کاش بیدل الم بیکسیم وا سوزد

کاش بیدل الم بیکسیم وا سوزد تا ز خاکستر خود دست نهم بر سر خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مایهٔ خرد بیدل منشاء فضولی نیست

مایهٔ خرد بیدل منشاء فضولی نیست خودفروشی عالم از جنون دکانیهاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناقصان را بیدل آسان نیست تعلیم‌کمال

ناقصان را بیدل آسان نیست تعلیم‌کمال تا دمد یک دانه چندین آبرو ریزد سحاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست به جولان شوق عرصهٔ آفاق تنگ

نیست به جولان شوق عرصهٔ آفاق تنگ بیدل اگر نیستید از چه فسردن برید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وفا سررشتهٔ تسخیر می‌خواهد رسا بیدل

وفا سررشتهٔ تسخیر می‌خواهد رسا بیدل به آیینی‌که هرکس راگرفتی دست‌، پا بندی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرا تاب عتاب اوست بیدل‌ کاتش سوزان

کرا تاب عتاب اوست بیدل‌ کاتش سوزان به خاکستر نفس می دزدد از اندیشه ی خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجموعهٔ امکان سخنی بیش ندارد

مجموعهٔ امکان سخنی بیش ندارد بیدل مرو از راه‌که این ساز نوایی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نپردازی به فکر نغمهٔ تحقیق من بیدل

نپردازی به فکر نغمهٔ تحقیق من بیدل که چرخ اینجا خمیدن می‌کشد با چنگ ناهیدش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست جز رقص سپند آیینه‌دار وجد خلق

نیست جز رقص سپند آیینه‌دار وجد خلق لیک بیدل‌کیست تا فهمدکه‌دنیا آتش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم شوق است بیدل‌ کلفت وارستگان

یک قلم شوق است بیدل‌ کلفت وارستگان موج عرض تازه‌رویی دارد از چین جبین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کف دست سوده به یکدگر چمن طراوت بیدلی

کف دست سوده به یکدگر چمن طراوت بیدلی که ز صد بهار گل اکتفا به همین دو برگ حنا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مخواه رنگ حلاوت زگفتگو بیدل

مخواه رنگ حلاوت زگفتگو بیدل نیی‌ که ناله ‌کند قابل شکر نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد موی مجنون شانه‌ای غیر از پریشانی

ندارد موی مجنون شانه‌ای غیر از پریشانی چه امکانست بیدل جمع‌ گردم دفتر عشقم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هجوم ناله‌ام‌، از راحتم مگو بید‌ل

هجوم ناله‌ام‌، از راحتم مگو بید‌ل کشیده‌ام نفسی گاهگاه در زنجیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم ز خجلت بی‌ظرفی آب شد بیدل

دلم ز خجلت بی‌ظرفی آب شد بیدل به یاد باده‌تریها ازین سفال‌گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ند‌انم عذر این غفلت چه خواهم خواستن بیدل

ند‌انم عذر این غفلت چه خواهم خواستن بیدل که حسنش خصم تمثالست و من آیینه پردازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندوی چو بیدل بیخبر دم پیری از پی‌ کر و فر

ندوی چو بیدل بیخبر دم پیری از پی‌ کر و فر که تهیست قافلهٔ سحر ز متاع رنگ و درای‌ گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرم‌خویان را نباشد چاره از وضع نیاز

نرم‌خویان را نباشد چاره از وضع نیاز هرکجا آبی‌ست بیدل سوی پستی مایلست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشان مردمی بیدل چه جویی از سیه‌چشمان

نشان مردمی بیدل چه جویی از سیه‌چشمان وفا کن پیشه و زین قوم آیین جفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشئهٔ آسودگی در ساغر یأس است و بس

نشئهٔ آسودگی در ساغر یأس است و بس راحت جاوید دارد هرکه بیدل می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس به صد یاس می‌گدازم دگر ز حالم مپرس بیدل

نفس به صد یاس می‌گدازم دگر ز حالم مپرس بیدل چو شمع رحم است بر اسیری‌که مرگش از سوختن برآرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس تا می‌کشم چون غنچه ازخود رفته‌ام‌بیدل

نفس تا می‌کشم چون غنچه ازخود رفته‌ام‌بیدل ز غفلت در بغل مینای من سنگ ستم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس سرمایه‌ای بیدل ز سودای هوس بگذر

نفس سرمایه‌ای بیدل ز سودای هوس بگذر سحر هم از سر این خاکدان ناکام می‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فشار تنگی دل بیدل از چه نیرنگ است

فشار تنگی دل بیدل از چه نیرنگ است شرار سنگم و امکان آرمیدن نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر در عالم تحقیق ندارد اثری

غیر در عالم تحقیق ندارد اثری بیدل آیینهٔ ما صورت ما می‌بیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غرور خودسری از پست‌فطرتان بید‌ل

غرور خودسری از پست‌فطرتان بید‌ل دمیده آبله‌ای چند ازکف پایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرهاست بیحاصل می‌زنی پر بسمل

عمرهاست بیحاصل می‌زنی پر بسمل بهر نیم‌جان بیدل این‌چه سخت‌جانیهاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشوهٔ الفت دنیا نخرد بیدل ما

عشوهٔ الفت دنیا نخرد بیدل ما نقد دل باخته سودای محقر نکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عجرما بیدل‌به تقریری دگرمحتاج نیست

عجرما بیدل‌به تقریری دگرمحتاج نیست موج در عرض شکست خود بود یکسر زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عاجزی بیدل ندارد چاره از خفّت کشی

عاجزی بیدل ندارد چاره از خفّت کشی نقش پایم تاکجا تدبیر پا مالی‌ کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صورت آفاق اگر آشفته دیدی دم مزن

صورت آفاق اگر آشفته دیدی دم مزن بیدل این تصویرکلک بی‌نیازی می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف‌مشرب دو زبانی نپسندد بیدل

صاف‌مشرب دو زبانی نپسندد بیدل هرچه در دل‌، به لب آب همان می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوهٔ افسردگی بیدل‌ کجا باید شمرد

شکوهٔ افسردگی بیدل‌ کجا باید شمرد ناله در نقش نگین خفت از دل سنگین من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شررخیزست‌گرد پایمال بیکسی بیدل

شررخیزست‌گرد پایمال بیکسی بیدل به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبم آمد به‌کف بیدل حضور دامن وصلی

شبم آمد به‌کف بیدل حضور دامن وصلی که ناخن هم ز شوقش چشم حیران بود در دستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سوال بیدل اگر جوهر قبول ندارد

سوال بیدل اگر جوهر قبول ندارد تو لب به عربده مگشا من از جواب ‌گذشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرکشید امروز بیدل از بنای اعتبار

سرکشید امروز بیدل از بنای اعتبار آنقدر پستی ‌که نتوان از دنائت عار کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سر وکار دنیا عیان است بیدل

سر وکار دنیا عیان است بیدل مکرر مکن منفعل‌، امتحان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سپهر خرمن اقبال بی‌نیازیهاست

سپهر خرمن اقبال بی‌نیازیهاست چو بیدل آنکه بود خوشه‌چین درویشان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین تنگیی‌که دارد بیدل بساط امکان

زین تنگیی‌که دارد بیدل بساط امکان ناگشته خالی از خویش امید جا نداریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زگرد جلوهٔ خود خاک بر سر ریختی بیدل

زگرد جلوهٔ خود خاک بر سر ریختی بیدل اگر نظارهٔ رفتار او کبک دری کردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان آینه‌، پرداز می‌دهم بیدل

زبان آینه‌، پرداز می‌دهم بیدل بهارکرد مرا پرفشانی رنگت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز مضمون دگر بیدل دماغم تر نمی‌گردد

ز مضمون دگر بیدل دماغم تر نمی‌گردد مگر در وصف مینا حرف تبخالی به‌ لب بندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شکر عجز بیدل تا قیامت برنمی‌آیم

ز شکر عجز بیدل تا قیامت برنمی‌آیم به رنگ جاده منزل‌ کرده‌ام در پای خوابیده حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز ریشهٔ دم تسلیم می‌تپد بیدل

ز ریشهٔ دم تسلیم می‌تپد بیدل نهال‌ گلشن ما تا گیاه در زنجیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خاک راه تحیر کجا روم بیدل

ز خاک راه تحیر کجا روم بیدل که پایمال فنا چون نفس به هرگامم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تحریک نفس عمری‌ست بیدل در نظر دارم

ز تحریک نفس عمری‌ست بیدل در نظر دارم پر پروانهٔ چندی جنون پرواز عنقایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز انفعال سرشتند نقش ما بیدل

ز انفعال سرشتند نقش ما بیدل تری برون رود از طبع آب دشوار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رهبر مقصود بیدل وحشت ‌از خویش‌ است‌ و بس

رهبر مقصود بیدل وحشت ‌از خویش‌ است‌ و بس سیل چون مطلق عنان شد سیر دربا می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید

رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید غنچه واری هم در این ‌گلشن نبستم آشیان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دوش‌کز جیب عدم تهمت هستی‌گل‌کرد

دوش‌کز جیب عدم تهمت هستی‌گل‌کرد صبح وارست نفس برمن بیدل بستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم تیغی چو اشک از خون من رنگین نمی گردد

دم تیغی چو اشک از خون من رنگین نمی گردد مبادا افتد از مستی به فکر امتحان ابرو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل داغ آشیانی در قفس پرورده‌ام بیدل

دل داغ آشیانی در قفس پرورده‌ام بیدل به زیر بال دارم سیر طاووس چمن پوشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دگر مژگان‌گشودی منکر اعمی مشو بیدل

دگر مژگان‌گشودی منکر اعمی مشو بیدل که معنی‌هاست روشن چون نقط از چشم بی‌نورش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدل

درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدل چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درد انشا می‌کند کسب کمال عاجزان

درد انشا می‌کند کسب کمال عاجزان مصرع آهی‌ست بیدل‌ گر شود موزون نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت

در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت کس چه سازد زندگی بی‌اعتدالی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاست

در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاست گر به صورت در ره فقروفنا افتاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آن مکان‌که به‌صیقل رسد حقیقت بیدل

در آن مکان‌که به‌صیقل رسد حقیقت بیدل ترحم است به حال جگرخراشی حیرت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست بیدل اینها همه خویشند که نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلقی از وهم محرمی بیدل

خلقی از وهم محرمی بیدل گرد خود گشت و حلقهٔ در گشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ تا به کی بندد کسی بیدل به این مضمون نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حنای دست او بیدل زیان پیمای سودن شد

حنای دست او بیدل زیان پیمای سودن شد من از شمشیر بیدادش نمردم بلکه خون‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش

حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش آنچه ما درکار داریم اکثری در کار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حال من بیدل نمی‌ارزد به استقبال وهم

حال من بیدل نمی‌ارزد به استقبال وهم صورت امروز خود دیدم غم فردا نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون سحر بیدل من و هستی تعب پیراهنی

چون سحر بیدل من و هستی تعب پیراهنی کز حیا بر خویش تا بالد نفس تنگی کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چوبیدل چه می‌خواهی از هست ونیست

چوبیدل چه می‌خواهی از هست ونیست که هیچی و هیچ آرزوکرده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع سر به هوا گریه می‌کنم بیدل

چو شمع سر به هوا گریه می‌کنم بیدل که پیش پای ندیدن مباد چاه شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو بیدل آنکه غبار ره نیاز تو شد

چو بیدل آنکه غبار ره نیاز تو شد به چشم هر دو جهان ناز توتیاگردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه خوش آن‌که ترک سبب‌کنی بهٔقین رسی وطرب‌کنی

چه خوش آن‌که ترک سبب‌کنی بهٔقین رسی وطرب‌کنی زحقیقت‌آنچه طلب‌کنی به طریق بیدل ما طلب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چند باید بود مغرور طراوت های وهم

چند باید بود مغرور طراوت های وهم شبنمستان نیست بیدل چشم تر دارد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم اورا نیست بیدل سیری از خون ریختن

چشم اورا نیست بیدل سیری از خون ریختن جام می از باده پیمایی نگردد سرگران حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهل ما بیدل به آگاهی نساخت

جهل ما بیدل به آگاهی نساخت نو ربر ظلمت شب تارست و بس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز مبتذلی چند که عامست در این عصر

جز مبتذلی چند که عامست در این عصر بیدل نرسیده است به یاران سخن من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تیغ هم بربیدل ما مد احسان بود وبس

تیغ هم بربیدل ما مد احسان بود وبس گر به حکم ناز میل انتقامی داشتی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تنگی‌حوصله‌دار ترک علایق‌بیدل

تنگی‌حوصله‌دار ترک علایق‌بیدل یادگردی‌ که به هم چیدن او دامان داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تغافل صد نگه می‌پرسد احوال من بیدل

تغافل صد نگه می‌پرسد احوال من بیدل مژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل تکلیف خاک و خون‌ست این نان و آب خوردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاب و تب موج و کف‌، خارج دریا شمار

تاب و تب موج و کف‌، خارج دریا شمار قصهٔ کثرت محو ان بیدل ما وحدتی ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا حشر ای سحاب چمن‌ساز بیدلان

تا حشر ای سحاب چمن‌ساز بیدلان بر مزرع امید دو عالم ببار فتح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا بارگاه فقر شکوه ‌که می‌رسد

تا بارگاه فقر شکوه ‌که می‌رسد بیدل‌ گذشتگی‌ست جنیبت‌کش شهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبرو

پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبرو بی‌نیامی می‌کند بی‌جوهر این شمشیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌هوایی نیست بیدل شبنم وامانده‌ام

بی‌هوایی نیست بیدل شبنم وامانده‌ام ازگداز صد پری یک شیشه‌وارم‌کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدلیها گشت بیدل مانع اظهار شوق

بیدلیها گشت بیدل مانع اظهار شوق گر دلی می‌داشتم با خود جهان ناله بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌،‌که داشت جلوه‌ که از برق خجلتش

بیدل‌،‌که داشت جلوه‌ که از برق خجلتش در مجلس بهار چراغان رنگ بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل هزار جلوه در آیینه‌ات گذشت

بیدل هزار جلوه در آیینه‌ات گذشت آن شخص‌کوکه این همه عرض مثال داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا

بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا مردیم به مخموری صهبای تغافل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان اینجاست‌که عنقا ته بال است مگس را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی

بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی جز شوق برهمن‌، صنمی نیست در اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مژه از خویش نبستم‌ گنه‌ کیست

بیدل مژه از خویش نبستم‌ گنه‌ کیست راحت عملی داشت ‌که من پیش نبردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ما به وداع تو چرا خون نشود

بیدل ما به وداع تو چرا خون نشود عرق از روی تو با دیدهٔ تر می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ کجاست فرصت ‌گامی در این چمن

بیدل‌ کجاست فرصت ‌گامی در این چمن چون رنگ رفته‌ایم به دوش شکست رنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غبار قافلهٔ هرزه ‌تازی‌ام

بیدل غبار قافلهٔ هرزه ‌تازی‌ام مقصد گم است و می‌روم از خویشتن هنوز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل شکست چینی دل را علاج نیست

بیدل شکست چینی دل را علاج نیست نقاش صنع‌، مو نکشید از خمیر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامت

بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامت دستی ‌که ز دامان تو می‌ خواست بهم زد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز ننگ بیخبری بایدم‌گداخت

بیدل ز ننگ بیخبری بایدم‌گداخت زیرقدم ندیدم و طاووس پا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز سحرکاری طول امل مپرس

بیدل ز سحرکاری طول امل مپرس کامروز نارسیده به فردا رسانده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز پهلوی چه کمالست دعویت

بیدل ز پهلوی چه کمالست دعویت مضمونکی به خاطر عنقا رسیده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ره دیار فنا بسکه روشن است

بیدل ره دیار فنا بسکه روشن است چون شمع چشم بسته رودکاروان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دلت هوای محبت‌گرفته است

بیدل دلت هوای محبت‌گرفته است شبنم خیال می‌کند این غنچه ژاله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح