بیدل افسانهٔ راحت ز نفس چشم مدار

بیدل افسانهٔ راحت ز نفس چشم مدار این نسیمی است‌ که هرگز به وزیدن نرسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آسان نیست درگیرد چراغ همتم

بیدل آسان نیست درگیرد چراغ همتم کز دو عالم سوختن یک داغ حاصل می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازگل کردن نامش گریبان می‌درٌد

بیدل ازگل کردن نامش گریبان می‌درٌد نقش چون تار نظر در چشم حیران نگین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشته‌ام

بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشته‌ام کو سایه‌ای که بر سر خاکم کرم کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ناموس اسرار تمنایم مپرس

بیدل از ناموس اسرار تمنایم مپرس سینه از آه و لب از جوش فغان دزدیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کیفیت شوق‌ گرفتاری مپرس

بیدل از کیفیت شوق‌ گرفتاری مپرس نالهٔ زنجیر هر جا گل کند دیوانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غفلت تلاش بسترگل می‌کنم

بیدل از غفلت تلاش بسترگل می‌کنم ورنه زیر بال داردگرم جای عندلیب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از صنعت تقدیر مپرس

بیدل از صنعت تقدیر مپرس زلف یاریم و شب ما تارست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از زندانیان الفتیم

بیدل از زندانیان الفتیم بوی گل را رنگ، دیوارست و بس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ا‌ز خورشید عالمتاب باید وارسید

بیدل ا‌ز خورشید عالمتاب باید وارسید یک دل روشن چراغ هفت‌کشور داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباش

بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباش هرکجا حسنی است با آیینه‌داران آشناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی‌دستگاهی سر به‌ گردون سوده‌ایم

بیدل از بی‌دستگاهی سر به‌ گردون سوده‌ایم بال ما را ریختن پرواز دیگر می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینه‌ام مخواه نمودن

بیدل از آیینه‌ام مخواه نمودن نیستی‌ام با کسی دچار ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندوه اعتبار برون آ

بیدل از اندوه اعتبار برون آ تا پری این شیشه‌ها به سنگ‌توان زد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسانه‌پردازان این محفل مباش

بیدل از افسانه‌پردازان این محفل مباش شمع ‌را غیر از زبان چرب خود جانکاه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آرایش تحقیق مقابل می‌خواست

بیدل آرایش تحقیق مقابل می‌خواست کاش من هم نگهی آینه بین می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آب گوهر از تشویش امواج منست

بیدل آب گوهر از تشویش امواج منست با دل نفسرده فارغ از هزار اندیشه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی دامن و جیب است لباس من مجنون

بی دامن و جیب است لباس من مجنون بیدل ز تکلف چه درم یا چه فشانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهشتی‌ نیست‌ چون ‌آیینه ‌بیدل حسن‌ خودبین را

بهشتی‌ نیست‌ چون ‌آیینه ‌بیدل حسن‌ خودبین را خیال او اگر بر من نبندد دل‌کجا بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به یاد جلوه عمری شد نگه می‌پرورد بیدل

به یاد جلوه عمری شد نگه می‌پرورد بیدل هنر از حیرت آیینه‌ام منت‌کش دامی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به همزبانی آن چشم سرمه‌سا بیدل

به همزبانی آن چشم سرمه‌سا بیدل چو میل سرمه‌، زبان من از بیان خالیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر آینه زنگار دگر دارد کمین بیدل

به هر آینه زنگار دگر دارد کمین بیدل ز مژگان بستن ایمن نیست هرکس دیده‌ای دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به گریه عرض رموز وفا مبر بیدل

به گریه عرض رموز وفا مبر بیدل برات دیده مکن فضلهٔ جگر خواری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عشق اگر شوی آگه ز خواب راحت بیدل

به عشق اگر شوی آگه ز خواب راحت بیدل عجب‌ که بالش ناز از پر خدنگ نگیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سودای تمنا نقد خودکردم تلف بیدل

به سودای تمنا نقد خودکردم تلف بیدل بجزحسرت نبود آبی‌که شد صرف خمیرمن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ رسم‌ پردازان تکلف می‌کنم بیدل

به رنگ رسم‌ پردازان تکلف می‌کنم بیدل و گرنه معنی الفت عبارت برنمی‌دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دریای الم بیدل حبابیم

به دریای الم بیدل حبابیم بنای ما به آب دیده برپاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حرف و صوت این محمل ندارم نسبتی بیدل

به حرف و صوت این محمل ندارم نسبتی بیدل خموشی‌کرده‌ام روشن چراغ‌ کنج ادراکم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جزتسلیم‌، ساز جرأت دیگر نمی‌بینم

به جزتسلیم‌، ساز جرأت دیگر نمی‌بینم خمیدن می‌کشد بیدل کمان ناتوانان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی‌ام بیدل

به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی‌ام بیدل مبادابرام‌، تمهید تغافل گردد ایما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به آزادی پری می‌زد نفس در باغ ما بیدل

به آزادی پری می‌زد نفس در باغ ما بیدل تخیل‌ گشت زندانش توهُم‌ کرد محبوسش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام ما

بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام ما نقش ناخن هم نمی‌بندد درم در آستین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بزم امکانست بیدل غافل از مردن مباش

بزم امکانست بیدل غافل از مردن مباش خضر اگر باشی در اینجا نیست امکان زیستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر رشتهٔ تعلق چندین مپیچ بیدل

بر رشتهٔ تعلق چندین مپیچ بیدل جز درد سر ندارد از موی سر فزودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بجز غبار ندارد تپیدن نفست

بجز غبار ندارد تپیدن نفست ز تار سوخته بیدل صدا چه می‌جویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بازگشتی نبود پای طلب را بیدل

بازگشتی نبود پای طلب را بیدل سیل ما نشنود افسون پشیمانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با دل اگر بجوشیم بیدل کجا خروشیم

با دل اگر بجوشیم بیدل کجا خروشیم دود همین سپندیم بانگ همین دراییم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این پشت و پهلویی که بمالید بر زمین

این پشت و پهلویی که بمالید بر زمین دلاک امتحانی رفع ‌کسل کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امید عافیتی هست در نظر بیدل

امید عافیتی هست در نظر بیدل شکست رنگ مبادا گره‌گشا نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز ملک عدم تا وجود فهم ‌گماری

اگر ز ملک عدم تا وجود فهم ‌گماری بجزکلام تو بیدل دگرکلام نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر انتظار باشد سبب حضور بیدل

اگر انتظار باشد سبب حضور بیدل همه‌ گر زمان وصل ‌است به درنگ می‌فرستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشارت می‌کند بیدل خط طرف بناگوشش

اشارت می‌کند بیدل خط طرف بناگوشش که ‌هرجا جلوه ی ‌صبحی‌ست ‌شامش‌ در کمین باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازکجا یابدکسی بیدل سراغ خون من

ازکجا یابدکسی بیدل سراغ خون من در دلم‌شمشیر نازش سخت بیرنگ است آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از فضولی قطع‌ کن بیدل ‌که در بزم یقین

از فضولی قطع‌ کن بیدل ‌که در بزم یقین حلقه تا گشتی به فکر خویش بیرون دری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از جلوه‌کسی ننگ تغافل نپسندد

از جلوه‌کسی ننگ تغافل نپسندد بیدل مژه بر هم زدنت عجز نگاه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلکتازی‌ست بیدل ترک وضع خویشتن‌ داری

فلکتازی‌ست بیدل ترک وضع خویشتن‌ داری که هرکس رفت از خود اعتبار ناله می‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرهگشای سخنور سخن بود بیدل

گرهگشای سخنور سخن بود بیدل به ناخنی نفتدکار لب‌گشودنها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل حریف سعی بیجا نیستم زاهد

من بیدل حریف سعی بیجا نیستم زاهد تویی و قطع منزلها من ویک لغزش پایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگردد محرم راز دهانش هیچکس بیدل

نگردد محرم راز دهانش هیچکس بیدل مگر لعلش‌که از شرح معما گفتگو دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همه جا مفت بر خال زیادی بیدل

همه جا مفت بر خال زیادی بیدل طاس این نرد برای‌تو چه‌کم می‌آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدم سعی به جایی نرساندم بیدل

قدم سعی به جایی نرساندم بیدل کاش چشمی به نمی آبله تر می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهری در قلزم اسرار می‌بستند نقش

گوهری در قلزم اسرار می‌بستند نقش نقطه‌ای سر زد ز کلک بیدل اکنون ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

منه بر نقش پایش جبهه بیدل

منه بر نقش پایش جبهه بیدل بر این آیینه عکس سجده زنگ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل

نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل کجاست عبرت اگرگوش‌کرده‌ای ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست

هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست بیدل این هفت فلک بیضهٔ یک فاخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست

کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست می‌چکد اشک و قیامت می‌کند شور جرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مآل عمر بیدل داد وهمم داد آسودم

مآل عمر بیدل داد وهمم داد آسودم دو دم درس هوسها گرم کردم، سرد هم کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناقدردان ذرّه ز خورشید عافلست

ناقدردان ذرّه ز خورشید عافلست بیدل‌گداست‌، شرمی از آن پادشه کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نی‌ام چون موج‌، جولان جرأت آزار کس بیدل

نی‌ام چون موج‌، جولان جرأت آزار کس بیدل شکستن دارم و بر روی خود صد رنگ می‌تازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست دیده‌ها چندان‌که محو اوست دیدن‌ آرزوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت‌خیز اوهامند ابنای زمان‌، بیدل

کدورت‌خیز اوهامند ابنای زمان‌، بیدل دم حاجت دماغ این عزیزان را صفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجوبیدل علاج سرنوشت ازگریهٔ حسرت

مجوبیدل علاج سرنوشت ازگریهٔ حسرت به موج باده دشوار است شستن خط ساغرها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامدا‌ریها گرفتاریست در دام بلا

نامدا‌ریها گرفتاریست در دام بلا بیدل انگشت شهان را طوق گردن خاتمست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست پیراهن دیگر بیدل

نیست پیراهن دیگر بیدل غیر عریانی ما در بر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا

یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل نشست سرخط موج ازجبین دریا آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محو کیفیت نیرنگ وفایم بیدل

محو کیفیت نیرنگ وفایم بیدل آنکه می‌خواست فراموش کند یادم کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد کاوش دل صرفهٔ امن ‌کسی بیدل

ندارد کاوش دل صرفهٔ امن ‌کسی بیدل در این ناسور توفانهای خون خفته‌ست مخراشش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید

هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید به حیرتم من بیدل دل از که برگیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل

دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل چو شمع‌کشته‌کسی جز تو بر مزارتو نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر ادب بیدل نپیچد پنجه‌ام در آستین

گر ادب بیدل نپیچد پنجه‌ام در آستین می‌کند گل از گریبان حسرت دیرینه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر از صهبا نیاید چارهٔ مخموری‌ام بیدل

گر از صهبا نیاید چارهٔ مخموری‌ام بیدل قدح از خو‌یش خالی می‌کنم سرشار می‌گردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر آزادی به لذتهای دنیا خو مکن بیدل

گر آزادی به لذتهای دنیا خو مکن بیدل مبادا همچو طوطی بر پر و بالت شکر پیچی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر به این رنگست بید‌ل رونق بازار دهر

گر به این رنگست بید‌ل رونق بازار دهر تا قیامت یوسف ما برنمی‌آید زچاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر خم اندیشه‌ات بیدل گریبانی کند

گر خم اندیشه‌ات بیدل گریبانی کند می‌شود روشن ‌که خود محرابی و در سجده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود بیدل ناامید ما رو به چه بارگه‌ کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گربه سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناست

گربه سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناست بیدل بیکس توام غیر تو کیست یار من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست از تپیدن هرکه‌گردد خاک بردارد مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرفته است سویدا سواد دل بیدل

گرفته است سویدا سواد دل بیدل تصرفی‌ست درین دشت چشم آهو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب شعبده زندگی مخور بیدل

فریب شعبده زندگی مخور بیدل به پرده نفست‌، وهم‌، ریسمان ‌باز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غنچگیهایت نصیب دیدهٔ بیدل مباد

غنچگیهایت نصیب دیدهٔ بیدل مباد چشم آن دارم‌که تا بینم‌گلستان بینمت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار عالم اندیشهٔ کی‌ام بیدل

غبار عالم اندیشهٔ کی‌ام بیدل که دارم از چمن اعتبار رنگ فراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد بیدل از بیچارگی پر می‌زنم

عمرها شد بیدل از بیچارگی پر می‌زنم چون نفس در دام یک عالم دل نامهربان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفته‌ایم

عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفته‌ایم بیدل به پرده رفتن ماگرد می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهی‌ست

عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهی‌ست معرفت غول ره است اما که را باور شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل

طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل به چین می‌بایدم چون ابر چندی دامن افشردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر

صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر یکقلم این خوابناکان مردهٔ افسانه‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست ناله‌ای دارم که می‌بالد نیستانش ز سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل هزار موج‌کمر بسته درکمین حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل هنوز ازگرد من طوف غزالان می‌توان‌کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور بسکه عبرت سرمه‌ها در دیدهٔ بینا زدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش افسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سربلند تب خورشید محبت بیدل

سربلند تب خورشید محبت بیدل زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل سر شیشه‌های خالی چقدر گشاده باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل

سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل چون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست

زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست چون نفس درزیرپا دل دارم و دل آتش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زحرف زهد به میخانه دم مزن بیدل

زحرف زهد به میخانه دم مزن بیدل که تار سبحه درین بزم خارج آهنگ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز هستی جز تن آسانی ندارم در نظر بیدل

ز هستی جز تن آسانی ندارم در نظر بیدل چو محمل هر سر مویم رگ خوابست پنداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز عشق شعله‌خو برخاست دود از خرمن امکان

ز عشق شعله‌خو برخاست دود از خرمن امکان تب این شیر آتش ریخت بیدل در نیستانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سعی نارسا مشق ندامت می‌کنم بیدل

ز سعی نارسا مشق ندامت می‌کنم بیدل عصای ناله شد آخر چوکوهم پای خوابیده حضرت ابوالمعانی بیدل رح