غزلیات عطار
هر که را در عشق تو کاری بود
هر که را در عشق تو کاری بود هر سر مویی برو خاری بود یک زمان مگذار بی درد خودم تا مرا در هجر تو…
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد کار دو جهان من جاوید نکو…
هر دل که ز خویشتن فنا گردد
هر دل که ز خویشتن فنا گردد شایستهٔ قرب پادشا گردد هر گل که به رنگ دل نشد اینجا اندر گل خویش مبتلا گردد امروز…
نگارم دوش شوریده درآمد
نگارم دوش شوریده درآمد چو زلف خود بشولیده درآمد عجایب بین که نور آفتابم به شب از روزن دیده درآمد چو زلفش دید دل بگریخت…
من نمیرم زانکه بی جان میزیم
من نمیرم زانکه بی جان میزیم جان نخواهم چون به جانان میزیم در ره عشق تو چون جان زحمت است لاجرم بی زحمت جان میزیم…
مرا با عشق تو جان درنگنجد
مرا با عشق تو جان درنگنجد چه از جان به بود آن درنگنجد نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان…
ما چو بیماییم از ما ایمنیم
ما چو بیماییم از ما ایمنیم از تولا و تبرا ایمنیم از تفاخر همچو گردون فارغیم وز تغیر همچو دریا ایمنیم چون گذر کردیم از…
گرفتم عشق روی تو ز سر باز
گرفتم عشق روی تو ز سر باز همی پرسم ز کوی تو خبر باز چه گر عشق تو دریایی است آتش فکندم خویشتن را در…
گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن سرگشتگان عشقیم نه دل نه…
گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی
گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی سایهای شو تا اگر خورشید گردد آشکار تو چو سایه…
کسی کو خویش بیند بنده نبود
کسی کو خویش بیند بنده نبود وگر بنده بود بیننده نبود به خود زنده مباش ای بنده آخر چرا شبنم به دریا زنده نبود تو…
قدم درنه اگر مردی درین کار
قدم درنه اگر مردی درین کار حجاب تو تویی از پیش بردار اگر خواهی که مرد کار گردی مکن بی حکم مردی عزم این کار…
عشق را گر سری پدیدستی
عشق را گر سری پدیدستی این در بسته را کلیدستی نرسد هیچکس به درگه عشق کاشکی هیچ کس رسیدستی یا اگر کس به پیشگه نرسد…
عشق تو به سینه تاختن برد
عشق تو به سینه تاختن برد وآرام و قرار من ز من برد تن چند زنم که چشم مستت جانی که نداشتم ز تن برد…
عاشقان زندهدل به نام تو اند
عاشقان زندهدل به نام تو اند تشنهٔ جرعهای ز جام تو اند تا به سلطانی اندر آمدهای دل و جان بندهٔ غلام تو اند زیر…
شیر در کار عشق مسکین است
شیر در کار عشق مسکین است عشق را بین که با چه تمکین است نکشد کس کمان عشق به زور عشق شاه همه سلاطین است…
سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید
سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید صفت بر چو سیمت به سمن دریغم آید من تشنه زان نخواهم ز لب خوشت شرابی که حلاوت…
زهی زیبا جمالی این چه روی است
زهی زیبا جمالی این چه روی است زهی مشکین کمندی این چه موی است ز عشق روی و موی تو به یکبار همه کون مکان…
ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی
ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی که ندیدم از تو بوی و گذشت زندگانی دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری…
رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم
رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم تا صید پردهبازی گردون نیامدم چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر هر لحظه همچو چرخ دگرگون نیامدم…
دوش ناگه آمد و در جان نشست
دوش ناگه آمد و در جان نشست خانه ویران کرد و در پیشان نشست عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانهٔ ویران نشست…
دم عیسی است که با باد سحر میگذرد
دم عیسی است که با باد سحر میگذرد وآب خضر است که بر روی خضر میگذرد عمر اگرچه گذران است عجب میدارم با چنان باد…
دل و جانم ببرد جان و دلم
دل و جانم ببرد جان و دلم بی دل و جان بماند آب و گلم متحیر شدم نمیدانم کین چه درد است در نهاد دلم…
دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست
دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست واثق مشو به او که به عهد استوار نیست در طبع روزگار وفا و کرم مجوی کین…
درد من از عشق تو درمان نبرد
درد من از عشق تو درمان نبرد زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد دل که به جان آمدهٔ درد توست درد بسی برد که…
در عشق تو من توام تو من باش
در عشق تو من توام تو من باش یک پیرهن است گو دو تن باش چون یک تن را هزار جان هست گو یک جان…
در ده می عشق یک دم ای ساقی
در ده می عشق یک دم ای ساقی تا عقل کند گزاف در باقی زین عقل گزاف گوی پر دعوی بگذر که گذشت عمر ای…
خطش مشک از زنخدان می برآرد
خطش مشک از زنخدان می برآرد مرا از دل نه از جان می برآرد خطش خوانا از آن آمد که بی کلک مداد از لعل…
چون نیاید سر عشقت در بیان
چون نیاید سر عشقت در بیان همچو طفلان مهر دارم بر زبان چون عبارت محرم عشق تو نیست چون دهد نامحرم از پیشان نشان آنک…
چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد از رشک روی مه را در صد نگار گیرد از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش صد…
چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود
چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانم خود چون…
چند جویی در جهان یاری ز کس
چند جویی در جهان یاری ز کس یک کست در هر دو عالم یار بس تو چو طاوسی بدین ره در خرام کاندرین ره کم…
جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد جولانگه جلالت در کوی دل نباشد جلوه گه جمالت در چشم…
ترسا بچهای ناگه چون دید عیان من
ترسا بچهای ناگه چون دید عیان من صد چشمه ز چشم من بارید روان من دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم امروز چنان دیدم…
تا کی از صومعه خمار کجاست
تا کی از صومعه خمار کجاست خرقه بفکندم زنار کجاست سیرم از زرق فروشی و نفاق عاشقی محرم اسرار کجاست چون من از بادهٔ غفلت…
تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
تا درین زندان فانی زندگانی باشدت کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان این جهانت…
پیشگاه عشق را پیشان که یافت
پیشگاه عشق را پیشان که یافت پایگاه فقر را پایان که یافت در میان این دو ششدر کل خلق جمله مردند و اثر زیشان که…
بی لعل لبت وصف شکر مینتوان کرد
بی لعل لبت وصف شکر مینتوان کرد بی عکس رخت فهم قمر مینتوان کرد چون صدقه ستانی است شکر لعل لبت را وصف لب لعلت…
بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارش
بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارش دانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش از بس که سر زلفش در خون دل من شد…
بر در حق هر که کار و بار ندارد
بر در حق هر که کار و بار ندارد نزد حق او هیچ اعتبار ندارد جان به تماشای گلشن در حق بر خوش بود آن…
این دل پر درد را چندان که درمان میکنم
این دل پر درد را چندان که درمان میکنم گوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم بلعجب دردی است درد عشق جانان کاندرو…
ای لب تو نگین خاتم عشق
ای لب تو نگین خاتم عشق روی تو آفتاب عالم عشق تو ز عشاق فارغ و شب و روز کار عشاق بیتو ماتم عشق نتوان…
ای عجب دردی است دل را بس عجب
ای عجب دردی است دل را بس عجب مانده در اندیشهٔ آن روز و شب اوفتاده در رهی بی پای و سر همچو مرغی نیم…
ای ز سودای تو دل شیدا شده
ای ز سودای تو دل شیدا شده زآتش عشق تو آب ما شده عاشقان در جست و جویت صد هزار تو چو دری در بن…
ای دلم مستغرق سودای تو
ای دلم مستغرق سودای تو سرمهٔ چشمم ز خاک پای تو جان من من عاشقم از دیرگاه عاشق یاقوت جان افزای تو مانده کرده عالمی…
ای خرد را زندگی جان ز تو
ای خرد را زندگی جان ز تو بندگی از عقل و جان فرمان ز تو هر زمان قسم دل پر درد من صد هزاران درد…
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت هستی هر دو عالم در هستی تو گمشد ای هستی تو…
ای اشتیاق رویت از چشم خواب برده
ای اشتیاق رویت از چشم خواب برده یک برق عشق جسته صد سد آب برده بر نطع کامرانی نور رخت به یک دم دست هزار…
آن ماه برای کس نمیآید
آن ماه برای کس نمیآید کو با غم خویش بس نمیآید در آینه روی خویش میبیند در دام هوای کس نمیآید گر تو به هوس…
اگر تو عاشقی معشوق دور است
اگر تو عاشقی معشوق دور است وگر تو زاهدی مطلوب حور است ره عاشق خراب اندر خراب است ره زاهد غرور اندر غرور است دل…
از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذرد
از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذرد بر دل آید چون ز دل بگذشت از جان بگذرد راست اندازی چشمش بین که گر خواهد به…
آتش عشق آب کارم برد
آتش عشق آب کارم برد هوس روی او قرارم برد روزگاری به بوی او بودم روی ننمود و روزگارم برد عشق تا در میان کشید…





