بیدل افسانه بشنو و تن زن

بیدل افسانه بشنو و تن زن شب دراز است وگفت ‌و گو بیکار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین مایده دست هوس شسته‌ایم

بیدل ازین مایده دست هوس شسته‌ایم پهلوی دل خورده را آرزوی نان کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرس

بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرس من سری دزدیده‌ام در هرکجا زنجیر پاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از یوسف دماغ بی‌نیاز من پراست

بیدل از یوسف دماغ بی‌نیاز من پراست انفعال بوی پیراهن ندارد شامه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مقدار ظرف خود نمی ‌باید گذشت

بیدل از مقدار ظرف خود نمی ‌باید گذشت وعظ مستان در خط پیمانه دارد منبری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کلفت شکست منال

بیدل از کلفت شکست منال بزم هستی دکان شیشه‌گر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غفلت به ‌تعمیر شکست ‌دل مکوش

بیدل از غفلت به ‌تعمیر شکست ‌دل مکوش در ازل دیوانه‌ای طرح بنایی کرد و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شیونم مگوی و مپرس

بیدل از شیونم مگوی و مپرس نالهٔ درد اختیاری نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از زخم بود رونق دل

بیدل از زخم بود رونق دل خندهٔ‌گل نمک گلزار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خلقندخوبان چمن صیاد دل

بیدل از خلقندخوبان چمن صیاد دل شاهدگل را همان آشفتن بوکاکل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق گر همه طفل سرشک است تبحر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی دست‌وپاییهای من غافل مباش

بیدل از بی دست‌وپاییهای من غافل مباش چون ضعیفی گوشمال گردن بالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب‌گل نکند

بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب‌گل نکند خون تحیر به خیال از رگ جوهر مگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر گر همه آفاق شود ناز کر و فر نکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم خون شدن معراج طاقتهای ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیست

بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیست از هوس تا کی‌ کسی پالان‌ گاو و خر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌خطایی نیست بیدل اضطراب اهل درد

بی‌خطایی نیست بیدل اضطراب اهل درد اشک چون بیتاب‌ گردد لغزشی پیدا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بوی یأًس از چمن جلوهٔ امکان پیداست

بوی یأًس از چمن جلوهٔ امکان پیداست دگر ای بیدل غافل چه امید است اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌حرف وصوت تاکی تیره‌سازی‌وقت مابیدل

به‌حرف وصوت تاکی تیره‌سازی‌وقت مابیدل چراغ چارسومپسند طبع روشن ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به یاد آن میان عمریست از خود رفته‌ام بیدل

به یاد آن میان عمریست از خود رفته‌ام بیدل چو رنگ‌ گل به باد ناتوانی می‌پرد هوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به همّت یک قدم زین عرصه نتوان تاختن بیدل

به همّت یک قدم زین عرصه نتوان تاختن بیدل وگر نه هر که بینی رخش صد دعوی به زین دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نیرنگ خیالش آنقدر جوشیده‌ام بیدل

به نیرنگ خیالش آنقدر جوشیده‌ام بیدل که در رنگ غبارم می‌توان زد خامهٔ مانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌ کوه بیدل اگر نالد از گرانی دل

به‌ کوه بیدل اگر نالد از گرانی دل فرو به سنگ رود تا قیامت آوازش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عرض احتیاج آزار طبع‌کس مده بیدل

به عرض احتیاج آزار طبع‌کس مده بیدل نفس چون با غرض جوشید گفتن بار می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سخن قانعم از نعمت الوان بیدل

به سخن قانعم از نعمت الوان بیدل رزق خود چون صدف از گوش ‌گرفتن دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ آب سیر برگ برگ این چمن کردم

به رنگ آب سیر برگ برگ این چمن کردم گل داغ‌ست بیدل آنکه بویی از وفا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خون بیدلان‌گویند ابرویش سری دارد

به خون بیدلان‌گویند ابرویش سری دارد سر سودایی من هم به قربان سرتیغش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حرف ناملایم زحمت دلها مشو بیدل

به حرف ناملایم زحمت دلها مشو بیدل که هرجا جنس سنگی هست باشد دشمن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جلوهٔ تو ندانم چسان رسم بیدل

به جلوهٔ تو ندانم چسان رسم بیدل به خود نمی‌رسم از بسکه نارساست نگاهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این یکنفس عمرموهوم بیدل

به این یکنفس عمرموهوم بیدل فنا تهمت شخص باقیستم من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بلبل ما بیخبر بر شعلهٔ آواز سوخت

بلبل ما بیخبر بر شعلهٔ آواز سوخت بیدل اینجا داشت از رنگ آتش هموارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس‌که پیکان بود بیدل غنچهٔ این‌گلستان

بس‌که پیکان بود بیدل غنچهٔ این‌گلستان زهرخند زخم چون‌گل خاطر ما شاد داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برکه نالم بیدل از بیداد چرخ

برکه نالم بیدل از بیداد چرخ خواب من آواز این دولاب برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خیال خلد بیدل زاهدان را نازهاست

بر خیال خلد بیدل زاهدان را نازهاست لیک ازین غافل‌کزین ویرانه آدم رفته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر از ایجاد حباب آیینه‌دار وهم کیست

بحر از ایجاد حباب آیینه‌دار وهم کیست بیدل ما مشکلی در پیش دارد حل ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار دنیا کی توان بیدل به آسانی کشید

بار دنیا کی توان بیدل به آسانی کشید کوه هم می‌نالد از زیر کمر برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم

با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم بنگ‌ کم نیست چه شد بیدل اگر دنگ نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است بیدل نتوان پیش عدم نام نسب برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتیازی در میان آمد دورنگی نقش بست

امتیازی در میان آمد دورنگی نقش بست کرد بیدل ساغر ما را گل رعنا شراب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر روشن شود بیدل خط پرگار تحقیقت

اگر روشن شود بیدل خط پرگار تحقیقت توانی بی‌تأمل ابتدا را انتها کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل به سیلی تا رسد کارت طمع‌ کردن زدن دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسمانی از کف خاک اختراع غفلت است

آسمانی از کف خاک اختراع غفلت است بیدل از فخری ‌که ما دارپم باید عار داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب درلباس هستی ما جزنفس یک‌تارنیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از غبار هردو عالم‌پاک بیرون جسته است

از غبار هردو عالم‌پاک بیرون جسته است بیدل آواره یعنی خانه ویران شما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این محیط‌کسی برد آبرو بیدل

از این محیط‌کسی برد آبرو بیدل که چون‌گهر نفس خودکرفت تنگ در آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگیر دامن اندیشهٔ دگر بیدل

مگیر دامن اندیشهٔ دگر بیدل که دست باده‌کشان وقف‌گردن میناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش هستی بیدل از کلفت‌طرازان صفاست

نقش هستی بیدل از کلفت‌طرازان صفاست تا تویی در هرکجایی سایهٔ مهتاب ریز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو دریا بیدل آسان نیست‌کسب اعتبار

همچو دریا بیدل آسان نیست‌کسب اعتبار درخور امواج اینجا رو به ناخن خستن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قد پیری نمودارست طفلی تا به‌کی بیدل

قد پیری نمودارست طفلی تا به‌کی بیدل کچه در خاک پنهان‌کن مبادت ترکند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوش پیدا کنید بیدل ازکتاب خامشان

گوش پیدا کنید بیدل ازکتاب خامشان معنیی‌کز هیچ‌کس نتوان شنود آورده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من ‌و تاب‌ وصال و طاقت دوری چه حرفست این

من ‌و تاب‌ وصال و طاقت دوری چه حرفست این اسیری‌راکه عشقت خواند بیدل دل‌کجا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم

نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم که الفت عالمی را داغ‌ کرد آتش به بنیادش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوس تسخیر معشوقان بازاری مشو بپدل

هوس تسخیر معشوقان بازاری مشو بپدل کسی تا کی پی این وحشیان رام بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قیدهستی چون نفس بال وپر پرواز ماست

قیدهستی چون نفس بال وپر پرواز ماست هرقدر بیدل‌گرفتاری‌ست آزادیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما را ننشانیدکسی بر سر رهش

ما را ننشانیدکسی بر سر رهش بیدل تو پذیری مگر این ملتمس از ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کشد محمل بیطاقتی شمع تحیر

می‌کشد محمل بیطاقتی شمع تحیر بیدل آیینهٔ صد رنگ شتابست درنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیابی جز امل شیرازهٔ سختی‌کشان بیدل

نیابی جز امل شیرازهٔ سختی‌کشان بیدل مدار ستخوان در بندبند خلق پی باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وارستن از تعلق با ما نساخت بیدل

وارستن از تعلق با ما نساخت بیدل نی را به ناله آورد درد کمر گشودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجاست مضمون اعتباری‌،‌که بیدل انشاکند نثاری

کجاست مضمون اعتباری‌،‌که بیدل انشاکند نثاری بضاعتم پیکر نزاری‌، بیفکنم پیش تار مویت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش منکر بی‌دست و پایی‌ام بیدل

مباش منکر بی‌دست و پایی‌ام بیدل که رفته رفته درین دشت نقش پا شده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند

ناله‌ها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند سوخت بیدل در غبار دانه سعی ریشه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل گوشه گیریهای ما بی‌مصلحت

نیست بیدل گوشه گیریهای ما بی‌مصلحت خلوتی می‌باید ارباب سخن را چون زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یارب‌که بسوزد کف آیینه‌گر داغ

یارب‌که بسوزد کف آیینه‌گر داغ بیدل ز دلم طاقت پرواز ندارد هر چند به صد شعله برد بال و پر داغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بید‌ل

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بید‌ل جهان خفته چه مقدار دنگ می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محمل به دوش اشک ازین عبرت انجمن

محمل به دوش اشک ازین عبرت انجمن بیدل چو شمع می‌بردم چشم خونچکان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نخیزم چون غبار از راه او بیدل که می‌ترسم

نخیزم چون غبار از راه او بیدل که می‌ترسم عنان توسن ناز از طریق مهر درپیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن

نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن چشم عبرت بر نگاه واپسین مالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزو

یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزو منزل آسودگی ازما به صد فرسنگ ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کو مقامی کز شکوه معنی‌ات لبریز نیست

کو مقامی کز شکوه معنی‌ات لبریز نیست غفلت است اینهاکه بیدل‌گویدت اینجا بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مرگ اهل سوز باشد حرف سرد ناصحان

مرگ اهل سوز باشد حرف سرد ناصحان شمع را تیغ است بید‌ل جنبش دامان صبح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم سایه با بخت‌که دارد توامی بیدل

ندانم سایه با بخت‌که دارد توامی بیدل مقیم روز بودن بر نمی‌آرد ز شبهایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم ‌کجا رفتم از خوبش بیدل

ندانم ‌کجا رفتم از خوبش بیدل به یاد خرامی خرامیده بودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنی‌اش

نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنی‌اش همه‌راست بیخبری و بس‌، چه‌شعور خلق و چه‌هوش ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کم

نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کم رشته‌ای داری تو هم از دامن صحرا مکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشدم محرم انجام رعونت بیدل

نشدم محرم انجام رعونت بیدل شمع هرچند به من‌گفت‌:‌که ‌گردن مفراز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل

نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل که چندی از تپش آساید و کمتر کند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل

نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل نشستم آنقدر در خون که صبحی را شفق کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس متاعی بیدل در چه لاف زند

نفس متاعی بیدل در چه لاف زند به فربهی منگر لاغر آمده‌ست حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفهمیده‌ست راه لب نوای شکوه‌ام بیدل

نفهمیده‌ست راه لب نوای شکوه‌ام بیدل که این دود از ضعیفی تا به روزن برنمی‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل به رنگ سایه سر ما و پای دیوارش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشکل

غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشکل بیدل از زبان اوست این منی‌که من دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس

غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس بیدل از گرد یتیمی شسته‌ام روی‌ گهر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد بیدل احرام خموشی بسته‌ام

عمرها شد بیدل احرام خموشی بسته‌ام آخراین ضبط نفس خواهد خروش صور شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عریان تنیی هست درین معرکه بیدل

عریان تنیی هست درین معرکه بیدل این جامه‌ که تنگی ننماید به‌بر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالمی بیدل به‌ حرف یکدگر آرام باخت

عالمی بیدل به‌ حرف یکدگر آرام باخت غفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبع دانا می‌خورد خون از نشاط غافلان

طبع دانا می‌خورد خون از نشاط غافلان خندهٔ موج است بیدل بر دل دریا نمک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل ترنگ شیشه در اجزای‌ کوهسار نشیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن

شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن کم زبیدل نیستند این فتنه از سر واکنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شفیع‌جرم مهجوران‌به‌جز حیرت‌چه می‌باشد

شفیع‌جرم مهجوران‌به‌جز حیرت‌چه می‌باشد به حق دیدهٔ بیدل‌که ما را آن لقا بنما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل

شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل هنوزم گوش می‌مالد پیام سرمه آوازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیه مکن ورق امتحان آینه بیدل

سیه مکن ورق امتحان آینه بیدل که مشق خامهٔ سعی نفس نشست نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی وفا همین‌ که چو بیدل شوند خاک

سعی وفا همین‌ که چو بیدل شوند خاک شاید ز نقش پای ‌کسی سر به‌ در کنند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور است

سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور است رفیق قافلهٔ کیف و کم نخواهی شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخت نتوان‌گرفت دامن دهر

سخت نتوان‌گرفت دامن دهر بیدل از هرچه بگذری بگذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ساز بزم عدمم لیک نوایی‌ که مراست

ساز بزم عدمم لیک نوایی‌ که مراست نام بیدل ز لب یار شنودن بوده‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگانی هرزه تا ز عرصهٔ تشویش بود

زندگانی هرزه تا ز عرصهٔ تشویش بود بیدل از قطع نفس ضبط عنانی یافتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبیدل‌جرأت جولان مجوبید

زبیدل‌جرأت جولان مجوبید چو موج این ناتوان پهلو خرام است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تو

ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تو اگر از طبیعت منفعل ز خودم جدا نکند عرق حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز عروج نشئهٔ بیدلی قدحی اگر به کف آیدت

ز عروج نشئهٔ بیدلی قدحی اگر به کف آیدت ره ناله‌گیر و ز خود برآ سربام و کسب هوا چه حظ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سواد نسخهٔ خشک وتربه‌کلام بیدل ما نگر

ز سواد نسخهٔ خشک وتربه‌کلام بیدل ما نگر که به حیرت چمن اثر، شود آب آینه رهبرت حضرت ابوالمعانی بیدل رح