بیدل تجددی‌ست لباس خیال من

بیدل تجددی‌ست لباس خیال من گر صد هزار سال برآیدکهن نی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به‌سرهه نسبت‌هرکس درست نیست

بیدل به‌سرهه نسبت‌هرکس درست نیست مژگان شمردن است زبانهای لال را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به هرکجا رگ ابری نشان دهند

بیدل به هرکجا رگ ابری نشان دهند در ماتم حسین و حسن‌گریه می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به قلزم اثر انتظار عشق

بیدل به قلزم اثر انتظار عشق چشم تری‌ که بی مژه‌ گردید گوهرست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به سعد و نحس جهان نیست‌ کار ما

بیدل به سعد و نحس جهان نیست‌ کار ما طفلان دلی به شنبه و آدینه بسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به خامی طبع معیارم ازعرق‌گیر

بیدل به خامی طبع معیارم ازعرق‌گیر آیینه می تراود از انفعال ظرفم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به تو درهیچ مکان راه نبردیم

بیدل به تو درهیچ مکان راه نبردیم آیینه سراب است‌که تمثال تو دور است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل بنای ریختهٔ درد الفتیم

بیدل بنای ریختهٔ درد الفتیم گرد جفا و داغ الم خاک و خشت ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم ز خجلت بی‌ظرفی آب شد بیدل

دلم ز خجلت بی‌ظرفی آب شد بیدل به یاد باده‌تریها ازین سفال‌گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آبرو ذاتی‌ست بیدل ورنه مانند گهر

آبرو ذاتی‌ست بیدل ورنه مانند گهر مهرهٔ ‌گل هم تواند در دل دریا نشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این کلام متین پیش کس مزن به زمین

بیدل این کلام متین پیش کس مزن به زمین دارد آن لب شکرین‌گوهر آفرین صله‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آن‌کیست‌که با سیل خرامش امروز

بیدل آن‌کیست‌که با سیل خرامش امروز همچو دل نیست بنایی ‌که ندارد رفتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب یاد شمعی خلوت ‌افروز دل است

بیدل امشب یاد شمعی خلوت ‌افروز دل است دود آهم شعله‌ای دارد به‌ گرمی های ناز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر نشسته‌ایم راه هوس نبسته‌ایم

بیدل اگر نشسته‌ایم راه هوس نبسته‌ایم دامن ماست زیر سنگ نی سر ما به زیر پر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر افسرده دلی جمع کتب کرد

بیدل اگر افسرده دلی جمع کتب کرد در مدرسهٔ دانش ما جلد کتاب است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افسانه بشنو و تن زن

بیدل افسانه بشنو و تن زن شب دراز است وگفت ‌و گو بیکار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین مایده دست هوس شسته‌ایم

بیدل ازین مایده دست هوس شسته‌ایم پهلوی دل خورده را آرزوی نان کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرس

بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرس من سری دزدیده‌ام در هرکجا زنجیر پاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از یوسف دماغ بی‌نیاز من پراست

بیدل از یوسف دماغ بی‌نیاز من پراست انفعال بوی پیراهن ندارد شامه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مقدار ظرف خود نمی ‌باید گذشت

بیدل از مقدار ظرف خود نمی ‌باید گذشت وعظ مستان در خط پیمانه دارد منبری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کلفت شکست منال

بیدل از کلفت شکست منال بزم هستی دکان شیشه‌گر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غفلت به ‌تعمیر شکست ‌دل مکوش

بیدل از غفلت به ‌تعمیر شکست ‌دل مکوش در ازل دیوانه‌ای طرح بنایی کرد و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شیونم مگوی و مپرس

بیدل از شیونم مگوی و مپرس نالهٔ درد اختیاری نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از زخم بود رونق دل

بیدل از زخم بود رونق دل خندهٔ‌گل نمک گلزار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خلقندخوبان چمن صیاد دل

بیدل از خلقندخوبان چمن صیاد دل شاهدگل را همان آشفتن بوکاکل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق گر همه طفل سرشک است تبحر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی دست‌وپاییهای من غافل مباش

بیدل از بی دست‌وپاییهای من غافل مباش چون ضعیفی گوشمال گردن بالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب‌گل نکند

بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب‌گل نکند خون تحیر به خیال از رگ جوهر مگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر گر همه آفاق شود ناز کر و فر نکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم خون شدن معراج طاقتهای ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیست

بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیست از هوس تا کی‌ کسی پالان‌ گاو و خر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌خطایی نیست بیدل اضطراب اهل درد

بی‌خطایی نیست بیدل اضطراب اهل درد اشک چون بیتاب‌ گردد لغزشی پیدا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظار

بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظار پیرهن بیدل بیاض چشم‌یعقوبم‌بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌چشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزی

به‌چشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزی که لاف آبرو پیشت‌گدازد ابر نیسان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وهم عافیت چون غنچه محروم ازگلم بیدل

به وهم عافیت چون غنچه محروم ازگلم بیدل شکستی کو که رنگ دامن او ریزد از چنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هستی من وما ضروریست بید‌ل

به هستی من وما ضروریست بید‌ل نفس نیست جز مایهٔ خود ستایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ

به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ به باد می‌دهدم گر ز خاک بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل ز یادم نیست غافل هرکه می‌سازد فراموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عالمی‌که همین عمرو و زید جلوه‌گرست

به عالمی‌که همین عمرو و زید جلوه‌گرست خیال بیدل ما نیز گاه‌گاه ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل در این حیاکده گوساله‌بانی هوس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به راه انتظار جلوه‌ای افکنده‌ام بیدل

به راه انتظار جلوه‌ای افکنده‌ام بیدل چو شمع‌ از چهرهٔ زرین خود فرش زر اندودی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل دل از تک و تاز جمع‌ کردم چو موج درگوهر آرمیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل

به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل که آبروی نفس چون حباب می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدل

به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدل کمندی بر سماک انداختم صید سمک کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل غبار خودسری کاش اندکی نمناک می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است شیشهٔ اشکی‌که رنگش بشکنی بی‌کوس نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان نعل درآتش ز جوش رنگ می‌گردد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل مگذار که دیگر به سر خویش نشینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت چون دانه به غربال‌، سر دربه‌دری چند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست سایه را افتادگی ها می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن موج‌ گوهر بسته‌ را شوخی نخواهد پیش‌ رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود

امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود گردش سال آسیای دانهٔ دل بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل خموشی عاقبت این بار بر می‌دارد از دوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل توان برداشتن از خاک راهت نقش بیدل هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل

آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل این جوهر چکیدن آب‌گهر نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است

از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است رشتهٔ شمع‌است بیدل موج جوهرتیغ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی

از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی نقش قدمت بس بود آیینهٔ حالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از بال هما کیست‌ کشد ننگ سعادت

از بال هما کیست‌ کشد ننگ سعادت بیدل ز سرما نشود سایهٔ ما کم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب غیر هم اوبود لیک ازنام بیدل ننگ داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است تا نبندد رشته‌ات بر سازگردون احتیاج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت چون موج‌گهر بالند از خوردن پهلوها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گل است خاک بیابان آرزو بیدل

گل است خاک بیابان آرزو بیدل چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران که چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل سحر در جیب می‌آید تبسم‌گلفروش من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را که صبحش بی نفس گل می‌کند از چشم قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل وگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم سخت پرهیزی‌ست‌گر بیمار ما خواهدشکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم عجز واکرده است بیدل بر سر ما راه ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد دل خوش‌کنم ای‌کاش به این نام و بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست رخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم مرا هم روزگاری شد که با وبرانه می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند نبض‌را گر اضطرابی هست درخوردتب‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان شیشه را جز سرنگون‌گردیدن از قلقل به‌کف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت چو شبنم زین چمن با سیر چشمیها قناعت‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل به پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت بیدل زبحرنظم بس است آب جوی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر خلق را آدم همین بیدستگاهی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌ بیدل درازکن به بساط فراغ پا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل ز خاکستر صدای رفته می‌جوید سپند ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل سحر مشکل که به کیفیت اعجاز رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل نداردگنج در وبرانه جز خاکی به سرکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر طرف چون اشک بیدل می‌دویم

هر طرف چون اشک بیدل می‌دویم تا کجا بی‌لغزش افتدگام ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود

هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود بیدل اینجا نیست غیر از مرکب طاقت حرون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل

هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل بالقوهٔ حاجتها در دست دعا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچه‌گوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش

هرچه‌گوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش معنی از وضع عبارت رطب و یابس می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم بیدل‌آ‌غوش فلک هم روزنی زین خانه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل

هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل شعله از شرم نشیند پس زانوی چراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهی‌ست

هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهی‌ست بیدل از ضعف بدن‌کم می‌شود لاغر زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هستیم بید‌ل از نسق دلفریب نظم

هستیم بید‌ل از نسق دلفریب نظم حیرت نگاه قافیه پیمایی زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت غبار نیستی شو، خاک در چشم جدایی کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا چها نمی‌کشد این بیدل از دلی که ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار تیره‌بختیها به این لنگر نمی‌باشد

غبار تیره‌بختیها به این لنگر نمی‌باشد نمی‌آید برون چون سایه روزم بیدل از شبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمر ما بیدل به طوف‌ کعبهٔ دلها گذشت

عمر ما بیدل به طوف‌ کعبهٔ دلها گذشت گرد چندین نقطه یک پرگار ما گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عروج نشئهٔ همت درین خمخانه‌ها بیدل

عروج نشئهٔ همت درین خمخانه‌ها بیدل برون جوشی‌ست اما از می نارس نمی‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم معنی شدیم وداغ جهل ازما نرفت

عالم معنی شدیم وداغ جهل ازما نرفت ساخت بیدل علمهای بی‌عمل ما راکتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح