تحیر صورتی نگذاشت در آیینه‌ام بیدل

تحیر صورتی نگذاشت در آیینه‌ام بیدل صفای خانه‌ای دارم که سیلابست پنداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تارگیسو نیست بیدل رشتهٔ تسخیر من

تارگیسو نیست بیدل رشتهٔ تسخیر من از زبان‌ مار باید جست فسون مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا در خیال جاکرد تمییز آب وگوهر

تا در خیال جاکرد تمییز آب وگوهر بیدل من و تو گویا هرگز به هم نبودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا به بی‌دردی توانی ساعتی آسوده زیست

تا به بی‌دردی توانی ساعتی آسوده زیست بیدل از الفت تبراکن‌که الفت قاتل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پی غلط‌ کرده است بیدل آمد و رفت نفس

پی غلط‌ کرده است بیدل آمد و رفت نفس خلق می‌آید به آیینی‌ که‌ گویا می‌رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌یار زیستن ز تو بیدل قیامت است

بی‌یار زیستن ز تو بیدل قیامت است جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدلی‌ها‌یم دلیل امتحان بیغشی‌ست

بیدلی‌ها‌یم دلیل امتحان بیغشی‌ست نیستم قلب آشنا از بس گدازم کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ازنازک‌خیالان مشق‌همواری‌خوش‌است

بیدل‌ازنازک‌خیالان مشق‌همواری‌خوش‌است تا نیفشارد تأمل معنی یکدست را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل همان نفس‌وارما را به حکم تسلیم

بیدل همان نفس‌وارما را به حکم تسلیم باید زدن در دل هر چند جا نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نکنی دعوی شوخی‌که درین باغ

بیدل نکنی دعوی شوخی‌که درین باغ پامال خرام هوس است آنچه نموییست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نشاط دهر مآلش ندامت‌ست

بیدل نشاط دهر مآلش ندامت‌ست چون‌گل ازبن چمن همه تن ریش رفته‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل من و گرد سحر و قافلهٔ رنگ

بیدل من و گرد سحر و قافلهٔ رنگ رفتیم به جایی که به جایی نرسیدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مرا به بوس و کنار احتیاج نیست

بیدل مرا به بوس و کنار احتیاج نیست با عندلیب جلوهٔ گل آشنا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل لباس هستی تاکی شود حجابت

بید‌ل لباس هستی تاکی شود حجابت ای غرهٔ تعین آن خرقهٔ‌کهن‌کو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل ‌کرم از طینت ممسک نتوان خواست

بید‌ل ‌کرم از طینت ممسک نتوان خواست چون بحر به ساحل نتراود زگهر موج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غبار ما ز چه دامن جدا فتاد

بیدل غبار ما ز چه دامن جدا فتاد بر باد رفته‌ایم و همان دست سودنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل شکسته رنگی خاصان مقرراست

بیدل شکسته رنگی خاصان مقرراست باشد شکستگی ورق انتخاب را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن

بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختم

بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختم افسوس دست من ز حنا نم نمی‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز سخنهای،‌ تو مست است شنیدن

بیدل ز سخنهای،‌ تو مست است شنیدن تحریک زبان قلمت موج شرابست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز تو تا من نتوان فرق نمودن

بیدل ز تو تا من نتوان فرق نمودن گر آینه خواهی به مزارم نظر انداز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ‌رم فرصت سرو برگ نفس‌ توست

بیدل ‌رم فرصت سرو برگ نفس‌ توست جایی‌که تو باشی نتوان آنهمه بودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دلیل عجز است شبنم طرازی صبح

بیدل دلیل عجز است شبنم طرازی صبح از سعی بی‌پر و بال اشکم گداز آه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل درین ستمگاه از درد ناامیدی

بیدل درین ستمگاه از درد ناامیدی بسیار گریه ‌کردیم اکنون بیا بخندیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل حنایی از چه نگردد بیاض چشم

بیدل حنایی از چه نگردد بیاض چشم خطها به‌خون نوشته‌ام و پاک کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو موج‌ گوهر در فکر خوبش خشکم

بیدل چو موج‌ گوهر در فکر خوبش خشکم پیشانی‌ام قدح زد اما به‌ جوی زانو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه ذلت است‌که‌گردون منقلب

بیدل چه ذلت است‌که‌گردون منقلب در طبع مرد خاصیت زن نهاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چقدر غافل‌کیفیت خویشم

بیدل چقدر غافل‌کیفیت خویشم من آینه در دست وتماشا دگری داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تو اندکی گره دل گشاده کن

بیدل تو اندکی گره دل گشاده کن کاین نو غزل چه‌صنعت اسرار داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل پیام وصل به حرمان رساندنی‌است

بیدل پیام وصل به حرمان رساندنی‌است موسی برون پرده ندیدن شنید و بس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به یاد زلف او گر ناله‌ای سر می‌کنم

بیدل به یاد زلف او گر ناله‌ای سر می‌کنم تسلیم‌ گوشم می‌کشد کای بی‌ادب خود چنگ شو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به مقامی‌ که تویی شمع بساطش

بیدل به مقامی‌ که تویی شمع بساطش یک ذره نی‌ام ‌گر همه خورشید نمایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولی‌ست

بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولی‌ست زان آینه بگریز که زنگار ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به ره عشق ز منزل اثری نیست

بیدل به ره عشق ز منزل اثری نیست تا آبله‌ای ‌گر برسی مفت سفر گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به‌ جیب خویش فرو برد حیرتم

بیدل به‌ جیب خویش فرو برد حیرتم چشم به هم نیامده ‌کام نهنگ بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به بزم معرفت از لاف شرم دار

بیدل به بزم معرفت از لاف شرم دار شب راکسی ندید به‌پیش سحرسپید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آیینهٔ معشوق‌نما در بر تست

بیدل آیینهٔ معشوق‌نما در بر تست این نیازی‌که تو داری نشود ناز چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اثرها بنگر اما ازتصرف دم مزن بیدل

اثرها بنگر اما ازتصرف دم مزن بیدل به چون وچند نتوان حکم‌کردن صنع بی‌چون را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اینجا کجاست دام و چه صید

بیدل اینجا کجاست دام و چه صید دل‌کمندی‌ست پیچ و تاب فروش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این بیخردی چند به معراج خیال

بیدل این بیخردی چند به معراج خیال می‌روند اینهمه‌ کز خویش برون می آیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آن قرآن که ما درس حضورش خوانده‌ایم

بیدل آن قرآن که ما درس حضورش خوانده‌ایم متن آیاتش تحیر دارد و تفسیر شرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب بر سرم چون شمع ‌دست نازکیست‌؟

بیدل امشب بر سرم چون شمع ‌دست نازکیست‌؟ خفته‌ام در زیر تیغ و چتر می‌بندم گلی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد

بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد کافی‌ست سیر معنی لفظ آشنایی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افلاس آبروی مرد می‌ریزد به خاک

بیدل افلاس آبروی مرد می‌ریزد به خاک بی‌نیامی برد آخر جوهر از شمشیر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند

بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین بهار رفت برگ طراوت وفا

بیدل ازین بهار رفت برگ طراوت وفا برکه نماید انفعال رنگ پریده روی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازبوی خود است آخرشکست برگ‌گل

بیدل ازبوی خود است آخرشکست برگ‌گل بال مارا شوخی پرواز ما خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از هستی موهوم مپرس

بیدل از هستی موهوم مپرس ساز بنیاد نفس نابودست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما و تو حیران حساب غلطم

بیدل از ما و تو حیران حساب غلطم من نویسم به دل و بر سر آن صاد کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری

بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری دل به صد خون جگر یک آه موزون می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم در بهاری‌که تویی رنگ نگردد هرگز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سامان مستیهای اوهامم مپرس

بیدل از سامان مستیهای اوهامم مپرس دل به حسرت می‌گدازم می به مینا می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم وضع همواری جبین ما ز صندل ریخته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ست

بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ست آیسنه می‌پوشد امشب نالهٔ عریان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ترک هوس موج‌گهر افسرده نیست

بیدل از ترک هوس موج‌گهر افسرده نیست پشتی بنیاد اقبالیست در دست ردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیم

بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیم بی‌غم دام و قفس خاطرما خرم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آواره‌گردیهای ایجادم مپرس

بیدل از آواره‌گردیهای ایجادم مپرس چون نفس در بال پرواز آشیانم‌ کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اقبال عجز درهمه جا چیده است

بیدل از اقبال عجز درهمه جا چیده است آبله و نقش پا افسر واورنگ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن

بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن پای تا سر ریشه‌ای بی‌احتیاط دانه باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌ادب بی دل به خاک نرگسستان نگذری

بی‌ادب بی دل به خاک نرگسستان نگذری شرمناکان با هم آنجا یک مژه خوابیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌هر جرات حریف تهمت قاتل نی‌ام بیدل

به‌هر جرات حریف تهمت قاتل نی‌ام بیدل به‌ کویش می‌برم خونی‌ که آنجا آب می‌ گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار لالهٔ این باغ دیده‌ای بیدل

بهار لالهٔ این باغ دیده‌ای بیدل تو هم به‌خاتم دل داغ نه به‌جای نگین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وحشتی بگذر بیدل از محیط تعلق

به وحشتی بگذر بیدل از محیط تعلق که نقش پای‌ تو چون موج برقفا ننشیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل

به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل که هر طرف نگری جز در قفس وا نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مضمون‌کتاب عافیت تا وارسی بیدل

به مضمون‌کتاب عافیت تا وارسی بیدل به رنگ سایه روشن‌کن سواد ناتوانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن

به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن همین بس است‌که تمثال‌رس شد آینهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صفی‌که تیغ اشارتش‌کند امتحان جفاکشان

به صفی‌که تیغ اشارتش‌کند امتحان جفاکشان فکند جنون‌گذشتگی سربیدل از همه پیشتر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به روی‌کس مژه از شرم بر نداشته‌ایم

به روی‌کس مژه از شرم بر نداشته‌ایم مباد بیدل ما اینقدر زبون غرض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دوش هر نفس بار امیدی بسته‌ام بیدل

به دوش هر نفس بار امیدی بسته‌ام بیدل ز خود رفتن ندارد هیچ و من صد کاروان دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خاک عاجزی چون بوریا سرکرده‌ام بیدل

به خاک عاجزی چون بوریا سرکرده‌ام بیدل مگر زین ره نشانم نقش آرامی به پهلویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چندین سعی پی بردم‌ که از خود رفته‌ام بیدل

به چندین سعی پی بردم‌ که از خود رفته‌ام بیدل رساند این شمع را با نقش پای خویش شبگیرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پیش جلوهٔ طاقت‌گداز او بیدل

به پیش جلوهٔ طاقت‌گداز او بیدل گزید جوهر آیینه پشت دست ادب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل

به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل سیه‌گردید همچون شانه دوش من ز حمالی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند بیدل از خسّت ‌کسی ‌را سایهٔ دیوار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی عقربی را می‌توانم‌ گفت بی دم کرده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ چون تو اینجا نیستی‌ گوهر که خواهد بود باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام چه ظلم رفت که مجنون نشد فلاطون شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم ره ز من بیرون ندارد فکر گردون تاز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست هرچه می‌بینی‌، نیاز عبرت ما کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل کسی جز کافر ایمانی ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم از خویش‌کاست اما بر ما فزود ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

استقامت بس بود ارباب همت راکمال

استقامت بس بود ارباب همت راکمال بهر تیغ‌کوه بیدل جوهری درکار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی

از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی اضطراب ربشه آب خلوت این دانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل

از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل کنون ازگردش رنگ است با من دست افسوسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هم ز وضع اشک خود بیدل غبار خویش‌گیر

هم ز وضع اشک خود بیدل غبار خویش‌گیر کزگریبان تا برون آورده‌ای سر سجده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فیض این ‌گلشن چه امکان است بیدل کم شود

فیض این ‌گلشن چه امکان است بیدل کم شود سایهٔ ‌گل چون پریشان شد بهار سنبل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گفتند به دلدار که دارد غم عشقت‌؟

گفتند به دلدار که دارد غم عشقت‌؟ فرمود همان بیدل بی پا و سر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل درین چمن ز چه تشریف بشکفم

من بیدل درین چمن ز چه تشریف بشکفم به فشار است رنگ هم زقباهای تنگ‌گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگه موج خون گشت در چشم بیدل

نگه موج خون گشت در چشم بیدل چه رنگ است یارب گل آرزویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همیشه تشنه لب خون ما بود بیدل‌

همیشه تشنه لب خون ما بود بیدل‌ چوشیشه هرکه به دست آورد دل ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قطع راه زندگی بیدل نمی‌خواهد تلاش

قطع راه زندگی بیدل نمی‌خواهد تلاش بی‌قدم زین انجمن چون شمع‌ کم‌کم رفته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لاف آزادی‌ست بیدل تهمت وارستگان

لاف آزادی‌ست بیدل تهمت وارستگان شوخی نام تجرد بر مسیحا سوزن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

موج چون ‌بر هم خورد بیدل ‌همان ‌بحر است ‌و بس

موج چون ‌بر هم خورد بیدل ‌همان ‌بحر است ‌و بس کم شدن از وهم هستی جزء را کل می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نواهای دل افسرده بر گوشم مزن بیدل

نواهای دل افسرده بر گوشم مزن بیدل که من از شرم سنگ بی‌شرار خویش می سوزم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ مپرس بیدل از خجلت نارسایی‌ام

هیچ مپرس بیدل از خجلت نارسایی‌ام لافم اگر جنون کند تا برسم نمی‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح