غزلیات بیدل
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتاب
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتاب تا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب از ادبپروردههای حسرت لعل توام نالهام چون موجگوهر نیست جز زیر…
موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح
موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح داد خون را با صفا آیینهدار شیر صلح آخر از وضع جنون عذر علایق خواستم کرد با…
من درین بحر، نه کشتی نه کدو میآرم
من درین بحر، نه کشتی نه کدو میآرم چون حباب از بر خود جامه فرو می آرم حرف او میشنوم جلوه او میبینم پیش رو…
مکش رنج تأمل گر زیان خواهی و گر سودی
مکش رنج تأمل گر زیان خواهی و گر سودی درنگ عالم فرصت نمیباشد کم از دودی جهان یکسر قماش کارگاه صبح میبافد ندارد این کتان…
مصور نگهت ساغر چه رنگ زند
مصور نگهت ساغر چه رنگ زند مگر جنون کند و خامه در فرنگ زند چنینکه نرگست از ناز سرگران شده است ز سایهٔ مژه ترسم…
مردی چوشمع در همه جا، جا نگاهدار
مردی چوشمع در همه جا، جا نگاهدار هرچند سر به باد رود پا نگاهدار گوهر دهد دمی که کند قطره ضبط موج دل جمع کن…
محرم حسن ازل اندیشهٔ بیگانه نیست
محرم حسن ازل اندیشهٔ بیگانه نیست رنگ میگردد بهگرد شمع ما پروانه نیست از نفسها نالهٔ زنجیر میآید بهگوش در جنونآباد هستی هیچکس فرزانه نیست…
ماییم و خاک و وعده گه انتظار و هیچ
ماییم و خاک و وعده گه انتظار و هیچ تا فرصتی نمانده شود آشکار و هیچ خمیازه ساغریم در این انجمن چو صبح عمریست میکشیم…
ما را به در دل ادب هیچکسی برد
ما را به در دل ادب هیچکسی برد تمثال در آیینه، ره از بینفسی برد زین دشت هوس منت سیلی نکشیدیم خاروخس ما را عرق…
گهی بر صبح پیچیدم گهی با گل جنون کردم
گهی بر صبح پیچیدم گهی با گل جنون کردم به چاک صد گریبان خویش را از خود برون کردم شرار کاغذ من محمل شوق که…
گشتم از بیدست و پاییها به خشک و تر محیط
گشتم از بیدست و پاییها به خشک و تر محیط کشتی از تسلیم پیدا کرد ساحل در محیط قاصدان شوق یکسر ناخدایی میکنند موجها دارد…
گرفتم شوخیت با شورصد محشرکند بازی
گرفتم شوخیت با شورصد محشرکند بازی می تمکین همان در ساغر گوهر کند بازی به هر دشتیکه صید طره ات بر هم زند بالی غبارش…
گر نفس چیند به این فرصت بساط دستگاه
گر نفس چیند به این فرصت بساط دستگاه چون سحر بر ما شکستن میرسد پیش از کلاه سینه صافی میشود بیپرده تا دم میزنم در…
گر در این بحر اعتباری از هنر میدارد آب
گر در این بحر اعتباری از هنر میدارد آب قطرهٔ بیقدر ما بیش ازگهر میدارد آب فیض دریایکرم با حاجت ما شامل است تشنگی اصلیم…
گر بهاین وحشتدهدگرد جنونسامان ما
گر بهاین وحشتدهدگرد جنونسامان ما تا سحرگشتنگریبان میدرد عریان ما فیضها میجوشد از خاک بهار بیخودی صبحفرش است ازشکست رنگ در بستانما در تماشایت به…
گذشتگان که هوس دیدهاند دنیا را
گذشتگان که هوس دیدهاند دنیا را به پیش خود همه پس دیدهاند دنیا را دوامکلفت دل آرزو نخواهی کرد در آینه دو نفس دیدهاند دنیا…
کیستم من نفس سوختهٔ منجمدی
کیستم من نفس سوختهٔ منجمدی دل خون گشته و گل کرده غبار جسدی نقش تصویر خیالی ز اثر نومیدم دعویام شوخی و مستی و ندارم…
کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوست
کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوست هرجا مژه بلندکنی بارگاه اوست دل را برون زخود همه یکگام رفتنیست گر برق ناله نیست نگه…
کلاه هرکه فلک بر سماک میفکند
کلاه هرکه فلک بر سماک میفکند سرش چو آبله آخر به خاک می فکند به گم شدن چو نگین بینیاز شهرت باش که ناز نام…
کردم رقم بهکلک نفس مد ناله را
کردم رقم بهکلک نفس مد ناله را دادم به باد شعلهٔ شوقت رساله را از سرمه چشم شوخ تو تمکینپذیر نیست نتوان بهگرد، مانع رم…
کاش یک نم گردش چشم تری میداشتم
کاش یک نم گردش چشم تری میداشتم تا درین میخانه من هم ساغری میداشتم اعتبارم قطره واری صورت تمکین نبست بحر میگشتم گر آب گوهری…
قصهٔ دیوانگان دارد سراسر نامهام
قصهٔ دیوانگان دارد سراسر نامهام میتراود شور زنجیر از صریر خامهام دیگ زهدی در ادبگاه خموشی پختهام زبر سرپوش حباب از گنبد عمامهام در فراقت…
فنا مثالم و آیینهٔ بقا اینجاست
فنا مثالم و آیینهٔ بقا اینجاست کجا روم ز در دل که مدعا اینجاست جبین متاعم و دکان سجدهای دارم تو نیز خاک شو، ای…
فسون عیش، کدورتزدای ما نشود
فسون عیش، کدورتزدای ما نشود نفس به خانهٔ آیینهها، هوا نشود قسم به دام محبت که از خم زلفت دل شکستهٔ ما چون شکن جدا…
فردوس دل، اسیر خیال تو بودنست
فردوس دل، اسیر خیال تو بودنست عید نگاه، چشم به رویت گشودنست شادم به هجر هم که به این یک دم انتظار حرف لب توام…
غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست
غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست کاتش افتاد در بن خانه و آدم برخاست خلقی از دود تعین به جنون گشت علم شمعهاگل به…
غبار خط زلعل او به رنگی سر برآورده
غبار خط زلعل او به رنگی سر برآورده که پنداری پر طوطی سر از شکر برآورده برون آورد چندین نقش دلکش خامهٔ قدرت به آن…
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی دامن فشاندن من دارد جگر فشانی واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلبکو خاک است و آب گوهر در عالم روانی…
عمرها شد بینصیب راحتم از چشم خویش
عمرها شد بینصیب راحتم از چشم خویش چون نگه پا در رکاب وحشتم از چشم خویش زین چمن صد رنگ عریانی تماشا کردهام همچو شبنم…
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را عشق چونگرم طلب سازد سر پرشور را شعلهٔ افسرده پندارد…
عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل میشود
عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل میشود تا نفس خط میکشد این صفحه باطل میشود آب میگردد به چندین رنگ حسرتهای دل تاکف خونی نثار…
عالم و این تردماغیهای جاه
عالم و این تردماغیهای جاه شبنمی پاشید بر مشتی گیاه مرگ غافل نیست از صید نفس آتش از خس برنمیدارد نگاه سرزمین شعلهکاران گلخن است…
طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما
طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما نقاش نالهایم و اثر میکشیم ما توفان نفس نهنگ محیط تحیریم آفاق راچوآینه در میکشیم ما ظالمکند به صحبت…
صنعت نیرنگ دل بر فطرت کس فاش نیست
صنعت نیرنگ دل بر فطرت کس فاش نیست آینه تصوبرها میبندد و نقاش نیست جوش اشیا، اشتباه ذات بیهمتاش نیست کثرت صورت غبار وحدت نقاش…
صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد
صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد گل می رسد دو دم باش تا بر قفا نخندد جمعیت دل اینجاست موقوف بستن لب این…
صافطبعان را غمی از خار خارکینه نیست
صافطبعان را غمی از خار خارکینه نیست زحمت مژگان به چشمگوهر و آیینه نیست در زراعتگاه امکان بسکه بیم آفت است خلق را چون دانهٔگندم…
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند می دهد طومار صد مجنون به باد پیچ و تاب…
شمع من گرم حیا کرد مگر سوی چراغ
شمع من گرم حیا کرد مگر سوی چراغ میتوان کرد شنا در عرق روی چراغ دل اگر جوش طراوت نزند، سوختنی شعله کافیست همان سرو…
شرع هر دین بهرهٔ او نیست جز رفع شکوک
شرع هر دین بهرهٔ او نیست جز رفع شکوک قبضهٔ تیغی فرنگی ساخت با دندان خوک گرچه حکم یک نفس سازست در دیر و حرم…
شبی کز خیال توگل چیده بودم
شبی کز خیال توگل چیده بودم هماغوش صد جلوه خوابیده بودم چرا آبگوهر نباشد غبارم به راه تو یک اشک غلتیده بودم نهان از تو…
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنم
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنم زین بار عبرت آبله دوشست گردنم طفلیگذشت و رفت جوانی هم از نظر پیرم کنون و جان…
شب حسرت دیدار توام دام کمین شد
شب حسرت دیدار توام دام کمین شد هر ذره ز اجزای من آیینهنگین شد خاکستر از اخگر چقدر شور برآورد دل سفرخت به رنگیکهکبابم نمکین…
سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من
سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من بیتو نه رنگم و نه بو ای قدمت بهار من دوش نسیم مژدهای گل به سر امید…
سعی دیر و حرم بهانهٔ ما
سعی دیر و حرم بهانهٔ ما برد ما را زآستانهٔ ما بسکه در پردهٔ دل افسردیم تار شد شوخی ترانهٔ ما حرف زلف مسلسلی داریم…
سران ز نسخهٔ تسلیم باب بردارید
سران ز نسخهٔ تسلیم باب بردارید جبین به خاک نهید انتخاب بردارید جمال مقصد سعی جهان معاینه است ز نقش پا نفسی گر نقاب بردارید…
سخن ز مشق ادب موج گوهرش گیربد
سخن ز مشق ادب موج گوهرش گیربد کم است لغزش خط گر به مسطرش گیرید به بستن مژه ختم است درس علم و عمل همین…
سپند بزم تو تا بیقرار گردد و نالد
سپند بزم تو تا بیقرار گردد و نالد تپیدن از دل من آشکار گردد و نالد هزارکعبه و لبیک محو شوقپرستی کهگرد دل چونفس یکدوبارگردد…
زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنی
زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنی میبرد چون رنگم آخر بیقدم گردیدنی از ندامتکاری ذوق طرب غافل نیام صدگریبان میدرد بوی گل از بالیدنی عمرها…
زهی نظّاره را ازجلوهٔ حسن تو زیورها
زهی نظّاره را ازجلوهٔ حسن تو زیورها رگ برگگل ازعکس تو درآیینه جوهرها سر سودایی ما را غم دستارکی پیچد کههمچون غنچهاز بویت بهتوفانمیرود سرها…
زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید
زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید انتخاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید چند چون گرداب باید بود محو پیچ و تاب بر امید ساحلی چون…
زبن باغ همچو شبنم رنج خیال بردم
زبن باغ همچو شبنم رنج خیال بردم هرکس طراوتی برد من انفعال بردم ماه از تمامی اینجا آرایش کلف داشت من نیز رنج فطرت بهر…
زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریخت
زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریخت مجلس همهرنگین شد و گل در بر من ریخت آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد تا چشم…
ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است
ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است کجا بریم ز راهت شکستهبالی عجز ز خویش نیز اگر…
ز ره هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من
ز ره هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من همه حیرتم بهکجا روم به رهت سری نکشیده من به چه برگ ساز طربکنم…
ز خود تهی شدم از عالم خرابگذشتم
ز خود تهی شدم از عالم خرابگذشتم چه سحر بود که برکشتی از سراب گذشتم شرار بود که در سنگ بود آینهٔ من به خویش…
ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشم
ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشم چو موج چشمهٔ آیینه نیست یک مژه جوشم زبان نالهٔ من نیست جز نگاه تحیر چو شمع…
ز انقلاب جسم، دل بر ساز وحشت هاله نیست
ز انقلاب جسم، دل بر ساز وحشت هاله نیست سنگ هرچند آسیا گردد، شرر جواله نیست درگلستانی که داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد…
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد چشمی که گشودم عرق…
رنگ اطوار ادبسنجان به قانون ریختند
رنگ اطوار ادبسنجان به قانون ریختند مصرع موج گهر از سکئه موزون ریختند کس به نیرنگ تبسمهای خوبان پی نبرد کز دم تیغ حیا خون…
رسید عید و طربها دلیل دل گردید
رسید عید و طربها دلیل دل گردید امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید زدند سادهدلان تیغ بر فسان هوس که خون وعدهٔ قربانیان بحل…
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس صورت نقش نگین خمیازهٔ نام است و بس نوحهکن بر خویش اگر مغلوب چشم افتاد دل آفتاب…
دوش گستاخ به نظارهٔ جانان رفتم
دوش گستاخ به نظارهٔ جانان رفتم جلوه چندان به عرق زد که به توفان رفتم سیر این انجمنم آمد و رفت سحراست یک نفس نامده…
دور از بساط وصل تو ماییم و دیدهای
دور از بساط وصل تو ماییم و دیدهای چون شمع کشته داغ نگاه رمیدهای شد نو بهار و ما نفشاندیم گرد بال در سایهٔ گلی…
دلیل کاروان اشکم آه سرد رامانم
دلیل کاروان اشکم آه سرد رامانم اثر پرداز داغم حرف صاحب درد رامانم رفیق وحشت من غیر داغ دل نمیباشد دربن غربتسرا خورشید تنهاگرد رامانم…
دل گرم من آتشخانهٔکیست
دل گرم من آتشخانهٔکیست نگاه حسرتم پروانهٔ کیست خط جام است امشب رهزن هوش خیال نرگس مستانهٔ کیست هزار آیینه روز خویش شب کرد صفا…
دل را به مستی از من و ما ساده میکنم
دل را به مستی از من و ما ساده میکنم بال صدای جام تر از باده میکنم فکرتعلق جسدم نیست چون نفس عمریست خدمت دل…
دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید
دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید آیینهٔ خیالکه ما را به خواب دید صد پرده پردهدارتر از رمز غیب بود آن بینقابیای که…
دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد
دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد بار نفس دو دم بیش آیینه برندارد فرصت به دوش عبرت بسته است محمل رنگ کس زین بهار…
دست و پا گم کردهٔ شوق تماشای توام
دست و پا گم کردهٔ شوق تماشای توام افکند یارب سر افتاده در پای توام اینکه رنگم میپرد هر دم به ناز بیخودی انجمن پرداز…
درمحفل ما ومنم، محو صفیر هرصدا
درمحفل ما ومنم، محو صفیر هرصدا نمخورده ساز وحشتم، زیننغمههایترصدا حیرت نوا افسانهام، از خویش پر بیگانهام تا در درون خانهام دارم برون در صدا…
در هوس گاه عالم بیکار
در هوس گاه عالم بیکار اگرت ناخنیست سر میخار مگذر از عشرت برهنهسری پای پیچ است پیچش دستار فرصتی نیست نقد کیسهٔ صبح ای هوا…
در عالمیکه با خود رنگی نبود ما را
در عالمیکه با خود رنگی نبود ما را بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را مرآت معنی ما چون سایه داشت زنگی خورشید التفاتش از…
در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی
در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی چو ماه نو فلک را زیر دست سجده میبینم نیازم…
در تماشاییکه باید صد مژه بالا شکست
در تماشاییکه باید صد مژه بالا شکست خواب غفلت چون نگه مارا به چشمما شکست شوق بیتاب و قدم لبریزجوش آبله تاکجاهابایدم مینا به پر…
در آن محفل کهام من تا بگویم این و آن دارم
در آن محفل کهام من تا بگویم این و آن دارم جبین سجده فرسودی نیاز آستان دارم طلسم ذرهٔ من بستهاند از نیستی اما به…
داغ بودمکه چه خواهم به غمت انشا کرد
داغ بودمکه چه خواهم به غمت انشا کرد نقطهٔ اشک، روانگشت و خطی پیداکرد نقش نیرنگ جهان در نظرم رنگ نیست در تمثال زدم آینه…
خیال خوشنگاهان باز با شوخی سری دارد
خیال خوشنگاهان باز با شوخی سری دارد به خون من قیامت نرگسستان محضری دارد من و سودای خوبان ، زاهد و اندیشه ی رضوان در…
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز سرمهٔ چشم ادبپرور جمعیت ماست ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز بیسخن عذر ضعیفی…
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است صبح را هم نفس ازسینهکشیدن تیغ است غنچهای نیستکه زخمی زتبسم نخورد باخبر باش که انداز…
خط جبین ماست هماغوش نقش پا
خط جبین ماست هماغوش نقش پا دارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا راه عدم به سعی نفس قطع میکنیم افکندهایم بار خود از دوش…
خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم
خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم در عالمیکه هستیم شادیم و شاد بودیم درکوه آتش سنگ، در باغ جوهر رنگ با این متاع موهوم…
حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت
حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت جانکنیها، ریشهای در تیشهٔ فرهاد داشت دل بهکلفت سخت مجبوراست از قسمت مپرس آه از آن آیینهکز جوش…
حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بریست
حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بریست چراغ ما زسر شام تا سحرسحریست سر امید اقامت در این بساط کراست چوشمع مرکزرنگیم ورنگها سفریست صدای تست کزینکوه…
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی نفس عشرت فریبست اینقدر هنگامهٔ ما را نوای حیرتم آنهم به بند تار…
حاصل عافیت آنها که به دامنکردند
حاصل عافیت آنها که به دامنکردند چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند دل ز هستی چه خیال است مکدر نشود از نفسخانهٔ این آینه روشن…
چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایم
چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایم سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفتهایم دیدهها تا دل همه خمیازهٔ ما میکشند جای ما…
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست آرزو مستوریی داردکه رسواکردنیست چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنیست از نفس دزدیدن…
چوگوید آینهام شکر خوش معاشی حیرت
چوگوید آینهام شکر خوش معاشی حیرت زجلوه باجگرفتم به بیتلاشی حیرت به مکتبیکه ادب وانگاشت سر خط نازت نخواند جوهرآیینه جز حواشی حیرت هزار آینه…
چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشد
چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشد در خاک و خون به غیر زبانم نمیکشد دارد به عرصهگاه هوس هرزهتاز حرص دست شکستهای که عنانم نمیکشد…
چو چینی شدم محو نازک ادایی
چو چینی شدم محو نازک ادایی ز مو خط کشیدم به شهرت نوایی فغان داغ دل شد ز بی دست و پایی فسرد آتشم ای…
چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی
چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی رسایی مدان تا ز خود بر نیایی چو رو یابد آیینهٔ بیحیایی شود جوهر آرای دندان نمایی چه مقدار…
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی غباری را فراهم کردهام در دامن بادی به خاک افتادهام اما غرور شعله خویان را…
چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینا
چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینا بر عرش میتوان چید از دستگاه مینا رستن ز دورگردون بیمیکشیمحالاست دزدیدهام ز مینا سر در پناه مینا…
چشم واکن رنگ اسرار دگر دارد بهار
چشم واکن رنگ اسرار دگر دارد بهار آنچه در وهمت نگنجد جلوهگر دارد بهار ساعتی چون بوی گل از قید پیراهن برآ از تو چشم…
جوهر تمکین مرد از لاف برهم میشود
جوهر تمکین مرد از لاف برهم میشود ما و من چون بیش میگردد حیاکم میشود نیست آسان ربط قیل وقال ناموزون خلق سکته میخواند نفس…
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت چه سنگ بود یارب سایهٔ دیوار مژگانت تحیر بر سراپای تو واکردهست آغوشی که چون طاووس نتوان…
جمعی که با قناعت جاوید خو کنند
جمعی که با قناعت جاوید خو کنند خود را چوگوهر انجمن آبروکنند حیرت زبان شوخی اسرار ما بس است آیینهمشربان به نگه گفتگوکنند محجوب پردهٔ…
جبههٔحرص اگر چنینگرد ره هوسکشد
جبههٔحرص اگر چنینگرد ره هوسکشد آینه در مقابلم گر بکشی نفس کشد هرزهدر است گفتگو ورنه تأمل نفس پیش برد ز کاروان هر قدمی که…
تیغ آهی بر صف اندوه امکان میکشم
تیغ آهی بر صف اندوه امکان میکشم خامهٔ یأسم خطی بر لوح سامان میکشم نیست شمع من تماشا خلوت این انجمن از ضعیفیها نگاهی تا…
تنم ز بند لباس تکلف آزاد است
تنم ز بند لباس تکلف آزاد است برهنگی بi برم خلعت خداداد است نکرد زندگیام یک دم از فنا غافل ز خود فرامشی من همیشه…





