داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل اشکها درین محفل ریشخند مژگان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل غباری داشت گفت‌وگو نفس در خویش دزدیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را در دل آیینه بیدل سر به سر زنگ است آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم سرگرانیهای ما آیینه بالین بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسن تاب عرق شرم ندارد بیدل

حسن تاب عرق شرم ندارد بیدل ورنه آیینهٔ ما آن همه نامحرم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست

حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست بجز خمی‌ که به دوش من است بار ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتم

چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتم قفل وسواس دل آخر کرد بی‌دندانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون اشک شمع بیدل دور از بساط وصلش

چون اشک شمع بیدل دور از بساط وصلش آتش فشانده بر سر مینا شکسته بر دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو صبحم صفحه بی‌نقشست بیدل

چو صبحم صفحه بی‌نقشست بیدل شکست رنگ‌ گاهی می‌نویسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل چو گل‌ کند کف پا من‌ کنم خیال جبین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل که هرکجا نگهی بود کرد با مژه ساز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل عرق کجاست اگر نوبت حیا برسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چقدر عالم بیدل به خیال آمده‌ایم

چقدر عالم بیدل به خیال آمده‌ایم هرکه بر ما نظری کرد دل از ما برداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل فراموش خودی یا رفته‌ای از یاد خاموشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان به سرمه ‌گرفت اتفاق معنی بیدل

جهان به سرمه ‌گرفت اتفاق معنی بیدل حدیث عشق چه صنعت ‌کند زبان‌ که نبندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جبریان محفل تقدیر پر بیچاره‌اند

جبریان محفل تقدیر پر بیچاره‌اند با قضا بیدل چه سازد دست و پای لنگ و لوک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری که چون آیینه تمثالست یکسر جنس دکانش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل مگر چوشمع‌کنی‌کار خود نشسته درست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من ز جوهر در عرض خفته‌ست اینجا تیغ قاتل هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل مبادا در نگین نامی‌که داری نقش پا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی خاکساری در نگین باید چو نقش پا گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است بیدل چو بوی‌گل به‌کمین بهانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیری‌ام بیدل به هر مو بست مضمون خمی

پیری‌ام بیدل به هر مو بست مضمون خمی بعد از این ترتیب دیوان هلالی می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پای پر آبله شد دست تأسف بیدل

پای پر آبله شد دست تأسف بیدل بسکه از وادی امید پشیمان رفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌لب دلدار بیدل غوطه زد در موج اشک

بی‌لب دلدار بیدل غوطه زد در موج اشک عاقبت افکند در دریا گهر گم کردنش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌چه‌سحرکاری‌ست‌کاین‌زاهدان‌خودبین

بیدل‌چه‌سحرکاری‌ست‌کاین‌زاهدان‌خودبین آیینه در مقابل خندیده‌اند بر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل همه‌جا آینهٔ صورت عجزیم

بیدل همه‌جا آینهٔ صورت عجزیم نقش قدمی را چه عروج و چه تنزل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نه رنگ بود و نه بویی در چمن

بیدل نه رنگ بود و نه بویی در چمن رسواییی به چهره عبرت نشسته بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفس سوختهٔ ما چه فروشد

بیدل نفس سوختهٔ ما چه فروشد حیرت همه جا تخته نموده‌ست دکانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نپختم آرزوی مزرع امید

بیدل نپختم آرزوی مزرع امید کاخر ز یأس سوخته خرمن نسوختم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مگذر از سر زانوی قناعت

بیدل مگذر از سر زانوی قناعت این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مباش ایمن از آفات روزگار

بیدل مباش ایمن از آفات روزگار چون مار خفته در بن دندان گزند او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ که داد اینجا آگاهی از تو ما را

بیدل‌ که داد اینجا آگاهی از تو ما را ما عالم جنونیم‌، تو مجلس شرابی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غم علایق حیف است بار دوشت

بیدل غم علایق حیف است بار دوشت سر نیست اینکه باید از تن جدا نکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل طلب راحت اگر مقصد جهد است

بیدل طلب راحت اگر مقصد جهد است چون موج گهر بر دل ناکام غلو کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است

بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است آن نیست بی‌نشان‌که تو یابی نشان او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زشروشورتعلق به جنون زن

بیدل زشروشورتعلق به جنون زن گو خانهٔ زنجیر تو معمور نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز عبرتی‌ که در آیینهٔ حیاست

بیدل ز عبرتی‌ که در آیینهٔ حیاست ما را بس ست اگر همه تمثال وانمود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز حالم اینکه نفس گرد می‌کند

بیدل ز حالم اینکه نفس گرد می‌کند کم نیست در قلمرو هستی‌کرامتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز برق وحشت آزادی‌ام مپرس

بیدل ز برق وحشت آزادی‌ام مپرس این شعله را برآمدن از خود زبانه‌ای‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دماغ ناز تو پر می‌زند به‌عرش

بیدل دماغ ناز تو پر می‌زند به‌عرش گویا به بال پشه ز عنقا گذشته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دل عاشق به هوس رام نگردد

بیدل دل عاشق به هوس رام نگردد اخگر نشود تکمهٔ پیراهن‌ کاغذ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل خموش باش‌ که تا لب گشوده‌ای

بیدل خموش باش‌ که تا لب گشوده‌ای فرصت به ‌کسوت نفس از دام جسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب از دیدة تر قطع مکن نسبت نم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو بند نیشکر از فکر آن دهن

بیدل چو بند نیشکر از فکر آن دهن معنی فشار قافیهٔ تنگ می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه اثر واکشد از درد برهمن

بیدل چه اثر واکشد از درد برهمن نیشی نگشوده‌ست رگ سنگ صنم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیق

بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیق ماییم‌ که خود را ز خود آگاه نکردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تجردم علم‌شان نیستی‌ست

بیدل تجردم علم‌شان نیستی‌ست این‌خامه خط به‌صفحهٔ هستی‌کشیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل بهار عمر شکفتن چه خنده است

بیدل بهار عمر شکفتن چه خنده است ای غافل از نفس عرقی از حیا بخند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به هر طرف کشدت کاتب قضا

بیدل به هر طرف کشدت کاتب قضا مانند خامه یک خط بینی‌کشیده رو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به فکر نقطهٔ موهوم آن دهن

بیدل به فکر نقطهٔ موهوم آن دهن جزوی به غیر لایتجزا نمانده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به سوختن نفسی چند زنده‌ایم

بیدل به سوختن نفسی چند زنده‌ایم پوشید مصلحت به دل ‌آتش آب شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به خاکساری خود ناز می‌کند

بیدل به خاکساری خود ناز می‌کند ای در غبار دل ز خیالت دفینه‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به تواضع‌ها، صید دل ماکردی

بیدل به تواضع‌ها، صید دل ماکردی ما بنده‌ی این وضعیم‌ کاین صورت ابروییست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به ادای مژه ‌کجدار و مریزی

بیدل به ادای مژه ‌کجدار و مریزی پر شیفتهٔ محفل نیرنگ نگردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ادبگاه محبت گر نباشد در نظر بیدل

ادبگاه محبت گر نباشد در نظر بیدل ز شور دل دو عالم یک نمکدان می‌توان‌ کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترم

آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترم آن ستمگر یک نگه انعام نتوانست کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست

بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست نفسی آینه باشی‌ که نفس ننمایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اندیشهٔ طور و شجر ایمن چند

بیدل اندیشهٔ طور و شجر ایمن چند آتشی نیست درین جا تو نفس سوخته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب نیست دست آهم از افغان تهی

بیدل امشب نیست دست آهم از افغان تهی روزگاری شد که این تار از ضعیفی بیصداست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر محرمی رنج تک و دو مبر

بیدل اگر محرمی رنج تک و دو مبر در عرق سعی حرص خفت آب و بقاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر آگه شوی از درد محبت

بیدل اگر آگه شوی از درد محبت یک ‌زخم‌ به صد صبح‌ تبسم‌ نفروشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اظهار هنر محرومی دیدار بود

بیدل اظهار هنر محرومی دیدار بود خار راه جلوه‌ها شد جوهر اندر آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین مایه‌که جز باد نیست

بیدل ازین مایه‌که جز باد نیست عمر در اندیشهٔ سودا گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس

بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس نیست غیر از نیستی دین من و دنیای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از یادش به ترک خواب سودا کرده‌ایم

بیدل از یادش به ترک خواب سودا کرده‌ایم ورنه جز محمل قماشی نیست در دکان شب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم شمع ما را نفس سوخته آسان‌ گل‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شو

بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شو وسعت ازتنگی این خانه برون می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از علم و عمل‌گر مدعا جمعیت است

بیدل از علم و عمل‌گر مدعا جمعیت است هیچ کاری غیر بیکاری نمی‌آید به‌کار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون مشت‌خاکی داشتم آشفتم و صحرا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از رنگ شکست شیشه‌ای خندیده است

بیدل از رنگ شکست شیشه‌ای خندیده است کز غبارش ناله نتواند به سعی‌پاگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از خلق جهان عشوهٔ خوبی نخوری

بید‌ل از خلق جهان عشوهٔ خوبی نخوری غازهٔ چهرهٔ این قوم به حق می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جهان سخن بر فنون و هم متن

بیدل از جهان سخن بر فنون و هم متن رو از آن سوی تو و من حرف ناشنیده بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی دستگاهی سرنگون خجلتیم

بیدل از بی دستگاهی سرنگون خجلتیم دست ما از بس تهی شد آستین‌گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینه عبرت ‌گیر و بس

بیدل از آیینه عبرت ‌گیر و بس تا نفس باقی بود دل بی‌صفاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری است

بید‌ل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری است آنچه تو دیده‌ای بگو خواه مگو نمی‌رسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر

بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر بررخ فرصت چقدر آینه بندد شرری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر

بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر جزخجلت تقریرنه نحوی و نه صرفی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌جلوه او بید‌ل زین باغ چه ‌گل چیند

بی‌جلوه او بید‌ل زین باغ چه ‌گل چیند در کسوت چاک دل چون صبح مگر خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظار

بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظار پیرهن بیدل بیاض چشم‌یعقوبم‌بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌چشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزی

به‌چشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزی که لاف آبرو پیشت‌گدازد ابر نیسان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وهم عافیت چون غنچه محروم ازگلم بیدل

به وهم عافیت چون غنچه محروم ازگلم بیدل شکستی کو که رنگ دامن او ریزد از چنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هستی من وما ضروریست بید‌ل

به هستی من وما ضروریست بید‌ل نفس نیست جز مایهٔ خود ستایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ

به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ به باد می‌دهدم گر ز خاک بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل ز یادم نیست غافل هرکه می‌سازد فراموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عالمی‌که همین عمرو و زید جلوه‌گرست

به عالمی‌که همین عمرو و زید جلوه‌گرست خیال بیدل ما نیز گاه‌گاه ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل در این حیاکده گوساله‌بانی هوس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به راه انتظار جلوه‌ای افکنده‌ام بیدل

به راه انتظار جلوه‌ای افکنده‌ام بیدل چو شمع‌ از چهرهٔ زرین خود فرش زر اندودی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل دل از تک و تاز جمع‌ کردم چو موج درگوهر آرمیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل

به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل که آبروی نفس چون حباب می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدل

به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدل کمندی بر سماک انداختم صید سمک کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل غبار خودسری کاش اندکی نمناک می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است شیشهٔ اشکی‌که رنگش بشکنی بی‌کوس نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان نعل درآتش ز جوش رنگ می‌گردد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل مگذار که دیگر به سر خویش نشینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت چون دانه به غربال‌، سر دربه‌دری چند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست سایه را افتادگی ها می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن موج‌ گوهر بسته‌ را شوخی نخواهد پیش‌ رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح