غزلیات بیدل
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن تبسم میکند آیینه برگیر و نمکدان کن طربگاه جهان رنگ استعداد میخواهد در اینجا هر قدر آغوشگردی گل…
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش سر برونآر ازگریبان معنی برجسته باش گر نداری جرات از خانمان بر هم زدن همچو میخون در…
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست عرض آغوش ندارم دل افگاریهست نرود سلسلهٔ بندگی ازگردن ما سبحهگر خاک شود رشتهٔ زناری هست با همهکلفت…
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاند
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاند پنجهٔ افسوسم از سودن نگارم کردهاند عالم غفلت نگردد پرده تسخیر من عبرتم در دیده بینا شکارم کردهاند…
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود جوهر ناله درین آینه محسوس نبود شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریخت شعلهٔ شمع…
تا چند به عیب من وما چشمگشودن
تا چند به عیب من وما چشمگشودن آیینهٔ ما آب شد از شرم نمودن مانند شرر دانهٔ بیحاصل ما را نا کاشته دیدند سزاوار درودن…
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم مژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود زین گلستان به غبار…
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند سرنگون شد شیشه، قلقلکرد پرواز بلند دستگاه اصل فطرت جز تنزل هیچ نیست میکندگل پست پست انجام آغاز…
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن ندارد جمع گشتن جز به خویشم بازگردیدن هوس طرف جنون سیرم ، مپرس ازکعبه و دیرم سر بی مغز…
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم به قدر چاک دل خمیازهٔ شوق قفس دارم فسون اعتبار افسانهٔ راحت نمیباشد چو دریا درخور امواج…
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است خاک را آسودگی از پهلوی همواری است نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان خار را در وصل آتش پیرهنگلناری…
بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید
بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید خون شوید آن همه کزخود چمن ایجاد کنید کو فضایی که توان نیم تپش بال افشاند ای سیران…
بیاکه آتشکیفیت هوا تیز است
بیاکه آتشکیفیت هوا تیز است چمن ز رنگگل و لاله مستیانگیز است بهگلشنیکه نگاهت فشاند دامن ناز چو لاله دیدهٔ نرگس ز سرمه لبریز است…
بی خبر از خود مگذر، جانب دل هم نظری
بی خبر از خود مگذر، جانب دل هم نظری ای چمنستان جمال، آینه دارد سحری زندگی یک دو نفس، این همه پرواز هوس کاغذ آتش…
بهگلزاریکه حسنت بینقابست
بهگلزاریکه حسنت بینقابست خزان در برگریز آفتابست زشرم یک عرقگلکردن حسن چو شبنم صد هزار آیینه آبست جنون ساغرپرست نرگسکیست گریبان چاکیام موج شرابست ز…
بهار آیینهٔ رنگیکه باشد صرف آیینت
بهار آیینهٔ رنگیکه باشد صرف آیینت شکفتن فرش گلزاریکه بوسد پای رنگینت عرق ساز حیا از جبههات ناز دگر دارد بهشبنم داده خورشیدی گهرپرداز پروینت…
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی جبین همکاشکی می داشت چون مژگان عرقچینی به تدبیری دگر ممکن مدان جمعیت بالم براین اجزا مگر شیرازه…
به ناقوسی دل امشب از جنون خوردهست پهلویی
به ناقوسی دل امشب از جنون خوردهست پهلویی بر این نُه دیر آتش میزنم سر میدهم هویی ز فیض وحشتم همسایهٔ جمعیت عنقا چو دل…
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد شبیخون به عمر خضر زنمکه نفس شراب سحر کشد نشد آن که از دل گرم…
به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم که گردانید یارب اینقدر گرد سر عشقم سیاهی میکنم اما برون از رنگ پیدایی غبار عالم رازم سواد…
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد بیاض صفحهٔ کافور را در مشک تر پیچد گهی چون طفل اشکمن درآغوش نگه غلتد گهی چون سبزهٔ…
به دل دارم چو شمع از شعلههای آه سامانی
به دل دارم چو شمع از شعلههای آه سامانی مرتب کردهام از مصرع برجسته دیوانی خراش تازهای در طالع نظاره میبینم درین گلشن ز شوخی…
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت زدم به دامن خود دست و یافتم چنگت دماغ زمزمهٔ بینیازیات نازم که تا دمید برآهنگ ما زد…
به پهلو ناوک درد که دارد گوشهگیر من
به پهلو ناوک درد که دارد گوشهگیر من که میخواهد زمین هم جوشن از نقش حصیر من چو دل خون جگرکافیست رزق ناگزیر من همان…
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست ورنه اینجاسجدهها چون سایه یکسر مبهمیست با سجودت از ازل پیشانیام را توأمیست دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمیست آه…
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو نالهٔ قمری شد آخر قدکشیدنهای سرو چیدن دامن دربنگلشن گل آزادگی است کیست تا فهمد زبان عافیت…
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب ناز اگرافسون نخواند مانع آن جلوهکیست در بنای وهم غیرآتش زن وبرخود بتاب…
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش آنکه چونگل زخم ما را در نمک خواباند و رفت چون…
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
برون دل نتوان یافت گرد جولانم چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم زهی تصرف وحشت که چون پر طاووس به جوش آینه خفتن نکرد حیرانم…
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی دور است تلاشت ز ره کعبهٔ تحقیق ترسمکه به گرد قدم لنگ…
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد ما خود نمیرسیم مگرعجزما رسد هر شیوهای کمینگر ایجاد رتبهایست شکل غبار ناشدهکی بر هوا رسد فهم شباب قابل…
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود حق نیاز به این سجدهها ادا نشود ز تیره بختی خود میل در نظر دارد به خاک…
بازم به دل نوید صفایی رسیده است
بازم به دل نوید صفایی رسیده است از پیشگاه آینه صبحی دمیده است این صیدگاهکیستکه از جوشکشتگان بسمل چو رنگ در جگر خون تپیده است…
باز با طرزتکلف آشنا میبینمت
باز با طرزتکلف آشنا میبینمت جام در دست ز عرقهای حیا میبینمت سرمه درکار زبانکردی ز مژگان شرم دار چند روزی شدکه من پر بیصدا…
با هستیام وداع تو و من چه میکند
با هستیام وداع تو و من چه میکند با فرصت نیامده رفتن چه میکند بخت سیه زچشمکسان جوهرم نهفت شبهای تار ذره به روزن چه…
آیینه بر خاک زد صنع یکتا
آیینه بر خاک زد صنع یکتا تا وانمودند کیفیت ما بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم خود را به هر رنگکردیم رسوا در پرده پختیم سودای…
این دم از شرم طلب نیست زبان ما خشک
این دم از شرم طلب نیست زبان ما خشک با صدف بود لبی در جگر دریا خشک اشکگو دردسر تربیت ما نکشد از ازل چون…
ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی
ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی چهبهار و چهخزان رنگ گل حیرت توست جلوهای نیست گر آیینه نمایان…
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست بینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست سایه را وهم بقا در عجز خوابانیده است ورنه یک گام از خودت…
ای ز چشم می پرستت مست حیرتجامها
ای ز چشم می پرستت مست حیرتجامها حلقهٔ زلف گرهگیرت به گوش دامها در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست کی به شورپسته ریزد…
ای پر فشان چون بویگل بیرنگی از پیراهنت
ای پر فشان چون بویگل بیرنگی از پیراهنت عنقا شوم تاگرد من یابد سراغ دامنت با صد حدوثکیف وکم از مزرع ناز قدم یک ریشه…
ای التفات نام تو گیرایی زبان
ای التفات نام تو گیرایی زبان ذکرت انیس خلوت تنهایی زبان حیرت نوای زیر و بم ساز قدر تو اخفایی خموشی و افشایی زبان هرچند…
آه ناکام چه مقدار توان خون خوردن
آه ناکام چه مقدار توان خون خوردن زین دو دم زندگیی تا به قیامت مردن داغ یأسمکه بهکیفیت شمع است اینجا آگهی سوختن و بستن…
آنجاکه عجزممتحن چون و چند بود
آنجاکه عجزممتحن چون و چند بود چون موی، سایه هم ز سر ما بلند بود حسرت پرست چاشنی آن تبسمیم بر ما مکرر آنچه نمودند…
امشب ان مست ناز میرسدم
امشب ان مست ناز میرسدم رفتن از خویش باز میرسدم عشق را با من امتحانی هست نقد رشکم گداز میرسدم گریه و ناله عذرخواه منند…
اگر نظّاره گل میتوان کرد
اگر نظّاره گل میتوان کرد وطن در چشم بلبل میتوان کرد درین محفل ز یک مینا بضاعت به چندین نغمه قلقل میتوانکرد عرقواری گر از…
اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد
اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد نمیدانم شهادتگاه شوق کیست این وادی که رفتنهای خون…
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری دختر رز فتنهها میزاید از بیشوهری تاکی اجزای کمال ازگفتگو بر هم زدن یک نفس همگر دو…
آسوده است شوق ز دل پیش نگذری
آسوده است شوق ز دل پیش نگذری ای موج خون نگشته ازین ریش نگذری از طبع ذرهگر تپشی واکشی بس است در پردهٔ خیال ازین…
آزادی آخر بد باخت با من
آزادی آخر بد باخت با من رنج کمر شد چینهای دامن مزدور عجز است تسلیم الفت دل هر چه برداشت گشتم دو تا من زیر…
از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم
از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم خاکم به دهن به، که بگویم چه شنیدم عالم همه در چشم من از یأس سیه شد جز کسوت…
از دلمبگذشت و خوندر چشم حیرتساز ماند
از دلمبگذشت و خوندر چشم حیرتساز ماند گرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند پیش از ایجاد توهم جوهر جان داشت جسم تا پری در…
از جراحتزار دل چیدهست دامان نالهام
از جراحتزار دل چیدهست دامان نالهام میرسد یعنی ز کوی گلفروشان نالهام دیده دردآلودهٔ محرومی دیدار کیست کز شکست اشک میجوشد ز مژگان نالهام همعنان…
شبکه شد جوش فغانم همنوای عندلیب
شبکه شد جوش فغانم همنوای عندلیب در عرقگمگشت چون شبنم صدای عندلیب خلق معشوقانکمند صید مشتاقان بس است نیست غیر از بویگل زنجیر پای عندلیب…
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت یک سحر تا نقشبندم صد چمنرنگم شکست…
یاران نه در چمن نه بهباغی رسیدهایم
یاران نه در چمن نه بهباغی رسیدهایم بویگلی به سیر دماغی رسیدهایم مفت تأمدم اگر وا رسد کسی از عالم برون ز سراغی رسیدهایم از…
وهم هستی هیچکس را ازتپیدن وانداشت
وهم هستی هیچکس را ازتپیدن وانداشت مهر بال و پر همان جز بیضهٔ عنقا نداشت عالمی زین بزم عبرت مفلس و مایوس رفت کس نشد…
وداع سرکشیکنگر دلت راحتکمین باشد
وداع سرکشیکنگر دلت راحتکمین باشد چو آتش داغ شد جمعیتش نقش نگین باشد ز مرگ ما فلک را کی غبار حزن درگیرد ز خواب می…
هوسپیمایی جاهت خمارآلود غم دارد
هوسپیمایی جاهت خمارآلود غم دارد رعونت گر نخواهی نقش پا هم جامجم دارد مزاج آتشینکم نیست چونگل خرمن ما را به آن برقی که باید…
همین دنیاست کانجامش قیامت پردهدر گردد
همین دنیاست کانجامش قیامت پردهدر گردد دمد پشت ورق از صفحه هنگامیکه برگردد مژه بربند و فارغ شو ز مکروهات این محفل تغافل عالمی دارد…
همتی گر هست پایی بر سر دنیا زنید
همتی گر هست پایی بر سر دنیا زنید همچو گردون خیمهای در عالم بالا زنید خانهپردازی نمیباید پی آرام جسم این غبار رفته را در…
هرگه به برگ و ساز معیشت گریستم
هرگه به برگ و ساز معیشت گریستم خندیدم آنقدر که به طاقت گریستم چون شمع کلفت سحری داشتم به پیش دور از وطن نرفته به…
هرکجا لعل تو رنگ خنده مستانه ریخت
هرکجا لعل تو رنگ خنده مستانه ریخت از خجالت آبگوهر چون میاز پیمانه ریخت در غبار خاطر ما صد جهان عشرت گم است آبروی گنجها…
هرچند به حق قرب تو مقدور نباشد
هرچند به حق قرب تو مقدور نباشد بر درددلی گر برسی دور نباشد آثار غرور انجمن آرای شکست است چینی طرب مجلس فغفورنباشد بر شیشهٔ…
هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کند
هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کند چون زبان میباید اول خلوتی پیدا کند زینهار از صحبت بد طینتان پرهیز کن زشتی یک رو…
نیست با حسنت مجالگفتگو آیینه را
نیست با حسنت مجالگفتگو آیینه را سرمه میریزد نگاهت درگلو آیینه را غیر جوهر در تماشای خط نو رستهات میکند صد آرزو دردل نموآیینه را…
نور دل در کشور آیینه نیست
نور دل در کشور آیینه نیست لیک کس روشنگر آیینه نیست آن خیالاتیکه دل نقاش اوست طاقت صورتگر آیینه نیست غفلت آخر میدهد دل را…
نه فخر میدمد اینجا نه ننگ میبارد
نه فخر میدمد اینجا نه ننگ میبارد بر این نشانکه تو داری خدنگ میبارد فریب ابر کرم خوردهای از این غافل که قطره قطره همان…
نه با سازهوس جوشد نه برکسب هنرپیچد
نه با سازهوس جوشد نه برکسب هنرپیچد طبیعت چون رسا افتد به معنی بیشتر پیچد به این آشفتگی ما را کجا راحت چه جمعیت هوای…
نمیباشد چو من در کسوت تجرید عریانی
نمیباشد چو من در کسوت تجرید عریانی که سر تا پا به رنگ سوزنم چشمی و مژگانی ندارد آه حسرت جز دل خون بسته سامانی…
نقش ما شد وبال یکتایی
نقش ما شد وبال یکتایی برد طاووس عرض عنقایی نفس آمد برون جنون به بغل کرد آشفتهگرد صحرایی چیست ما و من تو در عالم…
نفس ثبات ندارد به شست کار نویس
نفس ثبات ندارد به شست کار نویس شکسته است قلم نسخه اعتبار نویس جریدهٔ رقم اعتبارها خاک است تو هم خطی به سر لوح این…
نشنیده حرف چند که ما گوش کردهایم
نشنیده حرف چند که ما گوش کردهایم تا لب گشودهایم فراموش کردهایم درد دلیم ءمور دو عالم غبار ماست اما زیارت لب خاموش کردهایم تسلیم…
نسبت لعل که داد این همه سامان صدف
نسبت لعل که داد این همه سامان صدف شور در بحر فکنده است نمکدان صدف عرق شرم همان مهر لب اظهار است بخیه دارد ز…
ندارد ساز صحبتها بساط عافیت چیدن
ندارد ساز صحبتها بساط عافیت چیدن ازین الفت فریبان صلحکن چندی به رنجیدن تعلق هر قدر کمتر حصول راحت افزونتر وداع ساز بیخوابی ست موی…
نامم هوس نگین ندارد
نامم هوس نگین ندارد نظمم چو نفس زمین ندارد همت چه فرازد از تکلف دامان سپهر چین ندارد هستی جز شبهه نیست لیکن بر شبهه…
میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است در رهت ما را چو مژگان گریه گرد دامن است ما ضعیفان را اسیر ساز پروازست…
موج هرجا، در جمعیتگوهر زده است
موج هرجا، در جمعیتگوهر زده است تب حرص استکه ازضعف به بستر زده است غیر چشم طمع آیینهٔ محرومی نیست حلقه بر هر دری، این…
من سنگدل چه اثر برم زحضور ذکر دوام او
من سنگدل چه اثر برم زحضور ذکر دوام او چو نگین نشدکه فرو روم به خود از خجالت نام او سخن آب گشت و عبارتی…
مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد
مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد قاصد نشد میسر دل خون شد و روان شد دل بیرخ تو هیهات با ناله رفت در خاک…
مشتاق تو گر نامهبری داشته باشد
مشتاق تو گر نامهبری داشته باشد چون اشک هم از خود سفری داشته باشد از آتش حرمان کف خاکستر داغیست گر شام امیدم سحری داشته…
مردهام اما همان خجلت طراز هستیام
مردهام اما همان خجلت طراز هستیام با عرق چون شمع میجوشد گداز هستیام رنگ این پرواز حیرانم کجا خواهد شکست چون نفس عمریست گرد ترکتاز…
محبت ستمگر نباشد نباشد
محبت ستمگر نباشد نباشد وفا زحمتآور نباشد نباشد دل جمع مهریست برگنج اقبال اگرکیسه پر زر نباشد نباشد شکوهی که دارد جهان قناعت به خاقان…
مآلکار نقصانهاست هر صاحبکمالی را
مآلکار نقصانهاست هر صاحبکمالی را اگر ماهتکنند از دست نگذاری هلالی را رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد بهوحشت پیش باید برد ازین صحرا…
لوحهستی یک قلم از نقش قدرت عاری است
لوحهستی یک قلم از نقش قدرت عاری است آمد ورفت نفس مشق خط بیکاری است از ره غفلت، عدم را، هستی اندیشیدهایم شبهه تقریریم و…
گه به رو میدوی و گاه به سر میآیی
گه به رو میدوی و گاه به سر میآیی نیستی اشک چرا اینهمه تر میآیی درد فرصت ز هجوم املت باز نداشت سنگها بسته به…
گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی
گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی شیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی تمهید خزان آینهٔ اصل بهار است بیرنگی اگر رنگگلیکم شده باشی هشدارکه…
گرشوق به راهت قدمی پیش برآرد
گرشوق به راهت قدمی پیش برآرد چون آبله بالیدنم از خویش برآرد آنجاکه خیال تو دهد عرض تجمل تنهاییام از هر دو جهان بیش برآرد…
گر نالهٔ من پرتو اندیشه دواند
گر نالهٔ من پرتو اندیشه دواند توفان قیامت به فلک ریشه دواند شوق تو به سامان خراش دل عشاق ناخن چه خیال است مگر تیشه…
گر خاک نشینان علم افراخته باشند
گر خاک نشینان علم افراخته باشند چون آبلهٔ پا سپر انداخته باشند از خجلت پرداز گلت مانی و بهزاد پیداستکه روها چقدر ساخته باشند پیش…
گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته است
گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته است شمعما هرسو همین یک سرزگردن رفته است مزرعی چون کاغذ آتشزده گل کرده ایم تا نظر…
گذشتاز چرخ و بگرفتآبله چشمثریا را
گذشتاز چرخ و بگرفتآبله چشمثریا را هوایت تاکجا ازپا نشان؟ لهٔ ما را تأمل تا چه درگوش افکند پیمانهٔ ما را نوایی هست درخاطرشک؟ رنگ…
کیست کز جهد به آن انجمن ناز رسد
کیست کز جهد به آن انجمن ناز رسد سرمهگردیم مگر تا به تو آواز رسد درخور غفلت دل دعوی پیدایی ماست همه محویمگر آیینه به…
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند وهم هستی را سپند آتش سودا کند از بساط خاکدان دهر نتوان یافتن آن قدر گردی…
کف خاکم چسان مقبول جستوجوی او گردم
کف خاکم چسان مقبول جستوجوی او گردم فلک در گردش آیم تا به گرد کوی او گردم دل مأیوس صیقل میزنم عمریست حیرانم نگشتم آینه…
کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان
کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان همچو عنقا آشیانی بستهام در هر زبان وصف آن خط شوخیی داردکه در اندیشهاش میدواند ربشهها موج رک…
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس صبح بر دوش شکست رنگ میبندد نفس در ترازویی که صبر عاشقان سنجیدهاند کوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ…
قدح، می بر کف است و شمع، گل در آستین دارد
قدح، می بر کف است و شمع، گل در آستین دارد در این محفل عرق میپرورد هر کس جبین دارد به ذوق سربلندیها تلاش خاکساری…
فلک چه نقشکشد صرف بند و بست جبین
فلک چه نقشکشد صرف بند و بست جبین مگرزمین فکند طرحی ازنشست جبین به سجده نیز ز بار قبول نومیدیم زمین معبد ما بود پشت…
فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارم
فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارم به خواب دیده اکنون سایه پیداکرد دیوارم چوکوهم بسکه افکندهست از پا سرگرانبها به سعی غیر محتاجم همهگر…





