بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد

بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد دام مرغان طرب رشتهٔ موج صهباست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انجام و آغاز چراغ زندگی

بیدل از انجام و آغاز چراغ زندگی بی‌تکلف اشک و داغ و آه خواهی یافتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست یک نفس تن زن‌ که ازخود بشنوم غوغای خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ار واقفی ز سرّ یقین

بیدل ار واقفی ز سرّ یقین ترک‌کن قصهٔ من وما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا بس که چون ‌گل از شکست رنگ‌ها ساغر زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی حوصلگی‌کرد درین بزم ‌کبابم

بی حوصلگی‌کرد درین بزم ‌کبابم واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد بی‌دل به همین صفر فزوده است حسابم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌حسن خلق بیدل‌ناتوان‌در جنت‌آسودن

به‌حسن خلق بیدل‌ناتوان‌در جنت‌آسودن مشو چون زاهدان توفانی آب طهارتها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به یاد وصل‌که لبریز حسرتی بیدل

به یاد وصل‌که لبریز حسرتی بیدل که از نم مژه‌ات ناله می‌چکد چو قلم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هشیاری ندارد هیچکس آسودگی بیدل

به هشیاری ندارد هیچکس آسودگی بیدل دمی بیخود شو و کیفیت این مل تماشا کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر افسردگی بیدل مباش از ناله‌ام غافل

به هر افسردگی بیدل مباش از ناله‌ام غافل که من برقی به جان عالمی آتش فکن دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل

به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل بحل گرفتند خون بیدل چو می به دین فرنگ خوردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عریانی‌کسی آگه نبود از حال ما بیدل

به عریانی‌کسی آگه نبود از حال ما بیدل چه‌رسوایی‌که آمد پیش در زیر قبا ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سعی ظلم‌کی رفع مظالم می‌شود بیدل

به سعی ظلم‌کی رفع مظالم می‌شود بیدل به آب خنجروشمشیرنتوان‌کشت آتش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ جوهر آیینه داغ حیرتم بیدل

به رنگ جوهر آیینه داغ حیرتم بیدل نمی‌دانم چسان آسوده چندین پیچ و تاب من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به درد عاجزی من‌که می‌رسد بیدل

به درد عاجزی من‌که می‌رسد بیدل که برنخاست ز بستر صدای بیمارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حیرت رفتهٔ آیینهٔ وهم خودم بیدل

به حیرت رفتهٔ آیینهٔ وهم خودم بیدل چه صورتهاکه ننهفته‌ست برگل‌کردن رنگش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جهان شهرت علم و فن اگر این‌ بود اثر سخن

به جهان شهرت علم و فن اگر این‌ بود اثر سخن نرسد خروش قیامتی به صریر خامهٔ بیدلت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این‌گرانی دل بیدل از من مأیوس

به این‌گرانی دل بیدل از من مأیوس صدا اگر همه گردد بلندکهسار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد ز بس بیحاصلم از خاطر خود هم فراموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن

بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن آب می‌گردم همه‌گر شعر بیدل بشنوم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل مبینش‌، مدانش‌، ‌مخوانش‌، مجویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم غنچهٔ این عقده کاش از سعی دندان بشکفد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل به جوش خم چقدر خامی شراب‌ گزینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست

بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست دل این همه سنگین نیست وقتست‌ که برداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان گر همه مدح است تا بر لب رسد نم می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز قدرتی ‌گر هست دست بید‌ل وامانده ‌گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست پشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل نفس چو خامهٔ تصویر زینهار مکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد شقی از خامه طرح‌کن در مصر شکرگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید بیدل‌کراست بستر سنجاب در نظر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست

آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست بیدل به خون نشستن خنجرزدسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قد خم ‌گشته بیدل بر زمین پیچیده‌ایم

از قد خم ‌گشته بیدل بر زمین پیچیده‌ایم خاکساری خاتم ما را نگین گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از تواضع نگذری گر آرزوی عزتی‌ست

از تواضع نگذری گر آرزوی عزتی‌ست بیدل این وضعت به چشم هرکس ابرو می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگیر دامن اندیشهٔ دگر بیدل

مگیر دامن اندیشهٔ دگر بیدل که دست باده‌کشان وقف‌گردن میناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش هستی بیدل از کلفت‌طرازان صفاست

نقش هستی بیدل از کلفت‌طرازان صفاست تا تویی در هرکجایی سایهٔ مهتاب ریز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو دریا بیدل آسان نیست‌کسب اعتبار

همچو دریا بیدل آسان نیست‌کسب اعتبار درخور امواج اینجا رو به ناخن خستن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قد پیری نمودارست طفلی تا به‌کی بیدل

قد پیری نمودارست طفلی تا به‌کی بیدل کچه در خاک پنهان‌کن مبادت ترکند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوش پیدا کنید بیدل ازکتاب خامشان

گوش پیدا کنید بیدل ازکتاب خامشان معنیی‌کز هیچ‌کس نتوان شنود آورده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من ‌و تاب‌ وصال و طاقت دوری چه حرفست این

من ‌و تاب‌ وصال و طاقت دوری چه حرفست این اسیری‌راکه عشقت خواند بیدل دل‌کجا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم

نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم که الفت عالمی را داغ‌ کرد آتش به بنیادش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوس تسخیر معشوقان بازاری مشو بپدل

هوس تسخیر معشوقان بازاری مشو بپدل کسی تا کی پی این وحشیان رام بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قیدهستی چون نفس بال وپر پرواز ماست

قیدهستی چون نفس بال وپر پرواز ماست هرقدر بیدل‌گرفتاری‌ست آزادیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما را ننشانیدکسی بر سر رهش

ما را ننشانیدکسی بر سر رهش بیدل تو پذیری مگر این ملتمس از ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کشد محمل بیطاقتی شمع تحیر

می‌کشد محمل بیطاقتی شمع تحیر بیدل آیینهٔ صد رنگ شتابست درنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیابی جز امل شیرازهٔ سختی‌کشان بیدل

نیابی جز امل شیرازهٔ سختی‌کشان بیدل مدار ستخوان در بندبند خلق پی باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وارستن از تعلق با ما نساخت بیدل

وارستن از تعلق با ما نساخت بیدل نی را به ناله آورد درد کمر گشودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجاست مضمون اعتباری‌،‌که بیدل انشاکند نثاری

کجاست مضمون اعتباری‌،‌که بیدل انشاکند نثاری بضاعتم پیکر نزاری‌، بیفکنم پیش تار مویت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش منکر بی‌دست و پایی‌ام بیدل

مباش منکر بی‌دست و پایی‌ام بیدل که رفته رفته درین دشت نقش پا شده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند

ناله‌ها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند سوخت بیدل در غبار دانه سعی ریشه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل گوشه گیریهای ما بی‌مصلحت

نیست بیدل گوشه گیریهای ما بی‌مصلحت خلوتی می‌باید ارباب سخن را چون زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یارب‌که بسوزد کف آیینه‌گر داغ

یارب‌که بسوزد کف آیینه‌گر داغ بیدل ز دلم طاقت پرواز ندارد هر چند به صد شعله برد بال و پر داغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بید‌ل

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بید‌ل جهان خفته چه مقدار دنگ می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محمل به دوش اشک ازین عبرت انجمن

محمل به دوش اشک ازین عبرت انجمن بیدل چو شمع می‌بردم چشم خونچکان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نخیزم چون غبار از راه او بیدل که می‌ترسم

نخیزم چون غبار از راه او بیدل که می‌ترسم عنان توسن ناز از طریق مهر درپیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن

نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن چشم عبرت بر نگاه واپسین مالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزو

یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزو منزل آسودگی ازما به صد فرسنگ ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کو مقامی کز شکوه معنی‌ات لبریز نیست

کو مقامی کز شکوه معنی‌ات لبریز نیست غفلت است اینهاکه بیدل‌گویدت اینجا بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مرگ اهل سوز باشد حرف سرد ناصحان

مرگ اهل سوز باشد حرف سرد ناصحان شمع را تیغ است بید‌ل جنبش دامان صبح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم سایه با بخت‌که دارد توامی بیدل

ندانم سایه با بخت‌که دارد توامی بیدل مقیم روز بودن بر نمی‌آرد ز شبهایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم ‌کجا رفتم از خوبش بیدل

ندانم ‌کجا رفتم از خوبش بیدل به یاد خرامی خرامیده بودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنی‌اش

نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنی‌اش همه‌راست بیخبری و بس‌، چه‌شعور خلق و چه‌هوش ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کم

نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کم رشته‌ای داری تو هم از دامن صحرا مکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشدم محرم انجام رعونت بیدل

نشدم محرم انجام رعونت بیدل شمع هرچند به من‌گفت‌:‌که ‌گردن مفراز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل

نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل که چندی از تپش آساید و کمتر کند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل

نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل نشستم آنقدر در خون که صبحی را شفق کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس متاعی بیدل در چه لاف زند

نفس متاعی بیدل در چه لاف زند به فربهی منگر لاغر آمده‌ست حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفهمیده‌ست راه لب نوای شکوه‌ام بیدل

نفهمیده‌ست راه لب نوای شکوه‌ام بیدل که این دود از ضعیفی تا به روزن برنمی‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل به رنگ سایه سر ما و پای دیوارش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشکل

غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشکل بیدل از زبان اوست این منی‌که من دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس

غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس بیدل از گرد یتیمی شسته‌ام روی‌ گهر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد بیدل احرام خموشی بسته‌ام

عمرها شد بیدل احرام خموشی بسته‌ام آخراین ضبط نفس خواهد خروش صور شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عریان تنیی هست درین معرکه بیدل

عریان تنیی هست درین معرکه بیدل این جامه‌ که تنگی ننماید به‌بر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالمی بیدل به‌ حرف یکدگر آرام باخت

عالمی بیدل به‌ حرف یکدگر آرام باخت غفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبع دانا می‌خورد خون از نشاط غافلان

طبع دانا می‌خورد خون از نشاط غافلان خندهٔ موج است بیدل بر دل دریا نمک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل ترنگ شیشه در اجزای‌ کوهسار نشیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن

شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن کم زبیدل نیستند این فتنه از سر واکنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شفیع‌جرم مهجوران‌به‌جز حیرت‌چه می‌باشد

شفیع‌جرم مهجوران‌به‌جز حیرت‌چه می‌باشد به حق دیدهٔ بیدل‌که ما را آن لقا بنما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل

شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل هنوزم گوش می‌مالد پیام سرمه آوازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیه مکن ورق امتحان آینه بیدل

سیه مکن ورق امتحان آینه بیدل که مشق خامهٔ سعی نفس نشست نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی وفا همین‌ که چو بیدل شوند خاک

سعی وفا همین‌ که چو بیدل شوند خاک شاید ز نقش پای ‌کسی سر به‌ در کنند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور است

سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور است رفیق قافلهٔ کیف و کم نخواهی شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخت نتوان‌گرفت دامن دهر

سخت نتوان‌گرفت دامن دهر بیدل از هرچه بگذری بگذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ساز بزم عدمم لیک نوایی‌ که مراست

ساز بزم عدمم لیک نوایی‌ که مراست نام بیدل ز لب یار شنودن بوده‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگانی هرزه تا ز عرصهٔ تشویش بود

زندگانی هرزه تا ز عرصهٔ تشویش بود بیدل از قطع نفس ضبط عنانی یافتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبیدل‌جرأت جولان مجوبید

زبیدل‌جرأت جولان مجوبید چو موج این ناتوان پهلو خرام است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تو

ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تو اگر از طبیعت منفعل ز خودم جدا نکند عرق حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز عروج نشئهٔ بیدلی قدحی اگر به کف آیدت

ز عروج نشئهٔ بیدلی قدحی اگر به کف آیدت ره ناله‌گیر و ز خود برآ سربام و کسب هوا چه حظ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سواد نسخهٔ خشک وتربه‌کلام بیدل ما نگر

ز سواد نسخهٔ خشک وتربه‌کلام بیدل ما نگر که به حیرت چمن اثر، شود آب آینه رهبرت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خویش درنگذشته‌ست هیچکس بیدل

ز خویش درنگذشته‌ست هیچکس بیدل به وهم دور مرو برمن اوشدن ستم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز جیب عاجزی چون آبله گل کرده‌ام بیدل

ز جیب عاجزی چون آبله گل کرده‌ام بیدل سر خوناب مغزی سایه پرورد کف پایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بسکه ساغر بزم ادب زدم بیدل

ز بسکه ساغر بزم ادب زدم بیدل چو شمع ناله‌گره‌گشت وکرد منقاری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز اختیار درین بزم دم مزن بیدل

ز اختیار درین بزم دم مزن بیدل جهان‌، جهان نیاز است‌، جای ناز تو نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رگ ‌گردن به حیا راست نیاید بیدل

رگ ‌گردن به حیا راست نیاید بیدل تا ته پاست نظر بر مژه خم می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

راز دل چندان‌ که دزدیدم نفس بی‌پرده شد

راز دل چندان‌ که دزدیدم نفس بی‌پرده شد بیدل از شیرازه این دفتر پریشان می شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دو روزی با غم و رنج حوادث صبر کن بیدل

دو روزی با غم و رنج حوادث صبر کن بیدل جهان آخر چو اشک از دیده‌ات یکبار می‌افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل هر ذره خورشیدی‌ست اما جهد کو بیدل

دل هر ذره خورشیدی‌ست اما جهد کو بیدل منم آیینه از دستت اگر پرداز می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل

دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل محال است این گهر را در گره بستن ز غلتانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر

دست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر تا بدانی همچو بیدل قدر دار وگیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین بساط خیال بیدل ز سعی بی‌حاصل انفعائی

درین بساط خیال بیدل ز سعی بی‌حاصل انفعائی حیا بس است آبروی همت زعالم خشک تر برون آ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در مقامی‌ که خموشی نفسی‌ گرم نداشت

در مقامی‌ که خموشی نفسی‌ گرم نداشت بیدل از بیخبری قافله جو گردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح