بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل

بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل لاله‌سان آینه زنگارنشین در بر ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس بود همچو دیدهٔ بیدل

بس بود همچو دیدهٔ بیدل شوق دیدار شمع خانهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر من‌که خود را نیز تا آنجا رسم ‌گم می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی‌هاست

بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی‌هاست مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد غنچه تا خواهد نفس‌بر لب‌رساند بیدل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با زبان خلق‌ کار افتاد بیدل چاره چیست

با زبان خلق‌ کار افتاد بیدل چاره چیست گوشه‌‌گیری‌های ما عنقا شد و تنها نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این سخن نیست‌ که یارا‌ن فهمند

این سخن نیست‌ که یارا‌ن فهمند عبرت ازبیدل ما سر زده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امشب عیار حسرت بیدل‌ گرفته‌ایم

امشب عیار حسرت بیدل‌ گرفته‌ایم هر اشک بوته‌ای زگداز نگاه اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز وارستگان شوقی به فکر هستی مپیچ بیدل

اگر ز وارستگان شوقی به فکر هستی مپیچ بیدل که همّت آیینهٔ تعلٌق به دست دامن‌فشان نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر این برق دارد آتش رخسار او بیدل

اگر این برق دارد آتش رخسار او بیدل نیابی در پس دیوار هیچ آیینه سیمابش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد ریشه‌ای پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آزادگی و سیرگریبان چه خیال است

آزادگی و سیرگریبان چه خیال است بیدل سر پرواز ته بال نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قطره تا محیط وبال تعلق است

از قطره تا محیط وبال تعلق است بیدل خوش‌آنکه الفت جزووکلیش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از جنون جولانی تحقیق این بیدل مپرس

از جنون جولانی تحقیق این بیدل مپرس شعلهٔ جواله‌ای بر گرد خود گردید و سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقدی دگر نمی‌شمرد کیسهٔ حباب

نقدی دگر نمی‌شمرد کیسهٔ حباب بیدل من از تهی شدن خویشتن پرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همت درین بیابان سرمنزل قرین است

همت درین بیابان سرمنزل قرین است بیدل تو در طلب باش‌ گو راه سر نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل چو عریانی لباسی نیست‌ گر مژگان بهم دوزی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گم‌گشتن پی موج جز در گهر مجویید

گم‌گشتن پی موج جز در گهر مجویید جایی‌که یأس بیدل نالد ز بینوایی نم از مژه مخواهید آه از جگر مجویید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل نی‌ام آیینه لیک از ساده لوحیها‌

من بیدل نی‌ام آیینه لیک از ساده لوحیها‌ به خوبان نسبتی دارم‌ که باید گفت بیدردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل

نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل چه عبرتم‌ که به حال من آه می‌گرید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هنگامهٔ دل است چه دنیا چه آخرت

هنگامهٔ دل است چه دنیا چه آخرت بیدل شوید و ترک غم این و آن ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل جهان دام است اگر آبی ندارد دانه‌ای دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لعبت خاکیم بیدل جوهر فطرت ‌کجاست

لعبت خاکیم بیدل جوهر فطرت ‌کجاست گر همه هستی‌ شود چیزی نمی‌داند عدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌رود از موج بر باد فنا نقش حباب

می‌رود از موج بر باد فنا نقش حباب تیغ خونخوارست بیدل چین پیشانی مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوبهار عشرتم بیدل‌که با این لاغری

نوبهار عشرتم بیدل‌که با این لاغری خون صیدم‌کرد شاخ ارغوان شمشیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد کوه می‌گردد همه ‌گر سایه بر سر می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌ به رنگ شمع از سر تا به پای خوبشتن‌گشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباز بیدل از اوهام نقد استغنا

مباز بیدل از اوهام نقد استغنا مرادکوکه‌کسی در غم حصول افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا

ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا بیدل عجز نوای ادب اظهار توایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست نالهٔ بلبل بیدل علم‌شان‌گل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل مرا سوخت اندیشهٔ بی‌گناهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محبت از شکست دل چه نقصان می‌کند بیدل

محبت از شکست دل چه نقصان می‌کند بیدل نگردد موی چینی سرمهٔ آهنگ فغفورم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان به هیچ‌ پرده سراغ وصال یافت

نتوان به هیچ‌ پرده سراغ وصال یافت بیدل‌ ز بوی یوسف ما پیرهن تهیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستانی به ذوق ناله انشا کرده‌ام بیدل

نیستانی به ذوق ناله انشا کرده‌ام بیدل ز چندین آستین دست دعای خویش می‌جویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست بیدل ز رنگ خود همه دامن شکسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل به یک واکردن مژگان جهانی را ز سر واکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل هزار آتش نفس‌ گدازد که آب خشکی ز سنگ ‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن

ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن به تحقیق نفس روز هزار آیینه شب ‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر دو عالم به غبار در دل یافته‌اند

هر دو عالم به غبار در دل یافته‌اند بیدل اینجا عبث ابرام نکرده‌ست نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم فرش تسیلم سر راه‌ که ام بیدل

ندانم فرش تسیلم سر راه‌ که ام بیدل به دامن ‌گردی از خود داشتم افشانده‌م جایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرسد تردد این و آن به وقار مشرب بیدلی

نرسد تردد این و آن به وقار مشرب بیدلی که دماغ عالم موج و کف ز می ‌گهر نکشد قدح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست

نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست از لب خاموش فکر انتقامش کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشانها نیست غیراز نام آن هم تا بی بیدل

نشانها نیست غیراز نام آن هم تا بی بیدل جهانی دیده‌ای‌، بشمار نقش بال عنقا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نصیحت‌کارگر نبود غریق عشق را بیدل

نصیحت‌کارگر نبود غریق عشق را بیدل به دریا احتیاج در نباشدگوش ماهی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس به سینهٔ بیدل ز شعلهٔ شوقت

نفس به سینهٔ بیدل ز شعلهٔ شوقت چو دود در قفس پیچ و تاب می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس هوس‌خیالان به هزار نغمه صرف است

نفس هوس‌خیالان به هزار نغمه صرف است سر دردسر ندارم من بیدل و دعایت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس نیاز خرام که می‌کنی بیدل

نفس نیاز خرام که می‌کنی بیدل که سنگ سبزه نیارد به‌این درنگ برون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما چو وارسید یقینها همه‌ گمانی بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیب غیب‌ است شهادت چه ‌خیال‌ است اینجا

غیب غیب‌ است شهادت چه ‌خیال‌ است اینجا بیدل از ساز قدم نشنوی آهنگ حدوث حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار گردش چشمی‌ست سر تا پای ما بیدل

غبار گردش چشمی‌ست سر تا پای ما بیدل زبان در سرمه گیرد هر که با ما گفتگو دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد شسته‌ام چون ابر دست از خرمی

عمرها شد شسته‌ام چون ابر دست از خرمی بیدل از من گریه می‌خواهد چه صحرا و چه باغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق راکردیم بیدل تهمت‌آلود هوس

عشق راکردیم بیدل تهمت‌آلود هوس در سوادکشور ما سایه دارد آفتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامال‌یأس

عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامال‌یأس تخم ما هم در خم این آسیا افتاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طرب‌پرستی از افسردگی برآ بیدل

طرب‌پرستی از افسردگی برآ بیدل که شعله نیز ز پا تا نشسته دارد رنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صفاها آخر از عرض هنر زنگار شد بیدل

صفاها آخر از عرض هنر زنگار شد بیدل ز غفلت تا به‌کی آیینه‌ات جوهر برون آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق طاووس است بیدل بیضه می‌باید شکست

شوق طاووس است بیدل بیضه می‌باید شکست صد در فردوست از یک عقده وا خواهد شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست دل نشد بیدل ‌کفیل نالهٔ دردی

شکست دل نشد بیدل ‌کفیل نالهٔ دردی نفس در موی چینی نقبها زد تا دمید از من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل ز نومیدی به‌دوش سنگ دارم محمل رم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست

شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست صبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلامت از دل افسرده خونها می‌خورد بیدل

سلامت از دل افسرده خونها می‌خورد بیدل ندامت می‌کشد زین ساز بی آهنک نشکستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست ازین بام چندین هوا می‌دمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم می‌شود دیوار چون شد قدری آب وگل بلند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سایه‌ام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس

سایه‌ام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس نیست ممتاز آنقدر روز من از شبهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زودتر بیدل به منزلگاه راحت می‌رسد

زودتر بیدل به منزلگاه راحت می‌رسد زاد راه خویش هرکس وحشت از دنیاگرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زحمتکش وهمیم چه ادبار و چه اقبال

زحمتکش وهمیم چه ادبار و چه اقبال بیدل نتوان‌گفت شب از ما سحر از ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زان بهارم مژدهٔ بوی خرامی می‌رسد

زان بهارم مژدهٔ بوی خرامی می‌رسد رنگ های رفته بیدل ‌گرد پیدا کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل

ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل چو خامه رفته‌ام از خود به سعی پیشانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سینه ‌گر نفسی بی‌تو می‌کشد بیدل

ز سینه ‌گر نفسی بی‌تو می‌کشد بیدل به دود از دل آتش‌کشیده می‌ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز دور باش غرورتغافلش بیدل

ز دور باش غرورتغافلش بیدل من و دلی‌که امیدش خروش زیرلبی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حرف پوچ بی‌مغزان سراپا شورشم بیدل

ز حرف پوچ بی‌مغزان سراپا شورشم بیدل ز وحشت چاره نبود همچو آتش در نیستانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بیدلی قدح انفعال سودایم

ز بیدلی قدح انفعال سودایم به شیشه‌ای‌که ندارم‌کسی چه سنگ زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز اظهار کمالم‌، آب می‌باید شدن بیدل

ز اظهار کمالم‌، آب می‌باید شدن بیدل لباس جوهرم‌، چون تیغ تا کی ننگ عریانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رنگ پروانهٔ این بزم ندارد بیدل

رنگ پروانهٔ این بزم ندارد بیدل تا به‌ کی نکهت گل واکشی از بوی چراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رسید نشئهٔ پیری چه خفته‌ای بیدل

رسید نشئهٔ پیری چه خفته‌ای بیدل به‌ گریه زن قدحی از شراب خندهٔ صبح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دود دل عمریست بیدل می‌دهم پرواز و بس

دود دل عمریست بیدل می‌دهم پرواز و بس بر گسستن بسته‌ام زنار آتشخانه‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلت چو شمع به هجر که داغ شد بیدل

دلت چو شمع به هجر که داغ شد بیدل کز اشک گرم تو بوی کباب می‌خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل چه باشد تا نگردد خون به یاد طره‌اش

دل چه باشد تا نگردد خون به یاد طره‌اش گر همه‌سنگ‌است بیدل زین‌فسون می‌گردد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دستگاه مستی ارباب معنی باده نیست

دستگاه مستی ارباب معنی باده نیست بیدل از چشم تر خود می‌کشد ساغر محیط حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین حسرت‌ که مهر طلعتش‌ کی پرده برگیرد

درین حسرت‌ که مهر طلعتش‌ کی پرده برگیرد چو بیدل می‌تپد هر شب به چشم خون فشان انجم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درآتش فکن بیدل این رخت وهم

درآتش فکن بیدل این رخت وهم تو افسرده‌ای کارکس خام نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل چون شمع همه ‌گر به شب تار نویسند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در تغافلخانهٔ ابروی اوست

در تغافلخانهٔ ابروی اوست بی دل آن طاقی‌ که نقشش قاش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل خارپا مانع جولان نشود آتش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواه برگنج قناعت خواه در قصر غنا

خواه برگنج قناعت خواه در قصر غنا روزکی چند است بیدل هرکسی مهمان حرص حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب بیدل این دلبستگی برنقش آب وگل چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیست

خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیست خواب ما آخر بر این بستر پریشان می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حق زنار وفا بیدل نمی‌گردد ادا

حق زنار وفا بیدل نمی‌گردد ادا تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حذرای حسود جنون حسب ‌که به حکم آگهی ادب

حذرای حسود جنون حسب ‌که به حکم آگهی ادب مثلی‌که بیدل مازند به تو نیست‌ کم ز کتک زدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چیده‌ام از خویش بر غفلت بساط آگهی

چیده‌ام از خویش بر غفلت بساط آگهی این حباب آیینهٔ دل دارد اما بیدل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون حنا بیدل ز گلزار عدم آورده‌ام

چون حنا بیدل ز گلزار عدم آورده‌ام رنگ امیدی که پایش گرد سر گرداندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو لاله از دل افسرده تا به‌کی بیدل

چو لاله از دل افسرده تا به‌کی بیدل چراغ کشته توان داشت در ته دامن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع از فکر خود تا خاک‌ گشتن برنمی‌آیم

چو شمع از فکر خود تا خاک‌ گشتن برنمی‌آیم گریبانهاست بیدل در گریبانی‌ که من دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه وفاست بیدل سخت‌جان‌ که دم جد‌‌ایی دوستان

چه وفاست بیدل سخت‌جان‌ که دم جد‌‌ایی دوستان جگر ستمزده خون شود ز حیای سینه نخستنت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه تأملست بیدل پر شوق برفشانیم

چه تأملست بیدل پر شوق برفشانیم که غبارها درین ره به امید ما نشسته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان در بیستون سینه‌ گرم‌ کاوشم بیدل

چنان در بیستون سینه‌ گرم‌ کاوشم بیدل که خون از ناخن من چون شرار از تیشه میا‌فتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چسان به عرض رسد حرف مدعا بیدل

چسان به عرض رسد حرف مدعا بیدل که ناله در نفس ناتوان ماست‌گره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان چشم نگشاید از خواب ناز

جهان چشم نگشاید از خواب ناز اگر بیدل افسانه انشا شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز حیا نمی‌باشد جوهر کرم بیدل

جز حیا نمی‌باشد جوهر کرم بیدل هرچه ریزشی دارد سرفکنده می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توانم جستن از دام فریبی اینچنین بیدل

توانم جستن از دام فریبی اینچنین بیدل چو شبنم‌ گر بجای ‌گام من هم چشم بردارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح