غزلیات بیدل
چوگوهر قطرهام تاکی به آب افتدکه برخیزد
چوگوهر قطرهام تاکی به آب افتدکه برخیزد زمانی کاش در پای حباب افتد که برخیزد جهانیگشت از نامحرمی پامال افسردن به فکر خود کسی زین…
چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ
چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ بگیرپنبه ز مینا قدح بدست برونآ نه مرده چند شوی خشت خاکدان تعلق دمی جنونکن وزین…
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش فراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش نفس هر چند گرد ناله بر دل بار میگردد جهان…
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغش
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغش بس است از موج خون بیگناهان جوهر تیغش به آیینیکه شاخگل هجوم غنچه میآرد چرا خونم حمایل نیست…
چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن
چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن شکست آیینه جمع کردن فریب تمثال رنگ خوردن خوشست از ترک خودنمایی…
چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم
چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم از خون شهید که زند آب به چشمم کو آنقدر آبیکه در بن دشت جگرتاب چون اشک کند…
چشم واکردم به خویش اما ز آغوش شرار
چشم واکردم به خویش اما ز آغوش شرار غوطه خوردم در دم خواب فراموش شرار از شکوه آه عالمسوز من غافل مباش گلخنی خوابیده است…
جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا
جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا واماندگیست حاصل تعبیر خواب پا ممنون غفلتیمکه بیمنت طلب ما را به ما رساند به شبگیر خواب پا…
جنونی با دل گمگشته از کوی تو میآید
جنونی با دل گمگشته از کوی تو میآید دماغ من پریشان است یا بوی تو میآید رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد خیالست اینکهدر…
جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را هالهکرد آخربه روی همچوماه آیینه را منع پرواز خیالت درکف تدبیر نیست ناکجا جوهر نهد بر دیدگاه آیینه…
جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان کردیم
جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان کردیم در شبستان خیال که چراغان کردیم دل هر ذرهٔ ما تشنهٔ دیدار تو بود چشم بستیم و هزار…
تیرهبختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است
تیرهبختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است سرمهٔ لاف جهانگلکردن دود شب است احتیاج ما سماجت پیشهٔ اظهار نیست آنچه ماگمکردهایم از عرض مطلب،…
تنگی آورده خانهٔ صیاد
تنگی آورده خانهٔ صیاد یک دو چاک قفسکنید زیاد سیرآن جلوه مفت فرصت ماست نوبهاریم چشم بد مرساد عشق چون شمع در تلاش سجود سر…
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن تبسم میکند آیینه برگیر و نمکدان کن طربگاه جهان رنگ استعداد میخواهد در اینجا هر قدر آغوشگردی گل…
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش سر برونآر ازگریبان معنی برجسته باش گر نداری جرات از خانمان بر هم زدن همچو میخون در…
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست عرض آغوش ندارم دل افگاریهست نرود سلسلهٔ بندگی ازگردن ما سبحهگر خاک شود رشتهٔ زناری هست با همهکلفت…
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاند
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاند پنجهٔ افسوسم از سودن نگارم کردهاند عالم غفلت نگردد پرده تسخیر من عبرتم در دیده بینا شکارم کردهاند…
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود جوهر ناله درین آینه محسوس نبود شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریخت شعلهٔ شمع…
تا چند به عیب من وما چشمگشودن
تا چند به عیب من وما چشمگشودن آیینهٔ ما آب شد از شرم نمودن مانند شرر دانهٔ بیحاصل ما را نا کاشته دیدند سزاوار درودن…
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم مژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود زین گلستان به غبار…
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند سرنگون شد شیشه، قلقلکرد پرواز بلند دستگاه اصل فطرت جز تنزل هیچ نیست میکندگل پست پست انجام آغاز…
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن ندارد جمع گشتن جز به خویشم بازگردیدن هوس طرف جنون سیرم ، مپرس ازکعبه و دیرم سر بی مغز…
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم به قدر چاک دل خمیازهٔ شوق قفس دارم فسون اعتبار افسانهٔ راحت نمیباشد چو دریا درخور امواج…
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است خاک را آسودگی از پهلوی همواری است نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان خار را در وصل آتش پیرهنگلناری…
بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید
بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید خون شوید آن همه کزخود چمن ایجاد کنید کو فضایی که توان نیم تپش بال افشاند ای سیران…
بیاکه آتشکیفیت هوا تیز است
بیاکه آتشکیفیت هوا تیز است چمن ز رنگگل و لاله مستیانگیز است بهگلشنیکه نگاهت فشاند دامن ناز چو لاله دیدهٔ نرگس ز سرمه لبریز است…
بی خبر از خود مگذر، جانب دل هم نظری
بی خبر از خود مگذر، جانب دل هم نظری ای چمنستان جمال، آینه دارد سحری زندگی یک دو نفس، این همه پرواز هوس کاغذ آتش…
بهگلزاریکه حسنت بینقابست
بهگلزاریکه حسنت بینقابست خزان در برگریز آفتابست زشرم یک عرقگلکردن حسن چو شبنم صد هزار آیینه آبست جنون ساغرپرست نرگسکیست گریبان چاکیام موج شرابست ز…
بهار آیینهٔ رنگیکه باشد صرف آیینت
بهار آیینهٔ رنگیکه باشد صرف آیینت شکفتن فرش گلزاریکه بوسد پای رنگینت عرق ساز حیا از جبههات ناز دگر دارد بهشبنم داده خورشیدی گهرپرداز پروینت…
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی جبین همکاشکی می داشت چون مژگان عرقچینی به تدبیری دگر ممکن مدان جمعیت بالم براین اجزا مگر شیرازه…
به ناقوسی دل امشب از جنون خوردهست پهلویی
به ناقوسی دل امشب از جنون خوردهست پهلویی بر این نُه دیر آتش میزنم سر میدهم هویی ز فیض وحشتم همسایهٔ جمعیت عنقا چو دل…
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد شبیخون به عمر خضر زنمکه نفس شراب سحر کشد نشد آن که از دل گرم…
به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم که گردانید یارب اینقدر گرد سر عشقم سیاهی میکنم اما برون از رنگ پیدایی غبار عالم رازم سواد…
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد بیاض صفحهٔ کافور را در مشک تر پیچد گهی چون طفل اشکمن درآغوش نگه غلتد گهی چون سبزهٔ…
به دل دارم چو شمع از شعلههای آه سامانی
به دل دارم چو شمع از شعلههای آه سامانی مرتب کردهام از مصرع برجسته دیوانی خراش تازهای در طالع نظاره میبینم درین گلشن ز شوخی…
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت زدم به دامن خود دست و یافتم چنگت دماغ زمزمهٔ بینیازیات نازم که تا دمید برآهنگ ما زد…
به پهلو ناوک درد که دارد گوشهگیر من
به پهلو ناوک درد که دارد گوشهگیر من که میخواهد زمین هم جوشن از نقش حصیر من چو دل خون جگرکافیست رزق ناگزیر من همان…
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست ورنه اینجاسجدهها چون سایه یکسر مبهمیست با سجودت از ازل پیشانیام را توأمیست دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمیست آه…
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو نالهٔ قمری شد آخر قدکشیدنهای سرو چیدن دامن دربنگلشن گل آزادگی است کیست تا فهمد زبان عافیت…
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب ناز اگرافسون نخواند مانع آن جلوهکیست در بنای وهم غیرآتش زن وبرخود بتاب…
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش آنکه چونگل زخم ما را در نمک خواباند و رفت چون…
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
برون دل نتوان یافت گرد جولانم چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم زهی تصرف وحشت که چون پر طاووس به جوش آینه خفتن نکرد حیرانم…
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی دور است تلاشت ز ره کعبهٔ تحقیق ترسمکه به گرد قدم لنگ…
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد ما خود نمیرسیم مگرعجزما رسد هر شیوهای کمینگر ایجاد رتبهایست شکل غبار ناشدهکی بر هوا رسد فهم شباب قابل…
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود حق نیاز به این سجدهها ادا نشود ز تیره بختی خود میل در نظر دارد به خاک…
بازم به دل نوید صفایی رسیده است
بازم به دل نوید صفایی رسیده است از پیشگاه آینه صبحی دمیده است این صیدگاهکیستکه از جوشکشتگان بسمل چو رنگ در جگر خون تپیده است…
باز با طرزتکلف آشنا میبینمت
باز با طرزتکلف آشنا میبینمت جام در دست ز عرقهای حیا میبینمت سرمه درکار زبانکردی ز مژگان شرم دار چند روزی شدکه من پر بیصدا…
با هستیام وداع تو و من چه میکند
با هستیام وداع تو و من چه میکند با فرصت نیامده رفتن چه میکند بخت سیه زچشمکسان جوهرم نهفت شبهای تار ذره به روزن چه…
آیینه بر خاک زد صنع یکتا
آیینه بر خاک زد صنع یکتا تا وانمودند کیفیت ما بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم خود را به هر رنگکردیم رسوا در پرده پختیم سودای…
این دم از شرم طلب نیست زبان ما خشک
این دم از شرم طلب نیست زبان ما خشک با صدف بود لبی در جگر دریا خشک اشکگو دردسر تربیت ما نکشد از ازل چون…
ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی
ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی چهبهار و چهخزان رنگ گل حیرت توست جلوهای نیست گر آیینه نمایان…
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست بینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست سایه را وهم بقا در عجز خوابانیده است ورنه یک گام از خودت…
ای ز چشم می پرستت مست حیرتجامها
ای ز چشم می پرستت مست حیرتجامها حلقهٔ زلف گرهگیرت به گوش دامها در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست کی به شورپسته ریزد…
ای پر فشان چون بویگل بیرنگی از پیراهنت
ای پر فشان چون بویگل بیرنگی از پیراهنت عنقا شوم تاگرد من یابد سراغ دامنت با صد حدوثکیف وکم از مزرع ناز قدم یک ریشه…
ای التفات نام تو گیرایی زبان
ای التفات نام تو گیرایی زبان ذکرت انیس خلوت تنهایی زبان حیرت نوای زیر و بم ساز قدر تو اخفایی خموشی و افشایی زبان هرچند…
آه ناکام چه مقدار توان خون خوردن
آه ناکام چه مقدار توان خون خوردن زین دو دم زندگیی تا به قیامت مردن داغ یأسمکه بهکیفیت شمع است اینجا آگهی سوختن و بستن…
آنجاکه عجزممتحن چون و چند بود
آنجاکه عجزممتحن چون و چند بود چون موی، سایه هم ز سر ما بلند بود حسرت پرست چاشنی آن تبسمیم بر ما مکرر آنچه نمودند…
امشب ان مست ناز میرسدم
امشب ان مست ناز میرسدم رفتن از خویش باز میرسدم عشق را با من امتحانی هست نقد رشکم گداز میرسدم گریه و ناله عذرخواه منند…
اگر نظّاره گل میتوان کرد
اگر نظّاره گل میتوان کرد وطن در چشم بلبل میتوان کرد درین محفل ز یک مینا بضاعت به چندین نغمه قلقل میتوانکرد عرقواری گر از…
اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد
اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد نمیدانم شهادتگاه شوق کیست این وادی که رفتنهای خون…
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری دختر رز فتنهها میزاید از بیشوهری تاکی اجزای کمال ازگفتگو بر هم زدن یک نفس همگر دو…
آسوده است شوق ز دل پیش نگذری
آسوده است شوق ز دل پیش نگذری ای موج خون نگشته ازین ریش نگذری از طبع ذرهگر تپشی واکشی بس است در پردهٔ خیال ازین…
آزادی آخر بد باخت با من
آزادی آخر بد باخت با من رنج کمر شد چینهای دامن مزدور عجز است تسلیم الفت دل هر چه برداشت گشتم دو تا من زیر…
از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم
از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم خاکم به دهن به، که بگویم چه شنیدم عالم همه در چشم من از یأس سیه شد جز کسوت…
از دلمبگذشت و خوندر چشم حیرتساز ماند
از دلمبگذشت و خوندر چشم حیرتساز ماند گرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند پیش از ایجاد توهم جوهر جان داشت جسم تا پری در…
از جراحتزار دل چیدهست دامان نالهام
از جراحتزار دل چیدهست دامان نالهام میرسد یعنی ز کوی گلفروشان نالهام دیده دردآلودهٔ محرومی دیدار کیست کز شکست اشک میجوشد ز مژگان نالهام همعنان…
شبکه طاووس مرا شوق تو بالافشان داشت
شبکه طاووس مرا شوق تو بالافشان داشت یک جهان چشم به هم برزدن مژگان داشت هرچه جوشید ز موج و کف این قلزم وهم نفسی…
شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بود
شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بود اضطراب رنگ برهم خوردن آواز بود در شکنج عزلت آخرتوتیا شد پیکرم بال وپر بر هم نهادن…
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند در نان و نمکها قسمی بود که خوردند در چشمهٔ شرم آب نماند از دل بیدرد کردند جبین…
یا رب امشب آن جنون آشوب جان و دل کجاست
یا رب امشب آن جنون آشوب جان و دل کجاست آن خرام نازکو، آن عمر مستعجل کجاست زورقی دارم، به غارت رفتهٔ توفان یاس جز…
وداع عمر چمنساز اعتبارم کرد
وداع عمر چمنساز اعتبارم کرد سحر دماندن پیری سمن بهارم کرد به رنگ دیدهٔ یعقوب حیرتی دارم که میتوان نمک خوان انتظارم کرد تعلق نفسم…
هوش تا عافیت آیینهٔ مستی نشود
هوش تا عافیت آیینهٔ مستی نشود نیست ممکنکهکندکاری و عاصی نشود باخبر باش که نگذشتهای از عالم وهم نقش فردای تو تا آینهٔ دی نشود…
هنرها عرضه دادم با صفای دل حسد کردم
هنرها عرضه دادم با صفای دل حسد کردم ز جوش جوهر این آیینه را آخر نمد کردم امل در عالم بیخواست بر هم زد حقیقت…
همچو آتش هرکه را دود طلب در سر بود
همچو آتش هرکه را دود طلب در سر بود هر خس و خارش به اوج مدعا رهبر بود میزند ساغر به طاق ابروی آسودگی هر…
هزار آینه با خود دچار کردم و دیدم
هزار آینه با خود دچار کردم و دیدم بهغیر رنگ نبودم، بهارکردم و دیدم ز ناامیدی خمیازههای ساغر خالی چه سر خوشی که به صرف…
هرکجا نسخهکنند آن خط ریحانی را
هرکجا نسخهکنند آن خط ریحانی را نیست جز نالهکشیدن قلم مانی را پیش از آنکز دم شمشیر تو نم بردارد شست حیرت ورق دیدهٔ قربانی…
هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد
هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد در عرض بیحیایی آیینه کم نباشد پیش از خیال هستی باید در عدم زد این دستگاه خجلتکاو یک دو…
هر سو نظرگشودیم زان جلوه رنگ دارد
هر سو نظرگشودیم زان جلوه رنگ دارد آیینه خانهها را یک عکس تنگ دارد بیش وکم تو و ماست نقص وکمال فطرت میزان عدل یکتا…
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس کاروان موج دارد از شکست خود جرس باغ امکان را شکست رنگ میباشد کمال ای ثمر گر فرصتی…
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کردهام
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کردهام آه ازین یوسف که من در پیرهن گمکردهام وحدت از یاد دویی اندوه کثرت میکند در وطن…
نه لفظ از پرده میجوشد نه معنی میدهد رویم
نه لفظ از پرده میجوشد نه معنی میدهد رویم همان یک رفتن دل میکند گرد آنچه میگویم مپرس ازمزرع بیحاصل نشو و نمای من چو…
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار میگردم
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار میگردم بهار فرصت رنگم به گرد یار میگردم قضا چون مردمک جمعیت حالم نمیخواهد تحیر مرکزی دارم…
نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی
نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی پری زین بزم دور است، ای شکست شیشه آوازی به تسکین دل بیتاب ما عمریست میخندد شرر خو لعبتی در…
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست عافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست تا تبسم با لب گلشن فریبت آشناست از خجالت غنچه را پیراهن…
نفس در طلب سوختی دل ندیدی
نفس در طلب سوختی دل ندیدی به لیلی چه دادی که محمل ندیدی به شبگیر چون شمع فرسوده وهمت به زیر قدم بود منزل ندیدی…
نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما
نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما این نگینها متراشید به نام دل ما ذرهای نیستکه بیشور قیامت یابند طشتنه چرخ فتادهست ز بام…
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت که گداخت جوهر رنگ و بو به فشار غنچه نشستنت مکش ای حباب بقا هوس، الم…
ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردن
ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردن توان سیر دو عالم در شکست رنگ ما کردن امل میخواهد از طبع جنون کیشت پشیمانی به…
نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو
نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو خشک است جبین یک دو عرق آینهگر شو حیف است رعونت دمد از جوهر ذاتت گرتیغ کنندت…
میکند درس رمی از رنگ و بو تکرار گل
میکند درس رمی از رنگ و بو تکرار گل با همه بیدستوپایی نیست پُر بیکار گل غنچهها از جوش دلتنگی گریبان میدرند ورنه این گلشن…
موج ما را شرم دریای کرم
موج ما را شرم دریای کرم تا قیامت برنمیآرد ز نم درکنار فطرت ما داد عشق لوح محفوظ نفهمیدن رقم سطری از خط جین ما…
من نمیگویم زیان کن یا به فکر سود باش
من نمیگویم زیان کن یا به فکر سود باش ای ز فرصت بیخبر در هر چه باشی زود باش در طلب تشنیع کوتاهی مکش از…
مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورش
مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورش برای نام اگر جان میکنی مگذار در گورش تلاش منصب عزت ندارد حاصلی دیگر همین رنج خمیدن میکند…
مشرب عشاق بر وضع هوس تنگیکند
مشرب عشاق بر وضع هوس تنگیکند عالم عنقا به پرواز مگس تنگی کند واصل مقصد ز خاموشی ندارد چارهای چون به منزل آمد آواز جرس…
مدعا دل بود اگر نیرنگ امکان ریختند
مدعا دل بود اگر نیرنگ امکان ریختند بهر این یک قطره خون، صد رنگ توفان ریختند زین گلستان نی خزان در جلوه آمد، نی بهار…
محرم آهنگ دل شو سرمه بر آواز بند
محرم آهنگ دل شو سرمه بر آواز بند یک نفس از خامشی هم رشتهای بر ساز بند خود گدازی کعبهٔ مقصود دارد در بغل کم…
ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی
ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی چون آبله صحرایی و چون ناله هوایی از پردهٔ ناموسی افلاک کشیدیم ننگی که کشد لاغری از…
ما را به راه عشق طلب رهنما بس است
ما را به راه عشق طلب رهنما بس است جایی که نیست قبلهنما نقش پا بس است جنس نگه زهرکه بود جلوه سود ما سرمایه…
گهر محیط تقدسی مکن آبروی حیا سبک
گهر محیط تقدسی مکن آبروی حیا سبک چوحباب حیفت اگرشوی زغرور سربه هوا سبک نسزد ز مسند سیم و زر به وقار غره نشستنت که…
گره چو غنچه نباید زدن به تار نفس
گره چو غنچه نباید زدن به تار نفس فکندنی است ز سر چون حباب بار نفس زمانه صد سحر از هر کنار میخندد به ضبط…





