انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده‌ایم

انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده‌ایم معنی‌اش را غیر صفر پوچ دیگر صاد نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل همین یک پیش پا دیدن به عقبا می‌برد ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل بجایی می‌رسیدم از پر افشانی

اگر بیدل بجایی می‌رسیدم از پر افشانی به آهنگ ز خود رفتن هزار انداز می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اظهار هر چند غیر از عرق نیست

اظهار هر چند غیر از عرق نیست در پیش بیدل آب بقاییم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل

ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل کاین‌گره دادن او را به میان تاری هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از کلفت اسباب رهایی چه خیالست

از کلفت اسباب رهایی چه خیالست بیدل به فشار دل تنگم‌ که بر آیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خط لعل‌که امشب سرمه خواهد یافتن

از خط لعل‌که امشب سرمه خواهد یافتن می‌پرد بیدل به بال موج چشم ساغرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از اثرهای ‌گل عیش چمنزار جهان

از اثرهای ‌گل عیش چمنزار جهان نیست جزداغ جنون‌بیدل اگرنقش وفاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هم از نصیب ما ندارد آگهی بیدل

فلک هم از نصیب ما ندارد آگهی بیدل تلاش روزی‌ کس چشم پرویزن نمی‌بیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنه شاگرد جنون است دل بیدل ما

گرنه شاگرد جنون است دل بیدل ما ابجد چاک‌گریبان زکه آموخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل اینقدر از جنون به خیال هرزه تنیده‌ام

من بیدل اینقدر از جنون به خیال هرزه تنیده‌ام رقم جریدهٔ مدعا غلط است اگر نکنم غلط حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگردد گوشه‌گیری دام راه وحشتم بیدل

نگردد گوشه‌گیری دام راه وحشتم بیدل اشارت مشربم درکنج ابرو بال و پر دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همدوش سایه رفتم تا خاک آستانش

همدوش سایه رفتم تا خاک آستانش از بخت تیره بیدل زین بیشتر چه خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل

قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل نفس ازبی‌اثریها به دعا می‌پیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهر اشکیم بیدل ازگداز ما مپرس

گوهر اشکیم بیدل ازگداز ما مپرس اینقدر آب از خجالت‌وضع عریان خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من‌که باشم تا به ذکر حق زبانم واشود

من‌که باشم تا به ذکر حق زبانم واشود نام بیدل هم ز خجلت‌برلبم‌کم رفته‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوا پروردهٔ عجزیم بیدل

نوا پروردهٔ عجزیم بیدل درین دریا خم هر موج چنگیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوش‌کو بیدل‌که اسرار ازل فهمدکسی

هوش‌کو بیدل‌که اسرار ازل فهمدکسی هرکه جز بی‌پردگی پیداست‌کم بی‌پرده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ جنبش موج است‌گرد رفتن سیلابها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما و من بیدل تعلق باف شغل زندگی‌ست

ما و من بیدل تعلق باف شغل زندگی‌ست رشته‌ها می‌تابم و بند قبایی می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نا توانی قطع‌کن بیدل ز ابنای زمان

نا توانی قطع‌کن بیدل ز ابنای زمان آشنای‌کس نگردند این حیا بیگانه‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نی‌ام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهی‌دستی

نی‌ام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهی‌دستی چو مضمون در خیال هر که می‌آیم ره آوردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل

وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل همین صدای جرس دیده‌اند دنیا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت از دل منعم نمی‌رود بیدل

کدورت از دل منعم نمی‌رود بیدل چه ممکن است ‌که چینی رسد به موی سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مپرس از ساز جسم و الفت تار نفس بیدل

مپرس از ساز جسم و الفت تار نفس بیدل جنون داردکف خاکی‌که من دارم به زنجیرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامداریها گرفتاری‌ست در دام بلا

نامداریها گرفتاری‌ست در دام بلا بیدل انگشت شهان را طوق‌گردن خاتم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل وضع‌ خاموشی نقاب راز عشق

نیست بیدل وضع‌ خاموشی نقاب راز عشق سرمه‌هم چون دود شمع اینجا زبانی می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک سپند آنهمه سامان نفروشد بیدل

یک سپند آنهمه سامان نفروشد بیدل عقده‌ای داشت دل سوخته شیون‌ کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل

کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل خورد صد پیش پا چون موج تا یک گام بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محو دیدارم آنقدر بیدل

محو دیدارم آنقدر بیدل که بر آیینه ناز می‌رسدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد لب گشودن صرفهٔ جمعیتم بیدل

ندارد لب گشودن صرفهٔ جمعیتم بیدل که من چون غنچه در منقار دارم بال و پر پنهان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌گرد جنون می‌کند امروز ببینید

دل‌گرد جنون می‌کند امروز ببینید در خانهٔ ما بیدل دیوانه نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کی توان بیدل حریف چاک رسوایی شدن

کی توان بیدل حریف چاک رسوایی شدن چون سحر پیراهن ما یک‌گریبان‌وار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مرگ را در طینت آسوده طبعان راه نیست

مرگ را در طینت آسوده طبعان راه نیست آتش یاقوت بیدل ایمن از خاکستر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر احتیاج به توفان دهد غبار تو بیدل

گر احتیاج به توفان دهد غبار تو بیدل چو صبح به‌ که صدا از نفس بلند نیفتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل

گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل بس است الله الله از من‌الله و الی ‌اللهش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر به این رنگ است بیدل کلفت ویرانه‌ات

گر به این رنگ است بیدل کلفت ویرانه‌ات رحم‌ کن بر حال سیلی‌ کز بنای او گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر بیدل ما دهد عرض هستی

گر بیدل ما دهد عرض هستی به خواب عدم حیرتی دیده باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر نه بیدل سبق از مکتب مجنون دارد

گر نه بیدل سبق از مکتب مجنون دارد اینقدر چاک گریبان زکه آموخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گران شد آنقدر از گوهر نصیحت خلق

گران شد آنقدر از گوهر نصیحت خلق که ‌گوش من چو صدف بیدل از شنیدن رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گردانده گیر بیدل اوراق نسخهٔ وهم

گردانده گیر بیدل اوراق نسخهٔ وهم فرصت بهار رنگست رنگ اینقدر نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرشوم بیدل چوآتش فارغ ازدود جگر

گرشوم بیدل چوآتش فارغ ازدود جگر اضطراب‌دل چو اشک آورد بر مژگان مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسردن بیدل از بیدردی‌ام نیست

فسردن بیدل از بیدردی‌ام نیست چو موج‌ گوهر‌م در زیر پا دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر عزلت نیست بیدل باعث افواه خلق

غیر عزلت نیست بیدل باعث افواه خلق مرغ شهرت را خم این دام شهپر می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار عجز بودکسوت ظفر بیدل

غبار عجز بودکسوت ظفر بیدل شکستگی‌، ز رهی همچو موج در بر ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد می‌زنی بیدل در دیر و حرم

عمرها شد می‌زنی بیدل در دیر و حرم آه از آن روزی‌ که‌ گویندت چه زحمت می‌بری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق مختار است بیدل نیک و بد درکار نیست

عشق مختار است بیدل نیک و بد درکار نیست بی‌گناهی یوسف ما را به زندان می‌برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عبرت‌آباد است بیدل سیرگاه این چمن

عبرت‌آباد است بیدل سیرگاه این چمن بایدت مژگان به حیرت مشتمل برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طلسم ناز معشوقست سر تا پای من بیدل

طلسم ناز معشوقست سر تا پای من بیدل غبارم‌ گر ز جا برخاست زلف او پریشان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صفای دل بهار جلوهٔ معشوق شد بیدل

صفای دل بهار جلوهٔ معشوق شد بیدل طلسم ناز کرد آیینه را بیرنگ گردیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شیخ و برهمن همان مست خیال خودند

شیخ و برهمن همان مست خیال خودند آگهی اینجا کراست بیدل ما عالمیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکستن اینقدرها نیست در رنگ خزان بیدل

شکستن اینقدرها نیست در رنگ خزان بیدل دربن وبرانه‌گردی کرده باشد رفتن هوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم بیدردی عرق می‌خواهد ای بیدل مباد

شرم بیدردی عرق می‌خواهد ای بیدل مباد بی‌نمی‌ها دیده را محتاج پیشانی کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شانه‌ها چون ‌صبح بیدل یک جهان خمیازه‌اند

شانه‌ها چون ‌صبح بیدل یک جهان خمیازه‌اند با دل چاک ‌که امشب طرهٔ او آشناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را

سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را هرکه چون بیدل طواف‌ گوشهٔ دلها کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرشت‌ما و میناگویی ازیک خاک شد بیدل

سرشت‌ما و میناگویی ازیک خاک شد بیدل که ما را دل به تن می‌خندد از خندیدن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سر بی‌مغز لوح مشق ناخن می‌سزد بیدل

سر بی‌مغز لوح مشق ناخن می‌سزد بیدل توان طنبورکردن کاسهٔ از باده خالی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سبکروحیست بیدل محمل انداز پروازت

سبکروحیست بیدل محمل انداز پروازت فسردن تا به کی با نالهٔ دردی رفاقت کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین اثرها کز سعادت خفته در بال هما

زین اثرها کز سعادت خفته در بال هما بر پر طاووس بایستی دکان مشتری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زکارگاه تجدد عیان نشد بیدل

زکارگاه تجدد عیان نشد بیدل جز ایبقدرکه‌کس اینجا به انتها نرسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زان پیش که احسان فلک شعله فروشد

زان پیش که احسان فلک شعله فروشد بیدل عرقی ریز به سامان تلافی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز گفت‌وگو به غبارم نظر متن بیدل

ز گفت‌وگو به غبارم نظر متن بیدل که بهر چشم ز افسانه خواب می‌بافند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شرم عیب خود چشم از هنر برداشتم بیدل

ز شرم عیب خود چشم از هنر برداشتم بیدل به درد خار پا داغست چون طاووس‌ گلزارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز رنگین جلوه‌های یار بیدل

ز رنگین جلوه‌های یار بیدل رگ‌گل دسته بند حیرت ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حضور غیبت‌ کامها همه راست زحمت مدّعا

ز حضور غیبت‌ کامها همه راست زحمت مدّعا تو چه بیدل از همه قطع‌ کن‌که وقوع رفت و محال شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز پیچ وتاب میانش بیان مکن بیدل

ز پیچ وتاب میانش بیان مکن بیدل به چشم مردم عالم میفکن این مو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز افراط هوس ترسم بضاعت‌گم‌کنی بیدل

ز افراط هوس ترسم بضاعت‌گم‌کنی بیدل تبسم وقف لب کن گو معاش خنده تنگ افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ره جنونکدهٔ دل گرفته‌ای بیدل

ره جنونکدهٔ دل گرفته‌ای بیدل به پا چو آبله نتوان نمود هموارش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رسیده‌ام دو سه روزیست در توهم بیدل

رسیده‌ام دو سه روزیست در توهم بیدل ازآن جهان که نبودم به عالمی که ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دوستان را در وداع هم عبارتها بسی است

دوستان را در وداع هم عبارتها بسی است بیدل مسکین فقیر است الله الله می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلت بی‌دماغ‌ست بیدل مباد

دلت بی‌دماغ‌ست بیدل مباد به تعطیل‌، حکم توکل‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل چون امام سبحه اگر بفشرد قدم

دل چون امام سبحه اگر بفشرد قدم بیدل ه یک پیاده ره صد سوارگیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دست هوسم شیفتهٔ دامن کس نیست

دست هوسم شیفتهٔ دامن کس نیست بیدل چو نسیمم همه تن‌گرد رمیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین دبستان به سعی‌ کامل نخواندم افسون نقش‌ باطل

درین دبستان به سعی‌ کامل نخواندم افسون نقش‌ باطل کمالم این بس ‌که نام بیدل به خط استاد می‌نگارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درآن محفل‌ که لعل او تبسم می‌کند بیدل

درآن محفل‌ که لعل او تبسم می‌کند بیدل اگر پاس ادب داری نخواهی خاک بوسیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در زنگ خوش است آینهٔ سوخته جانان

در زنگ خوش است آینهٔ سوخته جانان بیدل نکشی جامهٔ ماتم ز بر داغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در چه سامان است بیدل‌ کسوت مجنون من

در چه سامان است بیدل‌ کسوت مجنون من تا گریبان در خیال آید سحر در دامنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آتش افکن وترک ادب مخواه ز بیدل

در آتش افکن وترک ادب مخواه ز بیدل سپند نیست که بی‌اختیار گردد و نالد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند

خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند بیدل تو نه‌ای محرم ایمای تغافل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خطی ز مشق یقین‌ گل نکرد از من بیدل

خطی ز مشق یقین‌ گل نکرد از من بیدل چو حرف شبهه‌، خراشی به هر کتاب رساندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا

خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا می‌کند خاکستر افزون آبرو آیینه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حق ادای رموز از قلم طلب بیدل

حق ادای رموز از قلم طلب بیدل که حرف دل به زبانهای لال می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حرص را بیدل به نعمت سیر اگر کردم چه شد

حرص را بیدل به نعمت سیر اگر کردم چه شد گوهر یک خرمگس من نیز در روغن زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حاصل جمعیت اسباب جز عبرت نبود

حاصل جمعیت اسباب جز عبرت نبود مفت ما بیدل‌ که مژگانی بهم آورده ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون زبان خامه بیدل درکف استاد عشق

چون زبان خامه بیدل درکف استاد عشق باکمال نکته‌سنجی بیخبر از گفتگوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو نفس ز همت پر فشان من بید‌ل ز همه رسته‌‌ام

چو نفس ز همت پر فشان من بید‌ل ز همه رسته‌‌ام به خودم فتاده ترددی نه به دوستی نه به دشمنی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع بر نفسی چند گریه‌ کن بیدل

چو شمع بر نفسی چند گریه‌ کن بیدل که سو‌ختند و به رمز فنا نپیوستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو ابر دست به دامان اشک زن بیدل

چو ابر دست به دامان اشک زن بیدل مگر به ‌گریه برآید سیاهی‌ات ز گلیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه جلوه‌ها که نشد فرش حیرتم بیدل

چه جلوه‌ها که نشد فرش حیرتم بیدل صفای خانهٔ آیینه داشت همواری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان‌خشکی‌ست بیدل بحرامکان‌را که‌می‌بینم

چنان‌خشکی‌ست بیدل بحرامکان‌را که‌می‌بینم غبار افشاندنی چون دامن صحرا سحابش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چسان به محرمی دل رسد زکوشش بیدل

چسان به محرمی دل رسد زکوشش بیدل نفس به خانهٔ آیینه نیز جا که ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان رنگ ندارد سر هلاک تو بیدل

جهان رنگ ندارد سر هلاک تو بیدل گشاد چشم چو شمعت اگر نهنگ نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز خرده چه‌گیرد به لب بستهٔ بیدل

جز خرده چه‌گیرد به لب بستهٔ بیدل نامحرم خاصیت شیرین سخنیها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تیغ برکف استاده‌ست صرصر اجل بیدل

تیغ برکف استاده‌ست صرصر اجل بیدل همچو شمع در هر جا سر برآوردگردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمثال غبار من و مایید چو بیدل

تمثال غبار من و مایید چو بیدل صد سال‌ گر آیینه زدایید همینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تعجیل طفل خوبان مشق خطاست بیدل

تعجیل طفل خوبان مشق خطاست بیدل لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تجاهل سر و برگ هستی است بیدل

تجاهل سر و برگ هستی است بیدل همه گر وصالست پیغام گیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا نگردید در این عرصهٔ تشویش هلاک

تا نگردید در این عرصهٔ تشویش هلاک همچو بیدل حذر ازکوشش بی باک کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی ناله‌کن بیدل‌که درکیش جنون

تا توانی ناله‌کن بیدل‌که درکیش جنون خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیکرم غوطه به صد موج‌گهر زد بیدل

پیکرم غوطه به صد موج‌گهر زد بیدل خوش غبار هوس آن سر کو گردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح