بیدل‌، به‌کف خاک‌، قناعت کن و خوش باش

بیدل‌، به‌کف خاک‌، قناعت کن و خوش باش تا گرد هوا گیر تو اورنگ برآرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل هجوم‌گریهٔ ما را سبب مپرس

بیدل هجوم‌گریهٔ ما را سبب مپرس بی‌مقصد است‌کوشش اشک روان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نکشیدم الم هرزه نگاهی

بیدل نکشیدم الم هرزه نگاهی آیینهٔ راحتکدهٔ رنگ شکستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نشاط این بزم از بسکه ناتمامی است

بیدل نشاط این بزم از بسکه ناتمامی است چرخ از هلال دارد جام شراب نیمی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل من و آن نظم که هر مصرع شوخش

بیدل من و آن نظم که هر مصرع شوخش چون سرو ز آزادی غمها صله دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مخوان فسانهٔ بخت سیاه من

بیدل مخوان فسانهٔ بخت سیاه من کافاق را مباد چو شب سرمه ‌دان‌ کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ‌گل رخسار بتی خنده‌فروش است

بیدل ‌گل رخسار بتی خنده‌فروش است وقت‌ست که داغ دل ما تازه کند چشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل کتاب طالع نظاره خوانده‌ایم

بیدل کتاب طالع نظاره خوانده‌ایم مژگان هبوط داشت‌، تحیر صعود کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غبار آهی تا رنگ اوج گیرد

بیدل غبار آهی تا رنگ اوج گیرد از چاک سینه دارم چون صبح نردبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل شررم نازتعین چه فروشد

بیدل شررم نازتعین چه فروشد ما و سرتسلیم‌که‌عمری‌ست به‌سنگ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زیارت ما روزی دو مغتنم گیر

بیدل زیارت ما روزی دو مغتنم گیر از بس که خاکساریم کیفیت قبوریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز معنی دل خوش بیخبر گذشتی

بیدل ز معنی دل خوش بیخبر گذشتی این غنچه بود مهری بر دفتر تبسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز دل غبار علایق نمی‌رود

بیدل ز دل غبار علایق نمی‌رود سر سوده شد چو صندل واین دردسر نرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز تشنه ‌کامی حرص تو دور نیست

بیدل ز تشنه ‌کامی حرص تو دور نیست گر بارد از سپهر فلاکت به جای فیض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ذخیره‌ی مژه شد بسکه روز وصل

بیدل ذخیره‌ی مژه شد بسکه روز وصل در عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دلی ز آهن باید در این بیابان

بیدل دلی ز آهن باید در این بیابان تا یک جرس توانم بار فغان کشیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل درپن بیابان خلقی به عجز فرسود

بیدل درپن بیابان خلقی به عجز فرسود چون نقش‌پا قستیم ما هم به پرپا دست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل حساب وهم رها کن چه زندگی‌ست

بیدل حساب وهم رها کن چه زندگی‌ست بسیار رفت از عدد عمر و کم نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو صبح صورت خمیازه بسته است

بیدل چو صبح صورت خمیازه بسته است از خاک ما سپهر نشیب و فراز حرص حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه خیالست ز ما سعی اقامت

بیدل چه خیالست ز ما سعی اقامت دیریست چو فرصت به ‌گذشتن همه زودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چقدر تشنهٔ اخفاست معانی

بیدل چقدر تشنهٔ اخفاست معانی در نگوش خزد هرقدر از لب به‌در آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تهی از خویش شدی ما و منت چیست

بیدل تهی از خویش شدی ما و منت چیست ای صفر بر اعداد تعین نفزایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به‌ناله خوکن‌و خواهی‌خموش باش

بیدل به‌ناله خوکن‌و خواهی‌خموش باش اینها فسانه‌ای‌ست که کوتاه می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به یاد سرو تو در خون تپید، لیک

بیدل به یاد سرو تو در خون تپید، لیک موزون نگشت یک الف از مشق آه او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به مزرعی‌که امل آبیار اوست

بیدل به مزرعی‌که امل آبیار اوست بی‌برگتر ز آبلهٔ پا دمیدنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به طوف دامن نازش چسان رسم

بیدل به طوف دامن نازش چسان رسم سعی غبار نم زدهٔ پر شکسته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به دیر اعراض انصاف نیست ورنه

بیدل به دیر اعراض انصاف نیست ورنه تاوان بت‌پرستی بر برهمن نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به جنون امل ازپا ننشستیم

بیدل به جنون امل ازپا ننشستیم کاش آبله‌گیرد سر راه هوس ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به این ‌کدورت اگر ساز زندگیست

بیدل به این ‌کدورت اگر ساز زندگیست آیینه‌ گر شوی سر راه نفس مگیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این‌عیش و غم و عجزو غرور و مهر وکین

بیدل این‌عیش و غم و عجزو غرور و مهر وکین در ازل زینسان ‌که موجودند با هم بوده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان گلشن ما آنچه دارد باب‌ گلخن داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت

بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت فکر ساحل می‌تراشدکشتی ازکام نهنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این بار که بر دوش من است

بیدل این بار که بر دوش من است مژه تا خم شود انداخته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آن به‌که دود ریبشهٔ من در دل خاک

بیدل آن به‌که دود ریبشهٔ من در دل خاک ورنه چون تاک هزار آبله در راه من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس گره رشته‌ گوهر دگرست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر این بود سرانجام محبت

بیدل اگر این بود سرانجام محبت دل بهر چه بستم به هوا، آه امیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اسباب‌طرب تنبیه‌آگاهی‌ست‌، لیک

بیدل اسباب‌طرب تنبیه‌آگاهی‌ست‌، لیک انجمن پر غافل است ازگوشمال چنگها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد

بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد برنمی‌دارد هواگشتن تری از آبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد کرده‌ام رنگین به خون صید لاغرتیغ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم این نمکدان داد آرامم به چشم خواب داد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست شمع پیکانی در اینجا تیر روشن میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف با ضعیفی‌گرتوانی صلح‌کردن جنگ نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش صور می‌خندد طنینی کز مگس بالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش نرگسستان چشمکی خس‌پوش مژگان‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس نشئهٔ جوهر تحقیق اثرها دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از پیکر خمیده ما

بیدل از پیکر خمیده ما ناتوانی ‌کلاه ناز شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم داغ شد هرکس به‌پهلوی من شیدانشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف می‌کند در عرض جرأت رنگ استغفار گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی رنگ چمن می‌شکند بوی بهار ازپرتو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آبرو گذشتن نیست

بیدل از آبرو گذشتن نیست از حیا غافلی‌، عرق دریاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است آتش به دو عالم فکن از سودن دستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض محرم راز غنایم ‌کرد آثار طمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل

به‌کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل شکست‌این‌آبله‌چندان‌که‌جیحون‌کردصحرا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن

به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن چه بلاست ذوق‌ گهر شدن ‌که چو موج خود شکن آمدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر رنگ از من و ما درس عبرت بردنی دارد

به هر رنگ از من و ما درس عبرت بردنی دارد زخلق آن جنس معنیها زبیدل این سخن بردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل ز خاکم تا غباری هست آب از سر نمی‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل

به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد که یادکاوش مژگان یار مرهم اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی نشسته‌ایم و زما جای ما همان خالیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دل هم تا توانی چون نفس مایل مشو بیدل

به دل هم تا توانی چون نفس مایل مشو بیدل مبادا سیر این آیینه در راهت قفس باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل

به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل فریبم می‌دهد تمثال از آیینه بیرونی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چار سوی تامل نیافتم بیدل

به چار سوی تامل نیافتم بیدل ترازویی ‌که ‌گرانتر ز دل بود سنگش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل چو میدان‌کمان کز بوسهٔ زهگیر فرساید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من جوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس است آینه پرداز جرات من بیدل

بس است آینه پرداز جرات من بیدل عرق دمیدن و تا جبهه از حیا نرسیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل مزد آن است که برخود نفسی تنگ شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل خاک تا هم‌نفس باد بود بی‌رم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا ننهاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است بیدل به رشته‌ ای‌ که توان‌ کرد وامبند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان صد بیابان می‌دود از ربشه آن سو دانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل سواد سایهٔ دیوار نیستی محک استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن

اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن می‌نهد هر غنچه بر بالین چندین خار سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازدل خون‌بسته بیدل نشئهٔ راحت‌مخواه

ازدل خون‌بسته بیدل نشئهٔ راحت‌مخواه باده جز خونابه نبود ساغر تبخاله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از که خواهیم داد ناکامی

از که خواهیم داد ناکامی بیدل بیکسی مآل خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب

از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب سبحه را بر جاده زنار باید تاختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از چمن وفا چو دل شکسته دمیده‌ام

من بیدل از چمن وفا چو دل شکسته دمیده‌ام ثمر نهال ندامتی به هزار ناله رسیده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل

نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل آه ازین ساغر عبرت‌ که بنایم‌ کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن پشت دست خود به دندان ندامت‌کندن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل که‌می‌شوند این‌گلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گم شدم از خویش تحریک دل آوازم نداد

گم شدم از خویش تحریک دل آوازم نداد این جرس بیدل نمی‌دانم چراکم ناله است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من نه زان گمشدگانم بیدل

من نه زان گمشدگانم بیدل که رسد باد به‌ گرد اثرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نُه فلک بیدل غبار آستان نیستی‌ست

نُه فلک بیدل غبار آستان نیستی‌ست گر تو مرد اعتباری پا به اورنگم ‌گذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری به بوسه‌گاه بیاض گردن ز دور لب می‌گزد گریبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان درخور بند از زمین چون نیشکر برخاستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی

ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی شبگیر کرد بیدل آواز چپنی از مو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌شنیدم پیش ازین بیدل نوای قدسیان

می‌شنیدم پیش ازین بیدل نوای قدسیان این زمان محو کلام حیرت انشای توام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوی بیدل از ساز امکان نرفت

نوی بیدل از ساز امکان نرفت نشد کهنه تجدید ایجادها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست آسمان ‌عمری‌ست ‌می‌گردد به‌جست‌وجوی مرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل که عاجزان همه چون نقش پا فراموشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل

مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل جهان غول به هر دشت آدمی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ای ‌کردم به‌ گلشن بیدل از شوق گلی

ناله‌ای ‌کردم به‌ گلشن بیدل از شوق گلی لاله‌ها را پنبهٔ ‌گوش از شنیدن داغ شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی

نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی آنکه گاهی ازکرم دستی ‌گذارد بر سرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول لغزش پا در هوای اشک دارد آه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر به خطی‌ که وا نرسد نظر بطلب ز نامهٔ بیدلش حضرت ابوالمعانی بیدل رح