غزلیات بیدل
اجابتی ندمید از دعایکس به دو دست
اجابتی ندمید از دعایکس به دو دست مگر سبو شکندگردن عسس به دو دست ز عجز ساختهام با هوای عالم پوچ منو دلیکه چو دندانگرفته…
تا ز گرد انتظارت مستفیدم کردهاند
تا ز گرد انتظارت مستفیدم کردهاند روسفید الفت از چشم سفیدم کردهاند نوبهار گردش رنگ تماشا نیستم از قدم آیینهٔ شوق جدیدم کردهاند نغمهام اما…
تا خامهوار خود را از سعی وا نداریم
تا خامهوار خود را از سعی وا نداریم مژگان قدم شمار است هر چند پا نداریم ناموس بی نیازی مهر لب سوالست کم نیست حاجت…
تا تب عشق آتشم را داد سر در سوختن
تا تب عشق آتشم را داد سر در سوختن پنبه شد خاکستر از شور مکرر سوختن هستی عشّاق از آیین جهان دیگر است بسته جز…
پیش چشمیکه نورعرفان نیست
پیش چشمیکه نورعرفان نیست گر بود آسمان نمایان نیست عمرها شد، دمیده است آفاق بیلباسی هنوز عریان نیست شمع راگر به فکرخویش سریست تاکف پاش…
پی تحقیق کسانی که گرو تاختهاند
پی تحقیق کسانی که گرو تاختهاند همه چون صبح به خمیازه نفس باختهاند عاجزیکسبکمال استکه یکسر چو هلال تیغبازان تعین سپر نداختهاند حسن خورشید ازل…
پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد
پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد اطاقه است دم ماکیان چو واژون شد در اهل مزبله کسب کمال کناسیست نباید اینهمه مقبول عالم…
پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما
پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما گرد چین دستی نزد بر دامنکوتاه ما کوشش اشکیم برما تهمت جولان مبند تا به خاک از لغزش…
بیسراغی نیست گرد هستی وحشت کمین
بیسراغی نیست گرد هستی وحشت کمین نقش پای جلوهای داریم در خط جبین بندگی ننگ کجی از طینت ما میبرد می تراود راستی در سجده…
بیتوچون شمع زضعف تن ما
بیتوچون شمع زضعف تن ما رنگ ما خفت بهپیراهن ما نقش پاییم ادبپرور عجز مژه خم میشود از دیدن ما خاک ما گرد قیامت دارد…
بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد
بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد تماشاگاه معدومی ز من چیدهست سامانی…
بوی وصلتگر ببالاند دل ناکام را
بوی وصلتگر ببالاند دل ناکام را صحن اینکاشانه زیر سایهگیرد بام را طایر آزاد ماگر بال وحشت واکند گردباد آیینه سازد حلقههای دام را دیدن…
بهار میرود و گل ز باغ میگذرد
بهار میرود و گل ز باغ میگذرد پیاله گیر که فصل دماغ میگذرد نوای بلبل و آواز خندهٔ گلها به دوش عبرت بانگکلاغ میگذرد کدورتیکه…
به یاد نرگس او هر طرف احرام میبندم
به یاد نرگس او هر طرف احرام میبندم جرس وا میکنم از محمل و بادام میبندم به قاصد تا کنم از حسرت دیدار ایمایی به…
به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم
به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم ز اهل دل به جز آثار انس هیچ…
به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالی
به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالی جهان تنگ آسودن دل پر میکند خالی نقوش وهم و ظن در هر تأمل میشود…
به عجزیکه داری قویکن میان را
به عجزیکه داری قویکن میان را به حکمت نگرداندهاند آسمان را روان باش همدوش بیاختیاری بلدگیر رفتار ریگ روان را نفسگر همه موجگوهر برآید ز…
به سعی بینشانی آنسوی امکان رهی واکن
به سعی بینشانی آنسوی امکان رهی واکن پر افشانست همت آشیان در چشم عنقاکن ازین صحرای وحشت هر چه برداری قدم باشد سری از خواب…
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم به سودن مژه فرسوده شد سراپایم در این محیط مقیم تغافلم چو حباب غبار چشم گشودن تهی کند…
به خیال چشمکه میزند قدح جنون دل تنگ ما
به خیال چشمکه میزند قدح جنون دل تنگ ما که هزار میکده میدود به رکابگردش رنگ ما به حضور زاویهٔ عدم زدهایم بر در عافیت…
به تماشای این چمن در مژگان فراز کن
به تماشای این چمن در مژگان فراز کن ز خمستان عافیت قدحی گیر و ناز کن مشکن جام آبرو به تپشهای آرزو عرق احتیاج را…
به این ضعفی که جسم زارم از بستر نمیخیزد
به این ضعفی که جسم زارم از بستر نمیخیزد اگر بر خاک میافتد نگاهم برنمیخیزد غبار ناتوانم با ضعیفی بستهام عهدی همهگر تا فلک بالم…
بعد مرگم شامنومیدی سحرآورده است
بعد مرگم شامنومیدی سحرآورده است خاکگردیدن غباری در نظر آورده است در محبت آرزوی بستر و بالینکراست چشم عاشق جای مژگان نیشترآورده است طاقتیکو تا…
بسکه شد از تشنهکامیهای ما نایاب آب
بسکه شد از تشنهکامیهای ما نایاب آب دست ازنم شسته میآید به روی آب، آب هیچکس زگردشگردون نم فیضی نبرد کاش ترگردد ز خشکیهای این…
بسکه بیروپت بهارم کلفت انشا میکند
بسکه بیروپت بهارم کلفت انشا میکند چون حنا رنگ از گرانی سایه پیدا میکند گر نه باد صبح چین طرهات وا میکند نسخهٔ جمعیت ما…
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنم
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنم گر نگین پیدا کنم نقشش به دندان میکنم درطلب چون ریشه نتوان شد حریف منع…
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهام
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهام ربشهها دارد چو اشک از بیقراری دانهام قامت خمگشته بیش از حلقهٔ زنجیر نیست غیر جنبش ناله نتوان یافتن…
بر هرگلی دمیدهست افسون آرزوبی
بر هرگلی دمیدهست افسون آرزوبی بوی شکسته رنگی رنگ پریده بویی ناموس ناتوانی افتاده بر سر هم رنگ شکسته دارد بر ششجهت غلویی سازی که…
بر خموشی زدهام فکر خروشی دارم
بر خموشی زدهام فکر خروشی دارم تا توان ناله درودن نفسی میکارم امتحانگر سر طومار یقین بگشاید ریشه از دانهٔ تسبیح دمد زنارم مرکز همت…
ببند چشم و خط هرکتاب را دریاب
ببند چشم و خط هرکتاب را دریاب ز وضع این دو نقط انتخاب را دریاب جهان خفته به هذیان ترانهها دارد توگوش واکن و تعبیر…
باز سرگرمی نظاره به سامان شده است
باز سرگرمی نظاره به سامان شده است شعلهٔ ایمن دیدارگلافشان شده است زین چراغانکه طربجوشی انجم دارد آسمانی دگر از آب نمایان شده است در…
بادهء تحقیق را ظرف هوس تنگیکند
بادهء تحقیق را ظرف هوس تنگیکند در بر آتش لباس خار و خس تنگیکند درد را جولانگهی چون سینهٔ عشاق نیست بر فغان مشکلکه آغوش…
با سحر ربطی ندارد شام ما
با سحر ربطی ندارد شام ما فارغ است از صاف، درد جام ما دل به طوف خاککویی بستهایم تکمه دارد جامهٔ احرام ما گربه امشب…
اینقدر ریش چه معنی دارد
اینقدر ریش چه معنی دارد غیر تشویش چه معنی دارد آدمی، خرس؟ چهظلم است آخر! مرد حق، میش؟ چه معنی دارد حذر از زاهد مسواک…
ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا
ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا یار میرود ز نظر یک قدم دویده بیا فیض نشئههای رسا مفت تست در همهجا جام ظرف…
ای لعبت تحیر! نور چه آفتابی
ای لعبت تحیر! نور چه آفتابی تا غافلی جمالی چون بنگری نقابی هنگامهٔ خموشت چندین کتاب دارد یک حرف و صد بیانی یک شخص و…
ای سعی نگون، زین دشت، در سر چه هوا داری
ای سعی نگون، زین دشت، در سر چه هوا داری کز یک دو تپش با خاک چون آبله همواری صد عشق و هوس داریم، صد…
ای خانهٔ آیینه ز دیدار تو پرگل
ای خانهٔ آیینه ز دیدار تو پرگل خون در دل ما چند کند رنگ تغافل امروز سواد خط آن لعل که دارد عینک ز حبابست…
ای بهار جلوهات را شش جهت دربار گل
ای بهار جلوهات را شش جهت دربار گل بی رخت در دیدهٔ من میخلد چون خار گل یک نگه نظارهات سر جوش صد میخانه می…
اوگفتن ما وتو به هر رنگ ضرور است
اوگفتن ما وتو به هر رنگ ضرور است اینش مکن اندیشهکه او از همه دور است آیینهٔ تنزیه وکدورت چه خیال است جاییکه بطون منفعل…
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند انگشت زینهار ز گردن کشیدهاند داغ تحیرمکه نفس مایههای وهم زپن چار سو امید اقامت خریدهاند جمعی کزین بساط…
آن شعلهکه در دل شرر عشق وهوس ریخت
آن شعلهکه در دل شرر عشق وهوس ریخت گرد نفسی بودکه رنگ همهکس ریخت صد دشت ز خویش آن طرفم ازتپش دل شمع رهگمگشتگیام سعی…
آمدم تا صد چمن بر جلوهنازان بینمت
آمدم تا صد چمن بر جلوهنازان بینمت نشئه، در، سر می به ساغر،گل به دامان بینمت همچو دل عمری در آغوش خیالت داشتم این زمان…
اگر سیر زمین داری وگر افلاک میبینی
اگر سیر زمین داری وگر افلاک میبینی دماغ فرصت امروزست فردا خاک میبینی پری نفشاندهای تا وانماید رنگ این باغت قفس پروردهای گل ازکمین چاک…
اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
اگر اندیشه کند طرز نگاه او را جوش حیرت مژه سازد نگه آهو را ما هم ازتاب وتب عشق به خود میبالیم بر سر آتش…
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست شعلهدر هر پر فشاندناندکیاز خود جداست شخص پیری نفی هستی میکند هشیار باش صورت قد دوتا آیینهٔ ترکیب لاست…
ازین محفل چه امکان است بیرون رفتن مینا
ازین محفل چه امکان است بیرون رفتن مینا که پالغز دو عالم دارد امشب دامن مینا نفس سرمایهٔ عجزاست از هستی مشو غافل که تا…
از نالهٔ دل ما تا کی رمیده رفتن
از نالهٔ دل ما تا کی رمیده رفتن زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن بی نشئه زندگانی چندان نمک ندارد حیفست ازین خرابات من ناکشیده…
از شوخی فضولی ما داشت عار وصل
از شوخی فضولی ما داشت عار وصل آخرکنارکرد ز ننگ کنار وصل چشمی به خود گشودهام و رفتهام ز خویش ممنون فرصتم به یک آغوش…
از حقهٔ دهانش هر گه سخن برآید
از حقهٔ دهانش هر گه سخن برآید آپ از عقیق ریزد در از عدن برآید از شوق صبح تیغش مانند موج شبنم گلهای زخم دل…
از بسکه خوردهام به خم زلف یار پیچ
از بسکه خوردهام به خم زلف یار پیچ طومار نالهام همه جا رفته مارپیچ زال فلک طلسم امل خیز هستیام بسته است چون کلاوه به…
شباب رفت و من از یأس مبتلا ماندم
شباب رفت و من از یأس مبتلا ماندم به دام حلقهٔ مار از قد دو تا ماندم گذشت یار و من از هر چه بود…
یک برک گل نکرده ز روبت بهار رنگ
یک برک گل نکرده ز روبت بهار رنگ میغلتدم نگاه به صد لالهزار رنگ تا چشم آرزو به رهت کردهام سفید چندین سحر شکستهام از…
یاد من کردی به سامانگشت ناز هستیام
یاد من کردی به سامانگشت ناز هستیام نام دل بردی قیامت کرد ساز هستیام تخم عجزم پرتنک سرمایهٔ نشو و نماست سجدهای میدانم و بس…
وقت استکنیمگریه با هم
وقت استکنیمگریه با هم ای شمع شب است روز ما هم دوریم جدا زدامن یار چون دست شکسته از دعا هم هستی چقدر رعونت انشاست…
وحشت ما را تعلق رام نتوانست کرد
وحشت ما را تعلق رام نتوانست کرد بادهٔ ما هیچکس در جام نتوانستکرد در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگیست مرگ، آغاز مرا انجام نتوانست…
هوس جنونزدهٔ نفس به کدام جلوه کمین کند
هوس جنونزدهٔ نفس به کدام جلوه کمین کند چو سحر به گرد عدم تند که تبسم نمکین کند ز چه سرمه رنج ادب کشم که…
همعنان آهم آشوب جهان خواهم شدن
همعنان آهم آشوب جهان خواهم شدن پیرو اشکم محیط بیکران خواهم شدن دل ز نیرنگ تغافلهای او مأیوس نیست ناز میگویدکه آخر مهربان خواهم شدن…
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیست
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیست چه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست بهوهم، خونمشو ای دلکه مطلبت عنقاست به عالمی…
هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود
هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود شخصهستیچونسحر هرجانفسزد خندهبود ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست دانهای گر داشت دایم آسیا…
هرکجا بیرویت از چشمم برون میگردد آب
هرکجا بیرویت از چشمم برون میگردد آب گر همه در پردهٔ خار است خون میگردد آب دل به سعی اشک در راه توگامی میزند آتشی…
هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا میکند
هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا میکند جنبش این دانه چندین ریشه پیدا میکند اقتضای جلوه دارد اینقَدَر تمهید رنگ تا پری بیپرده گردد شیشه…
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین است
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین است چشمی که به پا دوخته باشی همه بین است بی غنچه گلی سر نزد از گلشن…
نیرنگ امل گل بقا بود
نیرنگ امل گل بقا بود امید بهار مدعا بود کس محرم اعتبار ما نیست آیینهٔ ما خیال ما بود حیرت همه جا ترانهسوزست آیینه وعکسیک…
نه همین سبزه از خطش ترگشت
نه همین سبزه از خطش ترگشت قند هم زان دو لب مکرر گشت فرصت جلوه مغتنم شمرید خط چلیپاست چون ورق برگشت تا عدم سیر…
نه صورت بویی و نه رنگیست درین باغ
نه صورت بویی و نه رنگیست درین باغ وهم تو تماشایی بنگیست درین باغ شاخ گل و سروی که سر ناز کشیده تصویر کمانی و…
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانی
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانی حبابم را لباس بحرتنگ آمد به عریانی ز بس ماندم چو چشم آینه پامال حیرانی نگاهم آب…
نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی
نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی حیا از رنگ تمکین تو با گوهر کند بازی اگر بیند هجوم خط به دور شکّر…
نفسی چند جدا از نظرت میگردم
نفسی چند جدا از نظرت میگردم باز میآیم و برگرد سرت میگردم هستیام گرد خرام است چه صحرا و چه باغ هرکجا مهر تو تابد…
نغمه رنگ افتاده نقش بینشان تأثیر ما
نغمه رنگ افتاده نقش بینشان تأثیر ما مطربی کوکز سر ناخنکشد تصویر ما سرمه تفسیر حیا عنوانکتاب عبرتیم تهمت تقریرنتوان بست برتحریر ما قبل و…
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی به غفلت ساخت دل تا وارهید از غیرت امکان چهها میسوخت…
ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده
ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده بجز خواباندن مژگان ره پیدای خوابیده زمینگیری چه امکانست باشد مانع جهدم به رنگ سایهام من هم…
نپنداری همین روز و شب از هم سر برآورده
نپنداری همین روز و شب از هم سر برآورده جهانی را خیال از جیب یکدیگر برآورده هوس آیینهٔ عشق است اگر کوشش رسا افتد سحاب…
نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم
نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم نشئهٔ شوقم و درد می بیجوش خودم بحر جولانگه بیباکی و من همچو حباب در شکنج قفس از وضع…
میتوان در باغ دید از سینهٔ افگارگل
میتوان در باغ دید از سینهٔ افگارگل کاینگل اندامان چه مقدارند در آزار گل گر تبسم زین ادا چیند بساط غنچهاش میدرد منقار بلبل خندهٔ…
مه نو مینماید امشبم از آسمان ابرو
مه نو مینماید امشبم از آسمان ابرو قدح کج کرده میآید اشارتهای آن ابرو تعالی الله چه نقشی دلفریب است این نمیدانم که جوهر در…
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد سر بریده ز تیغش جدا خبر دارد چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشت…
مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند
مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند پنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت سایهٔ خاری نشد…
مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم
مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم تماشا پرگرانی داشت بر دوشیکه خمکردم ز دور ساغر امکان زدم فال فراموشی بر اعداد خیال…
محوتسلیمیم اما سجده لغزش مایه بود
محوتسلیمیم اما سجده لغزش مایه بود سر خط پیشانی ما را مداد از سایه بود یک نفس با مهلتی سودا نکردیم آه عمر این حباب…
مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارم
مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارم از آبی ناشتاتر میشود نانی که من دارم دو روزم باید از ابرام هستی آب گردیدن بجز…
ما و من شور گرفتاریهاست
ما و من شور گرفتاریهاست ربشهٔ دانهٔ زنجیر صداست ازگل و سبزه این باغ مپرس عالمی پا به گل و سر به هواست . قید…
لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست
لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست خاکگرد و بر لب مال ایا چه بیحیاییهاست اوج جاه خلقی را بیدماغ راحتکرد بیشتر سر این بام…
گلدستهٔ نزاکت حسنت که بسته است
گلدستهٔ نزاکت حسنت که بسته است کز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است از ضعف انتظار تو در دیدهٔ ترم سررشته نگاه چو مژگان گسسته…
گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شود
گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شود ششجهت اجزای بیشیرازگی دفتر شود گر مثالی پرده بردارد ز بخت تیرهام صفحهٔ آیینه ماتمخانهٔ جوهر شود…
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من کیستگردد مانع انداز از خود رفتنم شمع مقصد میشود چون…
گر کمال اختیار خواهم کرد
گر کمال اختیار خواهم کرد نیستی آشکار خواهم کرد جیب هستی قماش رسواییست به نفس تار تار خواهم کرد صفر چندی گر از میان بردم…
گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی میرود
گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی میرود همچو ابر از نامهام رنگ سیاهی میرود بیجمالت جز هلاک خود ندارم در نظر مرگ میبیند چو آب…
گر آینهات محرم زشتی و نکوییست
گر آینهات محرم زشتی و نکوییست جوهر ندهی عرضکه پر آبله روییست دل را به هوس قابل تحقیق میندیش این حوصلهمشرب قدحینیست سبوییست از خویش…
گاهی به ناله گه به تپش گرد میکنم
گاهی به ناله گه به تپش گرد میکنم یعنی دل گداختهام، درد میکنم عمریست گرمی قدحش باده پرور است شیری که چون سحر به نفس…
کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم
کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم خانه تنگ است برون آیم و فریاد کنم شرم بیحاصلی عمر نمی ساز نکرد تا جبینی…
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی نفس چو صبح زدن بیحضور…
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد به خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد خوش است ناز تجرد به دیدههای نفروشی خجالت استکه…
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست ببند لب که جز این نقطه انتخاب تو نیست برون دل نتوان یافت هرچه خواهی یافت کدامگنجکه…
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست شانه را به گیسویش طرفه همزبانیهاست سرمه را به چشم او، الفت آشیانی هاست…
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم شمع ما سر بر هوا…
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ که برشهاست بقدر تنکی در دم تیغ عجز مردان اثر غیرت دیگر دارد پشت در سینه نهان…
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم خفاش بینصیبیم ظلمتشناس نوریم زان دم که دامن کل رفتهست از کف ما در احتیاج هر جزو مجنونتر از ضروریم…
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما بیضه گل کرده آشیانهٔ ما همچو شبنمدرین چمن محو است به نم چشم آب و دانهٔ ما بال بربال شهرت…
غباریم زحمتکش بادها
غباریم زحمتکش بادها به وحشت اسیرند آزادها املها به دوش نفس بستهایم سفریک قدم راه و این زادها جهان ستم چون نیستان پر است ز…





