بیدل خونین جگرم بلبل بی‌بال و پرم

بیدل خونین جگرم بلبل بی‌بال و پرم نیست درین غمکده‌ها نالهٔ من بی‌اثری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چوگردباد ز آرام ما مپرس

بیدل چوگردباد ز آرام ما مپرس عمریست درکمند پرافشانی خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو خم می چقدر دل به هم آید

بیدل چو خم می چقدر دل به هم آید تا من به ‌گداز آیم و با خویش بجوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه بگذرد کس از عالم‌ گذشتن

بیدل چه بگذرد کس از عالم‌ گذشتن این جاده پی سپر بود رنج قدم نکردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تو هم بناز دو روزی‌ که عمرهاست

بیدل تو هم بناز دو روزی‌ که عمرهاست اوهام داد آینهٔ ناز داده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ترانه‌سنج چه سازی که عمرهاست

بیدل ترانه‌سنج چه سازی که عمرهاست از پردهٔ خیال حدیثت شنوده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به‌کنج زانوی فکرتو خفته است‌

بیدل به‌کنج زانوی فکرتو خفته است‌ آن سرکه داشت جیب فلاطونش انتخاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به هرتب وتاب ممنون التفاتی‌ست

بیدل به هرتب وتاب ممنون التفاتی‌ست نامهربان بیایید یا مهربان بیایید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به قلزمی‌که تو غواص فطرتی

بیدل به قلزمی‌که تو غواص فطرتی گوهرگره به رشتهٔ موج سراب داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به شیب نام حلاوت مبر که نخل

بیدل به شیب نام حلاوت مبر که نخل دور اسث از ثمر چوکهن‌ ساله می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به خوان دعوی هستی نشسته‌ایم

بیدل به خوان دعوی هستی نشسته‌ایم اینجا به جز قسم چه خورد میهمان لاف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به تمناکدهٔ عرض هوسه

بیدل به تمناکدهٔ عرض هوسه از دل‌دو جهان شور و ز ماگوش‌کری بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به ادب باش‌ که در پیکر انسان

بیدل به ادب باش‌ که در پیکر انسان گر رگ ‌کند اظهارپری تشنهٔ نیش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم کارگاه چه میناست بیدل

دلم کارگاه چه میناست بیدل جرس بسته عبرت به دوش ترنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آبروی مرد بیدل با هنر جوشیدنست

آبروی مرد بیدل با هنر جوشیدنست نیست در شمشیرها جز تیغ جوهردار سبز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این محفل نهان درگریهٔ شمع است و بس

بیدل این محفل نهان درگریهٔ شمع است و بس داغ آن زخممم‌که با لبهای خندان آشناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم

بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم ای ز فهم آن سو به ‌گوش ما صدایی می‌رسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب‌گرد دل می‌گردد از خود رفتنی

بیدل امشب‌گرد دل می‌گردد از خود رفتنی پرفشانیهای رنگ این شمع را پروانه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر نه شرم عشق‌، لب ‌گزد از جنون‌ تو

بیدل اگر نه شرم عشق‌، لب ‌گزد از جنون‌ تو تا به سپهر می رسد چاک سحر قباییت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر آگه شوی از علم خموشی

بیدل اگر آگه شوی از علم خموشی تحصیل‌کمال تو، به یک حرف تمام است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افسانهٔ دگر متراش

بیدل افسانهٔ دگر متراش با همین رنگ آشناست نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین‌کف غبارکز دل خاک جسته‌ایم

بیدل ازین‌کف غبارکز دل خاک جسته‌ایم پرده‌در تحیر است‌،‌گفت تو و شنید ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازگرد هوس در قفس یاس مباش

بیدل ازگرد هوس در قفس یاس مباش زنگ آیینه‌ات افسون تمنای دل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ین دو روز عمر ننگ بقای‌کس مباد

بیدل از ین دو روز عمر ننگ بقای‌کس مباد دل پی حرص باختن چشم به آز دوختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از منصوبهٔ عنقایی‌ام غافل مباش

بیدل از منصوبهٔ عنقایی‌ام غافل مباش نقد اظهاری ندارم پاکباز هستی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کلفت مخموری صهبای وصال

بیدل از کلفت مخموری صهبای وصال چون قدح از لب زخم جگر افغان‌کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن

بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن قاصد رفتهٔ ما بازنگشتن خبر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از صحبتم کنار گزین

بیدل از صحبتم کنار گزین فرصتم من فرار خواهم کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از رنگین خیالیهای فکرت می‌سزد

بیدل از رنگین خیالیهای فکرت می‌سزد جدول رنگ بهار اوراق دیوان تو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خود رنگ و بوی اعتبار افشانده‌ایم

بیدل از خود رنگ و بوی اعتبار افشانده‌ایم همچوگل ماییم و دامن تاگریبان پشت دست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از چاک جگر چون صبح بستم نردبان

بید‌ل از چاک جگر چون صبح بستم نردبان منظری‌کز خود برآیم با فلک هم‌پایه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بیدردی روز وداعت سوختم

بیدل از بیدردی روز وداعت سوختم سینه می‌کندی چه می‌شد گر زبانت لال بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد

بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد دام مرغان طرب رشتهٔ موج صهباست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انجام و آغاز چراغ زندگی

بیدل از انجام و آغاز چراغ زندگی بی‌تکلف اشک و داغ و آه خواهی یافتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست یک نفس تن زن‌ که ازخود بشنوم غوغای خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ار واقفی ز سرّ یقین

بیدل ار واقفی ز سرّ یقین ترک‌کن قصهٔ من وما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا بس که چون ‌گل از شکست رنگ‌ها ساغر زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی حوصلگی‌کرد درین بزم ‌کبابم

بی حوصلگی‌کرد درین بزم ‌کبابم واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد بی‌دل به همین صفر فزوده است حسابم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌حسن خلق بیدل‌ناتوان‌در جنت‌آسودن

به‌حسن خلق بیدل‌ناتوان‌در جنت‌آسودن مشو چون زاهدان توفانی آب طهارتها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به یاد وصل‌که لبریز حسرتی بیدل

به یاد وصل‌که لبریز حسرتی بیدل که از نم مژه‌ات ناله می‌چکد چو قلم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هشیاری ندارد هیچکس آسودگی بیدل

به هشیاری ندارد هیچکس آسودگی بیدل دمی بیخود شو و کیفیت این مل تماشا کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر افسردگی بیدل مباش از ناله‌ام غافل

به هر افسردگی بیدل مباش از ناله‌ام غافل که من برقی به جان عالمی آتش فکن دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل

به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل بحل گرفتند خون بیدل چو می به دین فرنگ خوردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عریانی‌کسی آگه نبود از حال ما بیدل

به عریانی‌کسی آگه نبود از حال ما بیدل چه‌رسوایی‌که آمد پیش در زیر قبا ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سعی ظلم‌کی رفع مظالم می‌شود بیدل

به سعی ظلم‌کی رفع مظالم می‌شود بیدل به آب خنجروشمشیرنتوان‌کشت آتش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ جوهر آیینه داغ حیرتم بیدل

به رنگ جوهر آیینه داغ حیرتم بیدل نمی‌دانم چسان آسوده چندین پیچ و تاب من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به درد عاجزی من‌که می‌رسد بیدل

به درد عاجزی من‌که می‌رسد بیدل که برنخاست ز بستر صدای بیمارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حیرت رفتهٔ آیینهٔ وهم خودم بیدل

به حیرت رفتهٔ آیینهٔ وهم خودم بیدل چه صورتهاکه ننهفته‌ست برگل‌کردن رنگش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جهان شهرت علم و فن اگر این‌ بود اثر سخن

به جهان شهرت علم و فن اگر این‌ بود اثر سخن نرسد خروش قیامتی به صریر خامهٔ بیدلت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این‌گرانی دل بیدل از من مأیوس

به این‌گرانی دل بیدل از من مأیوس صدا اگر همه گردد بلندکهسار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد ز بس بیحاصلم از خاطر خود هم فراموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن

بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن آب می‌گردم همه‌گر شعر بیدل بشنوم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل مبینش‌، مدانش‌، ‌مخوانش‌، مجویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم غنچهٔ این عقده کاش از سعی دندان بشکفد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل به جوش خم چقدر خامی شراب‌ گزینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست

بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست دل این همه سنگین نیست وقتست‌ که برداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان گر همه مدح است تا بر لب رسد نم می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز قدرتی ‌گر هست دست بید‌ل وامانده ‌گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست پشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل نفس چو خامهٔ تصویر زینهار مکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد شقی از خامه طرح‌کن در مصر شکرگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید بیدل‌کراست بستر سنجاب در نظر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست

آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست بیدل به خون نشستن خنجرزدسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قد خم ‌گشته بیدل بر زمین پیچیده‌ایم

از قد خم ‌گشته بیدل بر زمین پیچیده‌ایم خاکساری خاتم ما را نگین گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از تواضع نگذری گر آرزوی عزتی‌ست

از تواضع نگذری گر آرزوی عزتی‌ست بیدل این وضعت به چشم هرکس ابرو می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنباشد سازگلگشت چمن بیدل چه غم

گرنباشد سازگلگشت چمن بیدل چه غم بادیان‌کشتی من دامن صحرا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از در عاجزی به‌ کجا روم چه فسون‌ کنم

من بیدل از در عاجزی به‌ کجا روم چه فسون‌ کنم ز شکست جرات بال و پر قفس آفرین توکلم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل

نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل تا کلامت همه جا منتخب‌ آید بیرون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همه جا داغ‌گدایی نتوان شد بیدل

همه جا داغ‌گدایی نتوان شد بیدل خجلم بیشتر از هرکه ندارم مددی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناخت

قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناخت بر در دل حلقه زد اکنون‌ که بیدل پیر شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهر عرض حباب آیینه‌دار حیرت است

گوهر عرض حباب آیینه‌دار حیرت است ای طلبم دل عبث‌گل‌کرده‌ای بیدل چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

منزل سرگشتگان راه عجز افتادگی‌ست

منزل سرگشتگان راه عجز افتادگی‌ست تا دل خاک است بیدل اشک را حد سفر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نهال‌گلشن قدر سخنوری بیدل

نهال‌گلشن قدر سخنوری بیدل به قدر معنی برجسته گردن‌افرازست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوس‌ کلاه شاهی ز سرت برآر بیدل

هوس‌ کلاه شاهی ز سرت برآر بیدل به چه نازد استخوانی ‌که بر او هما نشسته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کار با عشق ‌است بپدل ورنه ‌در میدان لاف

کار با عشق ‌است بپدل ورنه ‌در میدان لاف بوالهوس هم می‌تواند خونی از قیفال ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما هیچ ندیدیم ازین هستی موهوم

ما هیچ ندیدیم ازین هستی موهوم بیدل به خیالت چه مصور شده باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناتوانی بیدل از تشویش قدرت فارغ است

ناتوانی بیدل از تشویش قدرت فارغ است عقده در بی‌ناخنیها بیشتر واکرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل

نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل جز اینکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است این حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا

وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا قرب‌شه خواهی ز عالم‌چشم چون شهباز بند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدام ناله‌، چه دل‌، بیدل آن قدر دانم

کدام ناله‌، چه دل‌، بیدل آن قدر دانم که حیرتی به خیالی مقابل افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش محوکمان‌خانهٔ فریب چو بیدل

مباش محوکمان‌خانهٔ فریب چو بیدل خدنگ نازشکاری زقید شست برون آ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نام صیاد پرافشانی عنقا کافیست

نام صیاد پرافشانی عنقا کافیست غیر بیدل‌گرهی نیست به دام دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل وحشتم جز پاس ناموس جنون

نیست بیدل وحشتم جز پاس ناموس جنون کسوت عریان‌تنیها دامن از من چیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یأس من امتحان نمی‌خواهد

یأس من امتحان نمی‌خواهد بیدلم عبرت خدا دادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد فشار بام و در از خانه بیرون می‌کند ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محمل‌شمع‌می‌کشم‌بیدل

محمل‌شمع‌می‌کشم‌بیدل خدمت پا به‌گردنم افتاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد بزم پیری نشئه‌ای از زندگی بیدل

ندارد بزم پیری نشئه‌ای از زندگی بیدل چو قامت حلقه‌گردد ساغر دور فنا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند بیدل خبر از هرکه‌ گرفتم خبری بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

دلم بیدل ندارد چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل

کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل کز چه زخم دل ما سوخته یا می‌سوزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مزاج فقر ما باگرم وسرد الفت نمی‌گیرد

مزاج فقر ما باگرم وسرد الفت نمی‌گیرد هوایی نیست بیدل سرزمین بی‌کلاهان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژه نگشوده چندین رنگم از خود می‌برد بیدل

مژه نگشوده چندین رنگم از خود می‌برد بیدل رگ ‌گل بستر نازی پر طاووس بالینی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مشت خاکی بیدل ازتقلید گردون شرم دار

مشت خاکی بیدل ازتقلید گردون شرم دار دست قدرت ‌کی به این برج مثمن می‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی آرام بیدل می‌توان معلوم‌کرد

معنی آرام بیدل می‌توان معلوم‌کرد گر به رنگ موج بر قلب ‌تپیدن‌ها زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی نمای چهره مقصود نیستی ست

معنی نمای چهره مقصود نیستی ست بیدل مرا گداختن آیینه‌سازکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مفت موهومی شمر بیدل طفیل زیستن

مفت موهومی شمر بیدل طفیل زیستن در خیال‌آباد خود روزی دو مهمانست دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل وگرنه آن برق بی‌نیازی پی گیاه که می‌خرامد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگرداغ تودوزد چشم بر درد من بیدل

مگرداغ تودوزد چشم بر درد من بیدل وگرنه این گلستان‌کی سر بوی وفا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد

مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد تسلی هم درین محفل به آتش می‌تپد گاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب صلح از تعظیم مغروران مخور بیدل

فریب صلح از تعظیم مغروران مخور بیدل رگ ‌گردن چو برخیزد به عزم جنگ برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح