ز سردمهری ایام دم مزن بیدل

ز سردمهری ایام دم مزن بیدل مباد.چون سحرت از نفس دمد کافور حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خون آرزو صدرنگ می‌بالد بهار من

ز خون آرزو صدرنگ می‌بالد بهار من نهال باغ یأسم ریشه در آب دگر دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تیغ یار سر ما بلند شد بیدل

ز تیغ یار سر ما بلند شد بیدل به موج خیمهٔ ناز حباب می‌بافند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بس وارستگی می‌جوشد از بنیاد من بیدل

ز بس وارستگی می‌جوشد از بنیاد من بیدل پرنگ‌، الفت نگیرد نقش من نقاش گر بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز احسانهای تیر او چه سنجد بیخودی بیدل

ز احسانهای تیر او چه سنجد بیخودی بیدل مگر انصاف آگاهی نهد دل در ترازویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رم‌طور مصرع‌بیدلم‌، دم‌و دود سلسله‌ام رسا

رم‌طور مصرع‌بیدلم‌، دم‌و دود سلسله‌ام رسا کمک د‌‌و عالم امل دمد که سراسر علمم رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ر بس در آرزوی می سرا ‌پا حسرتم بیدل

ر بس در آرزوی می سرا ‌پا حسرتم بیدل نفس تا بر لبم آید صدای جام می‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دهد منشور شهرت نام را نقش نگین بیدل

دهد منشور شهرت نام را نقش نگین بیدل پر پروازگردد گر در آید پای در سنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌از ننگ‌آب‌شد بیدل‌که‌پیش‌لعل‌خاموشش

دل‌از ننگ‌آب‌شد بیدل‌که‌پیش‌لعل‌خاموشش تبسم می‌کند موج‌ گهر گویی دهن دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل به نادانی مده بیدل‌که در ملک یقین

دل به نادانی مده بیدل‌که در ملک یقین تختهٔ مشق خیال است آینه تاساده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین هوسکده از من چه دیده‌ای بیدل

درین هوسکده از من چه دیده‌ای بیدل به عالمی که نی‌ام بایدم تماشا کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدل

درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدل که طوف سوخته جانان لاله‌زار نکردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در گلستانی‌ که دارد اشک بیدل شبنمی

در گلستانی‌ که دارد اشک بیدل شبنمی برگ برگش نالهٔ بلبل به دامان بشکفد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خور ظرف خیال حوصله دارد حباب

در خور ظرف خیال حوصله دارد حباب بیدل دریاکش جام نگون خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل سراغ امن خواهی سر به زیر بال عنقا کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل اشکها درین محفل ریشخند مژگان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل غباری داشت گفت‌وگو نفس در خویش دزدیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را در دل آیینه بیدل سر به سر زنگ است آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم سرگرانیهای ما آیینه بالین بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسن تاب عرق شرم ندارد بیدل

حسن تاب عرق شرم ندارد بیدل ورنه آیینهٔ ما آن همه نامحرم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست

حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست بجز خمی‌ که به دوش من است بار ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتم

چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتم قفل وسواس دل آخر کرد بی‌دندانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون اشک شمع بیدل دور از بساط وصلش

چون اشک شمع بیدل دور از بساط وصلش آتش فشانده بر سر مینا شکسته بر دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو صبحم صفحه بی‌نقشست بیدل

چو صبحم صفحه بی‌نقشست بیدل شکست رنگ‌ گاهی می‌نویسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل چو گل‌ کند کف پا من‌ کنم خیال جبین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل که هرکجا نگهی بود کرد با مژه ساز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل عرق کجاست اگر نوبت حیا برسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چقدر عالم بیدل به خیال آمده‌ایم

چقدر عالم بیدل به خیال آمده‌ایم هرکه بر ما نظری کرد دل از ما برداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل فراموش خودی یا رفته‌ای از یاد خاموشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان به سرمه ‌گرفت اتفاق معنی بیدل

جهان به سرمه ‌گرفت اتفاق معنی بیدل حدیث عشق چه صنعت ‌کند زبان‌ که نبندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جبریان محفل تقدیر پر بیچاره‌اند

جبریان محفل تقدیر پر بیچاره‌اند با قضا بیدل چه سازد دست و پای لنگ و لوک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری که چون آیینه تمثالست یکسر جنس دکانش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل مگر چوشمع‌کنی‌کار خود نشسته درست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من ز جوهر در عرض خفته‌ست اینجا تیغ قاتل هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل مبادا در نگین نامی‌که داری نقش پا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی خاکساری در نگین باید چو نقش پا گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است بیدل چو بوی‌گل به‌کمین بهانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیری‌ام بیدل به هر مو بست مضمون خمی

