غزلیات عطار
هر که را ذرهای وجود بود
هر که را ذرهای وجود بود پیش هر ذره در سجود بود نه همه بت ز سیم و زر باشد که بت رهروان وجود بود…
هر شبی عشقت جگر میسوزدم
هر شبی عشقت جگر میسوزدم همچو شمعی تا سحر میسوزدم بی پر و بال توام تا عشق تو گاه بال و گاه پر میسوزدم چون…
هر دل که وصال تو طلب کرد
هر دل که وصال تو طلب کرد شب خوش بادش که روز شب کرد در تاریکی میان خون مرد هر که آب حیات تو طلب…
نه به کویم گذرت میافتد
نه به کویم گذرت میافتد نه به رویم نظرت میافتد آفتابی که جهان روشن ازوست ذرهٔ خاک درت میافتد در طلسمات عجب موی شکاف زلف…
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که…
مرا قلاش میخوانند، هستم
مرا قلاش میخوانند، هستم من از دردی کشان نیم مستم نمیگویم ز مستی توبه کردم هر آن توبه کزان کردم، شکستم ملامت آن زمان بر…
ما درد فروش هر خراباتیم
ما درد فروش هر خراباتیم نه عشوه فروش هر کراماتیم انگشتزنان کوی معشوقیم وانگشتنمای اهل طاماتیم حیلتگر و مهره دزد و اوباشیم دردیکش و کمزن…
گفتم بخرم غمت به جانی
گفتم بخرم غمت به جانی بر من بفروختی جهانی مفروش چنان برآن که پیوست عشوه خرد از تو هر زمانی بنواز مرا که بی تو…
گر من اندر عشق مرد کارمی
گر من اندر عشق مرد کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی کفر و دین درباختم در بیخودی چیستی گر بیخود از دلدارمی کاشکی…
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد میندهد او به جان گرانمایه بوسهای پنداشتی که…
کشتی عمر ما کنار افتاد
کشتی عمر ما کنار افتاد رخت در آب رفت و کار افتاد موی همرنگ کفک دریا شد وز دهان در شاهوار افتاد روز عمری که…
قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
قصهٔ عشق تو از بر چون کنم وصل را از وعده باور چون کنم جان ندارم، بار جانان چون کشم دل ندارم، قصد دلبر چون…
عشقت ایمان و جان به ما بخشد
عشقت ایمان و جان به ما بخشد لیک بیعلتی عطا بخشد نیست علت که ملک صد سلطان در زمانی به یک گدا بخشد گر همه…
عشق تو ز اختیار بیرون است
عشق تو ز اختیار بیرون است وصل تو ز انتظار بیرون است چون با تو نهم قرار وصلت چون کار تو از قرار بیرون است…
عاشقی چیست ترک جان گفتن
عاشقی چیست ترک جان گفتن سر کونین بیزبان گفتن عشق پی بردن از خودی رستن علم پی کردن از عیان گفتن رازهایی که در دل…
صبح بر افراخت علم ای غلام
صبح بر افراخت علم ای غلام رنجه کن از لطف قدم ای غلام خیز که بشکفت گل و یاسمین تا بنشینیم به هم ای غلام…
سرمست به بوستان برآمد
سرمست به بوستان برآمد از سرو و ز گل فغان برآمد با حسن نظارهٔ رخش کرد هر گل که ز بوستان برآمد نرگس چو بدید…
زین درد کسی خبر ندارد
زین درد کسی خبر ندارد کین درد کسی دگر ندارد تا در سفر اوفکند دردم میسوزم و کس خبر ندارد کور است کسی که ذرهای…
زان پیش که بودها نبودست
زان پیش که بودها نبودست بود تو ز ما جدا نبودست چون بود تو بود بود ما بود کی بود که بود ما نبودست گر…
ره عشاق بی ما و من آمد
ره عشاق بی ما و من آمد ورای عالم جان و تن آمد درین ره چون روی کژ چون روی راست که اینجا غیر ره…
دوش وقت صبح چون دل دادهای
دوش وقت صبح چون دل دادهای پیشم آمد مست ترسازادهای بی دل و دینی سر از خط بردهای بی سر و پایی ز دست افتادهای…
دلی کز عشق جانان جان ندارد
دلی کز عشق جانان جان ندارد توان گفتن که او ایمان ندارد درین میدان که یارد گشت یکدم که کس مردی یک جولان ندارد شگرفی…
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو قدم در نه اگر هستی طلبکار معانی تو گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی چو…
دل به امید وصل تو باد به دست میرود
دل به امید وصل تو باد به دست میرود جان ز شراب شوق تو بادهپرست میرود از می عشق جان ما یافت ز دور شمهای…
درد من هیچ دوا نپذیرد
درد من هیچ دوا نپذیرد زانکه حسن تو فنا نپذیرد گر من از عشق رخت توبه کنم هرگز آن توبه خدا نپذیرد از لطافت که…
در عشق همی بلا همی جویم
در عشق همی بلا همی جویم درد دل مبتلا همی جویم در مان چه طلب کنم که در عشقش یک درد به صد دعا همی…
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده بی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده در قبهٔ متواری لایعرفهم غیری محبوب ازل…
خطی سبز از زنخدان می بر آورد
خطی سبز از زنخدان می بر آورد مرا از دل نه کز جان می بر آورد خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلک…
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان…
چون سیمبران روی به گلزار نهادند
چون سیمبران روی به گلزار نهادند گل را ز رخ چون گل خود خار نهادند تا با رخ چون گل بگذشتند به گلزار نار از…
چو طوطی خط او پر بر آورد
چو طوطی خط او پر بر آورد جهان حسن در زیر پر آورد به خوش رنگی رخش عالم برافروخت ز سرسبزی خطش رنگی بر آورد…
چه رخساره که از بدر منیر است
چه رخساره که از بدر منیر است لبش شکر فروش جوی شیر است سر هر موی زلفش از درازی جهان سرنگون را دستگیر است قمر…
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی گفتم بنالم از تو زبانم بسوختی اول به وصل خویش بسی وعده دادیم واخر چو شمع در غم آنم…
ترسا بچهایم افکند از زهد به ترسایی
ترسا بچهایم افکند از زهد به ترسایی اکنون من و زناری در دیر به تنهایی دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین…
تا گل از ابر آب حیوان یافت
تا گل از ابر آب حیوان یافت گرد خود صد هزار دستان یافت زره ابر گشت پیکان باز جوشن آب زخم پیکان یافت گل خندان…
تا دل ز کمال تو نشان یافت
تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان…
تا با غم عشق آشنا گشتیم
تا با غم عشق آشنا گشتیم از نیک و بد جهان جدا گشتیم تا هست شدیم در بقای تو از هستی خویشتن فنا گشتیم تا…
بیار آن جام می تا جان فشانیم
بیار آن جام می تا جان فشانیم نثاری بر سر جانان نشانیم بیا جانا که وقت آن درآمد که جان بر جام جانافشان فشانیم چو…
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او…
بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای
بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای کار کنارگی نبود جز نظارهای در بحر عشق عقل اگر راهبر بدی هرگز کجا فتادی ازو برکنارهای وانجا…
اینت گم گشته دهانی که توراست
اینت گم گشته دهانی که توراست وینت نابوده میانی که توراست از دو چشم تو جهان پرشور است اینت شوریده جهانی که توراست جادوان را…
ای لبت حقهٔ گهر بسته
ای لبت حقهٔ گهر بسته دهنت شور در شکر بسته طوطیان خط تو پیش شکر بال بگشاده و کمر بسته خطت از پستهٔ تو بر…
ای عشق تو قبلهٔ قبولم
ای عشق تو قبلهٔ قبولم کرده غم تو ز جان ملولم خورشید رخت بتافت یک روز تا کرد چو ذرهٔ عجولم میتافت پیاپی و دمادم…
ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
ای ز عشقت این دل دیوانه خوش جان و دردت هر دو در یک خانه خوش گر وصال است از تو قسمم گر فراق هست…
ای دلم مست چشمهٔ نوشت
ای دلم مست چشمهٔ نوشت در خطم از خط سیه پوشت باد سرسبزی خطت که به لطف سر برون زد ز چشمهٔ نوشت حلقه در…
ای در میان جانم وز جان من نهانی
ای در میان جانم وز جان من نهانی از جان نهان چرایی چون در میان جانی هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جان…
ای تو را با هر دلی کاری دگر
ای تو را با هر دلی کاری دگر در پس هر پرده غمخواری دگر چون بسی کار است با هر کس تورا هر کسی را…
ای آفتاب رویت از غایت نکویی
ای آفتاب رویت از غایت نکویی افزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی گر نیکویی رویت یک ذره رخ نماید دو کون مست گردد…
آنچه من در عشق جانان یافتم
آنچه من در عشق جانان یافتم کمترین چیزها جان یافتم چون به پیدایی بدیدم روی دوست صد هزاران راز پنهان یافتم چون به مردم هم…
اگر درمان کنم امکان ندارد
اگر درمان کنم امکان ندارد که درد عشق تو درمان ندارد ز بحر عشق تو موجی نخیزد که در هر قطره صد طوفان ندارد غمت…
از می عشق تو مست افتادهام
از می عشق تو مست افتادهام بر درت چون خاک پست افتادهام مستیم را نیست هشیاری پدید کز نخستین روز مست افتادهام در خرابات خراب…
آتشی در جملهٔ آفاق زن
آتشی در جملهٔ آفاق زن نوبت حسن علیالاطلاق زن ماه اگر در طاق گردون جفته زد نیست بر حق تو به استحقاق زن پردهٔ عشاق…





