رباعیات مولانا
در انجمنی نشسته دیدم دوشش
در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث میکنم در گوشش
ناساز از آنیم که سازی داریم
ناساز از آنیم که سازی داریم بد خوی از آنیم که نازی داریم در صورت جغد شاهبازی داریم در عین فنا عمر درازی داریم
در بادیهٔ عشق تو کردم سفری
در بادیهٔ عشق تو کردم سفری تا بو که بیایم ز وصالت خبری در هر منزل که مینهادم قدمی افکنده تنی دیدم و افتاده سری
آنها که شب و روز ترا بر اثرند
آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت…
دیوانه میان خلق پیدا باشد
دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به نزد ما شناسا باشد
بالا بنگر دو چشم را بالا دار
بالا بنگر دو چشم را بالا دار صاحبنظری کن و نظر با ما دار مردانه و مرد روی دل اینجا دار آوردم و آمدم تو…
معشوقه چو آفتاب تابان گردد
معشوقه چو آفتاب تابان گردد عاشق به مثال ذره گردان گردد چون باد بهار عشق جنبان گردد هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد
بالا منشین که هست پستی خوشتر
بالا منشین که هست پستی خوشتر هشیار مشو که هست مستی خوشتر در هستی دوست نیست گردان خود را کان نیستی از هزار هستی خوشتر
گویند که صاحب فنون عقل کل است
گویند که صاحب فنون عقل کل است مایه ده این چرخ نگون عقل کل است آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود ور عقل…
توبه که دل خویش چو آهن کرده است
توبه که دل خویش چو آهن کرده است در کشتن بنده چشم روشن کرده است چون زلف تو هرچند شکن در شکنست با توبه همان…
آواز تو ارمغان نفخ صور است
آواز تو ارمغان نفخ صور است زان قوت و قوت هر دل رنجور است آواز بلند کن کهتا پست شوند هرجا که امیریست و یا…
رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند
رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند بیرون آمد بنزد من خنداخند اندر بر خود کشید نیکم چون قند کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند
آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم
آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم چون لطف خدا بیحد و اندازه شوم صد بار خریدهای و من ملک توام یکبار دگر بخر که تا…
گر شادم و گر عراق و گر لورستان
گر شادم و گر عراق و گر لورستان روشن شده زانچهرهٔ چون نورستان با منکر و با نکیر همدستی کن تا دست زنان رقص کند…
ای سنگ ز سودای لبت آبستان
ای سنگ ز سودای لبت آبستان از سنگ برون کشی تو مکر و دستان آنجام چو جانیکه بدان کف داری از بهر خدا از کف…
علمی که ترا گره گشاید به طلب
علمی که ترا گره گشاید به طلب زان پیش که از تو جان برآید به طلب آن نیست که هست مینماید بگذار آن هست که…
جان و سر آن یار که او پردهدر است
جان و سر آن یار که او پردهدر است این حلقهٔ در بزن که در پردهدر است گر پردهدر است یار و گر پردهدر است…
خود حال دلی بود پریشانتر از این
خود حال دلی بود پریشانتر از این با واقعهٔ بیسر و سامانتر ازین اندر عالم که دید محنتزدهای سرگشتهٔ روزگار حیرانتر از این
رو نیکی کن که دهر نیکی داند
رو نیکی کن که دهر نیکی داند او نیکی را از نیکوان نستاند مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند آن به…
امشب ز برای دل اصحاب مخسب
امشب ز برای دل اصحاب مخسب گوش شب را بگیر و برتاب مخسب گویند که فتنه خفته بهتر باشد بیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب
طنبور چو تن تن برآرد به نوا
طنبور چو تن تن برآرد به نوا زنجیر در آن شود دل بیسر و پا زیرا که نهان در زهش آواز کسی میگوید او که…
بر گردن ما بهانهای خواهی بستن
بر گردن ما بهانهای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی…
واپس مانی ز یار واپس باشی
واپس مانی ز یار واپس باشی از شاخ درخت بگسلی خس باشی در چشم کسی تو خویش را جای کنی تو مردمک دیدهٔ آن کس…
روزی که جمال آن صنم دیده شود
روزی که جمال آن صنم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده بینم او را کارم بدو…
امشب که شراب جان مدامست مدام
امشب که شراب جان مدامست مدام ساقی شه و باده با قوامست قوام اسباب طرب جمله تمامست تمام ای زندهدلان خواب حرامست حرام
عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق تن و عقل و دل و جان نبود هرکس…
بر یار نظر کنم خجل میگردد
بر یار نظر کنم خجل میگردد ور ننگرمش آفت دل میگردد در آب رخش ستارگان پیدایند بیآب وی آبم همه گل میگردد
وقف است مرا عمر در این مشتاقی
وقف است مرا عمر در این مشتاقی احسنت زهی طراوت و رواقی من کف نزنم تا تو نباشی مطرب من می نخورم تا نباشی ساقی
روی تو نماز آمد و چشمت روزه
روی تو نماز آمد و چشمت روزه وین هر دو کنند از لبت دریوزه جرمی کردم مگر که من مست بدم آب تو بخوردم و…
امشب همه شب نشسته اندر حزنم
امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیدهام ولی بیرسنم
ز اول که حدیث عاشقی بشنودم
ز اول که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده در رهش فرسودم گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند خود هر دو یکی…
ای لعل و عقیق و در و دریا و درست
ای لعل و عقیق و در و دریا و درست فارغ از جای و پای بر جا و درست ای خواجهٔ روح و روحافزا و…
ای باد سحر به کوی آن سلسله موی
ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیدهای هیچ…
گفتم که بیا بچشم من درنگریست
گفتم که بیا بچشم من درنگریست من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست گفتا که چه میرمی و اینت با کیست تو مردهٔ اینی همه…
ای باده تو باشی که همه داد کنی
ای باده تو باشی که همه داد کنی صد بنده به یک صبوح آزاد کنی چشمم به تو روشنست همچون خورشید هم در تو گریزم…
گر بوی نمیبری در این کوی میا
گر بوی نمیبری در این کوی میا ور جامه نمیکنی در این جوی میا آن سوی که سویها از آنسوی آید میباش همان سوی و…
زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر
زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر دل شیشهٔ پرخون شود از ضربت تیر گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر بردارم جام…
بستم سر خم باده و بوی برفت
بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت خون دلها ز بوش چون جوی برفت زان سوی که…
نی از پی کسب سوی بازار شویم
نی از پی کسب سوی بازار شویم نی چون دهقان خوشهٔ گندم درویم نی از پی وقف بندهٔ وقف شویم ما وقف تو ما وقف…
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است از حکم حقست و از قضا و قدر است من جهد همی کنم قضا میگوید…
من بر سر کویت آستین گردانم
من بر سر کویت آستین گردانم تو پنداری که من ترا میخوانم نی نی رو رو که من ترا میدانم خود رسم منست کاستین جنبانم
چشمان خمار و روی رخشان داری
چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل را ز جمال خود تو…
ای آنکه غلام خسرو شیرینی
ای آنکه غلام خسرو شیرینی با عشق بساز گر حریف دینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی
زاهد بودم ترانه گویم کردی
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنهٔ بزم و بادهجویم کردی سجادهنشین با وقارم دیدی بازیچهٔ کودکان کویم کردی
بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم
بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم کوی تو گذر کنم چو پی برگیرم چندین کرم و لطف که با من کردی اندر دو جهان…
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی نوبت چو به ما رسد بهائی بنهی جرم را همه عفو کنی بیسببی وین جرم مرا تو دست…
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش وی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش وی مرغ متاب روی از دانهٔ خویش ای خانه خدا درآی…
گر قدر کمال خویش بشناختمی
گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی
هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه…
سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
سر دل عاشقان ز مطرب شنوید با نالهٔ او بگرد دلها بروید در پرده چه گفت اگر بدو میگروید یعنی که ز پرده هیچ بیرون…
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ…
در کوی خرابات نگاری دیدم
در کوی خرابات نگاری دیدم عشقش به هزار جان و دل بخریدم بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم دست طمع از هر دو جهان…
ای نرگس بیچشم و دهن حیرانی
ای نرگس بیچشم و دهن حیرانی در روی عروسان چمن حیرانی نی در غلطم تو با عروسان چمن ز اندیشهٔ پوشیدهٔ من حیرانی
مه دوش به بالین تو آمد به سرای
مه دوش به بالین تو آمد به سرای گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای مه کیست که او با تو نشیند یک جای…
چون دیده برفت توتیای تو چه سود
چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو…
مائیم و هوای روی شاهنشاهی
مائیم و هوای روی شاهنشاهی در آب حیات عشق او چون ماهی بیگاه شده است روز ما را صبح است فریاد از این ولولهٔ بیگاهی
بیکار شدم ای غم عشقت کارم
بیکار شدم ای غم عشقت کارم در بیکاری تخم وفا میکارم من صورت وصل میتراشم شب و روز با خاطر چون تیشه مگر نجارم
آن روز که دیوانه سر و سودائی
آن روز که دیوانه سر و سودائی در سلسلهٔ دولتیان میآئی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزائی
در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد
در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون…
ای یار بیا و بر دلم بر میزان
ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدائی جستند دیوار بد و…
گفتم که ز چشم خلق با دردسریم
گفتم که ز چشم خلق با دردسریم تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم او در تن چون خیال من شد چو خیال یعنی که…
ای جان جهان به حق احسانت مرو
ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت…
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت وان ذره جهان شد که…
بییاری تو دل بسوی یار نشد
بییاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار شد
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست چون روز شود چو روز دل پرغوغاست آن پیل که دوش خواب هندستان دید از بند بجست…
درنه قدمی که چشمه حیوانست
درنه قدمی که چشمه حیوانست میگرد چو چرخ تا مهت گرانست جانیست ترا بگرد حضرت گردان این جان گردان ز گردش آن جانست
یاری کن و یار باش ای یار مخسب
یاری کن و یار باش ای یار مخسب ای بلبل سرمست به گلزار مخسب یاران غریب را نگهدار مخسب امشب شب بخشش است زنهار مخسب
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجود من همه دوست گرفت…
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی وانغمزدهای که جام شادش دادی آن بادهٔ اولین فراموشش شد گر باز نمیدهی چه یادش دادی
حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست
حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست یا خوبتر از دیدن رویت کاریست اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی هم پرتو تست…
از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی
از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی وز صحبت کبریت تو آتش گردی تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی
پیش آی خیال او که شوری داری
پیش آی خیال او که شوری داری بر دیدهٔ من نشین که نوری داری در طالع خود ز زهره سوری داری در سینه چو داود…
شد گلشن روی تو تماشای دلم
شد گلشن روی تو تماشای دلم شد تلخی جور هات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک ذوقی دارد که بشنوی وای دلم
این شاخ شکوفه بارگیرد روزی
این شاخ شکوفه بارگیرد روزی وین باز طلب شکار گیرد روزی میآید و میرود خیالش بر تو تا چند رود قرار گیرد روزی
هرچند ملولی نفسی با ما باش
هرچند ملولی نفسی با ما باش مگریز ز یاران و درین غوغا باش یا همچو دلم واله و شیدائی شو یا بهر نظاره حاضر سودا…
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست و اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله…
دل با هوس تو زاد و بودی دارد
دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایهٔ تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که…
آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد
آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش…
خندید فرح تا بزنی انگشتک
خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک
از دوستی دوست نگنجم در پوست
از دوستی دوست نگنجم در پوست در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست هرگز نزید به کام عاشق معشوق معشوق که بر مراد عاشق زید…
تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود
عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
عشق تو چنین حکیم و استاد چراست مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست ور عشق خوش است…
این مست به بادهای دگر میگردد
این مست به بادهای دگر میگردد قرابه تهی گشت و بسر میگردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مستتر میگردد
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز…
ای دام هزار فتنه و طراری
ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنهها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چون آسیاش…
دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه…
آن میوه توئی که نادر ایامی
آن میوه توئی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این…
از آب و گلی نیست بنای چو توئی
از آب و گلی نیست بنای چو توئی یارب که چه هاست از برای چو توئی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست…
از شور و جنون رشک جنان را بزدم
از شور و جنون رشک جنان را بزدم ز آشفته دلی راحت جان را بزدم جانیکه بدان زندهام و خندانم دیوانه شدم چنانکه آن را…
تا خواستهام از تو ترا خواستهام
تا خواستهام از تو ترا خواستهام از عشق تو خوان عشق آراستهام خوابی دیدم و دوش فراموشم شد این میدانم که مست برخاستهام
کاری ز درون جان میباید
کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمهٔ آب در درون خانه
با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
با تو سخنان بیزبان خواهم گفت از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت
شوری دارم که برنتابد گردون
شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینهٔ دوست تا سینهٔ پاک دوست چون باشد چون
ای دل اگرت طاقت غم نیست برو
ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آوارهٔ عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور میترسی کار تو…
دلدار اگر مرا بدراند پوست
دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست بدشمنان بنالم نه…
انجیرفروش را چه بهتر جانا
انجیرفروش را چه بهتر جانا ز انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زئیم و مست میریم ای جان هم مست دوان دوان به محشر جانا
از جان بشنیدهام نوای غم تو
از جان بشنیدهام نوای غم تو نی خود جانهاست ذرههای غم تو آن صورتها که در درون میآیند تابند چو ذره در هوای غم تو
از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کمخوار شوی اگر تو کمخوار شوی
تا سر نشود یقین که سرکش نشود
تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود
گر دریا را همه نهنگان گیرند
گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند





