می‌رود از موج بر باد فنا نقش حباب

می‌رود از موج بر باد فنا نقش حباب تیغ خونخوارست بیدل چین پیشانی مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوبهار عشرتم بیدل‌که با این لاغری

نوبهار عشرتم بیدل‌که با این لاغری خون صیدم‌کرد شاخ ارغوان شمشیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد کوه می‌گردد همه ‌گر سایه بر سر می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌ به رنگ شمع از سر تا به پای خوبشتن‌گشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباز بیدل از اوهام نقد استغنا

مباز بیدل از اوهام نقد استغنا مرادکوکه‌کسی در غم حصول افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا

ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا بیدل عجز نوای ادب اظهار توایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست نالهٔ بلبل بیدل علم‌شان‌گل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل مرا سوخت اندیشهٔ بی‌گناهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محبت از شکست دل چه نقصان می‌کند بیدل

محبت از شکست دل چه نقصان می‌کند بیدل نگردد موی چینی سرمهٔ آهنگ فغفورم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان به هیچ‌ پرده سراغ وصال یافت

نتوان به هیچ‌ پرده سراغ وصال یافت بیدل‌ ز بوی یوسف ما پیرهن تهیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستانی به ذوق ناله انشا کرده‌ام بیدل

نیستانی به ذوق ناله انشا کرده‌ام بیدل ز چندین آستین دست دعای خویش می‌جویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست بیدل ز رنگ خود همه دامن شکسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل به یک واکردن مژگان جهانی را ز سر واکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل هزار آتش نفس‌ گدازد که آب خشکی ز سنگ ‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن

ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن به تحقیق نفس روز هزار آیینه شب ‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر دو عالم به غبار در دل یافته‌اند

هر دو عالم به غبار در دل یافته‌اند بیدل اینجا عبث ابرام نکرده‌ست نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم فرش تسیلم سر راه‌ که ام بیدل

ندانم فرش تسیلم سر راه‌ که ام بیدل به دامن ‌گردی از خود داشتم افشانده‌م جایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرسد تردد این و آن به وقار مشرب بیدلی

نرسد تردد این و آن به وقار مشرب بیدلی که دماغ عالم موج و کف ز می ‌گهر نکشد قدح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست

نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست از لب خاموش فکر انتقامش کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشانها نیست غیراز نام آن هم تا بی بیدل

نشانها نیست غیراز نام آن هم تا بی بیدل جهانی دیده‌ای‌، بشمار نقش بال عنقا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نصیحت‌کارگر نبود غریق عشق را بیدل

نصیحت‌کارگر نبود غریق عشق را بیدل به دریا احتیاج در نباشدگوش ماهی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس به سینهٔ بیدل ز شعلهٔ شوقت

نفس به سینهٔ بیدل ز شعلهٔ شوقت چو دود در قفس پیچ و تاب می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس هوس‌خیالان به هزار نغمه صرف است

نفس هوس‌خیالان به هزار نغمه صرف است سر دردسر ندارم من بیدل و دعایت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس نیاز خرام که می‌کنی بیدل

نفس نیاز خرام که می‌کنی بیدل که سنگ سبزه نیارد به‌این درنگ برون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما چو وارسید یقینها همه‌ گمانی بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیب غیب‌ است شهادت چه ‌خیال‌ است اینجا

غیب غیب‌ است شهادت چه ‌خیال‌ است اینجا بیدل از ساز قدم نشنوی آهنگ حدوث حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار گردش چشمی‌ست سر تا پای ما بیدل

غبار گردش چشمی‌ست سر تا پای ما بیدل زبان در سرمه گیرد هر که با ما گفتگو دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد شسته‌ام چون ابر دست از خرمی

عمرها شد شسته‌ام چون ابر دست از خرمی بیدل از من گریه می‌خواهد چه صحرا و چه باغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق راکردیم بیدل تهمت‌آلود هوس

عشق راکردیم بیدل تهمت‌آلود هوس در سوادکشور ما سایه دارد آفتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامال‌یأس

عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامال‌یأس تخم ما هم در خم این آسیا افتاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طرب‌پرستی از افسردگی برآ بیدل

طرب‌پرستی از افسردگی برآ بیدل که شعله نیز ز پا تا نشسته دارد رنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صفاها آخر از عرض هنر زنگار شد بیدل

صفاها آخر از عرض هنر زنگار شد بیدل ز غفلت تا به‌کی آیینه‌ات جوهر برون آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق طاووس است بیدل بیضه می‌باید شکست

شوق طاووس است بیدل بیضه می‌باید شکست صد در فردوست از یک عقده وا خواهد شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست دل نشد بیدل ‌کفیل نالهٔ دردی

شکست دل نشد بیدل ‌کفیل نالهٔ دردی نفس در موی چینی نقبها زد تا دمید از من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل ز نومیدی به‌دوش سنگ دارم محمل رم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست

شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست صبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلامت از دل افسرده خونها می‌خورد بیدل

سلامت از دل افسرده خونها می‌خورد بیدل ندامت می‌کشد زین ساز بی آهنک نشکستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست ازین بام چندین هوا می‌دمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم می‌شود دیوار چون شد قدری آب وگل بلند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سایه‌ام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس

سایه‌ام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس نیست ممتاز آنقدر روز من از شبهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زودتر بیدل به منزلگاه راحت می‌رسد

زودتر بیدل به منزلگاه راحت می‌رسد زاد راه خویش هرکس وحشت از دنیاگرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زحمتکش وهمیم چه ادبار و چه اقبال

زحمتکش وهمیم چه ادبار و چه اقبال بیدل نتوان‌گفت شب از ما سحر از ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زان بهارم مژدهٔ بوی خرامی می‌رسد

زان بهارم مژدهٔ بوی خرامی می‌رسد رنگ های رفته بیدل ‌گرد پیدا کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل

ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل چو خامه رفته‌ام از خود به سعی پیشانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سینه ‌گر نفسی بی‌تو می‌کشد بیدل

ز سینه ‌گر نفسی بی‌تو می‌کشد بیدل به دود از دل آتش‌کشیده می‌ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز دور باش غرورتغافلش بیدل

ز دور باش غرورتغافلش بیدل من و دلی‌که امیدش خروش زیرلبی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حرف پوچ بی‌مغزان سراپا شورشم بیدل

ز حرف پوچ بی‌مغزان سراپا شورشم بیدل ز وحشت چاره نبود همچو آتش در نیستانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بیدلی قدح انفعال سودایم

ز بیدلی قدح انفعال سودایم به شیشه‌ای‌که ندارم‌کسی چه سنگ زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز اظهار کمالم‌، آب می‌باید شدن بیدل

ز اظهار کمالم‌، آب می‌باید شدن بیدل لباس جوهرم‌، چون تیغ تا کی ننگ عریانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رنگ پروانهٔ این بزم ندارد بیدل

رنگ پروانهٔ این بزم ندارد بیدل تا به‌ کی نکهت گل واکشی از بوی چراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رسید نشئهٔ پیری چه خفته‌ای بیدل

رسید نشئهٔ پیری چه خفته‌ای بیدل به‌ گریه زن قدحی از شراب خندهٔ صبح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دود دل عمریست بیدل می‌دهم پرواز و بس

دود دل عمریست بیدل می‌دهم پرواز و بس بر گسستن بسته‌ام زنار آتشخانه‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلت چو شمع به هجر که داغ شد بیدل

دلت چو شمع به هجر که داغ شد بیدل کز اشک گرم تو بوی کباب می‌خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل چه باشد تا نگردد خون به یاد طره‌اش

دل چه باشد تا نگردد خون به یاد طره‌اش گر همه‌سنگ‌است بیدل زین‌فسون می‌گردد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دستگاه مستی ارباب معنی باده نیست

دستگاه مستی ارباب معنی باده نیست بیدل از چشم تر خود می‌کشد ساغر محیط حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین حسرت‌ که مهر طلعتش‌ کی پرده برگیرد

درین حسرت‌ که مهر طلعتش‌ کی پرده برگیرد چو بیدل می‌تپد هر شب به چشم خون فشان انجم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درآتش فکن بیدل این رخت وهم

درآتش فکن بیدل این رخت وهم تو افسرده‌ای کارکس خام نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل چون شمع همه ‌گر به شب تار نویسند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در تغافلخانهٔ ابروی اوست

در تغافلخانهٔ ابروی اوست بی دل آن طاقی‌ که نقشش قاش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل خارپا مانع جولان نشود آتش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواه برگنج قناعت خواه در قصر غنا

خواه برگنج قناعت خواه در قصر غنا روزکی چند است بیدل هرکسی مهمان حرص حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب بیدل این دلبستگی برنقش آب وگل چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیست

خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیست خواب ما آخر بر این بستر پریشان می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حق زنار وفا بیدل نمی‌گردد ادا

حق زنار وفا بیدل نمی‌گردد ادا تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حذرای حسود جنون حسب ‌که به حکم آگهی ادب

حذرای حسود جنون حسب ‌که به حکم آگهی ادب مثلی‌که بیدل مازند به تو نیست‌ کم ز کتک زدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چیده‌ام از خویش بر غفلت بساط آگهی

چیده‌ام از خویش بر غفلت بساط آگهی این حباب آیینهٔ دل دارد اما بیدل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون حنا بیدل ز گلزار عدم آورده‌ام

چون حنا بیدل ز گلزار عدم آورده‌ام رنگ امیدی که پایش گرد سر گرداندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو لاله از دل افسرده تا به‌کی بیدل

چو لاله از دل افسرده تا به‌کی بیدل چراغ کشته توان داشت در ته دامن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع از فکر خود تا خاک‌ گشتن برنمی‌آیم

چو شمع از فکر خود تا خاک‌ گشتن برنمی‌آیم گریبانهاست بیدل در گریبانی‌ که من دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه وفاست بیدل سخت‌جان‌ که دم جد‌‌ایی دوستان

چه وفاست بیدل سخت‌جان‌ که دم جد‌‌ایی دوستان جگر ستمزده خون شود ز حیای سینه نخستنت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه تأملست بیدل پر شوق برفشانیم

چه تأملست بیدل پر شوق برفشانیم که غبارها درین ره به امید ما نشسته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان در بیستون سینه‌ گرم‌ کاوشم بیدل

چنان در بیستون سینه‌ گرم‌ کاوشم بیدل که خون از ناخن من چون شرار از تیشه میا‌فتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چسان به عرض رسد حرف مدعا بیدل

چسان به عرض رسد حرف مدعا بیدل که ناله در نفس ناتوان ماست‌گره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان چشم نگشاید از خواب ناز

جهان چشم نگشاید از خواب ناز اگر بیدل افسانه انشا شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز حیا نمی‌باشد جوهر کرم بیدل

جز حیا نمی‌باشد جوهر کرم بیدل هرچه ریزشی دارد سرفکنده می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توانم جستن از دام فریبی اینچنین بیدل

توانم جستن از دام فریبی اینچنین بیدل چو شبنم‌ گر بجای ‌گام من هم چشم بردارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمیز خوب‌ و زشتم ‌سوخت ذوق ‌سرخوشی بیدل

تمیز خوب‌ و زشتم ‌سوخت ذوق ‌سرخوشی بیدل ز صاف و درد مخمور آنچه یابد مغتنم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تظلم در عدم بهر چه می‌برد آدمی بیدل

تظلم در عدم بهر چه می‌برد آدمی بیدل درین حرمان ‌سرا می‌داشت گر فریادرس هستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تپیدن شکرآرام است بیدل بسمل ما را

تپیدن شکرآرام است بیدل بسمل ما را نفس در عالم پرواز سیر آشیان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا نفس باقیست‌ کلفت بایدم اندوختن

تا نفس باقیست‌ کلفت بایدم اندوختن بر ندارد رشتهٔ تسبیح بیدل جز گره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی صبر کن بیدل در این ‌کلفت‌ سرا

تا توانی صبر کن بیدل در این ‌کلفت‌ سرا چون سحر آخر پر پرواز خواهد شد نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیغام حسرت من بیدل رساندنی است

پیغام حسرت من بیدل رساندنی است ای اشک یار می‌رود اینک دویده رو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پردهٔ تحقیق بیدل تا کجا خواهی شکافت

پردهٔ تحقیق بیدل تا کجا خواهی شکافت عالمی دارد نهان کیفیت پیدای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌محاباکیست بیدل از سر ما بگذرد

بی‌محاباکیست بیدل از سر ما بگذرد چون شکست آبله یک قطره دریاییم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌گم است هر دو جهان درگداز شوق

بیدل‌گم است هر دو جهان درگداز شوق آن‌کیست‌گیرد از نمک خود خبر درآب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل! ز میان دست غریبی به در آمد

بیدل! ز میان دست غریبی به در آمد تیغی‌که به میدان غرور آخته بودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نی‌ام امروز خجالت‌کش هستی

بیدل نی‌ام امروز خجالت‌کش هستی چون چرخ سر افکندهٔ ادوار قدیمم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفسم‌ کارگه حشر معانی‌ست

بیدل نفسم‌ کارگه حشر معانی‌ست چون غلغلهٔ صور قیامت کلماتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نداد تحقیق از شخص ما نشانی

بیدل نداد تحقیق از شخص ما نشانی باری به عرض تمثال آیینه مهربان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل من و آن دولت بی‌دردسر فقر

بیدل من و آن دولت بی‌دردسر فقر کز نسبت او چینی خاموش سفال است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی

بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماست

بیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماست معنی به خط ز جاده شق قلم رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل کراست آگهی از خود که چون حباب

بیدل کراست آگهی از خود که چون حباب در تشت واژگونه ز سر دست شسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل عنان عافیت ماگسسته است

بیدل عنان عافیت ماگسسته است مانند ریشه زیر زمین هم دویده رو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل شباب رفته به عبرت مقابل است

بیدل شباب رفته به عبرت مقابل است در سجده نیز قد دوتا را گواه‌ گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت است

بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت است ترسم به دست حیز دهد اختیار مرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز گریبان دری و بی سر و پایی

بیدل ز گریبان دری و بی سر و پایی ممنون جنونم‌ که به ننگی نرسیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز دثی چاره محال ست در ین بزم

بیدل ز دثی چاره محال ست در ین بزم پرداز تو هم آینه چندان‌که نقابست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز بیم معصیت تهمت آفرین

بیدل ز بیم معصیت تهمت آفرین لرزیدم آنچنان که می ناب ریختم حضرت ابوالمعانی بیدل رح