به هزار پرده بیدل ز دهان بی‌نشانش

به هزار پرده بیدل ز دهان بی‌نشانش سخنی شنیده‌ام من‌ که‌ کسی ندیده باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نام محض قناعت کنید از من بیدل

به نام محض قناعت کنید از من بیدل که من چو مصحف تحقیق هیچ آیه ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما را

به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما را دماغ فقر حریف صداع جاه نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به طبع دوستان یادت گرانی می‌کند بیدل

به طبع دوستان یادت گرانی می‌کند بیدل به دامان فراموشی بزن دست و ز دلها رو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ساز خموشی شدم شهره بیدل

به ساز خموشی شدم شهره بیدل دو بالا زد آهنگم از بینوایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ذوق دل نفسی طوف خویش‌ کن بیدل

به ذوق دل نفسی طوف خویش‌ کن بیدل تو کعبه در بغلی جابجا چه می‌جویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس که به نقش پا برد التجا و خطی نیاز جبین‌ کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جام خندهٔ‌گل مست عشرتی بیدل

به جام خندهٔ‌گل مست عشرتی بیدل نرفته‌ای به خیال تبسم لب‌گور حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل کشد نقاش مشکل هم به دامان تو دست من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش هر که بر گمگشته‌ای نالیده دانستم منم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برد ازگوش رنگ طاقت هوش

برد ازگوش رنگ طاقت هوش جرس امشب فغان بیدل‌کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل زین رقم‌کلک قضا بی‌مژه ی تر نگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی بیدل اندر هر زمین طعم دگر می‌دارد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست بیدل چه توان‌کرد سراب است دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته‌ست بیدل در صدای عندلیب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت همچو شمع‌ افکند آخر همتم از چشم خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل به احسان جهدکن ‌کاینجا خدایی بنده می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست طبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست بیدل ز دور داریم در گوش همصدایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هجوم اشک ما بیدل مپرس

از هجوم اشک ما بیدل مپرس یار می‌آید چراغان کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل چون نفس تیغ من ازخویش بریدن باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد چه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل نخواهی ‌غره شد این حیز پشت‌اندازیی ‌دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان بیدل‌از هرحلقه ‌در خمیازه ‌حسرت چراست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم همه سوست حکم بروبرو همه‌جاست شوربیا بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم زبان جوهر آیینه‌ کم لافد ز حیرانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت ما غفلت و او فطرت‌، ما ظلمتی او نوری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی کارها با خود فتاد آخرمن دلتنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل دلکی بود ازبن پیش در آن‌ گیسو ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل رقم‌کجاست مگر خط‌کشی جریدهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید اشک‌مابیدل به‌هیچ‌افسانه‌نشکست‌و نریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج پسته‌اش خواهد نمک زد گر شود بادام تلخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت به پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ‌ گذشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج نیست بی‌ایجاد دام از خود رمیدنهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت به ‌یکجا آب چون‌ گردید ساکن‌ بی‌صفا گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مپرس از اعتبار پوچ بیدل

مپرس از اعتبار پوچ بیدل احد زین صفرها چندین هزارست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل به نگین راست نگردد خم پشت خاتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر همچو خاموشی شرات بیخمارم کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک بر سر مژگان چو اشک استاده‌ای هشیار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب هرکه ‌شب ‌می خورد خواهد صبحدم‌ مخمور شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان ناز پر دلگیر می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم کارگاه چه میناست بیدل

دلم کارگاه چه میناست بیدل جرس بسته عبرت به دوش ترنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسد

کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسد غنچه‌هم بیدل نمی‌داند چه‌گل در چنگ اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل

ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل به رنگی رفته‌ام از خود که پنداری خرامیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم گل‌فروش باغ نیرنگ کی‌ام بیدل

ندانم گل‌فروش باغ نیرنگ کی‌ام بیدل هزار آیینه دارد در پر طاووس تمثالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرسیدم به هیچ جا بید‌ل

نرسیدم به هیچ جا بید‌ل تا کجا امتیاز می‌رسدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشاط حسن می‌بالد ز درد عاشقان بیدل

نشاط حسن می‌بالد ز درد عاشقان بیدل گلستان خنده دربار است تا بلبل فغان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشوی منکر سامان جنونم بیدل

نشوی منکر سامان جنونم بیدل که اگر هیچ ندارم دل ویرانی هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل

نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل شرار سنگ هم در بیضه پرورده‌ست طاووسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند موج می تار است بیدل‌کاسهٔ طنبور را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس هردم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل

نفس هردم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل پی تعمیر این ویرانه معمار اینچنین باید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم در بساط دیده اینجا دور باش خواب موست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل که شمع صرفه ندارد به رهگذار نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست

غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست همچو محمل‌دام‌خواب دیگرن‌خواب‌من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عنقای جهان خودم اما چه توان کرد

عنقای جهان خودم اما چه توان کرد این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عقده ناپیداست در تار نفس

عقده ناپیداست در تار نفس لیک بیدل روز و شب وامی‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس

عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس قطره‌، دریاگشت‌، پیغمبر نمی‌دانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار

عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار بیدل از درد است چشم اهل این گلزار سرخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم بید‌ل شکست دامن ما تا کمر کشید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار جادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل ز هستی تا ‌عدم یک سایه افکنده است شمشادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم‌دار ازکمال ما بیدل

شرم‌دار ازکمال ما بیدل قطره ظرف و حباب حوصله‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح برکفن زد تا عرق‌ کرد از دویدن زندگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما

سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما یک شرر برق نگاهی وام نتوانست‌کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعد و نحس‌دهربیدل‌کی دهد تشویش ما

سعد و نحس‌دهربیدل‌کی دهد تشویش ما همچو طفلان ‌کار ما با شنبه و آدینه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا محوشد تا جمله آگاهی شوی بیدل

سراپا محوشد تا جمله آگاهی شوی بیدل بقدر گم ‌شدنها هرکه اینجا رهنما دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سجده‌اش آیینهٔ عافیتم شد بیدل

سجده‌اش آیینهٔ عافیتم شد بیدل راحت نقش قدم غیر زمین‌بوس نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین هوس‌هایی که بیدل در تخیل چیده‌ایم

زین هوس‌هایی که بیدل در تخیل چیده‌ایم یأس اگر بر دل نزد امروز، فردا می‌زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمام‌ کار به تعجیل نسپری بیدل

زمام‌ کار به تعجیل نسپری بیدل که بال برق شرار از شتاب می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان چه عافیت اندوزد از سخن بیدل

زبان چه عافیت اندوزد از سخن بیدل ز عرض نغمهٔ خود، ساز صرفه‌بر نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل

ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل قدح در آب‌گهر زد ادب معاشی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شور بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل

ز شور بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل که‌گم‌گشتن زگم‌گشتن برون آورد عنقا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سامان جنون جوش سحر خواهم زدن بیدل

ز سامان جنون جوش سحر خواهم زدن بیدل گریبان می‌درم چندان که از من گرد برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خود به یاد نگاه‌که می‌روی بیدل

ز خود به یاد نگاه‌که می‌روی بیدل که از غبار تو بوی فرنگ می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت ‌کن

ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت ‌کن که ‌گل اینجا همین یک جامه می‌یابد پس از سالی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بس به عشق تو گمگشتهٔ خودم بیدل

ز بس به عشق تو گمگشتهٔ خودم بیدل به یاد خویش‌ کنم ناله هرکه من‌ گوید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

روم درکنج تنهایی زمانی واکشم بیدل

روم درکنج تنهایی زمانی واکشم بیدل که‌از دلهای پر در بزم‌صحبت نیست جا اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است

رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دیده شوخ نگاهان ز حیا بیخبر است

دیده شوخ نگاهان ز حیا بیخبر است چه‌کند بیدل اگر نگذرد آب از غربال حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دماغی در هوای پختگی پرورده‌ام بیدل

دماغی در هوای پختگی پرورده‌ام بیدل به مغز فطرتم نسبت ندارد فکر هر خامی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل گداخته بیدل نیاز مژگان کن

دل گداخته بیدل نیاز مژگان کن طراوت چمن عمر از این سحاب طلب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل آگاه نایاب است بیدل کاندرین دوران

دل آگاه نایاب است بیدل کاندرین دوران نشسته پنبهٔ غفلت به جای مغز در سرها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین گلزار حیرت هرکه بسمل می‌شود بیدل

درین گلزار حیرت هرکه بسمل می‌شود بیدل چو اشک دیدهٔ شبنم تپیدن نیست امکانش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درگلستانی‌که نالد بیدل از شوق رخت

درگلستانی‌که نالد بیدل از شوق رخت آه بلبل خار در چشم بهاران بشکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در عشق یکی بود غم و شادی بیدل

در عشق یکی بود غم و شادی بیدل بگریست سعادت شد و خندید مبارک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم

در خاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم پر روشناست بیدل شمع مزار عنقا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این‌ صحرا که یکسر بال‌ طاووس است اجزایش

در این‌ صحرا که یکسر بال‌ طاووس است اجزایش غباری گر به خود بالد همان نیرنگ میجوشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال اندیش دیداریم بیدل

خیال اندیش دیداریم بیدل شب ما دلنشین آفتابست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خمار چشم‌که‌گرم عتاب شد بیدل

خمار چشم‌که‌گرم عتاب شد بیدل که تیغ شعلهٔ ازخویش رفتنم تیزاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق

خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق رنگها از کلک نقاش اشک ریزان رفته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیا، زکف ندهد دامن ادب بیدل

حیا، زکف ندهد دامن ادب بیدل گرفتن‌ گهر از مشت آب دشوار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حریف معنی تحقیق آسان‌کس نشد بیدل

حریف معنی تحقیق آسان‌کس نشد بیدل چوتار سبحه چندین نقب‌می‌خواهدگریبانت حضرت ابوالمعانی بیدل رح