بیدل مپیچ چندین بر دستگاه اقبال

بیدل مپیچ چندین بر دستگاه اقبال در دامن بلندت چین دارد آستینی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل گران افتاده است از عاجزی اجزای من

بیدل گران افتاده است از عاجزی اجزای من رنگی‌ که پروازن دهم چون شمع بر رو می‌زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل کجا روم ز که پرسم مقام یار

بیدل کجا روم ز که پرسم مقام یار آواره قاصد نفسم نامه می‌برم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غبار عالم اوهام زندگیست

بیدل غبار عالم اوهام زندگیست نگذشته‌ای ز هیچ اگر از خویش نگذری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل شدم و رَستم از اوهام تعین

بید‌ل شدم و رَستم از اوهام تعین آیینه شکستن به بغل داشت کلاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زوضع خامشی غنچه سوختم

بیدل زوضع خامشی غنچه سوختم این بوسه‌سنج‌گلشن فکر دهان کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز نفس آینه‌ام یأس خروش است

بیدل ز نفس آینه‌ام یأس خروش است کای دیده‌وران این چه غبارست ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز درد عشق بسی خون‌گریستی

بیدل ز درد عشق بسی خون‌گریستی ترکرد شرم اشک تو دامان پاک ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشی‌ست

بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشی‌ست ورنه به حقیقت نه زیانیم و نه سودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل رقم صفحهٔ ما بیخبریهاست

بیدل رقم صفحهٔ ما بیخبریهاست رو سر خط تحقیق ز فرزانه طلب‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دلت اگرهوس آهنگ منزل است

بیدل دلت اگرهوس آهنگ منزل است ما و شکست‌کوشش وتدبیر خواب پا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل در این مکان ز ادب دم زدن خطاست

بیدل در این مکان ز ادب دم زدن خطاست شرمی‌که لولیان همه تنبک خریده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل حذر از خیره‌سری کز رگ ‌گردن

بیدل حذر از خیره‌سری کز رگ ‌گردن بر صحت هر حرف چو لکنت غلط آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو شمع ساخت جبین نیازما

بیدل چو شمع ساخت جبین نیازما با سجده‌ای که غیر گدازش وضو نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه خیال است در این راه نلغزی

بیدل چه خیال است در این راه نلغزی اشکی و قدم بر مژهٔ تر زده‌ای باز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چرا نسوزم شمع وداع هستی

بیدل چرا نسوزم شمع وداع هستی زان شوخ آشنایش بیگانه را عروسی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تلاش عجز به جایی نمی‌رسد

بیدل تلاش عجز به جایی نمی‌رسد خلقی چو شمع داغ شد و مرد در عرق حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به‌گمان محو یقینم چه توان‌کرد

بیدل به‌گمان محو یقینم چه توان‌کرد کم فرصتی از وصل‌پرستان چه پیام است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به هوس طالب عنقا نتوان شد

بیدل به هوس طالب عنقا نتوان شد تا گم شدن از خویش ره خانهٔ ما پرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به ما و تو چه رسد ناز آگهی

بیدل به ما و تو چه رسد ناز آگهی در عالمی که حسن هم آیینه‌دار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به طبع آبلهٔ پا نهفته‌ایم

بیدل به طبع آبلهٔ پا نهفته‌ایم لغزیدنی‌که بر دوجهان خط‌کشیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به خیال مژهٔ چشم سیاهی

بیدل به خیال مژهٔ چشم سیاهی امروز سیه مست‌تر از سایهٔ تاکم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به جلوه‌گاه نثار تبسمش

بیدل به جلوه‌گاه نثار تبسمش آه از ستمکشی‌که نیاورد جان به لب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال

بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال باید جهانیان ز جبینم وضو کنند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این‌کم‌همتان بر عز و جاه

بیدل این‌کم‌همتان بر عز و جاه فخرها دارند و عاری بیش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان گلشن ما آنچه دارد باب‌ گلخن داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت

بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت فکر ساحل می‌تراشدکشتی ازکام نهنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این بار که بر دوش من است

بیدل این بار که بر دوش من است مژه تا خم شود انداخته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آن به‌که دود ریبشهٔ من در دل خاک

بیدل آن به‌که دود ریبشهٔ من در دل خاک ورنه چون تاک هزار آبله در راه من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس گره رشته‌ گوهر دگرست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر این بود سرانجام محبت

بیدل اگر این بود سرانجام محبت دل بهر چه بستم به هوا، آه امیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اسباب‌طرب تنبیه‌آگاهی‌ست‌، لیک

بیدل اسباب‌طرب تنبیه‌آگاهی‌ست‌، لیک انجمن پر غافل است ازگوشمال چنگها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد

بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد برنمی‌دارد هواگشتن تری از آبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد کرده‌ام رنگین به خون صید لاغرتیغ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم این نمکدان داد آرامم به چشم خواب داد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست شمع پیکانی در اینجا تیر روشن میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف با ضعیفی‌گرتوانی صلح‌کردن جنگ نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش صور می‌خندد طنینی کز مگس بالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش نرگسستان چشمکی خس‌پوش مژگان‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس نشئهٔ جوهر تحقیق اثرها دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از پیکر خمیده ما

بیدل از پیکر خمیده ما ناتوانی ‌کلاه ناز شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم داغ شد هرکس به‌پهلوی من شیدانشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف می‌کند در عرض جرأت رنگ استغفار گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی رنگ چمن می‌شکند بوی بهار ازپرتو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آبرو گذشتن نیست

بیدل از آبرو گذشتن نیست از حیا غافلی‌، عرق دریاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است آتش به دو عالم فکن از سودن دستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض محرم راز غنایم ‌کرد آثار طمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل

به‌کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل شکست‌این‌آبله‌چندان‌که‌جیحون‌کردصحرا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن

به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن چه بلاست ذوق‌ گهر شدن ‌که چو موج خود شکن آمدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر رنگ از من و ما درس عبرت بردنی دارد

به هر رنگ از من و ما درس عبرت بردنی دارد زخلق آن جنس معنیها زبیدل این سخن بردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل ز خاکم تا غباری هست آب از سر نمی‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل

به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد که یادکاوش مژگان یار مرهم اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی نشسته‌ایم و زما جای ما همان خالیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دل هم تا توانی چون نفس مایل مشو بیدل

به دل هم تا توانی چون نفس مایل مشو بیدل مبادا سیر این آیینه در راهت قفس باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل

به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل فریبم می‌دهد تمثال از آیینه بیرونی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چار سوی تامل نیافتم بیدل

به چار سوی تامل نیافتم بیدل ترازویی ‌که ‌گرانتر ز دل بود سنگش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل چو میدان‌کمان کز بوسهٔ زهگیر فرساید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من جوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس است آینه پرداز جرات من بیدل

بس است آینه پرداز جرات من بیدل عرق دمیدن و تا جبهه از حیا نرسیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل مزد آن است که برخود نفسی تنگ شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل خاک تا هم‌نفس باد بود بی‌رم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا ننهاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است بیدل به رشته‌ ای‌ که توان‌ کرد وامبند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان صد بیابان می‌دود از ربشه آن سو دانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل سواد سایهٔ دیوار نیستی محک استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن

اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن می‌نهد هر غنچه بر بالین چندین خار سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازدل خون‌بسته بیدل نشئهٔ راحت‌مخواه

ازدل خون‌بسته بیدل نشئهٔ راحت‌مخواه باده جز خونابه نبود ساغر تبخاله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از که خواهیم داد ناکامی

از که خواهیم داد ناکامی بیدل بیکسی مآل خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب

از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب سبحه را بر جاده زنار باید تاختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقدی دگر نمی‌شمرد کیسهٔ حباب

نقدی دگر نمی‌شمرد کیسهٔ حباب بیدل من از تهی شدن خویشتن پرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همت درین بیابان سرمنزل قرین است

همت درین بیابان سرمنزل قرین است بیدل تو در طلب باش‌ گو راه سر نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل چو عریانی لباسی نیست‌ گر مژگان بهم دوزی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گم‌گشتن پی موج جز در گهر مجویید

گم‌گشتن پی موج جز در گهر مجویید جایی‌که یأس بیدل نالد ز بینوایی نم از مژه مخواهید آه از جگر مجویید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل نی‌ام آیینه لیک از ساده لوحیها‌

من بیدل نی‌ام آیینه لیک از ساده لوحیها‌ به خوبان نسبتی دارم‌ که باید گفت بیدردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل

نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل چه عبرتم‌ که به حال من آه می‌گرید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هنگامهٔ دل است چه دنیا چه آخرت

هنگامهٔ دل است چه دنیا چه آخرت بیدل شوید و ترک غم این و آن ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل جهان دام است اگر آبی ندارد دانه‌ای دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لعبت خاکیم بیدل جوهر فطرت ‌کجاست

لعبت خاکیم بیدل جوهر فطرت ‌کجاست گر همه هستی‌ شود چیزی نمی‌داند عدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌رود از موج بر باد فنا نقش حباب

می‌رود از موج بر باد فنا نقش حباب تیغ خونخوارست بیدل چین پیشانی مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوبهار عشرتم بیدل‌که با این لاغری

نوبهار عشرتم بیدل‌که با این لاغری خون صیدم‌کرد شاخ ارغوان شمشیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد کوه می‌گردد همه ‌گر سایه بر سر می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌ به رنگ شمع از سر تا به پای خوبشتن‌گشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباز بیدل از اوهام نقد استغنا

مباز بیدل از اوهام نقد استغنا مرادکوکه‌کسی در غم حصول افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا

ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا بیدل عجز نوای ادب اظهار توایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست نالهٔ بلبل بیدل علم‌شان‌گل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل مرا سوخت اندیشهٔ بی‌گناهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محبت از شکست دل چه نقصان می‌کند بیدل

محبت از شکست دل چه نقصان می‌کند بیدل نگردد موی چینی سرمهٔ آهنگ فغفورم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان به هیچ‌ پرده سراغ وصال یافت

نتوان به هیچ‌ پرده سراغ وصال یافت بیدل‌ ز بوی یوسف ما پیرهن تهیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستانی به ذوق ناله انشا کرده‌ام بیدل

نیستانی به ذوق ناله انشا کرده‌ام بیدل ز چندین آستین دست دعای خویش می‌جویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست بیدل ز رنگ خود همه دامن شکسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل به یک واکردن مژگان جهانی را ز سر واکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل هزار آتش نفس‌ گدازد که آب خشکی ز سنگ ‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح