غزلیات بیدل
از خودآرایی بهجنس جاودان لنگر مکن
از خودآرایی بهجنس جاودان لنگر مکن آبرو را سنگسار صنعت گوهر مکن خار جوهر زحمتگلبرک تمثالت مباد پردهٔ چشم تر آیینه را بستر مکن تا…
از تغافل زدنی ترک سبب بایدکرد
از تغافل زدنی ترک سبب بایدکرد روز خود را به غبار مژه شب باید کرد گرد وارستگیهکوی فنا باید بود خاک در دیدهٔ اندوه ظرب…
شبکه شور بلبل ما ریشه درگلزار داشت
شبکه شور بلبل ما ریشه درگلزار داشت بوی گل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت نغمه جولان صید نیرنگ که زین صحرا گذشت ترکش…
یکدو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود
یکدو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود هرچه دیدم میهمان خانهٔ آیینه بود ابتذال باغ امکان رنگ گردیدن نداشت هرگلی کامسالم آمد در نظر…
یاران تمیز هستی بدخو نکردهاند
یاران تمیز هستی بدخو نکردهاند از شمع چیدهاند گل و بو نکردهاند آیین حسن جوهر سعی بصیرت است کوران تلاش وسمهٔ ابرو نکردهاند وارستگان ز…
وهم شهرت بهانهایم همه
وهم شهرت بهانهایم همه همه ماییم و مانهایم همه من و ما راست ناید از من و ما ساز او را ترانهایم همه عشق اینجا…
وداع دورگرد عرضهٔ آرام رم کردم
وداع دورگرد عرضهٔ آرام رم کردم سحر گل کردم و کار دو عالم در دو دم کردم روا کم دارد اطوارم که گردد در دل…
هوسپیمای فرصت گرد کلفت در قفس دارد
هوسپیمای فرصت گرد کلفت در قفس دارد همین خاک است و بس گر شیشهٔ ساعت نفس دارد لب از خمیازهٔ صبح قیامت تا نمیبندی خم…
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت من و خجلت سجودیکه نریختگل به پایت نه به خاک دربسودم نه به سنگش آزمودم بهکجا برم سری راکه…
همت من از نشان جاه چون ناوک گذشت
همت من از نشان جاه چون ناوک گذشت زین نگین نامم نگاهی بود کز عینک گذشت طبع دون کاش از نشاط دهر گردد منفعل نیست…
هرگه روم از خویش به سودای وصالش
هرگه روم از خویش به سودای وصالش توفان کند از گرد رهم بوی خیالش خواندند بهکوثر ز لب یار حدیثی از خجلت اظهار عرقکرد زلالش…
هرکجا وحشتی از آتشم افروخته است
هرکجا وحشتی از آتشم افروخته است برق در اول پرواز نفس سوخته است چه خیال است دل از داغ تسلیگردد اخگری چشم به خاکستر خود…
هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد
هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد دیوانه و هشیار همین سلسله دارد پیچیده به پای طلبم دامن دشتی کز آبله صد ریگ روان قافله…
هر چند نیست بیسبب از غمگریستن
هر چند نیست بیسبب از غمگریستن باید ز شرم دیدهٔ بی نم گریستن تاکی به رنگ طفل مزاجان روزگار بر بیش شاد بودن و بر…
نیست باک از برق آفت دل بهآفت بستهرا
نیست باک از برق آفت دل بهآفت بستهرا زخمخنجر فارغ از تشویش دارد دسته را برنمیآید درشتی با ملایمطینتان میشکافد نرمی مغز استخوان پسته را…
نوبهار است و جهان سیر چمنها دارد
نوبهار است و جهان سیر چمنها دارد وضع دیوانهٔ ما نیز تماشا دارد دل اگر صاف شد از زخم زبان ایمن باش دامن آینه از…
نه غنچه عافیت افسون، نه گل بقا تأثیر
نه غنچه عافیت افسون، نه گل بقا تأثیر جهان رنگ، شکست که میکند تعمیر نشد ز عالم و جاهل جز اینقدر معلوم که آن به…
نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی
نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی به هر جا میروم از خویش میبالد تماشایی چهگل چیند دماغ آرزو از نشئهٔ تمکین من و…
نگویمت به خطا سازیا صواب طلب
نگویمت به خطا سازیا صواب طلب کمینگر است زخود رفتنت شتاب طلب اگر حقیقت انجام در نظر داری ز هرکجاگهرت میرسد حباب طلب شکست آبله…
نقش دوِیی بر آینه من نبستهاند
نقش دوِیی بر آینه من نبستهاند رنگ دل است اینکه به روبم شکستهاند آرام عاشقان رم پرواز دیگر است چون شعله رفتهاند ز خود تا…
نفس تا پرفشان است از تو و من برنمیآید
نفس تا پرفشان است از تو و من برنمیآید کسی زین خجلت در آتشافکن برنمیآید زبانم را حیا چون موجگوهر لالکرد آخر ز زنجیریکه درآب…
نشستهای ز دل تنگ بر در تصدیع
نشستهای ز دل تنگ بر در تصدیع دمیکه واشود این قفل عالمیست وسیع به خویش گر نرسی آنقدر غرابت نیست که سرکشیدهای از کارگاه صنع…
نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست
نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست غنچهها را خامشی شیرازهٔ بال و پرست هیچکس را حاصل جمعیت ازاسباب نیست بحر را هم موج بیتابی…
ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی
ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی چمن فریاد بلبل میکند گر بشکنی؟نگی از این کهسار مگذر بیادب کز درد یکرنگی پری در شیشه نالدگر…
نام شاهان کز نگین گل کرده کر و فر به چنگ
نام شاهان کز نگین گل کرده کر و فر به چنگ عبرتی بیرون چکیدهست از فشار چشم تنگ صدر استغنای یار آمادهٔ تعظیم ماست یک…
میروم هر جا به ذوق عافیت اندوختن
میروم هر جا به ذوق عافیت اندوختن همچو شمعم زاد راهی نیست غیر از سوختن زخم دل از چاره جوییهای ما بیپرده شد این گریبان…
موج گوهرطینتان، گر شوخی افزون کردهاند
موج گوهرطینتان، گر شوخی افزون کردهاند پای درد دامن سری از جیب بیرون کردهاند کهکشان دیدی شکست رنگ هم فهمیدنیست بیخودان در لغزش پا سیر…
من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم
من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم سر آبله دماغی ته پا بلند کردم در و بام اوج عزت چقدر شکست پستی که غبار هرزه…
مکش ای آفتاب از فکر زربرپشت آتش را
مکش ای آفتاب از فکر زربرپشت آتش را ز غفلت میپرستی چند چون زردشت، آتش را به ترک ظلم، ظالم برنگردد از مزاج خود همان…
مسلمان گشتم و هیچ از میان نگسست زنارم
مسلمان گشتم و هیچ از میان نگسست زنارم بقدر سبحه گردیدن کمرها بست زنارم خرابات محبت از اسیران ظرف میخواهد خط پیمانهای دارد قدح در…
مرا این آبرو در عالم پرواز بس باشد
مرا این آبرو در عالم پرواز بس باشد که بال افشاندنم خمیازهٔ یاد قفس باشد به منزل چون رسد سرگشتهای کز نارساییها بیابان مرگ حیرت…
محبت بسکه پرکرد ازوفا جان وتن ما را
محبت بسکه پرکرد ازوفا جان وتن ما را کند یوسف صداگر بوکنی پیراهن ما را چوصحرا مشرب ما ننگ وحشتبرنمیتابد نگهدارد خدا از تنگی چین…
مآلکار چه بیندکسی نظر به هوا
مآلکار چه بیندکسی نظر به هوا نمیتوان خبر پاگرفت سر به هوا درتن چمن ز جنونکاری خیال مپرس به خاکریشه وگل میکند ثمر به هوا…
لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند
لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند شرم به چشم جهات سایهٔ مژگان کند گر به تغافل دهد جلوه عنان نگاه خانهٔ صد آینه یک مژه…
گلی که کس نشد آیینهاش مقابل او من
گلی که کس نشد آیینهاش مقابل او من دری که بست و گشادش گم است سایل او من چو یأس دادرس سعی نارسای جهانم دلیکه…
گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستان
گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستان نگه به حیرت گداخت اما نکرد روشن سواد مژگان نمیتوان گشت شمع بزمت مگر به هستی…
گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام کم دارد
گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام کم دارد عقاید آنچه دارد خدمت دیر و حرم دارد دماغ آرمیدن نیست با گل، شبنم ما را در این آیینه…
گر لعل خموشتکند آهنگ نواها
گر لعل خموشتکند آهنگ نواها دشنام، دعاها و بروهاست، بیاها خوبان به ته پیرهن از جامه برونند در غنچه ندارندگل این تنگ قباها رحمت ز…
گر حنا بر خاک پایت جبهه ساخواهد شدن
گر حنا بر خاک پایت جبهه ساخواهد شدن خون صدگلزار پا مال حنا خواهد شدن ما اسیران را به سامانگاه اقبال فنا تیغ قاتل سایهٔ…
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم طرف دامن ز ضعیفی نشکستم چون شمع آخر از…
گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم
گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم هزارگل به بغل داشتم بهار نکردم جهان به ضبط نفس بود و من ز هرزهدویها به این کمند…
کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را گنبد دستارکو بردارد آواز تو را جزصدای لفظنامربوط او معنیکجاست نغمهٔ دولاب آهنگی بود ساز تو را…
کو بقاگر نفستگشت مکرر پیدا
کو بقاگر نفستگشت مکرر پیدا پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا شاهد…
کف خاکستری میجوشم ازخود پاک میگردم
کف خاکستری میجوشم ازخود پاک میگردم چو آتش تا برآیم از سیاهی خاک میگردم شرار فطرت من غور این و آن نمیخواهد به گلشن میرسم…
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم غافل از معنی نیام لیک از عبارت چاره…
کارجهان خواه عجز، خواه سری میکند
کارجهان خواه عجز، خواه سری میکند آگهی اینجا کجاست بیخبری میکند مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست یک تپش پا به گل نامهبری میکند کیست…
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی به طبع آرزویم، تر دماغی کرده توفانی نگه صورت نبندد بیگشاد بال مژگانی تماشا پیشه را لازم بود…
فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها
فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها نمیبایست از خاک اینقدر دامن کشیدنها مخور ای شمع از هستی فریب مجلسآرایی که یکگردن نمیارزد به چندین…
فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویم
فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویم رگ خواب است چون مخمل ز غفلت هر سر مویم به رنگ پرتو خورشید عالم را به زرگیرم…
فال حباب زن، بشمر موج آب را
فال حباب زن، بشمر موج آب را چشمی بهصفرگیر و نظرکن حساب را عشق ازمزاج ما به هوسگشت متهم در شکگرفت نقطهٔ وهم انتخاب را…
غفلت از عاقبت عقوبتزاست
غفلت از عاقبت عقوبتزاست سیلی انجام بیخبر ز قفاست از ستمگر چه ممکن است ادب شعله را سر به جیب پا به هواست موی مژگان…
غافلی چند که نقش حق وباطل بستند
غافلی چند که نقش حق وباطل بستند هرچه بستند بر این طاق و سرا، دل بستند سعی غواص در این بحر جنونپیمایی ست آرمیدنگهری بود…
عمریست ز اسباب غنا هیچ ندارم
عمریست ز اسباب غنا هیچ ندارم چون دست تهی غیر دعا هیچ ندارم تحریک لبی بود اثر مایهٔ ایجاد معذورم اگر جز من و ما…
عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی هر چه دمید از سحر داشت ز شبنمی اثر درخور شوخی نفس…
عشاق گر از سبحه و زنار نویسند
عشاق گر از سبحه و زنار نویسند دردسر دلهای گرفتار نویسند آن معنی تحقیق که تکرار ندارد بر صفحه زنند آتش و یکبار نویسند شرح…
عجز ما جولانگر تدبیر نتوان یافتن
عجز ما جولانگر تدبیر نتوان یافتن پای جهد سایه جز در قیر نتوان یافتن آنقدر واماندهٔ عجزم که مجنون مرا از ضعیفی ناله در زنجیر…
عالم از چشم ترم شد میفروش
عالم از چشم ترم شد میفروش زین قدح خمخانهها آمد به جوش آسمان عمریست مینای مرا میزند بر سنگ و میگوید: خموش بس که گرم…
طبع قناعت اختیار مصدر زیب و فر شود
طبع قناعت اختیار مصدر زیب و فر شود آب گهر دمد ز صبر خاک فسرده زر شود همت پیریام رساست ضعف حصول مدعاست هرچه به…
صفای دل به چراغ بقا دهد روغن
صفای دل به چراغ بقا دهد روغن نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن گواه پستی فطرت عروج دعوتهاست سخن بلند بودتا بلند نیست سخن…
صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است
صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است اینقدر توفان که میبینی نفس بالیده است هیچ آهنگی برونتاز بساط چرخ نیست نالههای این جرس هم در…
شوکت شاهیام از فیض جنون در قدم است
شوکت شاهیام از فیض جنون در قدم است چشم زخمی نرسد آبله هم جامجم است تاب الفت نتوان یافت به سررشتهٔ عمر صبح وحشتزده را…
شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام
شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانهام تا نگه بر خویش جنبد رنگ گرداندهست حسن نیست بیرون…
شکوه فقر ملک بینیازی کرد تسلیمم
شکوه فقر ملک بینیازی کرد تسلیمم به اقبالی که دل برخاست از دنیا به تعظیمم بلندی سرکش است از طینتم چون آبله اما ادب روزی…
شرار کاغذ فرصت کمینم
شرار کاغذ فرصت کمینم چراغان نگاه واپسینم ز خط سرنوشتم میتوان خواند گریبان چاکی لوح جبینم غم درد دلم، آه حزینم نبودم، نیستم، گر هستم…
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب بایدم از شرم این خاک پریشانگشت آب در طلسم حیرت این بحریک وارسته نیست موج هم داردگره بر بال…
تا کجا آن جلوه در دلها کشد میدان سری
تا کجا آن جلوه در دلها کشد میدان سری در فشار شیشه افتادهست آغوش پری غفلت ذاتی ز تدبیر تأمل فارغ است از فسون پنبه…
شب به یاد آن لب خموش گذشت
شب به یاد آن لب خموش گذشت ناله شد شمع وگلفروشگذشت چشم بر جلوهای که وا کردیم پیش پیش نگاه هوش گذشت عمر رفت و…
سنگی چو گوهر، بستیم بر دل
سنگی چو گوهر، بستیم بر دل از صبـر دیدیم در بحــر ســاحل رحمت گشودهست آغوش حاجات درهاست اینجا مشتاق سایل چون شمع ما را با…
سرو چمن دل الف شعلهٔ آهیست
سرو چمن دل الف شعلهٔ آهیست سرسبزی این مزرعه را برق گیاهیست بیجرأت بینش نتوان محو تو گشتن سررشتهٔ حیرانی ما، مدّ نگاهیست کی سد…
سراغ دل نخواهی از من دیوانه پرسیدن
سراغ دل نخواهی از من دیوانه پرسیدن قیامت دارد از سیلاب راه خانه پرسیدن برون افتادهای از پردهٔ ناموس یکتایی نمیباید ز شاخ و برگ…
سحر طلوع گل دعا که مراد اهل همم رسد
سحر طلوع گل دعا که مراد اهل همم رسد دلسرد مردهٔ حرص را همه دود آه و الم رسد هوس حلاوه حرص و کد سحر…
سایهوار از نارسایان جهان غربتیم
سایهوار از نارسایان جهان غربتیم شخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم عجزبینش جوهر ما را به خاک افکنده است یک مژه گر چشم برداریم…
زین صفر کز عدم در هستی گشودهایم
زین صفر کز عدم در هستی گشودهایم آیینهٔ حباب خیالت زدودهایم گرد هزار رنگ تماشا دمانده است دستیکه همچو عکس بر آیینه سودهایم خلقی به…
زهی چونگل به یاد چیدن از شوق تو دامانها
زهی چونگل به یاد چیدن از شوق تو دامانها چو صبح آوارهٔ چاک تمنایتگریبانها ز محفل رفتگان در خاک هم دارند سامانها مشو غافل ز…
زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است
زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است طرف سیلی در پی تعمیر ما افتاده است تنگ کرد آفاق را پیچیدن دود نفس گرنه دل میسوزد…
زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایش
زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایش قیامت دارد امروزی که در یادست فردایش محیطعشقبرمحرومیآنقطرهمیگرید که دهر از تنگ چشمی در صدف وامیکند…
ز نور عالم امکان گر انتخاب گزینم
ز نور عالم امکان گر انتخاب گزینم چرا ترا نگزینمکه آفتابگزینم چراغ عشرت این بزم بی تو نور ندارد مگر در آتشی افتم که ماهتاب…
ز صبح طلعتش آیینهٔ دل را صفا بنگر
ز صبح طلعتش آیینهٔ دل را صفا بنگر ز شام طرهاش چون شب دلیل بخت ما بنگر به کشت صبر ما برق نگاهش را تماشا…
ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی
ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی مکش روانی از آب گهر به غلتانی خوش آن نفسکه چو معنی رسد به عریانی چو بوی گل ز بهارش…
ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد
ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد فشار لب بهم آوردن این اثر دارد ز دستگاه گرانجانیام مگوی و مپرس دمیکه نالهکنم کوهسار بر دارد…
ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم
ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم چکد آیینهها بر خاک اگر مژگان بیفشارم تغافل زبن شبستان نیست بیعبرت چراغانی مژه خوابیدنی دارد به…
ز ابرام طلب نومیدیام آخر به چنگ آمد
ز ابرام طلب نومیدیام آخر به چنگ آمد دعا از بس گرانی کرد دستم زیر سنگ آمد ز سعی هرزهجولان رنجها بردم درین وادی ز…
رنگم نقاب غیرت آن جلوه میدرد
رنگم نقاب غیرت آن جلوه میدرد فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد شادم که بی نشانی آثار رنگ و بو بیرونم از قلمروتحقیق…
رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد
رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد که زیر سنگ دست از سایهٔ برگ حنا دارد اگر در عرض خویش آیینهام عاریست معذورم که…
رساند عمر به جایی دل از وفا کندن
رساند عمر به جایی دل از وفا کندن که کس نگین نتواند به نام ما کندن ز دست عجز بلندی چه ممکن است اینجا مخواه…
دیدهای داریم محو انتظار مقدمی
دیدهای داریم محو انتظار مقدمی یارب این آیینه را زان گل حضور شبنمی آنکه در یکتاییش وهم دویی را بار نیست چون کنم یادش مقابل…
دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است
دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است داشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است بینفس در ملک عبرت زندگانی کنم خاک برجا مانده…
دنیا وتلاش هوس بیخبری چند
دنیا وتلاش هوس بیخبری چند پیچید هوای کف خاکی به سری چند هنگامهٔ اسباب ز بس تفرقهساز است غربال کنی بحر که یابی گهری چند…
دلگداخته بر شش جهت بغل واکرد
دلگداخته بر شش جهت بغل واکرد جهان به شیشهگرفت این پری چه انشاکرد ستم نصیب دلم من کجا و درد کجا نفس به کوچهٔ نی…
دل قیامت می کند از طبع ناشادم مپرس
دل قیامت می کند از طبع ناشادم مپرس بیستون یک ناله میگردد ز فرهادم مپرس نام هم مفت است، عنقا بشنو و خاموش باش صد…
دل را به باد دادیم آه از نظر گشودن
دل را به باد دادیم آه از نظر گشودن این خانه بال و پر داشت در رهن در گشودن آیینهٔ فضولی زنگارش از صفا به…
دل بیمدعا رنگی ندارد تا کنم فاشش
دل بیمدعا رنگی ندارد تا کنم فاشش صدف در حیرت آیینه گم کردهست نقاشش درین محفل نیاوردند از تاریکی دلها چراغی را که باشد امتیاز…
دل اگر محو مدعا گردد
دل اگر محو مدعا گردد درد در کام ما دوا گردد طعمهٔ درد اگر رسد دریا هرمگس همسر هما گردد محو اسرار طرهٔ او رگ…
درین وادی که مییابد سراغ اعتبار من
درین وادی که مییابد سراغ اعتبار من مگر آیینه گردد خاک تا بینی غبار من کجا بال وچه طاقت تا زنم لاف پرافشانی نفس در…
درگلستانیکه حسنش جلوهای سر میکند
درگلستانیکه حسنش جلوهای سر میکند گل ز شبنم دیدهٔ حیران ساغر میکند بیتو طفل اشک مشتاقان ز درد بیکسی گر همه در چشم غلتد خاک…
در مکتب تأمل فارغ ز صوت و حرفم
در مکتب تأمل فارغ ز صوت و حرفم بویی به غنچه محوم خطی به نقطه حرفم تا دل نفس شمارست هر جا روم بهارست طاووس…
در طلب تا چند ریزی آبرویکام را
در طلب تا چند ریزی آبرویکام را یک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند پخته نتوانکرد زآتش آرزوی…
در خور گل کردن فقرست استغنای من
در خور گل کردن فقرست استغنای من نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جستهام در غبار وحشت…
در بیزری ز جبههٔ اخلاق چینگشا
در بیزری ز جبههٔ اخلاق چینگشا هرچند آستینگره آرد جبینگشا از سایلان، دریغ نشاید تبسمت گیرمکفت تهیست، لب آفرینگشا آب حیات جوی جسد جوهر سخاست…
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بود
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بود عافیت چون معنی عالی به دل نزدیک بود مقصد خلق ازتب وتاب هوس موهوم ماند پی غلط کردند…





