دید در مجلس رخش از شرم او گردید آب

دید در مجلس رخش از شرم او گردید آب خویش را چون نقش پا با خاک یکسان‌ کرد شمع‌ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم مزن بیدل اگر صاحبدلی

دم مزن بیدل اگر صاحبدلی محرم آیینه راکفر است آه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل خستهٔ بیدل نوحه‌سرا، ز تبسم لعل تو مانده جدا

دل خستهٔ بیدل نوحه‌سرا، ز تبسم لعل تو مانده جدا در ساز فغان نزند چه‌کند سر و برگ نی که شکر نشود حضرت ابوالمعانی بیدل…

دل آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل

دل آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل به غیر از عکس درآیینه روشن نمی‌گنجد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین محفل مبادا از زبان‌گردن‌کشم بیدل

درین محفل مبادا از زبان‌گردن‌کشم بیدل چو شمع از فیض خاموشی‌گریبان ساز دامانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درگلستانی‌که بیدل نوبر تسلیم‌کرد

درگلستانی‌که بیدل نوبر تسلیم‌کرد سایه هم یک پایه برتر بود ز دیوارها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در طلوع‌ کمال بیدل ما

در طلوع‌ کمال بیدل ما ماه در هالهٔ سها گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خاک تربتم نفسی می‌زند غبار

در خاک تربتم نفسی می‌زند غبار بیدل هنوز زندهٔ عشقم‌، نمرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این بزم ز آثار اسرارسنجان

در این بزم ز آثار اسرارسنجان چه ماند اگر شعر بیدل نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خوش است تازه ‌کنی طبع دوستان بیدل

خوش است تازه ‌کنی طبع دوستان بیدل که فطرتت به شراب رسیده می‌ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل بنای حسرتی در عالم امید معمورم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامشی هم ترجمان حال ماست

خامشی هم ترجمان حال ماست بی‌سخن پیداست بیدل راز شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیا بال هوس را مانع پرواز می‌گردد

حیا بال هوس را مانع پرواز می‌گردد نگه در دیده بیدل موجهٔ آب است شبنم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسرت دل را زمینگیری نمی‌گردد علاج

حسرت دل را زمینگیری نمی‌گردد علاج ناله‌در سیر است بیدل‌کوه‌اگر ازپانشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب از حیرت‌ کم‌فرصتی‌های زمان بیدل

حباب از حیرت‌ کم‌فرصتی‌های زمان بیدل نگاهی جانب دریا به پشت چشم تر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون شرر چشم به ذوق چه‌ گشایم بیدل

چون شرر چشم به ذوق چه‌ گشایم بیدل من که انجام نفس دارم و آغاز نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چوبیدل آنکه مهررخت دلنشین اوست

چوبیدل آنکه مهررخت دلنشین اوست نقش نگین نمی‌شودش حرف‌کینه‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل

چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل وفا گلی به سرم زد که داغدارم‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو بید‌ل توان از دو عالم‌گذشت

چو بید‌ل توان از دو عالم‌گذشت اگر یک قدم جهد مردانه‌ایست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه سان از سستی طالع ز پا افتاده‌ام بیدل

چه سان از سستی طالع ز پا افتاده‌ام بیدل که تمثال ضعیفم را کند آیینه دیبایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چند چون شمع ‌نگریم‌ بیدل

چند چون شمع ‌نگریم‌ بیدل انجمن از نظرم می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم عبرت هرکه براوراق روزوشب‌گشود

چشم عبرت هرکه براوراق روزوشب‌گشود همچو بیدل معنی بیحاصلی فهمید و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جور گردون بیدل از دست ضعیفی می‌کشم

جور گردون بیدل از دست ضعیفی می‌کشم نالهٔ نگذشته بر لب از که خواهد داد من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جمعیت‌گوهر نکشد زحمت امواج

جمعیت‌گوهر نکشد زحمت امواج بیدل به خموشان نکنند اهل زبان بحث حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جام در خون زن چو گل بیدل دگر ابرام چیست

جام در خون زن چو گل بیدل دگر ابرام چیست در بساط رنگ نتوان بیش از این مختار شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو با ساز تعلق درگذشتی از امل بیدل

تو با ساز تعلق درگذشتی از امل بیدل ندارد رشتهٔ کس بی‌گسستن این درازیها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تعلق من و ما سهل نشمری بیدل

تعلق من و ما سهل نشمری بیدل تاملی‌ که به تار نفس چهاست ‌گره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تختهٔ مشق کدورتهامباش از اعتبار

تختهٔ مشق کدورتهامباش از اعتبار تیغ در زنگ است بیدل هر قدر می‌دارد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاکجا بیدل به افسون امل خواهی تنید

تاکجا بیدل به افسون امل خواهی تنید قصهٔ ما داستان مار دارد سر مکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا دو عالم مرکز پرگارتحقیقت شود

تا دو عالم مرکز پرگارتحقیقت شود چون‌نفس یک پر زدن بیدل به‌گرد دل برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا بپوشم بیدل آن‌گنجی‌که در دل داشتم

تا بپوشم بیدل آن‌گنجی‌که در دل داشتم عالم ویرانی از بام و درم گل کرد و ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیام عشق به‌گوش هوس مخوان بیدل

پیام عشق به‌گوش هوس مخوان بیدل سخن اگر سخن اوست جزکلام تو نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پا آبله‌کردیم دگر برگ طلب‌کو

پا آبله‌کردیم دگر برگ طلب‌کو بیدل عرق سعی درین پرده نفس‌سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌سیاهی نیست بیدل صورت ایجاد خط

بی‌سیاهی نیست بیدل صورت ایجاد خط یک قلم معنی‌طرازان تیره‌بختی زاده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ازین‌ما ومن‌خموشی‌ات‌اولی‌ست

بیدل‌ازین‌ما ومن‌خموشی‌ات‌اولی‌ست هستی ما جز صدای جام ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح

بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نکندشعبهٔ جان جلوه به چشمش

بیدل نکندشعبهٔ جان جلوه به چشمش تا گرد جسد آینه‌دار سر راه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نشود رام‌کسی طایر وصلش

بیدل نشود رام‌کسی طایر وصلش تا از دل صد چاک نباشد قفس اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل من و ما از تو ببالد، چه خیال است

بیدل من و ما از تو ببالد، چه خیال است هر چند تو او نیستی‌، آخر نه از اویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مژه مگشای‌ که در عالم عبرت

بیدل مژه مگشای‌ که در عالم عبرت کس سود ندیده است به نقصان تغافل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل لب آن برگ ‌گل اندام ندارد

بیدل لب آن برگ ‌گل اندام ندارد شهدی‌ که تواند به خیالش مگس افتاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ کسی به عرش حقیقت نمی‌رسد

بیدل‌ کسی به عرش حقیقت نمی‌رسد تا خاک راه احمد مرسل نمی‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غرور لاف دلیل سبکسری‌ست

بیدل غرور لاف دلیل سبکسری‌ست خودسنجی‌ات به سنگ‌کران می‌کند طرف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل شکست شیشهٔ دل نیز عالمی‌ست

بیدل شکست شیشهٔ دل نیز عالمی‌ست ساز جنون‌کن و قدحی در ترنگ زن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سخن صدای گرفتاری دل است

بیدل سخن صدای گرفتاری دل است این ریشه‌ها ز دانهٔ زنجیر می‌کشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز هر دو کَون فراموشیت خوش است

بیدل ز هر دو کَون فراموشیت خوش است زین بیش نیست‌ گر همه‌ گویم هزار بار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز سر مراد دنیا

بیدل ز سر مراد دنیا برخاست کسی که بی‌عصا بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز جگرسوختگی چاره ندارم

بیدل ز جگرسوختگی چاره ندارم با داغ مرا لاله‌صفت‌عهد قدیم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز آبروطلبی دست شسته‌ایم

بیدل ز آبروطلبی دست شسته‌ایم کاین آرزو بنای دو عالم به آب داد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دلیل مقصد عزت تواضع است

بیدل دلیل مقصد عزت تواضع است زین جاده ماه نو به جهان‌کمال رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل درین حدیقه زتحقیق من مپرس

بیدل درین حدیقه زتحقیق من مپرس رنگی‌ که رفت و باز نیاید همان منم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل خلف سلسلهٔ عبرت امکان

بیدل خلف سلسلهٔ عبرت امکان جز مرگ چه از ارث پدر داشته باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو مه نو به سجودکه خمیدی

بیدل چو مه نو به سجودکه خمیدی کامروز چراغ تو ز محراب برآمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه مشکل است ز دنیاگذشتنم

بیدل چه مشکل است ز دنیاگذشتنم یک ناله داشتم‌ که ز هفت آسمان‌ گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چمن‌ آرای گریبان خیالیست

بیدل چمن‌ آرای گریبان خیالیست یارب نشود آنکه سر ازخویش برآرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تو برون تاز که ما وهم‌پرستان

بیدل تو برون تاز که ما وهم‌پرستان چندانکه نشستیم به راهی ندمیدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل پی هستی به عدم می‌رسد اخر

بیدل پی هستی به عدم می‌رسد اخر غر‌بت تک وتازی‌ست‌که خواهد به وطن رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل بهار امکان رنگی نداشت چندان

بیدل بهار امکان رنگی نداشت چندان دستی که سودم از یأس بر گل تپانچه‌ها زد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به نیم ناله دل از دست داده‌ایم

بیدل به نیم ناله دل از دست داده‌ایم کوه تحملی‌که تو دیدی سپند بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به عرق شسته‌ام از شرم فضولی

بیدل به عرق شسته‌ام از شرم فضولی مکتوب نفس داشت جنون ملتمسی چند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد

بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد پیش‌آ قدمی چند که در پای تو افتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به حسن مطلع نازش چسان رسیم

بیدل به حسن مطلع نازش چسان رسیم ما راکه ذره ساخته حیران آفتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به بند نی‌ گرهی نیست ناله را

بیدل به بند نی‌ گرهی نیست ناله را آزاده‌ایم اگر همه در چاه رفته‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل بساط دل را بستم به ‌ناله آمین

بید‌ل بساط دل را بستم به ‌ناله آمین کردم به ‌گلشن داغ از شعله باغبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت است

احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت است همچو خورشید از لباس عاریت عریان شدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اینجا همه ریش است و فش‌است

بیدل اینجا همه ریش است و فش‌است ملت و کیش چه معنی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این دامگه از صید تماشا خالی‌ست

بیدل این دامگه از صید تماشا خالی‌ست مفت چشمی‌ که نگاهی به قفس می‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل انجام تماشا محو حیرت گشتن است

بیدل انجام تماشا محو حیرت گشتن است این همه سعی نگه تا بی‌نگاهی می‌رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب چون شرار کاغذ آتش زده

بیدل امشب چون شرار کاغذ آتش زده چیده‌ام گلها ز باغ دلگشای سوختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر جنون نکند هرزه‌ تازیت

بیدل اگر جنون نکند هرزه‌ تازیت گرد دگر نمی‌شود از پیش و پس بلند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اقبال ضعیفیهای ما پوشیده نیست

بیدل اقبال ضعیفیهای ما پوشیده نیست آفتاب عالم عجزست رنگ زرد ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اشغال خطا را مایهٔ دانش مگیر

بیدل اشغال خطا را مایهٔ دانش مگیر صرف لغزش چون قلم سرتا به‌پا می‌بینمت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازیاد رخش غوطه به‌گلشن زده‌ایم

بیدل ازیاد رخش غوطه به‌گلشن زده‌ایم سر اندیشهٔ ما محوگریبان گل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازخویش به جز نفی چه اثبات‌کنیم

بیدل ازخویش به جز نفی چه اثبات‌کنیم رنگ را شوخی پرواز همان پر شکنی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از وصلی نویدم داده‌اند

بیدل از وصلی نویدم داده‌اند دل تپیدن کوس شاهی می‌زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم

بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم نی این بزم شکسته‌ست نفس در لب نایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فهم کلامت عالمی دیوانه شد

بیدل از فهم کلامت عالمی دیوانه شد ای جنون انشا دگر فکر چه مضمون می‌کنی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ظاهر و مظهر بگذر

بیدل از ظاهر و مظهر بگذر جلوه‌، تا آینه‌، نامشهود است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سرگشتگانی منزلت آوارگی‌ست

بیدل از سرگشتگانی منزلت آوارگی‌ست اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از درشتی خو مشکل است رستن تو

بیدل از درشتی خو مشکل است رستن تو تابه‌آتشش‌نبری‌سنگ‌آبگون‌نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خاک می‌رویم به باد

بیدل از خاک می‌رویم به باد غیر ازین‌نیست‌آنچه پیش‌و پس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دلهاکرده‌ایم

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دلهاکرده‌ایم نسبتی ، با زلف می‌باشد سر افتاده را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس در شکنج لاغری فرسوده‌ایم

بیدل از بس در شکنج لاغری فرسوده‌ایم ناله و داغ دل خون‌گشته طوق وگردنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس

بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس بزم چو باشد شراب آبله‌اش ساغر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است

بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است در وطنم تو مونسی همسفرم تو می‌روی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اسرارعشق‌گوش ولب آگاه نیست

بیدل از اسرارعشق‌گوش ولب آگاه نیست فهم‌کن ودم مزن حرف نبی یا ولی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل احیای معانی به خموشی کردم

بیدل احیای معانی به خموشی کردم نفس سوخته اعجاز مسیحای دل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیابان طلب بحری است بیدل

بیابان طلب بحری است بیدل که آنجا آبله جوش حبابست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌گرد عرصهٔ تسلیم خفته‌ای بیدل

به‌گرد عرصهٔ تسلیم خفته‌ای بیدل تو خواه فتح تصور نما و خواه شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهارت بیدل آخر در چه ‌گلزار آشیان دارد

بهارت بیدل آخر در چه ‌گلزار آشیان دارد که عمری شد به چندین رنگ پیش خویش می‌آیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وصل از ناتوانی رنج هجران می‌کشم بیدل

به وصل از ناتوانی رنج هجران می‌کشم بیدل ندارم آنقدر جرأت که چشمی واکنم سویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ‌هرطرف چه خیال ‌است سرکشیدن بیدل

به ‌هرطرف چه خیال ‌است سرکشیدن بیدل پر شکسته همان آشیان عجز پناه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مکتبی‌ که نوشتند حرف ما بیدل

به مکتبی‌ که نوشتند حرف ما بیدل به تار ناله صریر قلم شکست آهنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به قطع زندگی بیدل نفس مهلت نمی‌خواهد

به قطع زندگی بیدل نفس مهلت نمی‌خواهد رموز بی‌نیامی روشن‌ است از پیکر تیغش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صورت بیدلم اما به معنی

به صورت بیدلم اما به معنی بود چون اشک سر تا پای ما دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به زهد خشک لاف تردماغیها مزن بیدل‌

به زهد خشک لاف تردماغیها مزن بیدل‌ شنا نتوان به روی موج نقش بوریا کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دیر و کعبه‌ کارت چیست بیدل

به دیر و کعبه‌ کارت چیست بیدل اگر فهمیده ای دل حانهٔ ‌کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خانمان نکشد آرزوی الفت بیدل

به خانمان نکشد آرزوی الفت بیدل مثال وحشی ما را خیال آینه چاه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چندین داغ آهی از دل ما سر نزد بیدل

به چندین داغ آهی از دل ما سر نزد بیدل چراغ لالهٔ ما نیست تهمت قابل دودی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پیش سرو قدی خاک راه شد بیدل

به پیش سرو قدی خاک راه شد بیدل بلند همتی ماببین‌وپستی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح