نی‌ام چون موج‌، جولان جرأت آزار کس بیدل

نی‌ام چون موج‌، جولان جرأت آزار کس بیدل شکستن دارم و بر روی خود صد رنگ می‌تازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست دیده‌ها چندان‌که محو اوست دیدن‌ آرزوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت‌خیز اوهامند ابنای زمان‌، بیدل

کدورت‌خیز اوهامند ابنای زمان‌، بیدل دم حاجت دماغ این عزیزان را صفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجوبیدل علاج سرنوشت ازگریهٔ حسرت

مجوبیدل علاج سرنوشت ازگریهٔ حسرت به موج باده دشوار است شستن خط ساغرها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامدا‌ریها گرفتاریست در دام بلا

نامدا‌ریها گرفتاریست در دام بلا بیدل انگشت شهان را طوق گردن خاتمست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست پیراهن دیگر بیدل

نیست پیراهن دیگر بیدل غیر عریانی ما در بر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا

یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل نشست سرخط موج ازجبین دریا آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محو کیفیت نیرنگ وفایم بیدل

محو کیفیت نیرنگ وفایم بیدل آنکه می‌خواست فراموش کند یادم کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد کاوش دل صرفهٔ امن ‌کسی بیدل

ندارد کاوش دل صرفهٔ امن ‌کسی بیدل در این ناسور توفانهای خون خفته‌ست مخراشش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید

هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید به حیرتم من بیدل دل از که برگیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل

دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل چو شمع‌کشته‌کسی جز تو بر مزارتو نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر ادب بیدل نپیچد پنجه‌ام در آستین

گر ادب بیدل نپیچد پنجه‌ام در آستین می‌کند گل از گریبان حسرت دیرینه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر از صهبا نیاید چارهٔ مخموری‌ام بیدل

گر از صهبا نیاید چارهٔ مخموری‌ام بیدل قدح از خو‌یش خالی می‌کنم سرشار می‌گردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر آزادی به لذتهای دنیا خو مکن بیدل

گر آزادی به لذتهای دنیا خو مکن بیدل مبادا همچو طوطی بر پر و بالت شکر پیچی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر به این رنگست بید‌ل رونق بازار دهر

گر به این رنگست بید‌ل رونق بازار دهر تا قیامت یوسف ما برنمی‌آید زچاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر خم اندیشه‌ات بیدل گریبانی کند

گر خم اندیشه‌ات بیدل گریبانی کند می‌شود روشن ‌که خود محرابی و در سجده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود بیدل ناامید ما رو به چه بارگه‌ کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گربه سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناست

گربه سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناست بیدل بیکس توام غیر تو کیست یار من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست از تپیدن هرکه‌گردد خاک بردارد مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرفته است سویدا سواد دل بیدل

گرفته است سویدا سواد دل بیدل تصرفی‌ست درین دشت چشم آهو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب شعبده زندگی مخور بیدل

فریب شعبده زندگی مخور بیدل به پرده نفست‌، وهم‌، ریسمان ‌باز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غنچگیهایت نصیب دیدهٔ بیدل مباد

غنچگیهایت نصیب دیدهٔ بیدل مباد چشم آن دارم‌که تا بینم‌گلستان بینمت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار عالم اندیشهٔ کی‌ام بیدل

غبار عالم اندیشهٔ کی‌ام بیدل که دارم از چمن اعتبار رنگ فراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد بیدل از بیچارگی پر می‌زنم

عمرها شد بیدل از بیچارگی پر می‌زنم چون نفس در دام یک عالم دل نامهربان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفته‌ایم

عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفته‌ایم بیدل به پرده رفتن ماگرد می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهی‌ست

عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهی‌ست معرفت غول ره است اما که را باور شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل

طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل به چین می‌بایدم چون ابر چندی دامن افشردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر

صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر یکقلم این خوابناکان مردهٔ افسانه‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست ناله‌ای دارم که می‌بالد نیستانش ز سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل هزار موج‌کمر بسته درکمین حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل هنوز ازگرد من طوف غزالان می‌توان‌کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور بسکه عبرت سرمه‌ها در دیدهٔ بینا زدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش افسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سربلند تب خورشید محبت بیدل

سربلند تب خورشید محبت بیدل زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل سر شیشه‌های خالی چقدر گشاده باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل

سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل چون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه‌ کرد

زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه‌ کرد محو بود اندوه رفتن‌ گر نمی‌بود آمدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زحسد نمی‌رسی ای دنی به عروج فطرت بیدلی

زحسد نمی‌رسی ای دنی به عروج فطرت بیدلی تو معلم ملکوت شو که نه‌ای حریف‌ کلام او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز وصال مهرتابان چه رسد به سایه بیدل

ز وصال مهرتابان چه رسد به سایه بیدل روم از خود و تو گردم‌ که تو درکنارم آیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشودگران

ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشودگران که رود زیادتوخودبه خود چونفس زآینه زنگ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سیر آف و رنگ این چمن دل جمع‌ کن بیدل

ز سیر آف و رنگ این چمن دل جمع‌ کن بیدل که هر جا غنچه ‌گردیدی ‌گلت در آستین باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز داغهای دل و اشک چشم تر بیدل

ز داغهای دل و اشک چشم تر بیدل گل بهار جنون چیده‌ام سیاه و سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حد بگذشت بیدل مستی شور جنون من

ز حد بگذشت بیدل مستی شور جنون من به چوب‌ گل چو بلبل اندکی تعزیر می‌خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بسکه محوتماشای او شدم بیدل

ز بسکه محوتماشای او شدم بیدل هزارآینه از حیرتم رسید به آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز استغنا چو بیدل داشتم امید تشریفی

ز استغنا چو بیدل داشتم امید تشریفی گسستن از دو عالم ‌کسوتم را تار و پود آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رنج بینش بود بیدل هستی موهوم ما

رنج بینش بود بیدل هستی موهوم ما مو شدیم از پیکر لاغر به چشم آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات

راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات تا به ذوق طلب بیدل بیتاب رسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت

دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت بیدل به این بلندی ‌کس موی سر ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلدار تا تو رفته‌ای از خود رسیده است

دلدار تا تو رفته‌ای از خود رسیده است بیدل‌گذشتنی که همین شاهراه اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل بیدل از پی نام تو به چه تاب لاف توان زند

دل بیدل از پی نام تو به چه تاب لاف توان زند که ز که برد اثر صدا ادب تلاش نگینی‌ات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش مکار آینه تا حیرتی نرویانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین چمن به‌چه سرمایه‌خوشدلی بیدل

درین چمن به‌چه سرمایه‌خوشدلی بیدل که شبنمی نخریده‌ست آبروی تو را زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدل کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا حضرت…

در محبت آرزو را اعتبار دیگر است

در محبت آرزو را اعتبار دیگر است این حریفان وصل می‌خواهند و بیدل انتظار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون بی‌داغ هوای تو درتن لاله‌ستانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است کار امروز ترا اندیشه فردا می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس پاس‌گوهر نیست‌ممکن رشتهٔ بگسسته‌را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست کی تواندگشت بیدل مار پنهان زیر پوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل مگر از هستی موهوم غباری‌ گیریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حصار جهل بود دستگاه ما بیدل

حصار جهل بود دستگاه ما بیدل همان به چنگل خود آشیان خفاش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیم

چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیم هر چند بنای ما سنگ است شکست استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون جرس تا ننمایم بیدل

چون جرس تا ننمایم بیدل نالهٔ ساخته‌ای می‌خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو موج اگر همه تسلیم‌گل‌کنی بیدل

چو موج اگر همه تسلیم‌گل‌کنی بیدل هنوزگردن تمهید دعوی‌ات عصبی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل

چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل به آن‌ گرمی‌که باید سوخت خامان پخته‌اند آشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل به عالمی‌که تو باشی مراکه می‌پرسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل توان گفتن رگ ابر بهار این ناودانها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل

چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل که من ز خویش روم‌ گر کشند تصویرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما گردش آن چشم مگر جام تغافل شکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان به صد رنگ شغل مایل‌من وهمین طرزشوق بیدل

جهان به صد رنگ شغل مایل‌من وهمین طرزشوق بیدل تصورت سال و ماه در دل ترنمت صبح و ‌شام بر لب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست تا چکد یک‌اشک مژگانها به‌خون افشردنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل چوشبنم‌گر به جای‌گام من هم چشم بردارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش نگه در دیده‌ها انگشت حیرت در دهان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است بید‌ل سر بریده به‌ گردن چه می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل نمک دارد همین مقدار شور خوان خود بودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا مگر بیدل دلی آری به دست

تا مگر بیدل دلی آری به دست در تواضع همچو زلف یار کوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش شیشه‌گر نقد نفس در جیب عنقا ریخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیش درش ز خجلت تسلیم بیدل است

پیش درش ز خجلت تسلیم بیدل است تا آسمان نشان لب عذرخواه عید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پر افشان هوای‌کیست از خود رفتن بیدل

پر افشان هوای‌کیست از خود رفتن بیدل که چون صبح بهاران رنگ می‌گردد به دنبالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیلد‌ل همین نه ما و تو نومید مطلبیم

بیلد‌ل همین نه ما و تو نومید مطلبیم زین بحر قطره‌ها همه‌گوهر شکسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌گذشت‌خلقی‌محمل به‌دوش حسرت

بیدل‌گذشت‌خلقی‌محمل به‌دوش حسرت ما را هم آرزویی می برد تا کجا برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل هوا همین نفس است و نفس هوا

بیدل هوا همین نفس است و نفس هوا هستی و نیستی است‌که منفک نمی‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نی‌ام آزاد به رنگی‌ که ز تهمت

بیدل نی‌ام آزاد به رنگی‌ که ز تهمت برچشم شرارم مژه بندد رگ سنگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفسی چند چو مزدور حبابت

بیدل نفسی چند چو مزدور حبابت از بار نفس چاره محال است به سر گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نجسته است گهر از طلسم آب

بیدل نجسته است گهر از طلسم آب نقدی‌ست دل که در گره اشک بسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مگر تو درگذری ورنه پیش ما

بیدل مگر تو درگذری ورنه پیش ما دریاست بی‌کنار و پل مدّعا بلند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مباش منفعل جهد نارسا

بیدل مباش منفعل جهد نارسا این یک نفس عنان ز ره اختیار پیچ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ‌گذشت عمر و نه‌ا‌ی فارغ از امل

بیدل ‌گذشت عمر و نه‌ا‌ی فارغ از امل بگسیخت رشته و تو همان درکشاکشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب

بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب فانوس خیال من و ما انجمنی بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل عروج جاه خطرگاه لغزش است

بیدل عروج جاه خطرگاه لغزش است فهمیده بایدت به لب بام پا گذاشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سرمحیط سلامت چه موج وکف

بیدل سرمحیط سلامت چه موج وکف تا او بجاست جای تو و جای‌من‌تهی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زقید هستی سهل است بازجستن

بیدل زقید هستی سهل است بازجستن گر مردی اختیاری رو از عدم برون آ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز فیض عشق به مژگان‌گذشته‌ایم

بیدل ز فیض عشق به مژگان‌گذشته‌ایم در بیشه‌ای‌که ناخن شیران شکست و ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز حکم غالب تقدیر چاره نیست

بیدل ز حکم غالب تقدیر چاره نیست صف‌ها گشاده تیر و به یک نقطه دل هدف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز بسکه بی‌اثر عرض هستی‌ام

بیدل ز بسکه بی‌اثر عرض هستی‌ام کردی نکرد در دل آیینه آه ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دو دم به الفت هستی نساختیم

بیدل دو دم به الفت هستی نساختیم جولان او ز دامن ما چین‌ کشید و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دل ما طاقت آیات ندارد

بیدل دل ما طاقت آیات ندارد تاکی هدف ناوک آه تو توان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل در انتظار تو دارد ز آه و اشک

بیدل در انتظار تو دارد ز آه و اشک صدگردباد در دل وگرداب در نظر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل حدیث بیخبران ناشنیدنی است

بیدل حدیث بیخبران ناشنیدنی است بودیم معنیی که فراموش کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح