بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند بیدل از خسّت ‌کسی ‌را سایهٔ دیوار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی عقربی را می‌توانم‌ گفت بی دم کرده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ چون تو اینجا نیستی‌ گوهر که خواهد بود باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام چه ظلم رفت که مجنون نشد فلاطون شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم ره ز من بیرون ندارد فکر گردون تاز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست هرچه می‌بینی‌، نیاز عبرت ما کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل کسی جز کافر ایمانی ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم از خویش‌کاست اما بر ما فزود ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

استقامت بس بود ارباب همت راکمال

استقامت بس بود ارباب همت راکمال بهر تیغ‌کوه بیدل جوهری درکار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی

از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی اضطراب ربشه آب خلوت این دانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل

از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل کنون ازگردش رنگ است با من دست افسوسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت

نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت شد بوتهٔ‌، گدازم چشمی که باز کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همت آزاد را بیدل ره و منزل یکی‌ست

همت آزاد را بیدل ره و منزل یکی‌ست نغمه را در جاده‌های تار می‌باشد مقام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قامتت خم‌گشت بیدل ناگزیر سجده باش

قامتت خم‌گشت بیدل ناگزیر سجده باش ناتوانی هر کجا بی‌پرده شد محراب شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گفتگو بیدل دلیل هرزه‌تازیهای ماست

گفتگو بیدل دلیل هرزه‌تازیهای ماست تا جرس فریاد داردکاروان آسوده نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل و غم غفلتی‌ که ز چشم بند فسون دل

من بیدل و غم غفلتی‌ که ز چشم بند فسون دل همه جا ز جلوهٔ من پر است وبه هیچ جا نرسیده من حضرت ابوالمعانی…

نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل

نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل ز شوق مرغ دارد چاکها جیب قفس اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی محراب‌کبر نتوان‌کردن قد دوتا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قلقل مینا شنیدی بیدل ازعیشم مپرس

قلقل مینا شنیدی بیدل ازعیشم مپرس خنده‌ای دارم که تا گل کردمی باید گریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لفظ من بیدل نقاب معنی اظهار اوست

لفظ من بیدل نقاب معنی اظهار اوست هر کجا او سر برآرد من گریبان می‌کشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌چکد سجده ز سیمای نمودم بیدل

می‌چکد سجده ز سیمای نمودم بیدل شاهد‌ حال من آیینهٔ نقش قدم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوحه بر تدبیرکن بیدل که در صحرای عشق

نوحه بر تدبیرکن بیدل که در صحرای عشق پا به دفع خار زآتش بار منت می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ عجز ما این خانهٔ دلگیر روشن می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارب

کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارب به حق دیده بیدل که بی نم افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل که شسته است جهان را به اشک من مهتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله می‌گویند تا آن‌ کوچه راهی می‌برد

ناله می‌گویند تا آن‌ کوچه راهی می‌برد تا نفس باشد چو بیدل بر همین افسون زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من

نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من هیچکس درمحفل خونین‌دلان همدرد ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل

یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل گرعرق رخت به سیلت ندهد جای حیاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرد بید‌ل ‌گفتگو ما را ز تمکین منفعل

کرد بید‌ل ‌گفتگو ما را ز تمکین منفعل قلقل آخر سرنگونیهای مینا می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجوتمکین عالی فطرت از دون همتان بیدل

مجوتمکین عالی فطرت از دون همتان بیدل ثبات رنگ انجم نیست‌گلهای زمینی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن

نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن نفسی ز آفت ما ومن به درعدم نزدی چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست دمی‌که شانه‌وار در خم فکر زلف یار

نیست دمی‌که شانه‌وار در خم فکر زلف یار بیدل سینه‌چاک من سیر ختن نمی‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب‌کرد

یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب‌کرد غیر مجنون نیست‌کس در خیمهٔ لیلای ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلک بیدل هرکجا دارد خرام

کلک بیدل هرکجا دارد خرام سکته هم ناز روانی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدٌ عمرم چون نگه بیدل به حیرانی گذشت

مدٌ عمرم چون نگه بیدل به حیرانی گذشت گوشهٔ چشمی نشد پیداکه جا پیداکنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت توأم آگاهی‌ام گل می‌کند بیدل

ندامت توأم آگاهی‌ام گل می‌کند بیدل چو مژگان دست بر هم سوده‌ام تا چشم می‌مالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر چه‌ از جنس‌ نقش پا پیداست

هر چه‌ از جنس‌ نقش پا پیداست بیدل خاکسار را ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژه بیهوده درین بزم‌ گشودم من بیدل

مژه بیهوده درین بزم‌ گشودم من بیدل به عدم راند چو شمعم عرق خجلت هستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مستی اوهام بیدل بیدماغم ‌کرد و رفت

مستی اوهام بیدل بیدماغم ‌کرد و رفت فرصتی می‌زد نفس در شیشه‌ها قلقل نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مصرع فکربلند بیدلم‌اما چه سود

مصرع فکربلند بیدلم‌اما چه سود بی‌دماغیهای فرصت نارسایم بسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی آشفتگی بیدل ز زلف یارپرس

معنی آشفتگی بیدل ز زلف یارپرس نسخهٔ فکر پریشان جمع در طبع رساست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مفت این عصر است بیدل‌ گر میان دوستان

مفت این عصر است بیدل‌ گر میان دوستان گاه‌گاهی دید و وادیدی به دعوت می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدل

مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدل چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشاد

مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشاد گه بیدل اینهمه‌ مضمون دلگشا بسته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگشا چو بیدل بیخبر، در هر ترانهٔ بی‌اثر

مگشا چو بیدل بیخبر، در هر ترانهٔ بی‌اثر بفشار لب به هم آنقدر که هوا رود به در از نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فضل‌حق وافی‌ست بیدل از فنا غمگین مباش

فضل‌حق وافی‌ست بیدل از فنا غمگین مباش عمر باطل بود اگر بسیار و گر اندک‌ گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیرمن زین قلزم حیرت حبابی‌گل نکرد

غیرمن زین قلزم حیرت حبابی‌گل نکرد عالمی صاحبدل‌است امّاکسی بید‌ل نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غفلت بیدل ما تا به‌ کجا گرد کند

غفلت بیدل ما تا به‌ کجا گرد کند ابر رحمت نشود تر به ‌گناه خشکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمری‌ست می‌کنم عرق ومی‌چکم به خاک

عمری‌ست می‌کنم عرق ومی‌چکم به خاک بیدل سرشته‌اند گلم از حیای ابر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق ورزیدیم بیدل با خیالات هوس

عشق ورزیدیم بیدل با خیالات هوس این نفسها یکقلم از عالم تشکیک بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد

عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد بیدل از واماندگی سر تا به پای شمع‌ پاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدل

طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدل به دندان تا توانم ساخت با مسواک می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صید شوق بسملم بیدل نمی‌دانم‌ که باز

صید شوق بسملم بیدل نمی‌دانم‌ که باز خنجر و پیکان ناز کیست آب و دانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح بودم‌ گر سبکروحی به دادم می‌رسید

صبح بودم‌ گر سبکروحی به دادم می‌رسید سخت جانی‌ کرد بیدل خشت این ویرانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل چمن هم از رگ گل، چین کلفت بر جبین دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روان

شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روان همه تن آینه پردازی و حیران نشوی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب مهتاب ذوق گریه دارد فیض‌ها بیدل

شب مهتاب ذوق گریه دارد فیض‌ها بیدل کدامین بیخبر روغن نخواهد از چنین شیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سواد نسخهٔ تحقیق بیدل دقتی دارد

سواد نسخهٔ تحقیق بیدل دقتی دارد دو عالم جلوه باید خواندن و بیرنگ فهمیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح تا نفس باقی‌ست صندل بر جبین مالیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سر و برگ تعلق در ندامت باختم بیدل

سر و برگ تعلق در ندامت باختم بیدل جهان را سودن دستم پر پرواز عنقا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سپهر مجمری تا گرمی سامان ‌کند بیدل

سپهر مجمری تا گرمی سامان ‌کند بیدل دلم را کرده داغ حسرت و اخگر برآورده حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین تماشا بیدل از وحشت عنانیهای عمر

زین تماشا بیدل از وحشت عنانیهای عمر دیده و دانسته بگذشتیم یا نشناختیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زکمال نظم فسون اثر، بگداخت بیدل بیخبر

زکمال نظم فسون اثر، بگداخت بیدل بیخبر چه قیامت است بر آن هنرکه به همچو بی‌هنری رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زانقلاب دهر بیدل ‌کارم از طاقت‌ گذشت

زانقلاب دهر بیدل ‌کارم از طاقت‌ گذشت بعد از این از سخت‌جانی سنگ بر دل بستن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز معاشران چو بیدل غم لاله‌ کرد داغم

ز معاشران چو بیدل غم لاله‌ کرد داغم به چمن نمی‌توان رفت پی دل سیاه ‌کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس که به‌ گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز ساز قلقل مینا شنیده‌ام بیدل

ز ساز قلقل مینا شنیده‌ام بیدل که سنگ اگر شکنی نیست بی‌صدا گردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خاک رفتگان بر دیده مشتی آب زن بیدل

ز خاک رفتگان بر دیده مشتی آب زن بیدل بدین تدبیر دشوار دو عالم بر خود آسان کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز ترانهٔ حیرت بیدل من به چه نغمه تپد رگ سازسخن

ز ترانهٔ حیرت بیدل من به چه نغمه تپد رگ سازسخن که تری شکند دم عرض نفس پر و بال خدنگ‌کمان ادب حضرت ابوالمعانی بیدل…

ز بس بار خجالت می‌کشم از زندگی بیدل

ز بس بار خجالت می‌کشم از زندگی بیدل نگین در خود فرو رفته‌ست از سنگینی نامم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رهرو از رنج سفر چاره ندارد بیدل

رهرو از رنج سفر چاره ندارد بیدل موج‌ ، دایم ز حباب آبلهٔ پا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رشتهٔ شمع‌ است مژگانم‌ که‌ گوهرهای اشک

رشتهٔ شمع‌ است مژگانم‌ که‌ گوهرهای اشک بسکه چیدم بیدل امشب‌ کرد دیگر بار گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دوش درمحفل به رنگ رفته شمعی می‌گریست

دوش درمحفل به رنگ رفته شمعی می‌گریست قدردانان یاد بیدل هم به این قانون کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم مزن از عشق بیدل در هوسناکان لاف

دم مزن از عشق بیدل در هوسناکان لاف آب این آتش به این خاشاک نتوان ریختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل ز پاس آه بیدل خصم آرام خود است

دل ز پاس آه بیدل خصم آرام خود است اضطراب سبحه‌ام پوشیدن زنار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دگرمپرس ز سامان بزم ما بیدل

دگرمپرس ز سامان بزم ما بیدل ز شور اشک‌خود اینجاکباب‌را نمک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین صحرا به فکر جستجو زحمت مکش بیدل

درین صحرا به فکر جستجو زحمت مکش بیدل که جولان آبله ‌گل می‌کند از تنگ میدانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دردسر گل چند دهد نالهٔ بلبل

دردسر گل چند دهد نالهٔ بلبل بیدل غزل ما نشنیدن صله دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در عدم ‌هم‌ کم نخواهد گشت بیدل وحشتم

در عدم ‌هم‌ کم نخواهد گشت بیدل وحشتم شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در حرم‌،‌گه شیخ وگاهی راهب بتخانه‌ایم

در حرم‌،‌گه شیخ وگاهی راهب بتخانه‌ایم هرکجا باشیم بیدل یک صنم داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آن وادی‌که از خود رفتنم پر می‌زند بیدل

در آن وادی‌که از خود رفتنم پر می‌زند بیدل شرر عرض خرام سنگ می‌داند شتابش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خون دلی به دیده بیدل مگر نماند

خون دلی به دیده بیدل مگر نماند کز بهر پای‌بوس تو رنگ حنا رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل

خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامشی آیینه‌دار معنی روشن دلی‌ست

خامشی آیینه‌دار معنی روشن دلی‌ست نیست بیدل چاره ازپاس نفس آیینه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیا نخواست خیالش به دل نقاب درد

حیا نخواست خیالش به دل نقاب درد که داغ حسرت بیدل به دیده می‌ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حریف دعوی دیگر کجاست جرأت بیدل

حریف دعوی دیگر کجاست جرأت بیدل به پای فیل فتد گر به پشه در فکنیمش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حاصل نکنی صندل درد سر هستی

حاصل نکنی صندل درد سر هستی بیدل به ره عشق اگر جبهه نسایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون شخص سایه بیدل صدربساط عجزیم

چون شخص سایه بیدل صدربساط عجزیم تعظیم برنخیزد از روی مسند ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چوسود اگربه فلک رفت‌گرد ما بیدل

چوسود اگربه فلک رفت‌گرد ما بیدل ز سجده نیست‌امان عجز خودشناخته را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع بیدل اگر صد رهم شهیدکنند

چو شمع بیدل اگر صد رهم شهیدکنند دیت زگردن شمشیر رانده می‌گیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو بیدلیم همه ناگزیر نامه سیاهی

چو بیدلیم همه ناگزیر نامه سیاهی جبین مگربه عرق‌کوثری برآورد ازما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه دنیا چه عقبا خیالست بیدل

چه دنیا چه عقبا خیالست بیدل تو باش این و آن‌ گر نباشد نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چند باید بود زحمت ‌پرور ناز امید

چند باید بود زحمت ‌پرور ناز امید بیدل از سامان نومیدی چه‌کم داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم تابرهم زنم اشکی به‌خون غلتیده است

چشم تابرهم زنم اشکی به‌خون غلتیده است بسمل ایجاد است بیدل جنبش مژگان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جوش خیال انجمن بی‌نشانی‌ام

جوش خیال انجمن بی‌نشانی‌ام بیدل بهار من نکند آشکار رنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز یک تپش سپندم چیزی نداشت بیدل

جز یک تپش سپندم چیزی نداشت بیدل آتش زدم به هستی کاین عقده باز کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح