غزلیات بیدل
کسی در بندغفلتماندهای چون منندید اینجا
کسی در بندغفلتماندهای چون منندید اینجا دو عالم یک درباز است و میجویمکلید اینجا سراغ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران به سعی نقش پا راهی…
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست ببند لب که جز این نقطه انتخاب تو نیست برون دل نتوان یافت هرچه خواهی یافت کدامگنجکه…
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست شانه را به گیسویش طرفه همزبانیهاست سرمه را به چشم او، الفت آشیانی هاست…
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم شمع ما سر بر هوا…
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ که برشهاست بقدر تنکی در دم تیغ عجز مردان اثر غیرت دیگر دارد پشت در سینه نهان…
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم خفاش بینصیبیم ظلمتشناس نوریم زان دم که دامن کل رفتهست از کف ما در احتیاج هر جزو مجنونتر از ضروریم…
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما بیضه گل کرده آشیانهٔ ما همچو شبنمدرین چمن محو است به نم چشم آب و دانهٔ ما بال بربال شهرت…
غباریم زحمتکش بادها
غباریم زحمتکش بادها به وحشت اسیرند آزادها املها به دوش نفس بستهایم سفریک قدم راه و این زادها جهان ستم چون نیستان پر است ز…
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش این پرده به هر جا تنک افتد مژه در پوش بیقطع نفس کم نشود هرزهدرایی رسوایی پرواز…
عمریست بهصحرای طلب عجز دراییم
عمریست بهصحرای طلب عجز دراییم چون اشک روانیم و همان آبله پاییم از حیرت قانون نفس هیچ مپرسید در رشتهٔ سازی که نداریم صداییم تحقیق…
عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرف
عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرف بیخبرتا چند سازی پنبه با اخگر طرف کلفت جاوید پستیهای فطرت توأماند از جبین سایه کم گردد سیاهی…
عزت کلاه بی سر و سامانی خودیم
عزت کلاه بی سر و سامانی خودیم صد شعله نازپرور عریانی خودیم آیینه نقشبند گل امتیاز نیست محو خیال خانهٔ حیرانی خودیم گوهر خمار بستر…
عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم
عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم به هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم چو آن طفلیکه رقص بسملش در اهتزاز…
عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست
عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست درد صهبا پنبه گشت و بر سر مینا نشست بیتوام گرد ضعیفی بس که بر اعضا نشست…
طاس این نرد اختیاری نیست
طاس این نرد اختیاری نیست هرچه آورد اختیاری نیست بر هوا بستهاند محمل ما کوشش گرد اختیاری نیست همه مجبور حکم تقدیریم کرد و ناکرد…
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد به سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد زیارتگاه حسنم کرد فیض محوگردیدن ز قید…
صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است
صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است شامگردی ز جنونتازی سودای دل است مجمر اینجا همه گوش است بر آواز سپند آسمان خانهٔ زنبور ز…
شوق تا محمل به دوش طبع وحشتساز ماند
شوق تا محمل به دوش طبع وحشتساز ماند بال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند نیست جز مهر زبان موج تمکین گهر دل…
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود چندان که سرو قد کشد آزاد میشود وضع جهان صفیر گرفتاری هم است مرغ به دام ساخته صیاد میشود گردیست…
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین نرفت دامن عریان تنی به غارت چین صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم بهآب، آینه مشکل نمد شود…
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای دلکی ز نالهٔ بیاثر گرهی ز رشته بریدهای بهکجاست آنهمه دسترس که زنم ز طاقت دل نفس…
تا می ز جام همت بد مست میکشم
تا می ز جام همت بد مست میکشم جز دامن تو هر چه کشم دست میکشم عنقا شکار کس نشود گر چه همت است خجلت…
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت موج خجلت سرو را چون قمری از بالاگذشت وای بر حال کمند نالههای نارسا کان تغافل پیشه از…
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیدهام طمطراق گفتگوی بیاثر فهمیدنیست کاروانی چند آواز جرس بالیدهام انفعال…
سفله با جاه نیزهیچکس است
سفله با جاه نیزهیچکس است مور اگر پر برآورد مگس است نفس را بیشکنجه مگذارید سگ دیوانه مصلحش مرس است خفت اهل شرم بیباکیست چون…
سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است
سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است در قافلهٔ اشک همین آبله پیش است جهدی که ز فکر حسد خلق برآیی خاری که به پایی…
سر خط درسکمالت منتخب دانی بس است
سر خط درسکمالت منتخب دانی بس است ازکتاب ما و من سطر عدمخوانی بس است چند باید چیدن ای غافل بساط اعتبار از متاعکار و…
سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن
سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن این عرق را بیجبین بر خاک نتوان ریختن بهر یک شبنم درین گلشن نفسها سوخت صبح سهل کاری…
ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف
ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف این خواجه بوق میزند اقبال چنگ و دف سیری کجاست تا نگری اقتدار خلق بالیدگی مخواه ز گاوان کم…
زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره
زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره دانهٔ ما را چو گوهر نیست حاصل جز گره از امل محملکش صدکاروان نومیدیام سبحه درگردن نمیبندد…
زندگی محروم تکرارست و بس
زندگی محروم تکرارست و بس چون شرر این جلوه یک بارست و بس از عدم جویید صبح ای عاقلان عالمی اینجا شب تارست و بس…
زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم
زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم چو شمع از شوخی برق نگه بالیدنت نازم ز خاموشی به هم پیچیدهای شور قیامت را به…
زان نشئه که قلقل به لب شیشه دواند
زان نشئه که قلقل به لب شیشه دواند صد رنگ صریر قلمم ریشه دواند چون شمع اگر سوخت سر و برگ نگاهم خاکستر من شعله…
ز من عمریست میگردد جدا دل
ز من عمریست میگردد جدا دل ندانم با که گردید آشنا دل ز حرف عشق خارا میگدازد من و رازیکه نتوانگفت با دل به فکر…
ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم
ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم چراغ خامشم سر در گریبان دگر دارم چوگردون ششجهت همواری من میکند جولان برون وحشتم گردیست در…
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست که خودپرستی عالم، بهار یکتاییست نه گلشنیست به پیش نظر، نهدشت و نه در بلندی مژه اث منظر…
ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی
ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی دهد…
ز برق بینیازی خندهها دارد گلستانش
ز برق بینیازی خندهها دارد گلستانش شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش دل و آیینهٔ رازش معاذالله چه بنماید کف خاکیکه درکسب صفاکردند…
روزیکه نقشگردش چشمت خیالکرد
روزیکه نقشگردش چشمت خیالکرد نقاش خامه از مژههای غزال کرد مشاطهای که حسن ترا زیب ناز داد از دوده چراغ مه و مهر خال کرد…
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت از صبح این چمن طربی چشم داشتیم آخر…
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست وحشت موج ، تماشای خرام دریاست گردبادی که به خود دودصفت می پیچد نفس سوختهٔ سینهٔ چاک صحراست جوهر…
راه فضولی ما هم در ازل حیا زد
راه فضولی ما هم در ازل حیا زد تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون کرد برهردماغ…
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایم
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایم ای قدمت به چشم ما خانه سفید کردهایم دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمن سیر تأملی که…
دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید
دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید کم تلاشی نیست گر این سکته را موزون کنید زندگی را صفحهٔ انشای قدرت کرده اند تا…
دماغ وحشتآهنگان خیالآور نمیباشد
دماغ وحشتآهنگان خیالآور نمیباشد سر ما طایران رنگ زبر پر نمیباشد خیال ثابت و سیار تا کی خواند افسونت سلامت نقشبند طاق این منظر نمیباشد…
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی چو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست گزیرت چو…
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید چینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید از خمار عافیت عمریست زحمت میکشیم جام ما…
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد اشکم که دلی داشت گره بر…
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست از حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادیگداخت اشکهرجا بنگری آباست، اینجا آتشست تا…
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است ز موج پیرهن این محیط پرخسک است بهار رنگ جهان جلوهٔ خزان دارد بقم درین چمن…
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی چراغ حسرت آلود نگاهم میکند دودی چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش درون بیضهام پیداست…
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست خانه تاریک است اگر شمع تأمل روشنست چیست نقد شعله غیرز سعی خاکستر شدن سال و ماه زندگانی…
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر شاخگل شمشیر خونآلودم آید در نظر دست جرأتها به چین آستین گردد بدل تا تواند حلقه گردیدن به…
در سیرگاه امر تحیر مقدم است
در سیرگاه امر تحیر مقدم است آیینهشخص و صورت اینشخص مبهم است دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر در حیرتمکه زندگیام از چه…
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر سرو خاکستر شد و پرواز قمریکرد سر بینیازی لازم اقبال عشق افتاده است عجز مجنون آخر استغنا به…
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند بینیازان سر و گردن به خم افراختهاند نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال عرصه خالی و…
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر رنگی که شعله میزندم آب در نظر خون شد دل ازتکلف اسباب زندگی یک لفظ پوچ و آن…
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی نمیگنجد به دیدن جلوهاش ای حیرت آغوشی ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من چو مژگان میکنم مضرابی…
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر…
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث بر خاک فتد تیر چو گیرد بهکمان بحث گویایی آیینه بس است از لب حیرت حیف…
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح ما ضعیفان طرح کردیم آنچه نتوانکرد طرح سر به زانوی دل از بیدستگاهی خفتهایم جامه عریانی…
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است آغوش حیرت نفسم نالهپرور است داغ محبتم در دل نیست جای من آنجاکه حلقه میزنم از دل درونتر است بیقدر…
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود قطره چون گردد گهر از بحر بیرون میشود با همه افسردگی گر راه فکری واکنم جیب ما خمخانهٔ…
حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز من
حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز من گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من نالهها در سینه از ضبط نفس خون کردهام آشیان لبریز…
حسرت، پیام بیکسی آخر به یار برد
حسرت، پیام بیکسی آخر به یار برد قاصد نبرد نامهٔ من انتظار برد قطع جهات کردهام از انس بور افتادگی به هر طرفم نی سوار…
حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد
حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد چو شیشه دلکهکشد تیغ از میانش و لرزد قیامت است بر آن بلبلی که از ادب گل پر شکستهکشد…
چیده است لاف خلق به چیدن ترانهها
چیده است لاف خلق به چیدن ترانهها بر خشت ذره منظر خورشید خانهها زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد آب محیط رفت بهگردکرانهها…
چون شمع روزگاری با شعله سازکردم
چون شمع روزگاری با شعله سازکردم تا در طلسم هستی سیر گداز کردم قانع به یأس گشتم از مشق کج کلاهی یعنی شکست دل را…
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است یاد آزادیست گلزار اسیران قفس زندگیگر عشرتی دارد امید مردن…
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم به دست افتاد مضمونیکزین بحرش جدا بستم نگین خاتم ملک سلیمان نیست منظورم چو نام آوارگیها داشتم…
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمرید
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمرید به یکدلی نفسی چند مغتنم شمرید به هیچ جزو ز اجزای دهر فاصله نیست سراسر…
چهکدخداییست ای ستمکش جنونکن از دردسر برونآ
چهکدخداییست ای ستمکش جنونکن از دردسر برونآ تو شوق آزاد بیغباری زکلفت بام و در برون آ بهکیش آزادگی نشایدکه فکر لذات عقده زاید ره…
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی به جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم که قلم کشی به قبول صورت بی…
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست قضا به دست حنا بسته نقش ما بستهست به قدرناله مگرزین قفس برون آییم وگرنه بال به خون خفته…
چمن امروز فرش منزلکیست
چمن امروز فرش منزلکیست رگگل دود شمع محفلکیست قد پیری اگر نه دشمن ماست خم این طلاق تیغ قاتلکیست تپش آیینهدار حسرت ماست گل این…
چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم
چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم از مژه بر هم زدن بر هر دو عالم پا زدیم وحدت آغوش وداع اعتبارات است و…
جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدی
جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدی که خضر نیز درین بادیه دام است وددی تاگلستان تو در سبزهٔ خط گشت نهان دیدهای نیست…
جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد
جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد بنای خانهٔ زنجیر ما چون موج نم دارد به برقم میدهد خرمن خیال موج رفتاری که…
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم در پرتو چراغی پروانه مینگارم روز نشاط شب کرد آخر فراق یارم خود را اگر نسوزم شمعی دگر…
جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست
جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست ذرهای نیستکه سرگرم هوای رم نیست گره باد بود دولت هستی چو حباب تا سلیمان نفسی عرصه دهد خاتم…
تو کریم مطلق و من گدا چهکنی جز این که نخوانیام
تو کریم مطلق و من گدا چهکنی جز این که نخوانیام در دیگرم بنماکه من به کجا روم چو برانیام کسی از محیط عدم کران…
تقلید از چه علم به لافم علمکند
تقلید از چه علم به لافم علمکند طوطی نیامکه آینه بر من ستمکند سعی غبار من که به جایی نمیرسد با دامنش زند اگر از…
تپد آینه بسکه در آرزویش
تپد آینه بسکه در آرزویش ز جوهر نفس میزند مو به مویش تبسم، تکلم، تغافل، ترحم نمیزیبد الا به روی نکویش به جنت که میبندد…
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است آنقدر مردم به راه…
احتیاجم خجلت از احباب برد
احتیاجم خجلت از احباب برد سوخت دل تا رخت درمهتاب برد عمر رفت و آهی از دل گل نکرد ساز من آب رخ مضراب برد…
تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت
تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت حیرت از آیینهام دستی به زیر سنگ داشت یاد آن عیشیکه از نیرنگ جولانکسی گرد من در پرده…
تا حنا ازکفت بهکام رسید
تا حنا ازکفت بهکام رسید شفق رنگ گل به شام رسید مژده ای دل بهار میآید قاصد بوی گل پیام رسید تا عدم شد نفسشمار…
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما عریانگذشت زین چمن امید ویاس ما دل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود با ما نساخت آینهٔ…
پیش توانگرمنشان، پهلوی لاغر مگشا
پیش توانگرمنشان، پهلوی لاغر مگشا دستبههر دستمده، چشم بههردرمگشا تا زیقینت بهگمان، چشم نپوشند خسان بند نقاب سحرت در صف شبپر مگشا همت تمکین نظرت…
پی اشک من ندانم بهکجا رسیده باشد
پی اشک من ندانم بهکجا رسیده باشد ز پیات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد ز نگاه سرکشیدن به رخت چه احتمال است مگر ازکمین…
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن سرمه میخواهد زبان موی چینی داشتن خفته چندین ملک جم درحلقهٔتسلیم فقر خاتمی دارد جهان بینگینی داشتن همت…
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من عالمی بر هم زند تا رنگ گرداند ز من نور غیر ازکسوت عریانی خورشید نیست چشم بند است…
بیساز انفعال سراپای من تهیست
بیساز انفعال سراپای من تهیست چون شبنم ازوداع عرق جای من تهیست نیرنگ عالمی به خیالم شمردهگیر صفر ز خودگذشتهام اجزای من تهیست رنگی ندارد…
بیتو در هرجا دل صبر آزما خواهد شکست
بیتو در هرجا دل صبر آزما خواهد شکست شیشهٔکهسار درگرد صدا خواهد شکست خار خار حسرت دیدار توفان میکند صدنیمژگاننگه دردیدههاخواهدشکست حیرتی زان جلوه ستازد…
بی نم خجلت نمیباشد سر و کار طمع
بی نم خجلت نمیباشد سر و کار طمع جنس استغنا عرق دارد به بازار طمع غیر نومیدی علاج اینقدر امراض چیست عالمی پر میزند در…
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیها
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیها ز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینیها مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه نفسگیرم چو بوی غنچه…
بهار عیش امکان رنگ وحشت دیدهای دارد
بهار عیش امکان رنگ وحشت دیدهای دارد شکفتن چون گل اینجا دامن برچیدهای دارد اگر چون شمع خواهی چارهٔ دردسر هستی گداز استخوانها صندل ساییده…
به وهم این و آن خون شد دل غفلتپرست من
به وهم این و آن خون شد دل غفلتپرست من وگرنه همچو صحرا دامن خود داشت دست من تحیر در جنون می غلتد از نیرنگ…
به هر جا رفتهام از خویشتن راه تو میپویم
به هر جا رفتهام از خویشتن راه تو میپویم اگر نزدیک اگر دورم غبار آن سرکویم هوای ناوکی دارم که هر جاگل کند یادش ببالد…
به گلزاری که آن شوخ پریپیکر کند بازی
به گلزاری که آن شوخ پریپیکر کند بازی غبارم چون پر طاووس گل بر سر کند بازی جهان دریای خون گردد اگر چشم سیه مستش…





