با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم

با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم بنگ‌ کم نیست چه شد بیدل اگر دنگ نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است بیدل نتوان پیش عدم نام نسب برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتیازی در میان آمد دورنگی نقش بست

امتیازی در میان آمد دورنگی نقش بست کرد بیدل ساغر ما را گل رعنا شراب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر روشن شود بیدل خط پرگار تحقیقت

اگر روشن شود بیدل خط پرگار تحقیقت توانی بی‌تأمل ابتدا را انتها کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل به سیلی تا رسد کارت طمع‌ کردن زدن دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسمانی از کف خاک اختراع غفلت است

آسمانی از کف خاک اختراع غفلت است بیدل از فخری ‌که ما دارپم باید عار داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب درلباس هستی ما جزنفس یک‌تارنیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از غبار هردو عالم‌پاک بیرون جسته است

از غبار هردو عالم‌پاک بیرون جسته است بیدل آواره یعنی خانه ویران شما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این محیط‌کسی برد آبرو بیدل

از این محیط‌کسی برد آبرو بیدل که چون‌گهر نفس خودکرفت تنگ در آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب غیر هم اوبود لیک ازنام بیدل ننگ داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است تا نبندد رشته‌ات بر سازگردون احتیاج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت چون موج‌گهر بالند از خوردن پهلوها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گل است خاک بیابان آرزو بیدل

گل است خاک بیابان آرزو بیدل چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران که چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل سحر در جیب می‌آید تبسم‌گلفروش من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را که صبحش بی نفس گل می‌کند از چشم قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل وگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم سخت پرهیزی‌ست‌گر بیمار ما خواهدشکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم عجز واکرده است بیدل بر سر ما راه ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد دل خوش‌کنم ای‌کاش به این نام و بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست رخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم مرا هم روزگاری شد که با وبرانه می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند نبض‌را گر اضطرابی هست درخوردتب‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان شیشه را جز سرنگون‌گردیدن از قلقل به‌کف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت چو شبنم زین چمن با سیر چشمیها قناعت‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل به پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت بیدل زبحرنظم بس است آب جوی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر خلق را آدم همین بیدستگاهی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌ بیدل درازکن به بساط فراغ پا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل ز خاکستر صدای رفته می‌جوید سپند ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل سحر مشکل که به کیفیت اعجاز رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل نداردگنج در وبرانه جز خاکی به سرکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر طرف چون اشک بیدل می‌دویم

هر طرف چون اشک بیدل می‌دویم تا کجا بی‌لغزش افتدگام ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود

هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود بیدل اینجا نیست غیر از مرکب طاقت حرون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل

هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل بالقوهٔ حاجتها در دست دعا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچه‌گوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش

هرچه‌گوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش معنی از وضع عبارت رطب و یابس می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم بیدل‌آ‌غوش فلک هم روزنی زین خانه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل

هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل شعله از شرم نشیند پس زانوی چراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهی‌ست

هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهی‌ست بیدل از ضعف بدن‌کم می‌شود لاغر زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هستیم بید‌ل از نسق دلفریب نظم

هستیم بید‌ل از نسق دلفریب نظم حیرت نگاه قافیه پیمایی زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت غبار نیستی شو، خاک در چشم جدایی کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا چها نمی‌کشد این بیدل از دلی که ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار تیره‌بختیها به این لنگر نمی‌باشد

غبار تیره‌بختیها به این لنگر نمی‌باشد نمی‌آید برون چون سایه روزم بیدل از شبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمر ما بیدل به طوف‌ کعبهٔ دلها گذشت

عمر ما بیدل به طوف‌ کعبهٔ دلها گذشت گرد چندین نقطه یک پرگار ما گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عروج نشئهٔ همت درین خمخانه‌ها بیدل

عروج نشئهٔ همت درین خمخانه‌ها بیدل برون جوشی‌ست اما از می نارس نمی‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم معنی شدیم وداغ جهل ازما نرفت

عالم معنی شدیم وداغ جهل ازما نرفت ساخت بیدل علمهای بی‌عمل ما راکتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است

طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است بیدل چه عجب‌ گر ز هنر در قفس افتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صد آبرو به‌گره بستن است بیدل ما را

صد آبرو به‌گره بستن است بیدل ما را به رنگ موج‌ گهر از فشار لب نگذشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شهود حق ندارد این ‌کنم یا آن‌ کنم بیدل

شهود حق ندارد این ‌کنم یا آن‌ کنم بیدل به اقبال یقین صید اوامر تا نواهی ‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شش جهت شور سپندی ا‌ست ندانم بیدل

شش جهت شور سپندی ا‌ست ندانم بیدل دل آواره‌ کجا سوخته یا می‌سوزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب‌هجران چه جویی طاقت صبر ازمن بیدل

شب‌هجران چه جویی طاقت صبر ازمن بیدل که‌آهم می‌کند سنگ فلاخن سخت جانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاهی ریخت بر آیینهٔ ادراک ما بیدل

سیاهی ریخت بر آیینهٔ ادراک ما بیدل چراغ محفل تحقیق را این نور می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی قدم‌کجا وطریق فناکجا

سعی قدم‌کجا وطریق فناکجا بیدل به خنجرنفس این ره بریدنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ رفتن عمری‌ست عرض هستی‌ام بیدل

سراغ رفتن عمری‌ست عرض هستی‌ام بیدل چو صبحم تا نفس باقی‌ست‌ گرد محمل خویشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سحر است بیدل این همه سختی‌کشیدنت

سحر است بیدل این همه سختی‌کشیدنت سندان‌گرفته‌ای به سر از پیکر حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین ندامت‌که به وصلی نرسیدم بیدل

زین ندامت‌که به وصلی نرسیدم بیدل هر نفس در جگرم تا دم مردن تیغ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندانی اندوه تعلق نتوان بود

زندانی اندوه تعلق نتوان بود بیدل دلت از هرچه شود تنگ برون آ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان شرم اگر باشد به‌کام خامشی بیدل

زبان شرم اگر باشد به‌کام خامشی بیدل جواب مدعایت می‌دهد از ما نه پرسیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز ننگ دعوی‌گردنکشی حذر بیدل

ز ننگ دعوی‌گردنکشی حذر بیدل که داغ شمع ته پاگل دماغ سری‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل

ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل که طاقتت به جهان هلاک می‌فکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سردمهری ایام دم مزن بیدل

ز سردمهری ایام دم مزن بیدل مباد.چون سحرت از نفس دمد کافور حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خون آرزو صدرنگ می‌بالد بهار من

ز خون آرزو صدرنگ می‌بالد بهار من نهال باغ یأسم ریشه در آب دگر دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تیغ یار سر ما بلند شد بیدل

ز تیغ یار سر ما بلند شد بیدل به موج خیمهٔ ناز حباب می‌بافند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بس وارستگی می‌جوشد از بنیاد من بیدل

ز بس وارستگی می‌جوشد از بنیاد من بیدل پرنگ‌، الفت نگیرد نقش من نقاش گر بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز احسانهای تیر او چه سنجد بیخودی بیدل

ز احسانهای تیر او چه سنجد بیخودی بیدل مگر انصاف آگاهی نهد دل در ترازویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رم‌طور مصرع‌بیدلم‌، دم‌و دود سلسله‌ام رسا

رم‌طور مصرع‌بیدلم‌، دم‌و دود سلسله‌ام رسا کمک د‌‌و عالم امل دمد که سراسر علمم رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ر بس در آرزوی می سرا ‌پا حسرتم بیدل

ر بس در آرزوی می سرا ‌پا حسرتم بیدل نفس تا بر لبم آید صدای جام می‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دهد منشور شهرت نام را نقش نگین بیدل

دهد منشور شهرت نام را نقش نگین بیدل پر پروازگردد گر در آید پای در سنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌از ننگ‌آب‌شد بیدل‌که‌پیش‌لعل‌خاموشش

دل‌از ننگ‌آب‌شد بیدل‌که‌پیش‌لعل‌خاموشش تبسم می‌کند موج‌ گهر گویی دهن دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل به نادانی مده بیدل‌که در ملک یقین

دل به نادانی مده بیدل‌که در ملک یقین تختهٔ مشق خیال است آینه تاساده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین هوسکده از من چه دیده‌ای بیدل

درین هوسکده از من چه دیده‌ای بیدل به عالمی که نی‌ام بایدم تماشا کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدل

درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدل که طوف سوخته جانان لاله‌زار نکردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در گلستانی‌ که دارد اشک بیدل شبنمی

در گلستانی‌ که دارد اشک بیدل شبنمی برگ برگش نالهٔ بلبل به دامان بشکفد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خور ظرف خیال حوصله دارد حباب

در خور ظرف خیال حوصله دارد حباب بیدل دریاکش جام نگون خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل سراغ امن خواهی سر به زیر بال عنقا کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل اشکها درین محفل ریشخند مژگان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل غباری داشت گفت‌وگو نفس در خویش دزدیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را در دل آیینه بیدل سر به سر زنگ است آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم سرگرانیهای ما آیینه بالین بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسن تاب عرق شرم ندارد بیدل

حسن تاب عرق شرم ندارد بیدل ورنه آیینهٔ ما آن همه نامحرم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست

حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست بجز خمی‌ که به دوش من است بار ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتم

چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتم قفل وسواس دل آخر کرد بی‌دندانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون اشک شمع بیدل دور از بساط وصلش

چون اشک شمع بیدل دور از بساط وصلش آتش فشانده بر سر مینا شکسته بر دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو صبحم صفحه بی‌نقشست بیدل

چو صبحم صفحه بی‌نقشست بیدل شکست رنگ‌ گاهی می‌نویسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل چو گل‌ کند کف پا من‌ کنم خیال جبین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل که هرکجا نگهی بود کرد با مژه ساز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل عرق کجاست اگر نوبت حیا برسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چقدر عالم بیدل به خیال آمده‌ایم

چقدر عالم بیدل به خیال آمده‌ایم هرکه بر ما نظری کرد دل از ما برداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل فراموش خودی یا رفته‌ای از یاد خاموشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان به سرمه ‌گرفت اتفاق معنی بیدل

جهان به سرمه ‌گرفت اتفاق معنی بیدل حدیث عشق چه صنعت ‌کند زبان‌ که نبندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جبریان محفل تقدیر پر بیچاره‌اند

جبریان محفل تقدیر پر بیچاره‌اند با قضا بیدل چه سازد دست و پای لنگ و لوک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری که چون آیینه تمثالست یکسر جنس دکانش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل مگر چوشمع‌کنی‌کار خود نشسته درست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من ز جوهر در عرض خفته‌ست اینجا تیغ قاتل هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل مبادا در نگین نامی‌که داری نقش پا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی خاکساری در نگین باید چو نقش پا گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است بیدل چو بوی‌گل به‌کمین بهانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح