تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم آن کف که به خون عشق آلودستی بر ما میزن که بر…

ای راحت و آرامگه پیوستم

ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم

ما مردانیم شسته بر تنگ دره

ما مردانیم شسته بر تنگ دره مائیم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیخته‌ایم چون درگه ارتضاع آن…

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایهٔ زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی…

گفتم بنما که چون کنم بمیر

گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت…

باغست و بهار و سر و عالی ای جان

باغست و بهار و سر و عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون مائیم و…

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم باید که ازین حلقهٔ در درگذریم

در باغ هزار شاهد مهرو بود

در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و…

امروز چه روز است که خورشید دوتاست

امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این…

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت…

آهوی قمرا سهامه عیناه

آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو

طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند

طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند سیمرغ نه‌ای که بیتو نام تو برند شهباز نه‌ای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و…

بر آتش چو دیک تو خود را میجو

بر آتش چو دیک تو خود را میجو می‌جوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی…

همچون سر زلف تو پریشان توایم

همچون سر زلف تو پریشان توایم آنداری و آنداری و ما آن توایم هر جا باشیم حاضر خوان توایم مهمان تو مهمان تو مهمان توایم

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم…

نزدیک منی مرا مبین چون دوران

نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نه‌ای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران

در چشم منست این زمان ناز کسی

در چشم منست این زمان ناز کسی در گوش منست این دم آواز کسی در سینه منم حریف و انباز کسی سرمستم کی نهان کنم…

ای ابر که تو جهان خورشیدانی

ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب می‌کنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی

رو درد گزین درد گزین درد گزین

رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش…

بر رهگذر بلا نهادم دل را

بر رهگذر بلا نهادم دل را خاص از پی تو پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد امروز شکرانهٔ آن به باد…

مگذار که وسوسه زبونت گیرد

مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بی‌چون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد

جانرا که در این خانه وثاقش دادم

جانرا که در این خانه وثاقش دادم دل پیش تو بود من نفاقش دادم چون چند گهی نشست کدبانوی جان عشق تو رسید و سه…

امشب شب آن نیست که از خانه روند

امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند

در خدمتت ای جان چو بدن میافتد

در خدمتت ای جان چو بدن میافتد زان سجده به بخت خویشتن میافتد هر بار که اندر قدمت میافتم جان در باطن به پای من…

بر من بگریست نرگس خمارش

بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریهٔ بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمه‌ها رخسارش

ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل

ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم تو نسپارم دل دل را…

جانی دارم لجوج و سرمست و فضول

جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من…

امشب منم و هزار صوفی پنهان

امشب منم و هزار صوفی پنهان مانندهٔ جان جمله نهانند و عیان ای عارف مطرب هله تقصیر مکن تا دریابی بدین صفت رقص‌کنان

در راه طلب رسیده‌ای میباید

در راه طلب رسیده‌ای میباید دامان ز جهان کشیده‌ای میباید بی‌چشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیده‌ای میباشد

برجه که سماع روح برپای شده است

برجه که سماع روح برپای شده است وان دف چو شکر حریف آن نای شده است سودای قدیم آتش افزای شده است آن های تو…

من با تو چنین سوخته خرمن تا کی

من با تو چنین سوخته خرمن تا کی وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی این کار به کام دشمنانم تا چند من در…

برقی که ز میغ آن جهان روی نمود

برقی که ز میغ آن جهان روی نمود چون سوخته‌ای نیست کرا دارد سود از هر دو جهان سوخته‌ای میبایست کان برق که می‌جهد در…

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم زنهار مپندار که من دل دارم گر نقش خیال خود ببینی روزی فریاد کنی که من…

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود…

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعهٔ روز فزون از من خواه صد بادیه پر…

چون بدنامی بروزگاری افتد

چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد

هر لحظه میی به جان سرمست دهد

هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای…

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مه‌افزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم

بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر

بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها…

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از…

در صحبت حق خموش میباید بود

در صحبت حق خموش میباید بود بی‌چشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زنده‌دلان به هوش میباید…

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و…

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز…

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه عین خطاست جز ذکر تو…

گر باد بر آن زلف پریشان زندت

گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح گر زانچه…

بنمای به من رخت بکن مردمی

بنمای به من رخت بکن مردمی تا لاف زنم که دیده‌ام خرمی ای جان جهان از تو چه باشد کمی کز دیدن تو شاد شود…