پیری‌ام بیدل به هر مو بست مضمون خمی بعد از این ترتیب دیوان هلالی می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پای پر آبله شد دست تأسف بیدل

پای پر آبله شد دست تأسف بیدل بسکه از وادی امید پشیمان رفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌لب دلدار بیدل غوطه زد در موج اشک

بی‌لب دلدار بیدل غوطه زد در موج اشک عاقبت افکند در دریا گهر گم کردنش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌چه‌سحرکاری‌ست‌کاین‌زاهدان‌خودبین

بیدل‌چه‌سحرکاری‌ست‌کاین‌زاهدان‌خودبین آیینه در مقابل خندیده‌اند بر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل همه‌جا آینهٔ صورت عجزیم

بیدل همه‌جا آینهٔ صورت عجزیم نقش قدمی را چه عروج و چه تنزل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نه رنگ بود و نه بویی در چمن

بیدل نه رنگ بود و نه بویی در چمن رسواییی به چهره عبرت نشسته بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفس سوختهٔ ما چه فروشد

بیدل نفس سوختهٔ ما چه فروشد حیرت همه جا تخته نموده‌ست دکانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نپختم آرزوی مزرع امید

بیدل نپختم آرزوی مزرع امید کاخر ز یأس سوخته خرمن نسوختم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مگذر از سر زانوی قناعت

بیدل مگذر از سر زانوی قناعت این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مباش ایمن از آفات روزگار

بیدل مباش ایمن از آفات روزگار چون مار خفته در بن دندان گزند او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ که داد اینجا آگاهی از تو ما را

بیدل‌ که داد اینجا آگاهی از تو ما را ما عالم جنونیم‌، تو مجلس شرابی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غم علایق حیف است بار دوشت

بیدل غم علایق حیف است بار دوشت سر نیست اینکه باید از تن جدا نکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل طلب راحت اگر مقصد جهد است

بیدل طلب راحت اگر مقصد جهد است چون موج گهر بر دل ناکام غلو کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است

بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است آن نیست بی‌نشان‌که تو یابی نشان او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زشروشورتعلق به جنون زن

بیدل زشروشورتعلق به جنون زن گو خانهٔ زنجیر تو معمور نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز عبرتی‌ که در آیینهٔ حیاست

بیدل ز عبرتی‌ که در آیینهٔ حیاست ما را بس ست اگر همه تمثال وانمود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز حالم اینکه نفس گرد می‌کند

بیدل ز حالم اینکه نفس گرد می‌کند کم نیست در قلمرو هستی‌کرامتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز برق وحشت آزادی‌ام مپرس

بیدل ز برق وحشت آزادی‌ام مپرس این شعله را برآمدن از خود زبانه‌ای‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دماغ ناز تو پر می‌زند به‌عرش

بیدل دماغ ناز تو پر می‌زند به‌عرش گویا به بال پشه ز عنقا گذشته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دل عاشق به هوس رام نگردد

بیدل دل عاشق به هوس رام نگردد اخگر نشود تکمهٔ پیراهن‌ کاغذ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل خموش باش‌ که تا لب گشوده‌ای

بیدل خموش باش‌ که تا لب گشوده‌ای فرصت به ‌کسوت نفس از دام جسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب از دیدة تر قطع مکن نسبت نم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو بند نیشکر از فکر آن دهن

بیدل چو بند نیشکر از فکر آن دهن معنی فشار قافیهٔ تنگ می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه اثر واکشد از درد برهمن

بیدل چه اثر واکشد از درد برهمن نیشی نگشوده‌ست رگ سنگ صنم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیق

بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیق ماییم‌ که خود را ز خود آگاه نکردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تآملی که در این گلشن خیال

بیدل تآملی که در این گلشن خیال رنگ شکستهٔ تو چه پرواز می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به‌حرف وصوت هم‌آواره‌گشت‌خلق

بیدل به‌حرف وصوت هم‌آواره‌گشت‌خلق بردیم سر به مهر عدم راز آشنا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به هر دلی ندهند آرزوی داغ

بیدل به هر دلی ندهند آرزوی داغ اسکندر است باب تمنای آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به قفس کرده‌ام از گلشن امکان

بیدل به قفس کرده‌ام از گلشن امکان رنگی‌که نه پرواز عیانست و نه بالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به سر ازپرتو خورشید تو دارد

بیدل به سر ازپرتو خورشید تو دارد آن سایه‌که پیش و پس دیوار نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به حیا چاره افلاس توان‌کرد

بیدل به حیا چاره افلاس توان‌کرد عریانی اگر جامه ندارد مژه پوشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به تکلف ره صحرای عدم‌ گیر

بیدل به تکلف ره صحرای عدم‌ گیر زان پیش‌که‌ گویند ازین خانه به در شو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل بساط وهم به خود چیده‌ام چو صبح

بیدل بساط وهم به خود چیده‌ام چو صبح ورنه زجنس‌هستی من‌هرچه‌هست‌نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ادب فرسوده‌تر از اشک مژگان‌پرورم بیدل

ادب فرسوده‌تر از اشک مژگان‌پرورم بیدل من و پایی که تا کویش ز دامن برنمی‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آب‌ در آیینه بیدل حرف زنگار است و بس

آب‌ در آیینه بیدل حرف زنگار است و بس سیل اگر گردی سراغ کلفت‌آبادم مپرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این صورت وشکل آنهمه نیست

بیدل این صورت وشکل آنهمه نیست آدمی معنی دیگر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آندم‌ که به تسلیم شکستم دامن

بیدل آندم‌ که به تسلیم شکستم دامن تا در امن به پای نرسیدن رفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم شعله‌ای را یافتم خاموش دانستم تویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باش

بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باش دام تماشا مکن‌ کلفت پیراستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیج نعست

بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیج نعست آنچه بی‌خود داشتم در بر نمی‌دانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازکلفت افسرده‌دلیها چو سپند

بیدل ازکلفت افسرده‌دلیها چو سپند مشکلی داشتم از سوختن آسان‌کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از وهم فسردی‌، چه تعلق‌، چه وفاق

بیدل از وهم فسردی‌، چه تعلق‌، چه وفاق طایر رنگ‌،‌کمین قفس و دام نداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مشت‌شرار ما به‌عبرت چشمکی‌ست

بیدل از مشت‌شرار ما به‌عبرت چشمکی‌ست یعنی آغازی‌که ما داریم بی‌انجام سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قید خودم هیچ مپرس

بیدل از قید خودم هیچ مپرس دامن سایه ته دیواریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عزلت ‌کلامم رتبهٔ معنی‌ گرفت

بیدل از عزلت ‌کلامم رتبهٔ معنی‌ گرفت خُم‌نشینی باده‌ام را اینقدر پُر زور کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس حق نهان نیست ولی خیره‌نگاهان‌ کورند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دیده حیران غم اشکی خون‌کرد

بیدل از دیده حیران غم اشکی خون‌کرد خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خوبان همین آیین استغنا خوش است

بیدل از خوبان همین آیین استغنا خوش است بر حیا ظلم است اگر با کس تلطف ‌کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جمعیت دل بی‌نیاز عالمم

بیدل از جمعیت دل بی‌نیاز عالمم گوهر از یک قطره پل بستن ز دریا در گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع صد نگه آب شد و یک مژه‌گریان‌کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینهٔ زنگار فرسودم مپرس

بیدل از آیینهٔ زنگار فرسودم مپرس داشتم صبحی‌که شد غارت نصیب شامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد قلزمی از قطره چه باورکنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اظهار مطلب خون استغنا مریز

بیدل از اظهار مطلب خون استغنا مریز آبرو چون موج پیداکرد تیغ قاتلی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا عارض رنگین‌گل تا قامت رعنای سرو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌تو باید سوخت بیدل را به هررنگی ‌که هست

بی‌تو باید سوخت بیدل را به هررنگی ‌که هست داغ دل ‌گر نیست آتش می‌توان افروختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بوی وصل ‌کیست بیدل‌ گلشن‌آرای امید

بوی وصل ‌کیست بیدل‌ گلشن‌آرای امید پای تا سر یاس بودم انتظارم کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌این‌کثرت‌نمایی غافل ازوحدت مشو بیدل

به‌این‌کثرت‌نمایی غافل ازوحدت مشو بیدل خیال آیینه‌ها درپیش دارد شخص تنها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وهم عافیت چون غنچه محروم از گلم بیدل

به وهم عافیت چون غنچه محروم از گلم بیدل شکستی‌ کو که رنگ دامن او ریزد از چنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هزار ناز گل‌ کرد چمن نیاز بیدل

به هزار ناز گل‌ کرد چمن نیاز بیدل که سر ادب به پایش چو حنا بلند کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نور طلعت او چشم بیدلان روشن

به نور طلعت او چشم بیدلان روشن که را توهّم مهر کسی و ماه‌ کسی است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کلفت ساختم از امتداد زندگی بیدل

به کلفت ساختم از امتداد زندگی بیدل چو آب استادگی از حد برد زنگار جوشاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح