوا و هوس گذشت ته جرعه اش به آه و فغان (چون) جرس گذشت افغان که عندلیب مرا عمر در…

دل را سیاه آه غم آلود می کند

دل را سیاه آه غم آلود می کند تاریک چشم روزنه را دود می کند از سوز عشق پاک می شود دل ز آرزو آتش…

سخن رنگ اثر از سینه افگار می گیرد

سخن رنگ اثر از سینه افگار می گیرد نسیم ساده دل بوی گل از گلزار می گیرد تماشای رخش در پرده می کردم، ندانستم که…

سحاب گرد کدورت شراب صبحدم است

سحاب گرد کدورت شراب صبحدم است نشاط روی زمین در رکاب صبحدم است صفای چهره شبنم، گل سحرخیزی است نقاب دولت بیدار، خواب صبحدم است…

سبکروان به زمینی که پاگذاشته اند

سبکروان به زمینی که پاگذاشته اند بنای خانه بدوشی بجا گذاشته اند کمند جاذبه مقصدست مردان را ز دست خویش عنانی که وا گذاشته اند…

سبز می گردد روان چون آب از ماندن مرا

سبز می گردد روان چون آب از ماندن مرا خضر نتواند به آب زندگی راندن مرا بس که دلسردم ز تار و پود هستی چون…

ساقی ز میکشان خبری می گرفته باش

ساقی ز میکشان خبری می گرفته باش از خویش رفتگان خبری می گرفته باش رفتیم ما ولی دل و جان ماند پیش تو از بازماندگان…

ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند

ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند دامن یوسف زدست از مکر اخوان داده اند محرمان کعبه مقصود، از تار نفس جامه احرام…

زیر یک پیراهن از یکرنگیم بایار خویش

زیر یک پیراهن از یکرنگیم بایار خویش بوی یوسف می کشم ازچشم چون دستار خویش بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را در حصار…

زهی ز اندیشه لعل تو پر خون جام فکرت ها

زهی ز اندیشه لعل تو پر خون جام فکرت ها ز خط عنبرینت پشت بر دیوار، حیرت ها دل عارف غبارآلوده کثرت نمی گردد نیندازد…

زنگ خط آیینه رخسار جانان را گرفت

زنگ خط آیینه رخسار جانان را گرفت سبزه بیگانه آخر این گلستان را گرفت کشور حسن ترا آورد خط زیر نگین مور عاجز عاقبت ملک…

زمین از اشک پرشورم به طوفان می زند پهلو

زمین از اشک پرشورم به طوفان می زند پهلو ز آب گوهره ساحل به عمان می زند پهلو ندارد کوتهی در دلربایی زلف ازان عارض…

زلف کج تو سلسله جنبان آتش است

زلف کج تو سلسله جنبان آتش است هندو همیشه در پی سامان آتش است هر چشمه را به راهنمایی سپرده اند پروانه خضر چشمه حیوان…

زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آید

زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آید به خوابی یوسف بی جرم از زندان برون آید نگیرد رنگ دنیا هر که دارد جوهر مردی که…

زر و بال منعمان روز قیامت می شود

زر و بال منعمان روز قیامت می شود عاقبت هر فلس ماهی داغ حسرت می شود تا برآمد از وطن یوسف عزیز مصر شد دانه…

زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آید

زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آید ازین رگ خون به زخم نیشتر بیرون نمی آید چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم…

زخم ما را بستر آرام باشد از نمک

زخم ما را بستر آرام باشد از نمک سرمه خواب کباب خام باشد از نمک از ملاحت آن لب میگون چنین نازک شده است آب…

زخار زار تعلق کشیده دامان باش

زخار زار تعلق کشیده دامان باش به هر چه می کشدت دل ،ازان گریزان باش قد نهال خم از بار منت ثمرست ثمر قبول مکن…

زبان مار بود خار آشیان فراق

زبان مار بود خار آشیان فراق که باد جلوه گه برق، خانمان فراق چو آفتاب زبانهای آتشین خواهم که الامان زنم از تیغ بی امان…

زاهد از خشکی سبکروحانه بیرون آمدی

زاهد از خشکی سبکروحانه بیرون آمدی صورت دیوار اگر از خانه بیرون آمدی خواجه هم می آمد از اندیشه دنیا برون جغد اگر از گوشه…

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است زان سیب ذقن قسمت ما دست گزیده است ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو…

ز نور شمع چه مقدار جا شود روشن؟

ز نور شمع چه مقدار جا شود روشن؟ خوش آن چراغ کز او هر سرا شود روشن به گرد دیر و حرم دل به دست…

ز موج لطف ،آن سیمین بنا گوش

ز موج لطف ،آن سیمین بنا گوش مرا کرده است چون خط حلقه درگوش به چشم من بهشت و جوی شیرست رخ گلرنگ و آن…

ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستم

ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستم که نتواند گرفت افتادگی را از هوا دستم نگیریم تنگ در آغوش تا آن خرمن…

ز کاهلی به نظرها جوان گران گردد

ز کاهلی به نظرها جوان گران گردد که هرکه مانده شود بار کاروان گردد مکن تکلف بسیار، کز مروت نیست که میهمان خجل از روی…

ز شور عشق مرا شد دل خراب لذیذ

ز شور عشق مرا شد دل خراب لذیذ که می شود چو نمکسود شد کباب لذیذ به کام نشائه شناسان شیوه معشوق بود چو تلخی…

ز سرسبزی حیات جاودان بخشد تماشا را

ز سرسبزی حیات جاودان بخشد تماشا را به آب زندگی پرورده اند آن سرو بالا را رسانیده است حسن او به جایی دلفریبی را که…

ز روی آتشینش حیرتی رو داد آتش را

ز روی آتشینش حیرتی رو داد آتش را که چندین عقده در کار از سپند افتاد آتش را مرا در وادیی می جوشد از دل…

ز دل خیال میانش بدر نمی آید

ز دل خیال میانش بدر نمی آید ز لفظ معنی پیچیده بر نمی آید نظر ز عارض او برنمی توانم داشت بهشت اگر چه مرا…

ز داغ نیست محابا به درد ساخته را

ز داغ نیست محابا به درد ساخته را که آتش است گلستان، زر گداخته را چنان به عهد تو آیین سرکشی شد عام که در…

ز خلوت برنمی آیی چه حاصل

ز خلوت برنمی آیی چه حاصل به چشم تر نمی آیی چه حاصل ندارد حسن منظر بهتر از چشم به این منظر نمی آیی چه…

ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا

ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا سیاه خیمه لیلی است دود آه مرا ز داغ زیر نگین من است روی زمین ز اشک و…

ز چاک سینه خود هر که قبله گاهش نیست

ز چاک سینه خود هر که قبله گاهش نیست به هیچ وجه به درگاه قرب راهش نیست ز آه سرد بود بادبان کشتی دل به…

ز تن شکفته رود جان صادقان بیرون

ز تن شکفته رود جان صادقان بیرون که تیر راست جهد صاف از کمان بیرون حضور خانه خود مغتنم شمار که تیر به زور می…

ز بس که واله و حیران و بیقرار خودست

ز بس که واله و حیران و بیقرار خودست گرفته آینه بر کف در انتظار خودست به داغ ذره دل نازک که خواهد سوخت؟ چنین…

ز باده حالت فرزانه می توان دانست

ز باده حالت فرزانه می توان دانست حریف را به دو پیمانه می توان دانست فروغ حسن درین انجمن نمی ماند ز بیقراری پروانه می…

ز اشک دیده بیدرد زنگ از دل کجا خیزد؟

ز اشک دیده بیدرد زنگ از دل کجا خیزد؟ اثر در دل ندارد گریه ای کز توتیا خیزد ازان بر آسمان ساید سرش از سرفرازیها…

ریخت دندانهاو در فکر لب نانی هنوز

ریخت دندانهاو در فکر لب نانی هنوز مهره بازیچه گردون گردانی هنوز شد بنا گوشت سفید و ظلمت غفلت بجاست صبح روشن گشت و در…

روی شکفته شاهد جان فسرده است

روی شکفته شاهد جان فسرده است آواز خنده شیون دلهای مرده است دخل تو گر چه جز نفسی چند بیش نیست خرجت ز کیسه نفس…

روی از خلق نگردانده به حق روی مکن

روی از خلق نگردانده به حق روی مکن یک جهت تا نشوی روی به آن سوی مکن طعمه چون شیر به سر پنجه مردی به…

روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشت

روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشت از شرم، لاله پای به کوه و کمر گذاشت عاقل ز دست دامن فرصت نمی دهد نتوان…

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت ساحل مقصود داند موجه شمشیر را کشتی هر کس…

روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را

روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را مشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را خون گرمم گر شود در دل مصور تیغ…

رنگ می بازد زنام بوسه یاقوت لبش

رنگ می بازد زنام بوسه یاقوت لبش ازاشارت آب می گردد هلال غبغبش ازگریبان حیات جاودان سر برزند چون قبا هرکس که درآغوش گیرد یک…

رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست

رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست مرد چبود، می توانم گفت گردی برنخاست زان مسلم شد به گردون دعوی مردانگی کز زمین سفله…

رستم کسی بود که برآید به خوی خویش

رستم کسی بود که برآید به خوی خویش در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش آبی است آبرو که نیاید به جوی باز از تشنگی بسوز…

رخصت بوسه اگر از لب جامی داری

رخصت بوسه اگر از لب جامی داری تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند در حریم دل اگر راه…

رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست

رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست پیش ارباب کرم جرمی چو استغفار نیست ریشه کرده است آشیان ما چو سنبل در چمن بلبل ما را…

راز نهان ز سینه در انداز جستن است

راز نهان ز سینه در انداز جستن است از زور باده شیشه ما در شکستن است گفتن به آه درد دل خود ز بیکسی مکتوب…

دیوانه را به دامن صحرا که می برد

دیوانه را به دامن صحرا که می برد طفل یتیم را به تماشا که می برد مکتوب خشک سلسله پای قاصدست موج سراب را سوی…

دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن

دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن تشنه دیدار می خواهد نسیم پیرهن پرده ناموس زندان است حسن شوخ را کوچه و بازار می خواهد نسیم…

دولت روشندلی زوال ندارد

دولت روشندلی زوال ندارد آب گهر بیم خشکسال ندارد سوخته را هیچ کس دوبار نسوزد اختر اهل سخن وبال ندارد نیست کم از وصل گل…

دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس

دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس هست اگر دارالامانی صحبت حال است وبس داوری بیهوشی حیرت جهان را برده است نه همین سوسن درین…

دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را

دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را لب خاموش دیوار گلستان است دلها را به ظاهر گر ز داغ آتشین دارند دوزخ…

دم مسیح دل دردمند ما نخورد

دم مسیح دل دردمند ما نخورد اگر هلاک شود بازی دوا نخورد تو ای که از دم عیسی فسانه پردازی بهوش باش که بیمار ما…

دلم بجا زتماشای دلنوازآمد

دلم بجا زتماشای دلنوازآمد شکار وحشیی از دام جست وباز آمد چرا یکی نشود ده نشاط من کان شوخ به صد عتاب شد وباهزارناز آمد…

دلبری از خم گیسوی سخن می آید

دلبری از خم گیسوی سخن می آید بوی فیض از گل شب بوی سخن می آید عقده دل که در او ناخن الماس شکست فتحش…

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیدار بر تو شد جامه…

دل گشاده من گلستان من باشد

دل گشاده من گلستان من باشد سراب من نفس خونچکان من باشد به شرح حال به حرف احتیاج نیست مرا که بوی سوختگی ترجمان من…

دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟

دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟ کشتی نوح چه اندیشه ز طوفان دارد؟ غمزه شوخ ترا نیست محرک در کار تیغ از جوهر…

دل شب وصل تو از صبح مکدر شده است

دل شب وصل تو از صبح مکدر شده است عیش من تلخ ازین قند مکرر شده است چه شکایت کنم از گرمی صحرای طلب؟ من…

دل ز سیر وسلوک بینا شد

دل ز سیر وسلوک بینا شد قطره بر خویش گشت دریا شد یافتم در دل آنچه می جستم خضر من نقطه سویدا شد رنگ می…

دل دو نیم بود ذوالفقار زنده دلان

دل دو نیم بود ذوالفقار زنده دلان که را بود جگر کارزار زنده دلان؟ چراغ روز بود، آفتاب عالمتاب نظر به دیده شب زنده دار…

دل چو کشتی، جان روشن عالم آب من است

دل چو کشتی، جان روشن عالم آب من است بادبان و لنگرش بیداری و خواب من است از فروغ عاریت پاک است وحدت خانه ام…