غزلیات بیدل
ماضی ومستقبل این بزم حیرت حال بود
ماضی ومستقبل این بزم حیرت حال بود شخص از خود رفته در آیینهها تمثال بود سوختن همچون سپند از ننگ ایجادم رهاند ورنه هستی برلب…
لب جوییکه از عکس توپردازیست آبش را
لب جوییکه از عکس توپردازیست آبش را نفس در حیرت آیینه میبالد حبابش را بهصحراییکهمن دریاد چشمت خانه بردوشم به ابرو ناز شوخی میرسد موج…
گه ازموی میان شهرت دهد نازک خیالی را
گه ازموی میان شهرت دهد نازک خیالی را گهی از چین ابرو سکته خواند بیتعالی را زبان حال خط دارد حدیث شکر لعلش ازینطوطی توانآموختن…
گزند زندگانی در کفن جسم است تدبیرش
گزند زندگانی در کفن جسم است تدبیرش سموم آنجا که زور آرد علاجی نیست جز شیرش چه مغناطیس حل کردهست یارب خون نخجیرش که پیکان…
گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست
گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست چون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست تا سر نهاده ایم به خاک در نیاز مانند سایه جبههٔ ما…
گر لبی را به هوس نالهکمین میکردم
گر لبی را به هوس نالهکمین میکردم صدکمند از نفس سوخته چین میکردم دل اگر غنچه صفت بوی نشاطی میداشت صد تبسم ز لب چین…
گر چنین جوشاند آثار دویی ننگش ز دل
گر چنین جوشاند آثار دویی ننگش ز دل دیدن آیینه خواهدکرد دلتنگش ز دل آدمی را تا نفس باقیست باید سوختن پاس مطلب آتشی دادهست…
گر به اینگرمی است آه شعلهزای عندلیب
گر به اینگرمی است آه شعلهزای عندلیب شمع روشن میتوانکرد از صدای عندلیب آفت هوش اسیران برق دیدار است و بس میزند رنگگل آتش در…
گذشت عمر و دل از حرص سر نمیتابد
گذشت عمر و دل از حرص سر نمیتابد کسی عنانم از این راه بر نمیتابد درای محمل فرصت خروش صور گرفت هنوز گوش من بی…
کی رود از خاطر آشفتهام سودای ناز
کی رود از خاطر آشفتهام سودای ناز مو به مویم ریشه دارد از خطش غوغای ناز عرش پرواز است معنی تا زمینگیرست لفظ اینقدر از…





