رباعیات مولانا
خورشید مگر بسته به پیشت میرد
خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به…
میگفت یکی پری که او ناپیداست
میگفت یکی پری که او ناپیداست کان جان که مقدست است از جای کجاست آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست بیکام و دهان…
تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم
تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم والله که به انگبین کس نندیشم ور بیبرگی به مرگ مالد گوشم آزادی را به بندگی نفروشم
مستم ز دو لعل شکرت ای مهرو
مستم ز دو لعل شکرت ای مهرو پستم ز قد صنوبرت ای مهرو رویم چو زر است در غم سیمبرت از دست مده تو این…
با ملک غمت چرا تکبر نکنم
با ملک غمت چرا تکبر نکنم وز غلغلهات چرا جهان پر نکنم پیش کرم کفت چو دریا کف بود چون از کف تو کفش پر…
گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو
گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود…
انصاف بده که عشق نیکوکار است
انصاف بده که عشق نیکوکار است زانست خلل که طبع بدکردار است تو شهوت خویش را لقب عشق نهی از شعوت تا عشق ره بسیار…
گر دف نبود نیشکر او دف ماست
گر دف نبود نیشکر او دف ماست آخر نه شراب عاشقی در کف ماست آخر نه قباد صفشکن در صف ماست آخر نه سلیمان نهان…
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هرچه دلم قرار گیرد بیتو آتش به من اندر…
عشقی دارم پاکتر از آب زلال
عشقی دارم پاکتر از آب زلال این باختن عشق مرا هست حلال عشق دگران بگردد از حال به حال عشق من و معشوق مرا نیست…
تنها بمرو که رهزنان بسیارند
تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند خصم جان را جان و جهان میخوانی گولان چو تو در این جهان…
خواهم گردی که از هوای تو رسد
خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا…
دی بنده بر آن قمر جانی شد
دی بنده بر آن قمر جانی شد یک نکته بگفت و بحث را بانی شد میخواست که مدعاش ثابت گردد ثابت نشد آن و مدعی…
اگر عاشق را فنا و مردن باشد
اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب…
دی چشم تو رای سحر مطلق میزد
دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف جان بر صفت ذره معلق…
باز آمدم و برابرت بنشستم
باز آمدم و برابرت بنشستم احرام طواف گرد رویت بستم هر پیمانی که بیتو با خود بستم چون روی تو دیدم همه را بشکستم
هم نور دل منی و هم راحت جان
هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گوئی چه داری از دوست نشان ما را…
در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان میگوید خاموش شوید و در خموشان نگرید
ناگه بزدم دست بسوی جیبش
ناگه بزدم دست بسوی جیبش سرمست شدم ز لذت آسیبش دستم نرسید سوی جیبش اما المنة الله که بر دم سیبش
در باغ شدم صبوح و گل میچیدم
در باغ شدم صبوح و گل میچیدم وز دیدن باغبان همی ترسیدم شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم گل را چه محل که باغ را بخشیدم
آنی که فلک با تو درآید به طرب
آنی که فلک با تو درآید به طرب گر آدمیی شیفته گردد چه عجب تا جان بودم بندگیت خواهم کرد خواهی به طلب مر او…
راهی ز زبان ما بدل پیوسته است
راهی ز زبان ما بدل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت…
بانگ مستی ز آسمان میآید
بانگ مستی ز آسمان میآید مستی ز فلک نعرهزنان میآید از نعرهٔ او جان جهان میشورد کان جان جهان از آن جهان میآید
معشوق من از همه نهانست بدان
معشوق من از همه نهانست بدان بیرون ز کمان هر گمانست بدان در سینهٔ من چو مه عیانست بدان آمیخته با تنم چو جانست بدان
بخشای بر آن بنده که خوابش نبود
بخشای بر آن بنده که خوابش نبود بخشای بر آن تشنه که آبش نبود بخشای که هر کو نکند بخشایش در پیش خدا هیچ ثوابش…
گویند که عشق بانگ و نامست دروغ
گویند که عشق بانگ و نامست دروغ گویند امید عشق خامست دروغ کیوان سعادت بر ما در جانست گویند فراز هفت بامست دروغ
جان چو سمندرم نگاری دارد
جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد
آواز گرفته است خروشان مینال
آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال
رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من
رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من مهرت ز دل و خیالت از دیدهٔ من میگردم من که بلکه پیشم افتی ای راهنمای راه پیچیدهٔ…
ای آب حیات قطره از آب رخت
ای آب حیات قطره از آب رخت وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت گفتم که شب دراز خواهم مهتاب آن شب شب زلف…
گر شرم همی از آن و این باید داشت
گر شرم همی از آن و این باید داشت پس عیب کسان زیر زمین باید داشت ور آینهوار نیک و بد بنمائی چون آینه روی…
ای شادی راز تو هزاران شادی
ای شادی راز تو هزاران شادی وز تو به خرابات هزار آبادی وان سرو چمن را که کمین بندهٔ تست از خدمتت آزاد و هزار…
امشب چه لطیف و با نوا میگردد
امشب چه لطیف و با نوا میگردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و…
در حضرت حق ستوده درویشانند
در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند
ای اشک روان بگو دلافزای مرا
ای اشک روان بگو دلافزای مرا آن باغ و بهار و آن تماشای مرا چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا اندیشه مکن بیادبیهای مرا
گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم
گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم ور خواب روی خواب ز چشمت ببریم گر کوه شوی در آتشت بگدازیم ور بحر شوی تمام آبت بخوریم
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بیخبری شادی غمش ندیدهاش معذوری
امشب که حریف دلبر دلداریم
امشب که حریف دلبر دلداریم یارب که چها در دل و در سر داریم یک لحظه گل از چمن همی افشانیم یک دم به شکرستان…
در دل نگذارمت که افگار شوی
در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس…
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای در ظلمت کفر شمع ایمان شدهای اندر دل من ترانهگویان شدهای واندر سر من چو باده رقصان…
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گوئی که ز…
ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو
ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو وز مجلس ما ملول و مهجور مشو انگور عدم بدی شرابت کردند واپس مرو ای شراب انگور مشو
امشب که همی رسد ز دلدار سلام
امشب که همی رسد ز دلدار سلام بر دیده و دل خواب حرامست حرام ماند به سر زلف تو کز بوی خوشت میآورد عطار ز…
در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری، چه روشن، چه سیاه بر کنگره عرش، چه خورشید…
آن باده که بر جسم حرامست حرام
آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست…
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش…
زنبور نیم که من بدودی بروم
زنبور نیم که من بدودی بروم یا همچو پری به بوی عودی بروم یا سیل شکسته تا برودی بروم یا حرص که در عشوهٔ سودی…
ای با تو جهان ظریف و شادی باره
ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و…
آن دم که رسی به گوهر ناسفته
آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی…
در عشق نه پستی نه بلندی باشد
در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرائی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کمزنی و رندی باشد
ای ماه چو ابر بس گرستم بیتو
ای ماه چو ابر بس گرستم بیتو در مه به نشاط ننگریستم بیتو برخاستم از جان تو نشستم بیتو وز شرم به مردم چو نرستم…
گفتم که توئی می و منم پیمانه
گفتم که توئی می و منم پیمانه من مردهام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در…
عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد…
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در…
زان رونق هر سماع آواز دف است
زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم وستم را هدف است میگوید دف که آنکسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل…
بعضی به صفات حیدر کرارند
بعضی به صفات حیدر کرارند بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند عشقت گوید درست خواهم در راه گوئی تو که نی شکستگان بسیارند
نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی با تو دمی نشستنم سامانست نی بیتو دمی زیستنم امکانست اندیشه در این واقعه سرگردانست این واقعه نیست درد بیدرمانست
در عشق اگرچه خرده بینم کردند
در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند
من بادم و تو برگ نلرزی چکنی
من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی…
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند
ای آنکه مرا دهر زبان میدانی
ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد در مالش عنبر آستینها برزد مشگش گفتم از این سخن تاب آورد درهم شد و خویشتن زمینها برزد
بیآتش عشق تو تو نخوردم آبی
بیآتش عشق تو تو نخوردم آبی بینقش خیال تو ندیدم آبی در آب تو کوست چون شراب نابی مینالم و میگردم چون دولابی
ای مرغ عجب که صید تو شیرانند
ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشتهٔ سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر از تو زیران ز بران و…
شب چیست برای ما زمان نالش
شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به…
چون خار بکاری رخ گل میخاری
چون خار بکاری رخ گل میخاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاهون است تا خشت بر آسیا…
هر موی زلف او یکی جان دارد
هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز…
سر مستان را ز محتسب ترسانند
سر مستان را ز محتسب ترسانند شد محتسب مست همه میدانند این مردم شهر ما اگر مردانند این مستان را چرا گرو نستانند
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد از عشق تو می نایدم از عشقم یاد اسباب و علل پیش من آمد همه باد…
در لشکر عشق چونکه خونریز کنند
در لشکر عشق چونکه خونریز کنند شمشیر ز پارههای ما تیز کنند من غرقهٔ آن سینهٔ دریا صفتم یاران مرا بگو که پرهیز کنند
ای نرم دلانیکه وفا میکارید
ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جائی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید
منصور حلاجی که اناالحق میگفت
منصور حلاجی که اناالحق میگفت خاک همه ره به نوک مژگان میرفت درقلزم نیستی خود غوطه بخورد آنکه پس از آن در اناالحق میسفت
چون ساز کند عدم حیات افزائی
چون ساز کند عدم حیات افزائی گیری ز عدم لقمه و خوش میخائی در میرسدت طبق طبق حلواها آنجا نه دکان پدید و نه حلوائی
مر وصل ترا هزار صاحب هوس است
مر وصل ترا هزار صاحب هوس است تا خود به وصال تو که را دسترس است آن کس که بیافت راحتی یافت تمام وانکس که…
بیگاه شد و دل نرهید از ناله
بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله ای جان جهان غصهٔ بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله
آن روی ترش نگر چو قندستانی
آن روی ترش نگر چو قندستانی وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی پیش قد او صف زده سروستانی پیش کف او شکسته هر دستانی
در نوبت عشق چشم باشد در بار
در نوبت عشق چشم باشد در بار چون او بگذشت دل بروید چو بهار این دم چو بهار است ز روی دلدار چون کار به…
ای یک قدح از درد تو دریای جهان
ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای…
گفتم که ز خردی دل من نیست پدید
گفتم که ز خردی دل من نیست پدید غمهای بزرگ تو در او چون گنجید گفتا که ز دل بدیده باید نگرید خرد است و…
ای جان جهان و روشنائی همه خوش
ای جان جهان و روشنائی همه خوش آرام دلی و آشنائی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزائی همه…
گر جمله برفتند نگارا تو مرو
گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پرمیکن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی…
پائی که همی رفت به شبستان سر مست
پائی که همی رفت به شبستان سر مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست…
آن صورت غیبی که شندیش دشمن
آن صورت غیبی که شندیش دشمن با خود به قیاس میبریدش دشمن مانندهٔ خورشید برآمد پیشین هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود خانهٔ دل چون دانستم که گنج در ویرانیست
هرچیز که بسیار شود خوار شود
هرچیز که بسیار شود خوار شود گر خوار شود به خانهٔ پار شود گر سیر شود از همه بیزار شود یارش به بهای جان خریدار…
حاشا که به ماه گویمت میمانی
حاشا که به ماه گویمت میمانی یا چون قد تو سرو بود بستانی مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست در سرو کجاست جنبش روحانی
ما باده ز یار دلفروز آوردیم
ما باده ز یار دلفروز آوردیم ما آتش عشق سینهسوز آوردیم تا دور ابد جهان نبیند در خواب آن شبها را که ما به روز…
آن کس که از آب و گل نگاری دارد
آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون…
قد صبحنا اللله به عیش و مدام
قد صبحنا اللله به عیش و مدام قد عیدنا العید و مام صیام املا قدحا وهات یا خیر غلام کی یسکرنا ثم علیالدهر سلام
از حال ندیده تیره ایامان را
از حال ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را
شمشیر اگر گردن جان ببریدی
شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی
مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم
مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم معشوق به هوش آمد و ما مست شدیم ای جان جهان هرچه از این پس شمری بر دست…
خاک قدمت سعادت جان من است
خاک قدمت سعادت جان من است خاک از قدمت همه گل و یاسمن است سر تا قدمت خاک ز تو میرویند زان خاک قدم چه…
مردی یارا که بوی فقر آید از او
مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا…
این عشق کمالست و کمالست و کمال
این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و…
گفتند که دل دگر هوائی میپخت
گفتند که دل دگر هوائی میپخت از ما بشد و هوای جائی میپخت تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش کانجا ز برای من…
آن کس که همیشه دل پر از دردم از او
آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینهٔ ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من…
گر خواب ترا خواجه گرفتار کند
گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند
از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی
از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدر تا چون مه و آفتاب…
عشق تو بهر صومعه مستی دارد
عشق تو بهر صومعه مستی دارد بازار بتان از تو شکستی دارد دست غم تو بهر دو عالم برسید الحق که غمت درازدستی دارد