آن چیست کز او سماعها را شرف است

آن چیست کز او سماعها را شرف است وان چیست که چون رود محل تلف است می‌آید و میرود نهان تا دانند کاین ذوق و…

در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم

در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز…

یا صورت خودنمای تا نقش کنیم

یا صورت خودنمای تا نقش کنیم یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم یا هر یک را جدا جدا بوسه بده یا یک بوسه…

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم چون مست شویم هرچه بادا بادا

ساقی گفتم ترا می ساده بیار

ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم…

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان آنرا که تمنای چنین…

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای امروز چو زلف خود پس انداخته‌ای چشم توز می مست و من از چشم تو مست زان مست بدین مست…

ای مونس روزگار چونی بی من

ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بی‌تو تو با رخ چون بهار چونی…

گر گل کارم بیتو نروید جز خار

گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد…

چون روز وصال یار ما نیست پدید

چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید

ای بی‌ادبانه من ز تو نالیده

ای بی‌ادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده

سرگشته دلا به دوست از جان راهست

سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده آشکار و پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان…

آن روز که روز ابر و باران باشد

آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روییار را تازه کند چون مجمع گل که در…

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که…

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس گردون ادبت لب چند دراز میکنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده…

شب گشت که خلقان همه در خواب روند

شب گشت که خلقان همه در خواب روند مانندهٔ ماهی همه در آب روند چون روز شود جانب اسباب روند قوم دگری بسوی وهاب روند

چون صورت تو در دل ما بازآید

چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشته‌ها بازآید

هرچند شکر لذت جان و جگر است

هرچند شکر لذت جان و جگر است آن خود دگر است و شکر او دگر است گفتم که از آن نی‌شکرم افزون کن گفتا نه…

سودای توام در جنون میزد دوش

سودای توام در جنون میزد دوش دریای دو چشم موج خون میزد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون میزد دوش

آن شاه که خاک پای او تاج سر است

آن شاه که خاک پای او تاج سر است گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است اینک رخ زرد من گوا گفت برو رخ…

دردی داری که بحر را پر دارد

دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی…

این بانگ خوش از جانب کیوان منست

این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست…

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که رد پس پرده درید بر دیدهٔ پر آتش من در…

چونی که ترش مگر شکربارت نیست

چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست

مردان رهت که سر معنی دانند

مردان رهت که سر معنی دانند از دیدهٔ کوته نظران پنهانند این طرفه‌تر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند

ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو

ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو زنبیل جهان گدای دریوزهٔ تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزهٔ تو

قاشانیم و لاابالی حالیم

قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم

آن کان نبات و تنگ شکر نامد

آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق…

از خاک کف پات سران حیرانند

از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند

پیوسته مرید حق شو و باقی باش

پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف…

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب از آتش عشق دوست میسوز مخسب صد شب خفتی و حاصل آن دیدی از بهر خدا امشب تا روز…

این شکل سفالین تنم جام دلست

این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشهٔ پخته‌ام می خام دلست این دانهٔ دانش همگی دام دلست این من گفتم و لیک پیغام دلست

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توئی حسن دو میم افتاد آن خوبی باقی تو ایجان جهان دل بستد و اندر…

ای خورده مرا جگر برای دگران

ای خورده مرا جگر برای دگران دانم که همین کنی برای دگران من باد رهی بدم تو راهم دادی من رستم از این واقعه وای…

شمع ازلست عالم افروزی من

شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بی‌شاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من

آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان

آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان وز زخم چنین تیر گرفتار چنان وانگه خبر یافت که این پای بکوفت از دست هوای خود…

احوال من زار حزین می‌پرسی

احوال من زار حزین می‌پرسی زین پیش مپرس اگر چنین می‌پرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا بستین می‌پرسی

از ذکر بسی نور فزاید مه را

از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله…

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان…

گفتی چونی بنده چنانست که هست

گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد سر من نامش نتوان گفت…

این نعره عاشقان ز شمع طرب است

این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب…

گر خوب نیم خوب پرستم باری

گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم…

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد آن داهیه‌ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد…

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن…

تا در طلب گوهر کانی کانی

تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی

ما رخت وجود بر عدم بربندیم

ما رخت وجود بر عدم بربندیم بر هستی نیست مزور خندیم بازی بازی طنابها بگسستیم تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم

با دشمن تو چو یار بسیار نشست

با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که…

گر یک نفسی واقف اسرار شوی

گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا منست خود تو تا ابد تیره‌ستی چون مست از او شوی تو…

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبهٔ نیستی شو و باک مدار کاین…

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بوئی…