بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن

بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن آب می‌گردم همه‌گر شعر بیدل بشنوم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل مبینش‌، مدانش‌، ‌مخوانش‌، مجویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم غنچهٔ این عقده کاش از سعی دندان بشکفد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل به جوش خم چقدر خامی شراب‌ گزینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست

بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست دل این همه سنگین نیست وقتست‌ که برداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان گر همه مدح است تا بر لب رسد نم می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز قدرتی ‌گر هست دست بید‌ل وامانده ‌گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست پشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل نفس چو خامهٔ تصویر زینهار مکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد شقی از خامه طرح‌کن در مصر شکرگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید بیدل‌کراست بستر سنجاب در نظر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست

آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست بیدل به خون نشستن خنجرزدسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قد خم ‌گشته بیدل بر زمین پیچیده‌ایم

از قد خم ‌گشته بیدل بر زمین پیچیده‌ایم خاکساری خاتم ما را نگین گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از تواضع نگذری گر آرزوی عزتی‌ست

از تواضع نگذری گر آرزوی عزتی‌ست بیدل این وضعت به چشم هرکس ابرو می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنباشد سازگلگشت چمن بیدل چه غم

گرنباشد سازگلگشت چمن بیدل چه غم بادیان‌کشتی من دامن صحرا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از در عاجزی به‌ کجا روم چه فسون‌ کنم

من بیدل از در عاجزی به‌ کجا روم چه فسون‌ کنم ز شکست جرات بال و پر قفس آفرین توکلم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل

نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل تا کلامت همه جا منتخب‌ آید بیرون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همه جا داغ‌گدایی نتوان شد بیدل

همه جا داغ‌گدایی نتوان شد بیدل خجلم بیشتر از هرکه ندارم مددی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناخت

قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناخت بر در دل حلقه زد اکنون‌ که بیدل پیر شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهر عرض حباب آیینه‌دار حیرت است

گوهر عرض حباب آیینه‌دار حیرت است ای طلبم دل عبث‌گل‌کرده‌ای بیدل چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

منزل سرگشتگان راه عجز افتادگی‌ست

منزل سرگشتگان راه عجز افتادگی‌ست تا دل خاک است بیدل اشک را حد سفر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نهال‌گلشن قدر سخنوری بیدل

نهال‌گلشن قدر سخنوری بیدل به قدر معنی برجسته گردن‌افرازست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوس‌ کلاه شاهی ز سرت برآر بیدل

هوس‌ کلاه شاهی ز سرت برآر بیدل به چه نازد استخوانی ‌که بر او هما نشسته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کار با عشق ‌است بپدل ورنه ‌در میدان لاف

کار با عشق ‌است بپدل ورنه ‌در میدان لاف بوالهوس هم می‌تواند خونی از قیفال ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما هیچ ندیدیم ازین هستی موهوم

ما هیچ ندیدیم ازین هستی موهوم بیدل به خیالت چه مصور شده باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناتوانی بیدل از تشویش قدرت فارغ است

ناتوانی بیدل از تشویش قدرت فارغ است عقده در بی‌ناخنیها بیشتر واکرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل

نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل جز اینکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است این حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا

وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا قرب‌شه خواهی ز عالم‌چشم چون شهباز بند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدام ناله‌، چه دل‌، بیدل آن قدر دانم

کدام ناله‌، چه دل‌، بیدل آن قدر دانم که حیرتی به خیالی مقابل افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش محوکمان‌خانهٔ فریب چو بیدل

مباش محوکمان‌خانهٔ فریب چو بیدل خدنگ نازشکاری زقید شست برون آ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نام صیاد پرافشانی عنقا کافیست

نام صیاد پرافشانی عنقا کافیست غیر بیدل‌گرهی نیست به دام دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل وحشتم جز پاس ناموس جنون

نیست بیدل وحشتم جز پاس ناموس جنون کسوت عریان‌تنیها دامن از من چیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یأس من امتحان نمی‌خواهد

یأس من امتحان نمی‌خواهد بیدلم عبرت خدا دادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد فشار بام و در از خانه بیرون می‌کند ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محمل‌شمع‌می‌کشم‌بیدل

محمل‌شمع‌می‌کشم‌بیدل خدمت پا به‌گردنم افتاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد بزم پیری نشئه‌ای از زندگی بیدل

ندارد بزم پیری نشئه‌ای از زندگی بیدل چو قامت حلقه‌گردد ساغر دور فنا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند بیدل خبر از هرکه‌ گرفتم خبری بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

دلم بیدل ندارد چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل

کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل کز چه زخم دل ما سوخته یا می‌سوزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مزاج فقر ما باگرم وسرد الفت نمی‌گیرد

مزاج فقر ما باگرم وسرد الفت نمی‌گیرد هوایی نیست بیدل سرزمین بی‌کلاهان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژه نگشوده چندین رنگم از خود می‌برد بیدل

مژه نگشوده چندین رنگم از خود می‌برد بیدل رگ ‌گل بستر نازی پر طاووس بالینی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مشت خاکی بیدل ازتقلید گردون شرم دار

مشت خاکی بیدل ازتقلید گردون شرم دار دست قدرت ‌کی به این برج مثمن می‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی آرام بیدل می‌توان معلوم‌کرد

معنی آرام بیدل می‌توان معلوم‌کرد گر به رنگ موج بر قلب ‌تپیدن‌ها زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی نمای چهره مقصود نیستی ست

معنی نمای چهره مقصود نیستی ست بیدل مرا گداختن آیینه‌سازکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مفت موهومی شمر بیدل طفیل زیستن

مفت موهومی شمر بیدل طفیل زیستن در خیال‌آباد خود روزی دو مهمانست دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل وگرنه آن برق بی‌نیازی پی گیاه که می‌خرامد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگرداغ تودوزد چشم بر درد من بیدل

مگرداغ تودوزد چشم بر درد من بیدل وگرنه این گلستان‌کی سر بوی وفا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد

مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد تسلی هم درین محفل به آتش می‌تپد گاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب صلح از تعظیم مغروران مخور بیدل

فریب صلح از تعظیم مغروران مخور بیدل رگ ‌گردن چو برخیزد به عزم جنگ برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غماز ناتوانی ما هیچکس نبود

غماز ناتوانی ما هیچکس نبود بیدل شکست رنگ برون داد بوی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار جان کنی بر بال وحشت بسته‌ام بیدل

غبار جان کنی بر بال وحشت بسته‌ام بیدل صدای بیستونم قاصد مکتوب فرهادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد بیدل احرام صبوحی بسته‌ام

عمرها شد بیدل احرام صبوحی بسته‌ام کو خط پیمانه تا شبگیر من پیدا شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشرتم‌بیدل نه‌بریک‌دور موقوف‌است و بس

عشرتم‌بیدل نه‌بریک‌دور موقوف‌است و بس اشک خواهد سبحه ‌گردانید اگر پیمانه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم موهومه‌ای اسباب صورت بسته است

عالم موهومه‌ای اسباب صورت بسته است آنچه بیدل از خیال خام پیدا کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبع روشن نیست بی‌وحشت ز اوضاع سپهر

طبع روشن نیست بی‌وحشت ز اوضاع سپهر صورت دام است بیدل عکس پرویزن درآب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صد سال رفت تا به قد خم رسیده‌ایم

صد سال رفت تا به قد خم رسیده‌ایم بیدل چه خوشه‌هاکه نشد نذر داس ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شور اشکم بیدل از طرزکلامش آرمید

شور اشکم بیدل از طرزکلامش آرمید بهر این طفلان لبش‌گویی شکر آورده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکر هم بیدل از آثار نفاق است اینجا

شکر هم بیدل از آثار نفاق است اینجا الفت‌، آنگه گله‌؟ پیداست حیا کم داریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس

شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس حرف ما ناگفتنی وکار ما ناکردنی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیه روزی فروغ تیره‌بختان بس بود بیدل

سیه روزی فروغ تیره‌بختان بس بود بیدل ز دود خویش باشد سرمه چشم داغ دلها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سفله را منصب جاه است ندامت بیدل

سفله را منصب جاه است ندامت بیدل چون مگس سیر شود دست زند بر سر خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ نقش قدم بیدل از هوا نکندکس

سراغ نقش قدم بیدل از هوا نکندکس زخاک جوسردر زیرپا نشستهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخت زحمتکش اسباب جهانم بیدل

سخت زحمتکش اسباب جهانم بیدل چه نمودند که در دیده خسم افکندند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ساز ‌خسّت نیست بیدل بی‌درشتیهای طبع

ساز ‌خسّت نیست بیدل بی‌درشتیهای طبع کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست

زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست چون نفس درزیرپا دل دارم و دل آتش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زحرف زهد به میخانه دم مزن بیدل

زحرف زهد به میخانه دم مزن بیدل که تار سبحه درین بزم خارج آهنگ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز هستی جز تن آسانی ندارم در نظر بیدل

ز هستی جز تن آسانی ندارم در نظر بیدل چو محمل هر سر مویم رگ خوابست پنداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز عشق شعله‌خو برخاست دود از خرمن امکان

ز عشق شعله‌خو برخاست دود از خرمن امکان تب این شیر آتش ریخت بیدل در نیستانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سعی نارسا مشق ندامت می‌کنم بیدل

ز سعی نارسا مشق ندامت می‌کنم بیدل عصای ناله شد آخر چوکوهم پای خوابیده حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خویش می‌روم اینک تو هم بیا بیدل

ز خویش می‌روم اینک تو هم بیا بیدل که قاصد آمد و هوشم خبر نمی‌تابد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حباب و موج و مثالشان سبقی به بیدل ما رسان

ز حباب و موج و مثالشان سبقی به بیدل ما رسان که مدوزکینهٔ خودسری به امید طاقت این کمر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بسکه شرم سجودش گداخت پیکر بیدل

ز بسکه شرم سجودش گداخت پیکر بیدل چو عکس آب نهد سر بر آستانش و لرزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز اسرار دهانی حرف چندی‌کرده‌ام انشا

ز اسرار دهانی حرف چندی‌کرده‌ام انشا به‌جز شخص عدم‌بیدل‌که‌می‌فهمد زبانم‌را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رم فرصت سر تعداد ندارد بیدل

رم فرصت سر تعداد ندارد بیدل من درین قافله دیر است که زود آمده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

راست‌بازان‌را زحکم کج‌سرشتان چاره نیست

راست‌بازان‌را زحکم کج‌سرشتان چاره نیست باکمان‌، بیدل اطاعت لازم آمد تیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دو روزی طرف با دل هم ‌ببستم چون نفس بیدل

دو روزی طرف با دل هم ‌ببستم چون نفس بیدل بر این تمثال آخر خانهٔ آیینه تنگ آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌گرد جنون می‌کند امروز ببینید

دل‌گرد جنون می‌کند امروز ببینید در خانهٔ ما بیدل دیوانه نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل به‌توفان رفت هرجا جوهر طاقت‌گداخت

دل به‌توفان رفت هرجا جوهر طاقت‌گداخت خانه سیلابی‌ست بیدل‌گر ستون می‌گردد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دست ترحم‌کیست مژگان بیدل ما

دست ترحم‌کیست مژگان بیدل ما بر هرکه چشم واشد پیش از نگه دعا کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین چمن به چه‌ گل آشنا شوم من بیدل

درین چمن به چه‌ گل آشنا شوم من بیدل مگر چو لاله دو روزی به داغ یأس بجوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در هوای مقدمش بیدل به خاک انتظار

در هوای مقدمش بیدل به خاک انتظار نقش پا گشتیم لیک آواز پایی برنخاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در دکان وهم و ظن بیدل قماش غیر نیست

در دکان وهم و ظن بیدل قماش غیر نیست خودفروشیهاست آنجا غیر ما از ما مخر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در پردهٔ تحیر شور قیامتی هست

در پردهٔ تحیر شور قیامتی هست نشنیده است بیدل‌ گوشت فسانهٔ چشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

داغم از حوصلهٔ شوخ‌نگاهان بیدل

داغم از حوصلهٔ شوخ‌نگاهان بیدل کاش در بزم بتان آینه هم دل می‌داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی ربط آهنگ جنونم نگسلد بیدل‌

خموشی ربط آهنگ جنونم نگسلد بیدل‌ ز ساز دل مشو غافل تپیدن زیر و بم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خط پرگار خواندی دل ز معنی جمع‌ کن بیدل

خط پرگار خواندی دل ز معنی جمع‌ کن بیدل ندارد نسخهٔ نیرنگ دهر انجام و آغازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرتم بیدل سفارشنامهٔ آیینه است

حیرتم بیدل سفارشنامهٔ آیینه است می‌روم جایی‌که خود را او تماشا می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسن سرشار طلب بیدل تماشاکردنی‌ست

حسن سرشار طلب بیدل تماشاکردنی‌ست گر سواد موج می خط لب ساغر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حدیث مکتب عنقا چه سرکند بیدل

حدیث مکتب عنقا چه سرکند بیدل که حرف و صوت جزافسانهٔ مگوی تو نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نفس بیدل نفسها در تردد سوختم

چون نفس بیدل نفسها در تردد سوختم گوشهٔ دل جای راحت بود اما جا نداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون‌ حبابم ‌بیدل از وضع‌ خموشی ‌چاره نیست

چون‌ حبابم ‌بیدل از وضع‌ خموشی ‌چاره نیست صاحب آیینه را لازم بود پاس نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو گردون عمرها شد بال وحشت می‌زنم بیدل

چو گردون عمرها شد بال وحشت می‌زنم بیدل نرفتم آخر از خود هر قدر از خویشتن رفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شانه‌ات همه‌گر صد زبان بود بیدل

چو شانه‌ات همه‌گر صد زبان بود بیدل ز مو شکافی زلف سخن پشیمان باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه می‌پیچی ز روی جهل بر طول امل بیدل

چه می‌پیچی ز روی جهل بر طول امل بیدل که مو هو م است چو ن تار نظر آغاز و انجامت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه امکانست با وضع‌ کسان‌ گردم طرف بیدل

چه امکانست با وضع‌ کسان‌ گردم طرف بیدل که من چون آینه با هر که بینم روی او گردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چمن طبیعت بیدلم ادب آبیار شکفتگی

چمن طبیعت بیدلم ادب آبیار شکفتگی زده است ساغررنگ وبو به دماغ غنچه بهار ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چرخ از پهلوی خاک این همه چیده‌ست بلند

چرخ از پهلوی خاک این همه چیده‌ست بلند عجز بیدل به جنونزار غرورم افکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جنون رنگ مپیما درین چمن بیدل

جنون رنگ مپیما درین چمن بیدل شراب شیشهٔ‌نه غنچه یک پریزادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جرأت از محو بتان راست نیاید بیدل

جرأت از محو بتان راست نیاید بیدل حیرت آینه دستی‌ست ‌که بر دل بستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدل

تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدل من و چشمی‌ که به حیرانی خود وا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح