با دل مأیوس عهدی بسته‌ایم و چاره نیست

با دل مأیوس عهدی بسته‌ایم و چاره نیست کس چه سازد نیست بیدل جای دیگر سوختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این زمان بیدل سراغ دل چه می جویی زما

این زمان بیدل سراغ دل چه می جویی زما قطره خونی بود چندین بارتوفان‌کرد و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آن جلوه ‌که در عالم امکان نتوان دید

آن جلوه ‌که در عالم امکان نتوان دید در آینهٔ بیدل معذور ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز جادهٔ تسلیم نگذری بیدل

اگر ز جادهٔ تسلیم نگذری بیدل کند به‌ کسوت موجت شکست معماری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر این است بیدل جرات جولان شهرتها

اگر این است بیدل جرات جولان شهرتها نگین را همچو سنگ آخر به پای نام می‌بندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک شوخ است به ضبط مژه‌ گیرم بیدل

اشک شوخ است به ضبط مژه‌ گیرم بیدل طفل چندی بنشانم به دبستان صدف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازبن باغ عبرت نجوشید بیدل

ازبن باغ عبرت نجوشید بیدل دماغی ‌که بوی دل سرد گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدل

از قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدل شور زنجیر نواسنج هزار آهنگ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خط او دم مزن بیدل ‌که این حرف غریب

از خط او دم مزن بیدل ‌که این حرف غریب بر زبان خامه ی صنع الاهی می رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همان منصور عشقم گر هوس فرسوده‌ام بیدل

همان منصور عشقم گر هوس فرسوده‌ام بیدل به عنقا می‌رسد پروازم و بال مگس دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قاتل و ساز مروت نپسندی بیدل

قاتل و ساز مروت نپسندی بیدل مد احسان نفس‌، در نظر من تیغ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گریه هم‌بیدل لب خشکم چومژگان‌ترنکرد

گریه هم‌بیدل لب خشکم چومژگان‌ترنکرد وحشتی زین وادی بی‌آب می‌باید مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل سبق مدرسهٔ نسیانم

من بیدل سبق مدرسهٔ نسیانم هرچه کردید فراموش مرا یاد کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمو ربطی ندارد با نهال مدعا بیدل

نمو ربطی ندارد با نهال مدعا بیدل مگر آتش ‌درین ‌دیر خراب ‌افتدکه برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همیشه‌تشنه‌لب‌خون ما بود بیدل

همیشه‌تشنه‌لب‌خون ما بود بیدل چوشیشه هرکه به دست آورد دل ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قفل مینای من بیدل نوای عیش هست

قفل مینای من بیدل نوای عیش هست بر سلامت نوحهٔ درد شکستن می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لباس تعلق خیالست بیدل

لباس تعلق خیالست بیدل گره نیست جز من به بند قبایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌برد خواب بهار نازم از یاد خطش

می‌برد خواب بهار نازم از یاد خطش بی‌فسونی نیست بیدل سایهٔ دیوار گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوایی‌ گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدل

نوایی‌ گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدل ز هستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ‌کس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم

هیچ‌کس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم ورنه من‌هم‌داشتم بیدل چراغان‌زیر پوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند تنگ شد بیدل به جنگ لشکر تصویر صلح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباد شام‌کسی محرم سحر بیدل

مباد شام‌کسی محرم سحر بیدل دماغ نشئه در اندیشهٔ خمارم سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود چون‌جرس بیدل ‌به‌جای ‌باده ‌دل ‌در جام داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت

نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل نمی‌افتد زگردن گر فتاد از دست زنارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل همان‌که در عدمم دیده‌اند بودم و هستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل

مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل که حفظ بوی خود مشکل بودگلهای خندان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل

نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل به زیرخاک هم چون آفتابم هست شبگیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب این‌ سر بی‌مغز را بیدل‌ هوا خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح بیدل از ما به نفس نیز توان ‌گرد انگیخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد چو بیدل هرکه ا‌ز راهت‌کف‌خاکی به‌سر ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدل

مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدل که ابر مزرع این قوم بنگ می‌بارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بید‌ل

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بید‌ل به سودن‌های دست این صفحه را پاک از رقم کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل این چاره‌ که فرمود که ناچار بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی زبان خامه هم شق دارد از حرف‌آفرینی‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم

هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم حرف‌گوهر خجلت دندن بی‌مسواک بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی

هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی ای خوش‌نگهان بیدل زار است ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال بیدل ازین دامگاه رفته ‌کجا می‌رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق

هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق بیدل این‌نه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا سرکرده‌ام بیدل دعای دولتش

هرکجا سرکرده‌ام بیدل دعای دولتش جوش‌آمین از زمین تا آسمان پیچیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکس به قدرهمت خود ناز می‌کند

هرکس به قدرهمت خود ناز می‌کند بیدل غم تو دارد اگر خواجه مال داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل که یارب آن پری‌رو بر من بیدل دچار آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل

هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل که‌این بساط هوس آنچه داشت‌کاهش داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی دویدن نا امید ریشه شد تا این ثمر بستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم این‌ گهر بوده‌ست بیدل حاصل درباب من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار جسد چشم بند است بیدل

غبار جسد چشم بند است بیدل چو دیوارت افتاد صحراست خانه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند

عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند ناکجا پروازگیرد بیدل از دست دعا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفته‌ایم

عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفته‌ایم بیدل به پرده رفتن ماگرد می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهی‌ست

عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهی‌ست معرفت غول ره است اما که را باور شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل

طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل به چین می‌بایدم چون ابر چندی دامن افشردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر

صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر یکقلم این خوابناکان مردهٔ افسانه‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست ناله‌ای دارم که می‌بالد نیستانش ز سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل هزار موج‌کمر بسته درکمین حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل هنوز ازگرد من طوف غزالان می‌توان‌کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور بسکه عبرت سرمه‌ها در دیدهٔ بینا زدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش افسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سربلند تب خورشید محبت بیدل

سربلند تب خورشید محبت بیدل زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل سر شیشه‌های خالی چقدر گشاده باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل

سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل چون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه‌ کرد

زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه‌ کرد محو بود اندوه رفتن‌ گر نمی‌بود آمدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زحسد نمی‌رسی ای دنی به عروج فطرت بیدلی

زحسد نمی‌رسی ای دنی به عروج فطرت بیدلی تو معلم ملکوت شو که نه‌ای حریف‌ کلام او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز وصال مهرتابان چه رسد به سایه بیدل

ز وصال مهرتابان چه رسد به سایه بیدل روم از خود و تو گردم‌ که تو درکنارم آیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشودگران

ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشودگران که رود زیادتوخودبه خود چونفس زآینه زنگ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سیر آف و رنگ این چمن دل جمع‌ کن بیدل

ز سیر آف و رنگ این چمن دل جمع‌ کن بیدل که هر جا غنچه ‌گردیدی ‌گلت در آستین باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز داغهای دل و اشک چشم تر بیدل

ز داغهای دل و اشک چشم تر بیدل گل بهار جنون چیده‌ام سیاه و سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حد بگذشت بیدل مستی شور جنون من

ز حد بگذشت بیدل مستی شور جنون من به چوب‌ گل چو بلبل اندکی تعزیر می‌خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بسکه محوتماشای او شدم بیدل

ز بسکه محوتماشای او شدم بیدل هزارآینه از حیرتم رسید به آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز استغنا چو بیدل داشتم امید تشریفی

ز استغنا چو بیدل داشتم امید تشریفی گسستن از دو عالم ‌کسوتم را تار و پود آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رنج بینش بود بیدل هستی موهوم ما

رنج بینش بود بیدل هستی موهوم ما مو شدیم از پیکر لاغر به چشم آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات

راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات تا به ذوق طلب بیدل بیتاب رسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت

دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت بیدل به این بلندی ‌کس موی سر ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلدار تا تو رفته‌ای از خود رسیده است

دلدار تا تو رفته‌ای از خود رسیده است بیدل‌گذشتنی که همین شاهراه اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل بیدل از پی نام تو به چه تاب لاف توان زند

دل بیدل از پی نام تو به چه تاب لاف توان زند که ز که برد اثر صدا ادب تلاش نگینی‌ات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش مکار آینه تا حیرتی نرویانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین چمن به‌چه سرمایه‌خوشدلی بیدل

درین چمن به‌چه سرمایه‌خوشدلی بیدل که شبنمی نخریده‌ست آبروی تو را زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدل کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا حضرت…

در محبت آرزو را اعتبار دیگر است

در محبت آرزو را اعتبار دیگر است این حریفان وصل می‌خواهند و بیدل انتظار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون بی‌داغ هوای تو درتن لاله‌ستانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است کار امروز ترا اندیشه فردا می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس پاس‌گوهر نیست‌ممکن رشتهٔ بگسسته‌را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست کی تواندگشت بیدل مار پنهان زیر پوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل مگر از هستی موهوم غباری‌ گیریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حصار جهل بود دستگاه ما بیدل

حصار جهل بود دستگاه ما بیدل همان به چنگل خود آشیان خفاش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیم

چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیم هر چند بنای ما سنگ است شکست استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون جرس تا ننمایم بیدل

چون جرس تا ننمایم بیدل نالهٔ ساخته‌ای می‌خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو موج اگر همه تسلیم‌گل‌کنی بیدل

چو موج اگر همه تسلیم‌گل‌کنی بیدل هنوزگردن تمهید دعوی‌ات عصبی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل

چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل به آن‌ گرمی‌که باید سوخت خامان پخته‌اند آشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل به عالمی‌که تو باشی مراکه می‌پرسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل توان گفتن رگ ابر بهار این ناودانها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل

چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل که من ز خویش روم‌ گر کشند تصویرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما گردش آن چشم مگر جام تغافل شکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان به صد رنگ شغل مایل‌من وهمین طرزشوق بیدل

جهان به صد رنگ شغل مایل‌من وهمین طرزشوق بیدل تصورت سال و ماه در دل ترنمت صبح و ‌شام بر لب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست تا چکد یک‌اشک مژگانها به‌خون افشردنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل چوشبنم‌گر به جای‌گام من هم چشم بردارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش نگه در دیده‌ها انگشت حیرت در دهان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است بید‌ل سر بریده به‌ گردن چه می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل نمک دارد همین مقدار شور خوان خود بودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا مگر بیدل دلی آری به دست

تا مگر بیدل دلی آری به دست در تواضع همچو زلف یار کوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش شیشه‌گر نقد نفس در جیب عنقا ریخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح